انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

تلفظ beat
تلفظ beat به آمریکایی/ˈbiːt/ تلفظ beat به انگلیسی/biːt/

معنی: ضربت، ضربان، ضرب، تپش، زمان عبور کلمه، ضربان نبض و قلب، ضربت موسیقی، زنش، کتک زدن، کوبیدن، تپیدن، منکوب کردن، ضرب زدن، سخت زدن، زدن، شلاق زدن، چوب زدن
معانی دیگر: (پی درپی) زدن، (با مشت یا شلاق و غیره) ضربه زدن، کوفتن، خوردن به، (در اثر کثرت آمد و شد) راه ایجاد کردن، گام زدن بر، بال زدن، (بال ها را) بر هم زدن، جستجو کردن، شکست دادن، فائق شدن، (مسابقه ی دو و غیره) زودتر تمام کردن و جلو بودن، غلبه کردن، بردن، بازنده کردن، ضرب گرفتن، طبل (یا دمبک و غیره) زدن، (طبل و دهل و غیره) صدا کردن، (موسیقی) ضرب، (شعر و غیره) تاکید، فشار، وزن، آهنگ، ریتم، (قلب و غیره) ضربان، ضربه، زدش، زنه، تپه، تپاک، کوبش، تصادم، خط سیر، مسیر، (عامیانه) خسته، درمانده، بی رمق، (عامیانه) نفهمیدن، سردرنیاوردن، (امریکا - b بزرگ) گروهی از نویسندگان سال های دهه ی 1950 و 1960 که سبک و جهان بینی آمیخته با بدبینی و دل خستگی و سرکشی داشتند (beatnik هم می گویند)، وابسته به این نویسندگان و سبک آنها، (کشتیرانی) حرکت با بادسینه، خلاف جهت باد راندن، (رادیو) فرکانس تداخل، بسامد همبند، دوموج دارای بسامدهای مختلف را به هم آمیختن (و بسامد تازه ای را ایجاد کردن)، ضربان نب­وقلب، پیشرفت
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: beats, beating, beat, beaten
(1) تعریف: to hit (someone or something) repeatedly.
مترادف: club, drub, flail, knock, pommel, pound, pummel
مشابه: baste, batter, bludgeon, buffet, cane, clobber, cudgel, flog, hammer, lambaste, lash, lather, lick, scourge, thrash, thwack, trounce, wallop, whale, whomp

- They beat the drums loudly.
ترجمه کاربر [ترجمه مهرداد عبداله زاده] آنها، با صدای بلند درام می زنند!
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] طبل ها با صدای بلند طبل ها را شکست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها با صدای بلند درام را شکستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The thugs beat him in the face.
ترجمه کاربر [ترجمه مهرداد عبداله زاده] اراذل، توی صورتش می زنن!
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] The به صورت او ضربه زدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اراذل و اوباش او را در صورتش گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to win against; defeat.
مترادف: best, defeat, drub, lick, whip, worst
مشابه: ace, clobber, conquer, cream, crush, down, hammer, lambaste, overcome, rout, shellac, thrash, trounce, vanquish, wallop, whale, whomp

- She beat him at tennis.
ترجمه کاربر [ترجمه مهرداد عبداله زاده] او در تنیس مغلوبش کرد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او او را در تنیس کتک زد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او او را در تنیس ضرب و شتم کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to shape or make by striking.
مترادف: forge, mold, shape, work
مشابه: fashion, form, hammer, knock, make, tap

- He beats metal into jewelry.
ترجمه کاربر [ترجمه مائده حوایی] او فلز را به فرم جواهر در می آورد.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او فلز را با جواهر شکست می دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او فلز را به جواهرات می برد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to stir rapidly.
مترادف: blend, whisk
مشابه: churn, cream, mix, stir, whip

- Beat the eggs.
ترجمه کاربر [ترجمه صابر] تخم مرغ ها را هم بزنید
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تخم مرغ ها رو بزن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تخم مرغ را بکوبید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to hurt (someone) by beating (sometimes fol. by "up").
مترادف: batter, knock around
مشابه: drub, flog, hide, lick, rough, rough up, thrash, trounce, wallop

- The guards beat the prisoners often.
ترجمه کاربر [ترجمه مهرداد عبداله زاده] زندانبانان، اغلب زندانی ها رو می زنن!
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نگهبان ها غالبا زندانیان را کتک می زدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نگهبانان اغلب زندانیان را ضرب و شتم کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The bullies beat up the new kid on the first day of school.
ترجمه کاربر [ترجمه مهرداد عبداله زاده] قلدر های مدرسه، اول سال بچه های کوچیک را کتک می زنن.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] افراد قلدر کودک جدید را در اولین روز مدرسه کتک زدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گرگ ها در روز اول مدرسه بچه جدید را می کشند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to be preferable to.
مشابه: outdo, surpass, top

- Sitting sure beats standing.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مطمئن باش که در حال ایستادن است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نشستن بیدار ایستاده
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to be very unclear to; perplex.
مترادف: baffle, confound, mystify, perplex, puzzle
مشابه: bewilder

- It beats me how he always wins.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به من می زنه که چطور همیشه برنده میشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این من را شگفت زده می کند که همیشه برنده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to hit repeatedly.
مترادف: pound
مشابه: batter, hammer, hit, knock, smite, strike

- The waves beat against the shore.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امواج به ساحل برخورد می کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] امواج در برابر ساحل شلیک کردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to move with a regular rhythm; pulsate.
مترادف: pound, pulsate, pulse, throb
مشابه: hammer, palpitate, thud, thump

- She is very weak, but her heart is beating steadily.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] خیلی ضعیف است، اما قلبش پیوسته می تپد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او بسیار ضعیف است، اما قلبش به طور پیوسته ضرب و شتم دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: a stroke or blow, often in a series.
مترادف: blow, hit, stroke
مشابه: bash, bop, box, buffet, clout, cuff, punch, slap, smack, strike, thwack, wallop, whack, whomp

(2) تعریف: a rhythmic movement that comes from within; pulsation.
مترادف: pulsation, throb
مشابه: pulse, stroke

- the beat of a heart
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ضربان قلب
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ضرب و شتم قلب
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: musical rhythm.
مترادف: rhythm
مشابه: cadence, meter, time

(4) تعریف: one's regular professional territory or subject matter.
مشابه: area, assignment, circuit, precinct, rounds, route, territory, zone

- a policeman's beat
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک پلیس کتک می زند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ضربات پلیس
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- a reporter's beat
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کتک زدن یک خبرنگار
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ضرب و شتم خبرنگار
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
مشتقات: beatable (adj.)
عبارات: beat around the bush, beat about the bush
(1) تعریف: (informal) very tired; exhausted.
مترادف: dead, exhausted, fagged, tuckered out, worn-out
مشابه: done in, drained, fatigued, jaded, prostrate, tired, wasted, weary

(2) تعریف: of or pertaining to the Beat Generation of the 1950s, or its adherents.
مشابه: rebel
1. beat egg whites until stiff
ترجمه سفیده ی تخم مرغ را بزن تا غلیظ بشود.

2. beat the egg well
ترجمه تخم مرغ را خوب بزن

3. beat (or flog) a dead horse
ترجمه (عامیانه) بیهوده درباره ی مطلبی که قبلا حل و فصل شده بحث کردن

4. beat (or kick) the shit out of (someone)
ترجمه (خودمانی) (کسی را) کتک جانانه زدن،له و لورده کردن

5. beat (or rack or cudgel) one's brains
ترجمه برای به یاد آوردن یا اندیشیدن درباره ی چیزی سخت کوشیدن

6. beat (someone) hollow
ترجمه (انگلیس - عامیانه) به آسانی و به طور قاطع شکست دادن

7. beat (someone) to it
ترجمه پیشدستی کردن،زودتر رسیدن به

8. beat a retreat
ترجمه 1- (ارتش) زدن طبل عقب نشینی 2- با شتاب عقب نشینی کردن

9. beat about
ترجمه جستجو کردن،پی (چیزی گشتن)،پیگیری کردن

10. beat all hollow
ترجمه بهتر بودن،رجحان داشتن

11. beat around (about) the bush
ترجمه به مطلب اصلی نپرداختن،اطاله ی سخن کردن،منظور از کلام را نگفتن،طفره رفتن

12. beat around the bush
ترجمه به اصل مطلب نپرداختن،منظور خود را بیان نکردن،صغری کبری چیدن

13. beat back
ترجمه پس زدن،عقب نشاندن

14. beat down
ترجمه 1- (به شدت) درخشیدن،تابیدن

15. beat it!
ترجمه برو!،گمشو!

16. beat off
ترجمه پس راندن،پس زدن،وادار به عقب نشینی کردن

17. beat one's breast
ترجمه تظاهر به احساس غم یا گناه یا پشیمانی کردن،سنگ چیزی را بر سینه زدن

18. beat someone's brains out
ترجمه (با زدن ضربه به سر) کشتن

19. beat the drum for
ترجمه (عامیانه) بازارگرمی کردن،جلب توجه یا علاقه کردن

20. beat the rap
ترجمه (از تنبیه و کیفر و غیره) گریختن،جستن

21. beat time
ترجمه رنگ گرفتن،ضرب گرفتن

22. beat to a pulp
ترجمه 1- خمیر کردن،له کردن 2- کتک مفصل زدن،له و په کردن

23. beat to the draw
ترجمه (در انجام کاری مثلا کشیدن هفت تیر) از حریف تندتر بودن

24. beat to the punch
ترجمه پیش دستی کردن،زودتر ضربه زدن

25. beat up (or on)
ترجمه (خودمانی) 1- کتک زدن 2- اذیت کردن

26. don't beat around the bush; say you want to borrow more money!
ترجمه صغری کبری نچین،بگو می خواهم دوباره پول قرض کنم !

27. he beat his opponent in five rounds
ترجمه او در پنج راند رقیب خود را شکست داد.

28. he beat time with his fingers on the table
ترجمه با انگشتانش روی میز ضرب گرفت.

29. the beat of ferdowsi's verse
ترجمه وزن شعر فردوسی

30. the beat of the dancers' feet
ترجمه آهنگ پایکوبی رقصگران

31. the beat of the waves on the rock
ترجمه خوردن امواج به صخره

32. they beat back the enemy's attack
ترجمه آنان تک دشمن را پس زدند.

33. to beat a drum
ترجمه طبل زدن

34. to beat a path through grass
ترجمه از میان علف ها کوره راهی جستن

35. to beat the sidewalks
ترجمه پیاده رو را گز کردن،در پیاده رو گشتن

36. to beat with the intent to kill
ترجمه به قصد کشت زدن

37. waves beat the shore
ترجمه موج ها بر کرانه می خورند.

38. to beat one's gums
ترجمه (خودمانی) حرف بی ربط زدن،وراجی کردن

39. to beat the band (or the devil)
ترجمه (خودمانی) با حرارت و اشتیاق عمل کردن،تند و پرآب و تاب انجام دادن

40. a policeman's beat
ترجمه مسیر (حوزه ی ماموریت) پلیس

41. a reporter's beat
ترجمه ماموریت (یا مطالب مورد نظر) خبرنگار

42. he can beat his opponent hands down
ترجمه او می تواند مثل آب خوردن حریف خود را بزند.

43. he can beat you easily
ترجمه او می تواند به آسانی شما را شکست بدهد.

44. his stepfather beat him every day
ترجمه هرروز ناپدری اش او را می زد.

45. some birds beat their wings ten times a second
ترجمه برخی پرندگان هر ثانیه ده بار بال می زنند.

46. takhti finally beat him with a vengeance
ترجمه بالاخره تختی او را سخت شکست داد.

47. the mice beat the drum in rejoicing
ترجمه موشکان طبل شادیانه زدند

48. the police beat the countryside for the fugitive
ترجمه برای یافتن فراری پلیس دهات را گشت.

49. the pulsating beat of latin american music
ترجمه ضرب پر جنب و جوش موسیقی امریکای لاتین

50. yesterday they beat our team, and today we evened the score by beating them
ترجمه آنها دیروز تیم ما را شکست دادند و امروز با شکست دادن آنها امتیاز را مساوی کردیم.

51. can you beat this?
ترجمه از این بهتر می توانی ؟،از من بهتر می توانی ؟

52. on the beat
ترجمه موزون،دارای آهنگ درست

53. he is completely beat
ترجمه او کاملا خسته است.

54. policemen on the beat
ترجمه پلیس گشتی

55. the desert sun beat down on them
ترجمه خورشید صحرا به شدت بر آنها می تابید.

56. they challenged and beat the best teams in the world
ترجمه آنان با بهترین تیم های جهان ستیز کردند و آنان را شکست دادند.

57. let's go early to beat the traffic
ترجمه زودتر برویم که به ترافیک (شلوغی) نخوریم.

58. mr. javadi used to beat us with a switch
ترجمه آقای جوادی ما را با ترکه می زد.

59. the police kicked and beat him
ترجمه پلیس او را کتک و لگد زد.

60. with his fingers he beat a rhythm
ترجمه با انگشتانش روی میز ضرب گرفت.

61. it was not easy to beat kennedy
ترجمه شکست دادن کندی کار آسانی نبود.

62. three kids ganged up on him and beat him to a pulp
ترجمه سه پسر سر او ریختند و او را له و لورده کردند.

63. in the running race he gave me a start of ten meters and still beat me!
ترجمه در مسابقه ی دو به من ده متر آوانس داد ولی باز برنده شد!
ضربت (اسم)
smash, chop, skelp, impact, strike, stroke, hit, bat, smack, bop, beat, slap, whack, butt, blow, impulse, bump, knock, fib, biff, thump, bob, cuff, buffet, buff, dint, hack, pound, impulsion, lead-off, thwack, percussion, plunk, swat, whang
ضربان (اسم)
beat, pulse, beating, throb, pulsation, pant, ictus, pitter-patter, tick-tack
ضرب (اسم)
chop, impact, strike, stroke, hit, bop, shock, beat, butt, drum, blow, impulse, multiplication, coining, bruise, fib, box, buffet, buff, punch, slash, smite, cob, coinage, stab, wham, ictus, sock
تپش (اسم)
flurry, oscillation, beat, palpitation, pulse, throb, pulsation, pant, pump, tremor, ictus, tremour, pitter-patter
زمان عبور کلمه (اسم)
beat
ضربان نبض و قلب (اسم)
beat
ضربت موسیقی (اسم)
beat
زنش (اسم)
beat
کتک زدن (فعل)
smack, beat, clobber, thrash, drub, fustigate, bludgeon, mug, scutch
کوبیدن (فعل)
grind, stub, forge, beat, thrash, fustigate, mallet, ram, berry, knock, pummel, flail, drive, bruise, stave, hammer, frap, pash, smite, nail, pound, thresh, whang
تپیدن (فعل)
beat, pulse, throb, palpitate, skip, pulsate
منکوب کردن (فعل)
overwhelm, suppress, beat, subjugate
ضرب زدن (فعل)
strike, beat, drum
سخت زدن (فعل)
lash, beat, belabor, belabour, trounce
زدن (فعل)
cut off, cut, attain, get, strike, stroke, hit, play, touch, bop, lop, sound, haze, amputate, beat, slap, put on, tie, fly, clobber, slat, belt, whack, drub, mallet, chap, throb, imprint, knock, pummel, bruise, pulsate, spray, bunt, pop, frap, smite, nail, clout, poke, ding, shoot, pound, inject, lam, thwack, snip
شلاق زدن (فعل)
flog, beat, belt, thong, baste, whip, thrash, whiplash, wallop, flail, belabor, belabour, leather, horse, cat, flagellate, horsewhip, scutch, welt
چوب زدن (فعل)
switch, beat, bastinado, cudgel, drub, fustigate
beat
[برق و الکترونیک] تپش، ضربان
[فوتبال] ضرب-ضربان
[نساجی] زدن - حلاجی کردن - ضربه ( در ماشین زننده)
[ریاضیات] تپش
beat frequency
[برق و الکترونیک] بسامد ضربان مجموع یا اختلاف دو بسامد ترکیب شده در یک مدار غیر خطی .
beat frequency oscillator
[برق و الکترونیک] نوسانساز بسامد ضربان نوسانسازی که با ترکیب دو سیگنال متفاوت آر-اف، اختلاف بسامد شنیداری مطلوب را تولید می کند. در مولدهای سیگنال شنیداری برای مقاصد آزمایشی و در گیرنده های مخابراتی برای تولید سیگنال شنیداری در موقع تنظیم گیرنده به کار می رود.
beat note
[برق و الکترونیک] نت ضربان اختلاف بسامد ایجاد شده در موقع اعمال دو موج سینوسی که بسامد های متفاوت به یک مدار غیر خطی می دهد.
beat note detector
[برق و الکترونیک] آشکار ساز نت ضربان نوعی آشکار ساز که دارای نوسانساز است و یا از خارج توسط نوسانسازی تغذیه می شود که بسامد آن به اندازه کافی به بسامد حامل ورودی مدوله مشده نزدیک است طوری که در نهایت بسامد سیگنال شنیداری تولید می شود.
Beat up
[نساجی] دفتین زدن
Dead Beat
[مهندسی گاز] زدن ضربه بدون برگشت وعکس العمل
heart beat
[بهداشت] ضربان قلب
intercarrier beat
[برق و الکترونیک] زنش بین حاملی الگوی تداخلی ظاهر شده روی تصاویر تلویزیونی در هنگامی که بسامد زنش 4/5 مگاهرتز مربوط به سیستم صدای بین حاملی از طریق تقویت کننده ی ویدئو وارد مدار ورودی ویدئوی لامپ تصویر می شود .
Visual Beat
[سینما] ضربان بصری
Zero beat
[برق و الکترونیک] ضربان صفر شرایطی که در آن، مدار در بسامد دقیق سیگنال ورودی نوسان می کند به طوری که هیچ تن ضربانی ایجاد یا شنیده نمی شود.
beat a dead horse
(عامیانه) بیهوده درباره ی مطلبی که قبلا حل و فصل شده بحث کردن
beat a retreat
1- (ارتش) زدن طبل عقب نشینی 2- با شتاب عقب نشینی کردن
beat about
جستجو کردن، پی (چیزی گشتن)، پیگیری کردن
beat all hollow
بهتر بودن، رجحان داشتن
beat around the bush
به مطلب اصلی نپرداختن، اطاله ی سخن کردن، منظور از کلام را نگفتن، طفره رفتن، به اصل مطلب نپرداختن، منظور خود را بیان نکردن، صغری کبری چیدن
beat back
پس زدن، عقب نشاندن
beat down
1- (به شدت) درخشیدن، تابیدن، 2- سرکوب کردن، منکوب کردن 3- (عامیانه) مجبور به کم کردن قیمت شدن، قیمت را پایین آوردن
beat hollow
(انگلیس - عامیانه) به آسانی و به طور قاطع شکست دادن
drum beat
صدای کوس
heart beat
ضربان قلب، دل زنش
محمد خ1 ٠٩:١٨ - ١٣٩٦/٠٨/٠٥
غلبه کردن
|

Ahmadi ١١:١٩ - ١٣٩٦/١٠/١٨
محل گشت افسر پلیس
An area that police officer has respondibility fir and must walk around regularly
|

Aref .j ١٠:١٧ - ١٣٩٦/١٢/٠٦
شکست دادن
|

Z.H ١٥:٢٦ - ١٣٩٧/٠٢/٠١
محل گشت زنی افسر پلیس
|

ghodrat ٠٧:٥١ - ١٣٩٧/٠٥/١٦
پالس قلب
|

Ati ١٨:٥٩ - ١٣٩٧/٠٩/١٤
Beats me
به معنای i don't know هست
|

A.A ٠٠:٥٢ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
رو دست زدن
|

b to che :) ٢٣:٠٢ - ١٣٩٧/١٠/١٦
پیروز شدن
|

حدیث ایران ٠٠:٥٢ - ١٣٩٧/١٠/٢٧
غلبه کردن - شکست دادن
|

عماد ١٦:٢٠ - ١٣٩٧/١٢/١٥
[مترادف]
pulsation: ارتعاشات، لرزش، نوسان، تموج، امواج

امواج: در علوم گوناگون بکار میرود و بحرکات موجی و ارتعاشات و تموجات و اضطربات اشیاء گوناگون اطلاق میشود مانند امواج الکتریکی ، امواج رادیویی ، امواج مغناطیسی و غیره.
|

مهدی ٢٠:٢٦ - ١٣٩٨/٠١/٣٠
زدن(چندباره چیزی)
|

محمدرضی ظریف ٢٣:٠٩ - ١٣٩٨/٠٤/٠١
Do better than they do
|

مریم ١١:١٧ - ١٣٩٨/٠٥/٠٥
محل گشت زنی پلیس
|

کاربر ابادیس ١٦:٤٢ - ١٣٩٨/٠٧/٢٤
ضربه زدن
|

Marjan ١٩:٤٥ - ١٣٩٨/٠٨/٠٧
ضربان (قلب)
|

مهناز ١٨:٥٢ - ١٣٩٨/٠٨/٠٨
هم زدن ( غذا)
|

مرتضی ٠٠:٠٠ - ١٣٩٨/٠٩/١٧
Heart beat:تپش قلب.زدن قلب
|


نام نویسی   |   ورود