معنی کلمه توز به فارسی

توز
شهری بود در فارس در نزدیکی کازرون و آن در زمان تالیف فارسنامه ابن ابلخی خراب شده بود. پارچه کتانی معروف به (( توزی )) منسوب بدین شهر است .
پوست سفت ونازک درخت ارژن که بکمان وزین اسب بندند
در ترکیبات بمعنی (( توزنده )) آید : جنگ توز کینه توز وام توز .
شهری است در سرحد پارس قریب به اهواز و معرب آن توج است . شهری است از ناحیت پارس اندر میان دو رود نهاده و مردم بسیار و توانگر و همه جاها توزی از این جا برند .
پند توز
( صفت ) نصیحت گر .
رزم توز
( صفت ) جنگجو جنگاور .
ظفر توز
( صفت ) پیروزمند فاتح .
کین توز
( صفت ) انتقام گیرنده منتقم .
کینه توز
( صفت ) انتقام گیرنده منتقم .
کینه اندوز . کینه کش . کینه خواه . صاحب کینه و انتقام کشنده و تلافی بدی کننده . کینه توزنده .
اتوز
کریم الاصل
اسپرماتوزوئید
( اسم ) نطف. نر
بایتوز
از امرای زمان غزنوی بوده است
توزئ لائ
داهیه و بلا . توزلی
توزر
وزیری کردن . وزیر شدن و وزیری نمودن .
توزع
1 -( مصدر ) پراکنده شدن . 2 - ( اسم ) پراکندگی . جمع : توزعات .
وابخشیدن . یا بر خود دیدن قسمت را . بخش گرفتن . یا باز داشته شدن .
توزنده
( اسم ) 1 - جستجو کننده جوینده . 2 - حاصل کننده اندوزنده . 3 - ادا کننده گزارنده .
توزنده جان
دهی از دهستان تحت جلگه است که در بخش فدیشه شهرستان نیشابور واقع است .
توزه
( اسم ) پوست درخت خدنگ توز
به معنی توز است که پوست درختی باشد و آن را بر زین اسب و کمان و امثال آن پوشند .
توزک
ترکی است به معنی سامان و آرایش و انتظام و ترتیب لشکر و مجلس و دربار .
توزی
( صفت اسم ) 1 - منسوب به توز . 2 - ( اسم ) پارچ. کتانی نازکی که نخست در شهر توز می بافته اند .
ابن ندیم او را ثوری ضبط کرده ولی در اسمائ المولفین جلد 1 صفحه 440 توزی آمده است .
توزیدن
توختن .
به معنی تاخت و تاراج کردن باشد یا کشیدن . یا گستردن . یا آشکار نمودن . یا گزاردن و ادا نمودن .
توزیر
به دروغ بر ذمه کسی گناه بستن .
توزیع
پراکنده کردن, بخش کردن, قسمت کردن چیزی میان مردم
( مصدر ) بخش کردن پراکنده ساختن تقسیم کردن . 2 - ( اسم ) تقسیم بخشش . جمع : توزیعات .
توزیع شدن
پخش شدن . قسمت شدن پاره پاره شدن .
توزیع کردن
بخش کردن جمعی از مردمان چیزی را در میان خود . بخش کردن .
توزیعات
( مصدر اسم ) جمع توزیع
توزین
خودرا آماده قبول کاری یاپیش آمدن کردن, وزن کردن
1 - ( مصدر ) وزن کردن سنجیدن . 2 - ( اسم ) سنجش . جمع : توزینات .
توزینات
( مصدر اسم ) جمع توزین
حرف توزیع
حرف تکریر عدد پساوند توزیع گاف و الف و نون که در پایان اعداد اصلی در آید و آنها را بعدد توزیعی بدل کند و معنی تکرار عدد را رساند
رزم توزی
جنگجویی جنگاوری .
صافی توزیوش
صاحب مجالس النفاوس گوید فرزند هرات است و در کار خود نادر
لاکتوز
قندشیرکه بمقدارتقریبی65گرم دریک لیترشیراست
( اسم ) یا قند شیر عبارت از دیساکاریدی است که از ترکیب یک مولکول گالاکتز با یک گلوکز با حذف یک مولکول آب حاصل شده است و دارای طعم شیرین است این گلوسید در شیر انسان و خر به نسبت 6/5 و در شیر گاو و گوسفند به نسبت 4/5 درصد وجود دارد لاکتوز .
میتوز
تقسیم غیر مستقیم سلولها بدین شرح که تقسیم سلولی بر حسب دو طریقه انجام می گیرد یکی طریقه غیر مستقیم یا میتوز دیگری طریقه مستقیم یا امیتوز .
هاپلومیتوز
از اصطلاحات جانور شناسی است مولف کتاب جانور شناسی آرد : نوعی از تقسیم عرضی کروموزم ها را هاپلومیتوز نامند .
کاتوزی
پارسا, عابد, خداپرستدراصل آتوری یا آتوریان بوده به معنی آتوربانان یعنی نگهبانان آتش و آتشکده
( صفت اسم ) فرهنگها بمعنی زاهد و عابد نوشتهاند باستناد شاهنامه . فردوسی گوید : [ ز هر پیشه در انجمن گرد کرد ( جمشید ) بدین اندرون سال پنجاه خورد : ) ( گروهی که کاتوزیان خوانیش برسم پرستندگان دانیش ... ) کاتوزیان جمع [ کاتوزی ] است و [ کاتوز ] یا [ کاتوزی ] بهیچوجه در ریشه های زبانهای ایرانی دیده نمیشود وقطعا در اصل کلمه دیگری بوده است که کاتبان بدین صورت آوردهاند . آقای پور داود در نسخ. خطی شاهنام. مورخ بسال 885 ه ق . متعلق بکتابخان. شخصی چستربیتی انگلیسی مصراع فردوسی را چنین دیدهاند : گروهی که آموزیان خوانیش و بنابراین در ینجا [ آموزیان ] بجای کاتوزیان بکار رفته و اگر آن اصطلاح خود فردوسی باشد لغه درست بجای [ آتوربان ] و [ آذربان ] نمی نشیند بلکه مرادف [ هیربدان ] است که بعدها بموبدان نیز اطلاق شده . همین مصراع در نسخ. خطی شاهنام. متعلق بکتابخان. دهخدا چنین آمده : گروهی که سوریان ( آثوریان ) خوانیش . با امعان نظر در سه اصطلاح دیگر که فردوسی در ابیات بعد آورده تصور میرود که فردوسی کلم. مورد بحث را بشکل پهلوی آن یعنی [ آتوربانان ] - استعمال کرده باشد که بمعنی آتوربانان و آذربانانست یعنی نگاهبانان آتش و آتشکده و بعبارت دیگر موبدان . بنابراین مصراع فردوسی را چنین باید خواند : گروهی که آتوریان خوانیش همچنین میتوان کلم. [ آتوربان ] را که بهمین معنی و مفرد است در مصراع جای داد .
زاهد و عابد
کاتوزیان
جمع کاتوزی
جمع کاتوزی
کنیه توزی
انتقام کشی .
کین توزنده
کین توز 0 انتقام گیرنده 0 منتقم 0
کین توزی
انتقام کشی .
در صورتی که از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری فایرفاکس افزونه دیکشنری کروم
فروشگاه آنالی
لوکسین شاپ سامانه ارسال پیامک پیام نگار نرم افزاری مریم
تبلیغات در آبادیس