مترجم

دیکشنری
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

بسر

/bosr/

معنی بسر در لغت نامه دهخدا

بسر. [ ب َ ] (ع اِ) آب سرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ماء بارد. (از اقرب الموارد). || کلح. قطوب. مقابل بشر. (یادداشت مؤلف ).

بسر. [ ب َ ] (ع مص ) خراشیدن سر ریش را پیش از نضج . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بسر قرحه ؛ باز کردن پوست را از ریش پیش از بهبود یافتن پس چرک بهم رسانیدن. (از اقرب الموارد). کاویدن دملی نه بهنگام. (تاج المصادر بیهقی ). || شتابی کردن و پیش از وقت گرفتن. (آنندراج ) (منتهی الارب ). اعجال. (اقرب الموارد) || غلبه نمودن. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). مقهور ساختن. (از متن اللغة). || ترش روی گردیدن. قوله تعالی : عبس و بسر . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || گشنی کردن نر پیش از رغبت ماده. (آنندراج ). جهیدن شتر نر بر شتر ماده پیش از خواهش آن. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گشنی کردن فحل نه بهنگام. (تاج المصادر بیهقی ). || گشن دادن خرمابن را پیش از وقت آن. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || بیوقت حاجت خواستن. (آنندراج ). حاجت خواستن نه بوقت خویش. (زوزنی ). طلب کردن حاجت نه بهنگام. (تاج المصادر بیهقی ). خواستن حاجت را در غیروقت آن. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). طلب کردن حاجت در جز هنگام آن. (از اقرب الموارد). || در نبیذ خرما، بسر آمیختن. گشنی دادن درخت خرما را پیش از وقت. (آنندراج ). بُسر آمیختن در نبیذ خرما. (منتهی الارب ). || نوشیدن شیر از خیک پیش از آنکه ماست شود در آن. (آنندراج ). خوردن شیر مشکیزه را پیش ازآنکه بخسبد و سطبر گردد. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || خواستن قرض پیش از وقت موعود. (آنندراج ). تقاضای دین کردن پیش از میعاد. || آغاز کردن به چیزی. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ابتدا بکاری کردن. (از متن اللغة). || چرانیدن ستور گیاه نارسیده را. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). || بچشم آغیل دیدن. (یادداشت مؤلف ).

بسر. [ ب ُ / ب ُ س ُ ] (ع اِ) غوره ٔ خرما و آنچه از شکوفه ٔ خرما اول ظاهر شود آن را طلع خوانند و چون بسته گردد، سَیّاب گویند و هرگاه سبز گردد جَدّال و سَراد و خَلال و چون اندکی کلان گردد آن را بغو خوانند و چون از آن کلان شود بُسر است بعد از آن مَخَطَّم بعد از آن مُوَکِّت بعد از آن تَذنوب. بعد از آن جُمسَه بعد از آن ثَعدَه و خالع و خالعة و چون پختگی آن بانتها رسید رطب نامند و مَعود و بعد از آن تمر. (منتهی الارب ). کنک خرما. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ). خرمای خام که هنوز پخته نشده باشد. (غیاث ) (آنندراج ). خارک. (مهذب الاسماء). خرما هنگامیکه هنوز زرد است. (دزی ج 1 ص 83). خرما پیش از رطب نشدن و آن هنگامی است که رنگ بگیرد و نرسد. (از اقرب الموارد). خاره خرما. خرمای نرسیده. خرما که هنوز پخته و رطب نشده باشد. خرمای ترش و شیرین. غوره ٔ خرماست که زرد و مایل به شیرینی شده باشد و مرتبه ٔ چهارم از مراتب هفتگانه ٔ خرما باشد و در هر مرتبه حرارت آن می افزاید. (از فهرست مخزن الادویه ) و رجوع به ص 140 همین کتاب و شعوری ج 1 ورق 214 شود :
درد عسر افتاد و صافش یسر آن
صاف چون خرما و دردی بسر آن.
مولوی.
جالینوس در کتاب اغذیه ٔ خویش گفته است در شهرهای معتدل بسر نمیرسد و خرمای تر نمیشود و بدین جهت نمیتوان آن را در آفتاب خشک کرد و در انبار اندوخت. از این رو در اینگونه شهرها مردم ناگزیر تازه ٔ آن را میخورند. و رجوع به بُسُر و تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص 78 ودزی ج 1 و فهرست مخزن الادویه ص 140 و ابن بیطار متن عربی ص 94 و ترجمه ٔ فرانسوی ص 226 شود. || تازه از هر چیز. (آنندراج ). نو و تازه از هر چیز. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). || آب باران تازه باریده. ج ، بِسار. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || جوان ، مرد باشد یا زن. (آنندراج ) (منتهی الارب ). جوان خواه مرد باشد و یا زن. (ناظم الاطباء).
- بسرالسکر ؛ نوعی مرغوب و شیرین از غوره ٔ خرما. رجوع به جیسوان و دزی ج 1 ص 83 شود.
- لک بسر ؛ نوعی صمغ. رجوع به دزی ج 1 ص 83 شود.
- حجرالبسر ؛ نام سنگ سفیدیست که به شکل در بزرگی باشد. رجوع به دزی ج 1 ص 83 و کلمه ٔ حجرالبسر شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن ابی بسر مازنی. پدر عبداﷲبن بسر از بنی مازن بن منصوربن عکرمه. در صحیح مسلم نام وی در ضمن حدیثی که از عبداﷲبن بسر پسر وی نقل شده ، آمده است. او دو پسر و دخترش صحبت حضرت رسول (ص ) را درک کرده اند. (از الاصابة باختصار). و رجوع به الاصابة ج 1 ص 153 و قاموس الاعلام ترکی ج 2 شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن ارطاة، ابن ابی ارطاة. ابوعبدالرحمن از صحابه ای است که در صحبت وی اختلاف است. بقولی در روزگار معاویه و بقول دیگر در خلافت ولید بسال 86 هَ. ق. درگذشته است. (از الاصابة باختصار). و رجوع به همین کتاب ج 1 ص 152 و 153 و منتهی الارب و قاموس الاعلام ترکی ج 2 و اعلام زرکلی و تاریخ اسلام ص 151 والبیان والتبین ج 2 ص 43 و تمدن جرجی زیدان ج 4 ص 82 و عقدالفرید ج 4 ص 89 و ج 6 ص 125 و حبیب السیر چ خیام ج 1 شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن جِحاش ، ابن جَحّاش. از خاندان قرشی بودکه به حمص فرود آمد و هم بدانجا درگذشت. مردم عراق او را بسر و مردم شام وی را بشر نامند. گویند بجز جبیربن نفیر کسی از وی روایت نکرد. (از الاصابة باختصار). و رجوع به ج 1 ص 153 همین کتاب و تاج العروس شود.

بسر.[ ب ُ ] (اِخ ) ابن حمید. تابعی است. (منتهی الارب ).

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن راعی العیر اشجعی از صحابه ٔ حضرت رسول (ص ) بود. درباره ٔ وی اختلاف نظر است. برخی وی را از صحابه شمرده و گروهی او را منافق خوانده اندو برخی گفته اند ممکن است در آغاز منافق بوده و سپس اسلام آورده باشد. (الاصابة ج 1 ص 153 باختصار) و رجوع به همین کتاب و قاموس الاعلام ترکی و منتهی الارب شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن سفیان بن عمرو... خزاعی. ابن کلبی گوید وی از کسانی بود که حضرت پیامبر (ص ) در ضمن نامه ای که به خزاعه نوشت نام وی را بدینسان یاد کرد: بسم اﷲ الرحمن الرحیم من محمد رسول اﷲ الی بدیل بن ورقاء و بسرو... وبگفته ٔ ابوعمرو به سال ششم هجری اسلام آورد و نام وی در حدیبیه و جز آن آمده است. (از الاصابة باختصار) ورجوع به همین کتاب ج 1 ص 154 و الاستیعاب ص 67 شماره ٔ 204 و منتهی الارب و امتاع و قاموس الاعلام ترکی ج 2 شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن سعید تابعی است. (منتهی الارب ). رجوع به تاریخ الخلفا ص 163 و المصاحف ص 25 شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن سلیمان دختر وی سعید از وی روایت کرده که از پیامبر حدیث شنیدو پشت سر وی نماز گزارد. (از الاصابة باختصار). و رجوع به همین کتاب ج 1 ص 154 و قاموس الاعلام ترکی شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمن حضرمی وی ازصحابیانی بود که به حمص فرود آمد و بگفته ٔ احمدبن محمدبن عیسی ، ابوالمثنی از وی روایت کرده است. (از الاصابة باختصار). و رجوع به همین کتاب ج 1 ص 154 شود.

بسر.[ ب ُ ] (اِخ ) ابن عبید. تابعی است. (منتهی الارب ).

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن عصمت مزنی از سادات مزینه بود و بگفته ٔ ابوبشر آمدی از پیامبر (ص ) شنید که می فرمود کسی که جهینه را بیازارد مرا آزرده است. ابن عساکر نام وی را در ذیل بشر آورده است. (از الاصابة باختصار) و رجوع به همین کتاب ج 1 ص 154 و بشر شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) سلمی پدر رافع است. رجوع به بشر و الاصابة ج 1 ص 154 و الاستیعاب شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن محجن دیلی. تابعی است. (منتهی الارب ). تابعی مشهوریست بنا به عقیده ٔ بخاری و جمهور محدثان ولی بغوی و جز او وی را در شمار صحابه آورده اند. رجوع به الاصابة ج 1 ص 186 شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) دهیست به حوران. (منتهی الارب ). نام قریه ای از اعمال حوران از اراضی دمشق در سرزمینی که آن را لحا گویند... آورده اند که آرامگاه یسع پیغمبر (ص ) در آنجاست. (از معجم البلدان ج 1 ص 621). و رجوع به همین کتاب ج 1 ص 178 شود.

بسر. [ ب ُ ] (اِخ )نام دهی در بغداد. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

بسر. [ ب ُ س َ ](ع اِ) ج ِ بسرة. (ناظم الاطباء). رجوع به بسرة شود.

بسر. [ ب ُ س ِ ] (اِخ ) نام وزیر نصرانی. (غیاث ).

بسر. [ ب ِ س َ ] (ق مرکب ) بروی سر. بطرف سر و بسمت سر. || (اِ مرکب ) انتها و نوک. (ناظم الاطباء).

معنی بسر به فارسی

بسر/bosr/
• هرچیزتازه، خرمای نارس، خرمائی که تازه رنگ، زردشده و هنوز خوب نرسیده
• ( اسم ) خرمای خرک خرمای نارس غور. خرما .
• بروی سر بطرف سر و بسمت سر یا انتها و نوک .
• ( مصدر ) ۱- بانتها رسیدن تمام شدن . ۲- مردن در گذشتن . ۳- جوش کردن بغلیان آمدن .
• بپایان آوردن باخر رساندن .
• ( صفت ) حمل شد. روی سر و روی بار.
• ۱- انجام دادگی اجرا ۲- ایفای وعده و شرط .
• ( مصدر ) ۱- حمل کردن چیزی تا بمقصد بردن تا بانتها . ۲- بجا آوردن وعده ایفای بعهد . ۳- گذراندن زمان سپری کردن وقت روزگار گذراندن . ۴- غمخواری کردن . ۵- موافقت کردن سازگاری کردن .
• از مرض شفا یافتن از مرض شفا یافتن و این محاوره است .
• الحاح و سماجت کردن یا نام دواست از کشتی نام قنی است از کشتی یا بسر پیچیدن دستار و مانند آن یا باصطلاح لوطیان فعل بد کردن را گویند .
• و دادن چیزیر اسهل و فرومایه دانسته باشاره سر تازیانه عطا فرمودن .
• بسر سواری بی جدال و قتال گرفتن کنایه از بی تیغ و شمشیر و بسر سواری گرفتن باشد ای بغیر تیغ بیدرنگ بزخم تازیانه فتح کردن .
• یا بر سر تیر رسانیدن شکار شدن تیر خوردن : و هر گاه نخجیر دال طبع خجسته اش خوس شکار کردی غزال غزاله از یکساله بعد گرم شتاب از خطوط اشعه خود را بر سر تیر رسانیدی .
• مرادف بسر دست آمدن کنایه از کمال قری یا در قبض و تصرف حود آمدن بود یا بسر چنگ آمدن شب کنایه از قریب باخر رسیدن شب باشد .
• مطلع شدن و آنچه ودایع و دفاین و ذخایر بود که بسر آن نیفتاده بودند خدای داند که چند بود بصرافت چیزی بودن بفکر چیزی بودن .
• صرف چیزی کردن .
• سخن شایسته گفتن از عالم بزبان قلم حرف زدن .
• یا بسر خویش بمعنی بر سر خود .
• مطلق العنان خلیع العذار .
• یا بسر خود باستقلال خود بر سر خویش .
• ۱- عمل بسر در آمدن با سرزمین خوردن . ۲- سقوط لغزش .
• ( مصدر ) ۱- با سر بزمین خوردن.۲- لغزیدن سقوط .
• ( اسم ) ۱- آنکه بروی سر در میافتد آنکه با سر بزمین میخورند . ۲- لغزیده .
• خوار و هلاک گردانیدن تعثیر اعثار .
• بزمین افتادن عثر عثار عثیر .
• مرادف بسر چنگ آمدنم کنایه از کمال قرب : یا در قبض و تصرف خود آمدن بود .
• ( مصدر ) ۱- شتاب کردن در دویدن بسرعت دویدن . ۲- عجله کردن در اجرای فرمان کسی .
• انتها دادن پایان دادن .
• ( مصدر ) ۱- باخر رسیدن . ۲- برباد رفتن نابود شدن .
• کنایه از آمدن بسر سخنی بود که در اثنای گفتگو جمله معترضه بیان کنند تا فاصله واقع شود بر سر سخنی آمدن که در اثنای شروع کردن سر رشته آن از دست رفته باشد .
• ( مصدر ) ۱- انجام شدن. ۲- بجوش آمدن و از سر ریختن آب در ظرف غذا بغلیان آمدن یا بسر رفتن کار . انجام شدن کار.
• ( مصدر ) ۱- با دست روی سر زدن در موقع پریشانی و بدبختی . ۲- باخر رسانیدن چیزی را . ۳- موافقت کردن با چیزی . ۴- ( مصدر ) فکری و خیالی غفله در سر کسی آمدن :( فلانی بسرش زد که آن کار را بکند. ) ۵- دیوانه شدن : بسرش زده .
• بسر زلف سخن کردن باستغنا و بی پروایی سخن گفتن استغنای در کاری یا کنایه از بتاز و تبختر حرف زدن .
• کنایه بسر زلف حرف زدن باستغنا و بی پروایی استغنای در کاری یا کنایه از بناز و تبختر حرف زدن .
• پریشان و تیره روز بودن پریشان بودن و کردن یا اظهار رنجش نمودن .
• ( مصدر ) بسر رسیدن بپایان رسیدن .
• دژ پست از اعمال حلب در جبال بنی علیم که نام آن در فتوح نورالدین محمود بن زنگی آمده است و این دژ پس از ویرانی اکنون بصورت قریه در آمده است .
• و بسر و چشم با کمال رضا و خشنودی بسر و دیده .
• بسر و دیده بجهت تعظیم امر در وقت قبول کردن کاری گویند و درین مبالغه زیاده از آنست که تنها در بچشم .
• یا افتادن یا رسیدن بحال او وارسیدن یا کنایه از رسیدن در وقت سختی و مصیبت بر سر کسی بسر وقت کسی افتادن بحال او وارسیدن .
• ( مصدر ) ۱- باخر رسانیدن چیزی را بسر بردن . ۲- موافقت کردن با چیزی .
• بحال او وارسیدن .
• گردش گردیدن مرادف گرد سر گردیدن .
• ( مصدر ) ۱- بیکدفعه بلاجرعه کشیدنیکباره نوشیدن . ۲- برروی سر کشیدن عبا و جامه برسر کشیدن .
• سخت مضطرب
• لچک بسر ٠ زن
• دست بر سر متحیر و متاسف یا حالت فریاد خواه . حالت متالم و متاثر و سوگوار و نالنده و بر سر زننده.
• گالی بسر
• وجود موهومیکه کودکانرا از آن ترسانند .
• کنایه از دفع ضرر و گذشتن از منافع باشد
• هدهد .
• ۱ - آنکه یا آنچه گلی بر سر دارد . ۲ - وصفی است برای خیار ( از آن رو که خیار پس از روییدن تا مدتی گل آن بر سرش باقی ماند ) : گل بسر دارم خیار ... .
• ( اسم ) ۱- زن . ۲- زن ضعیف ضعیفه . ۳- دشنامی است مردان ترسو وبی جربزه را.
• ( صفت اسم ) ۱- فرنگی ( به مناسبت کلاه لگنی که بر سر گذارند ) ۲- کلمه ایست که کودکان را بدان ترساند ( مثل : یک سر و دو گوش و لولو خرخره )
• نوعی صمغ
• ( صفت ) کسی که دستار و عمامه بسر دارد : آخوند مندیل بسر ( در مقام استهزا گویند )
• دهی است از دهستان آختاچی بوکان بخش بوکان شهرستان مهاباد
• بمزاح یا تحقیر کنایه از معمم . آخوند. دستار بند .

معنی بسر در فرهنگ معین

( ~. وَ دَ) (مص ل .) ۱ - تحمل کردن . ۲ - سازگار شدن ، ساختن . ۳ - به پایان رساندن .
( ~. بُ دَ) (مص م .) ۱ - گذراندن ، سپری کردن وقت . ۲ - بردن تا به انتها.

معنی بسر در فرهنگ فارسی عمید

بسر
۱. هر چیز تازه و نو.
۲. خرمای نارس، خرمایی که تازه رنگش زرد شده و هنوز خوب نرسیده است.

معنی کلمه بسر به عربی

بسر - اشتباه تایپی: {fsv} - آوا: /bosr/ - نقش: اسم
پیشنهاد شما در مورد معنی بسر

افزونه دیکشنری و مترجم کروم
فروشگاه آنالی
نرم افزاری مریم
تبلیغات در دیکشنری آبادیس
دیکشنری آبادیس