اعمی

معنی کلمه اعمی به فارسی


کور, نابینا
( صفت ) کور نابینا مقابل بینا بصیر .
سلیمان بن ولید انصاری
( صفت ) کور دل .
( صفت ) کوردل کورباطن .
کور دل . بی بصیرت
کور چشم نابینا
کور شدن . نابینا گردیدن
کور مادر زاد
کور مانند بسان کور
موش کور انگشت

معنی اعمی در لغت نامه دهخدا


اعمی .
[ اَ ما ] (ع ص ، اِ) نابینا.
ج ، عُمی .
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
نابینا و انثی عمیاء.
(مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ).
نابینا.
(مصادر زوزنی ) (غیاث اللغات ).
کور.
(ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ).
آنکه نابینایی دارد.
مؤنث : عَمْیاء.
ج ، عُمی ، عُمیان ، اَعماء، عُماة.
(از اقرب الموارد).
بی دیده .
ضریر.
مضعوف .
(یادداشت بخط مؤلف ) : ای خداوندی که گر روی تو اعمی بنگرد از فروغ روی تو بیناتر از زرقا شود.
قطران .
دو چشم دولت بی تیغ توبود اعمی زبان دولت بی مدح تو بود الکن .
مسعودسعد.
ز کنه رتبت تو قاصر است قوت عقل بلی ز روز خبر نیست چشم اعمی را.
انوری .
روز اعمی است شب انده من که نه چشم سحری خواهم داشت .
خاقانی .
گر ناکسی فروخت مرا هم روا بود کاعمی و زشت را نبود درخور آینه .
خاقانی .
به کشتی ماند این ایام و بادش چرخ سرگردان به اعمی ماند این کشتی و قائد باد آبانی .
خاقانی .
وجود او که جهان را در ابتدای ظهور بجای نور بصر بود چشم اعمی را.
ظهیر فاریابی .
هرکه اول بین بود اعمی بود هرکه آخربین چه بامعنی بود.
مولوی .
مردم چشمش بدرد پرده ٔ اعمی ز شوق گر درآید در خیال چشم اعمی روی تو.
سعدی .
بینش اعمی بمقدار عصایی (کذا) بیش نیست .
وحید قزوینی .
|| نادان .
ج ، اَعماء.
قیل و منه : لم حشرتنی اعمی ؛ ای عن حجتی و قد کنت بصیراً؛ ای عالماً بها.
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
نادان .
(آنندراج ).
جاهل .
ج ، اَعماء.
(از اقرب الموارد).
نادان .
(المنجد).
و قولهم «ما اعماه » انما یراد به «ما اعمی قلبه » لاِ َٔن ذلک ینسب الیه الکثیرالضلال .
و لایقال فی عمی العیون «ما اعماه » لاِ َٔن ما لایتزید لایتعجب منه .
|| مکان اعمی ؛ ای لایهتدی فیه .
(المنجد).
|| لقیته اعمی ؛ ای فی اشدالهاجرة.
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
لقیته صکة اعمی ؛ ای فی اشدالهاجرة حراً.
(اقرب الموارد).
|| نام یک قسم است از دو قسم زوج پنجم از زوجهای عصبها که از دماغ رسته .
شیخ میفرماید احتمال دارد که نام آن رهگذر باشد که این قسم پی در آنجا میگذرد.
(بحر الجواهر).
|| یک چشم .
(بحر الجواهر).
|| ثقبه ای که شاخ دوم از عصب اندر استخوان حجری در آن پیچیده است .
مؤلف ذخیره ٔ خوارزمشاهی آرد: و شاخ دوم [از عصب ] اندر ثقبه ای پیچیده که اندر استخوان حجری اندر آمده است و این ثقبه را اعور گویند و اعمی نیز گویند از بهر پیچیدگی را که سخت پیچیده است .
(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
در تشریح ، عبارتست ازسوراخ استخوان حجری .
(بحرالجواهر).

اعمی .
[ اَ ما ] (اِخ )سلیمان بن ولید انصاری .
از شاعرانی است که بخاندان برمکی پیوست و در مدح و رثاء آنان اشعار بسیار گفت و در حدود سال 217 هَ .
ق .
درگذشت .
(از اعلام زرکلی ).<

معنی اعمی در فرهنگ لغت معین


(اَ ما) [ ع . ] (ص .) کور، نابینا.

معنی اعمی در فرهنگ عمید


کور؛ نابینا.
اگر از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری و مترجم فایرفاکس و کروم
فروشگاه آنالی
لوکسین شاپ سامانه ارسال پیامک پیام نگار نرم افزاری مریم
تبلیغات در آبادیس