جهان

معنی کلمه جهان به فارسی


جهیدن, گیتی, دنیا, عالم, کیهان, کره زمین
( اسم ) 1- عالم از زمین و کرات آسمانی دنیا گیتی . 2- آنچه تحت فلک قمراست. 3- کر. ارض زمین . یا جهان آبگون . دنیای روشن عالم درخشان .یا جهان امتحان . دنیای آزمایش عالم مادی . یا جهان پیچ پیچ . 1- دنیای پر مشقت و رنج عالم مادی . 2- دنیای کثرت و تعدد. یا جهان جستجو .دنیای امتحان عالم کشش و کوش عالم مادی و ظاهری. یا جهان راستان . دنیای نیکو کاران عالمی که انبیا و اولیا در آن میزیند عالم امر. یا جهان زنده. دنیای باقی عالم امر عالم ملکوت . یاجهان ساده . دنیای بدون رنگ عالم ارواح عالم معنی . یا جهان کهین . انسان بشر عالم صغیر عالم اصغر. یا جهان مرگ . دنیای نیستی عالم مادی . یا جهان مهین . عالم دنیا انسان کبیر.
دهی است از دهستان بام بخش صفی آباد شهرستان سبزوار و دارای 594 تن سکنه .
کنایه از قالب آدمی زاد یا عالم دنیا
دهی است از دهستان همت آباد شهرستان بروجرد جلگه و معتدل است سکنه آن 440 تن .
دنیا روشن عالم درخشان
( صفت ) 1- زینت دهند. جهان آرایش کنند. دنیا. 2- ماه ششم از ماههای فلکی .
جهان آراینده آرایش کننده جهان
آزماینده جهان تجربه گیرنده از جهان
( صفت ) آفرینند. دنیا خدا.
جهان آفرین خالق گیتی
دهی است از ولایت اسپراین بالای شهر سبزوار که بطراوت هوا و غزارت ماه و سرسبزی و خرمی معروف است .
( صفت ) روشن کنند. عالم جهانتاب . توضیح صفتی است برای خورشید.
دنیای آزمایش عالم مادی
ایلی کرد که صفویان آنانرا از ارزروم باستراباد ( کتول و فندرسک ) انتقال دادند و آنان در آنجا املاکی تهیه کردند . آقا محمد خان قاجار این ایل را از استر آباد بمازندران ( سواحل جنوب بحر خزر حدود فرح آباد قاجار خیر گل نشین ) کوچ داد و وظیفه مرز داری بعهده آنان بود . شرح خدمات روسای این ایل در تتمه روضه الصفا آمده .
( صفت ) 1- بینند. جهان آنکه یا آنچه دنیا را ببیند .2- چشم عین . 3- چشم باطنی . 4- فرزند. 5- گردش کننده در اقطار عالم سیاح جهانگرد. 6- روحی که در باطن آدمی نهفته است .
پناه جهان
اسم مصدر از جهان پناه بمعنی پناه جهان .
( صفت اسم ) بزرگترین پهلوان دنیا قهرمان گیتی .
از اتابکان آذربایجان که بسال 568 ه. ق . بحکومت رسید .
مقام و شغل جهان پهلوان
دنیای پر مشقت و رنج عالم مادی یا دنیای کثرت و تعدد .
پیماینده جهان جهانگرد
جهان پیما
عمل جهان پیما سیاحت
یکی از ایلخانان که بر ایران حکومت داشتند .
دنیای امتحان عالم کشش و کوشش
کشور گشایی یا دنیا طلبی و جهان خواهی
از ایلات ساکن اطراف اردبیل
خداوند جهان
شاه جهان خدیو جهان
دهی از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد جلگه معتدل است .
دنیای نیکوکارین عالمی از انبیا و اولیا در آن میزیند .
دنیای باقی عالم امر
دنیای بدون رنگ عالم ارواح
کیهان شناخت
ده کوچکی است از دهستان انگوران بخش ماه نشان شهرستان زنجان .
جهان گذرنده
دنیای نیستی عالم مادی
عالم را گویند که ماسوی الله است وعرب عالم کبیر خوانند .
( کاخ ) یکی از بنا های شاه عباس کبیر در اصفهان که در محل دروازه دولت فعلی اصفهان مقابل کاخ شهرداری قرار داشته . این عمارت برای بانوان حرم بنا شده بود تا بتوانند بتماشای مراسمی از قبیل ورود سفیران و تفریحات درباری بپردازند . در جانب چپ عمارت دروازه شاهی و در جانب راست آن مدخل حرمسرا قرار داشت که فقط شاه زنان حرم و خواجه ها از آن رفت و آمد میکردند .
1- ( صفت ) نشان دهند. عالم : جام جهان نما. 2- ( اسم ) نقش. جغرافیا که زمین را بصورت دو نیمکر. شمالی و جنوبی نشان دهد.
سیاح جهانگرد کیهان نورد
اشاره به آدم صفی علیه السلام است یا انسان بشر .
بیست و سومین لحن از الحان باربدی آرامش جان رامش جهان .
هفدهمین لحن از الحان باربدی بعضی آنرا آرایش خورشید یاد کرده اند.
( اسم ) آخرت عقبی اخری مقابل این جهان دنیا.
خلق
برادر امام برهان الدین محمد معروف بصدر جهان بود .
آن جهان .
باغ بزرگی در اصفهان
یا برگ جهان دهی است از دهستان لواسان بزرگ بخش افجه شهرستان تهران .
ضیائ الدین قاضی تولک
خطابیست بمعشوقه
چراغ آسمان و یا چراغ جهانتاب . آفتاب و مهتاب . یا روشنی جهان .
ابن روح الله طبسی متخلص به لسان وی صدریه و ذخیره را برای قطب شاه دکن نگاشته است
کنایه از خورشید است .
روزگار و زمانه ای که مردم کریم و صاحب همت در آن نباشد .
مردمان عالم مردم جهان
نخستین سلطان از سلاطین شرقی جونپور که باول وزیر محمود از خاندان تغلقی بود و بعد خدمت مخدوم جوان خویش را ترک گفت و بتاسیس دولتی مستقل در جونپور قیام کرد و بمرور او و اخلاف او بهار قنوج و برائح را ضمیمه ملک خویش کردند
ملک یا قوه که نضارت و طراوت جهان را دارد .
کنایه از سرخی است یا کنایه از شفق
دنیا و عقبی این جهان و آن جهان .
( اسم ) دنیا و آخرت .
یکی از الحان باربدی است .
قطب الدین بن تاینگو بن براق حاجب هشتمین از امرای قراختایی کرمان ( قتلغ خانیان ) ( جل. 701 ه.ق / 1301م .- ف. 703 ه.ق / 1303 م .)
ده 0 از بخش میان کنگی شهرستان زابل آب : رودخانه 0 محصول : غلات 0
عنوان هر یکی از پیشوایان خانواده آل برهان ( ه.م . ) یا بنی مازه یا آل عبدالعزیز بود .
کنایه از جهان باشد بطریق اضافه یعنی عروسی که آن جهان است کنایه از کوکب زهره
دهی از دهستان گاوگان بخش دهخواران شهرستان تبریز و در چهار هزار گزی شمال باختر دهخوارقان - 3 هزار گزی شوسه تبریز گاوگان و در جلگه واقع و هوای آن معتدل است .
دهی در خیاو
دختر کامران میرزا نایب السلطنه و زوجه محمد علی شاه قاجار و مادر احمد شاه قاجار. وی بعد از عزل محمد علی شاه در 1326 قمری در اروپا در حال تبعید میگذراند و در سن قریب 70 بسکته قلبی درگذشت . او شش فرزند داشت .احمد شاه محمد حسن میرزا ولیعهد ( این دو قبل از او درگذشتند ) سلطان محمود میرزا سلطان عبدالحمید میرزا و یک دختر که زوجه مجید میرزا پسر سالارالدوله است.
میدان وسیعی است در شهر اصفهان که مسجد شاه در جنوب مسجد شیخ لطف الله در مشرق و عمارت عالی قاپو در مغرب و قیصریه و بازار در شمال آن میباشد . قبل از صفویه چون در مجاورت آن باغی معروف بباغ نقش جهان بوده آن را میدان نقش جهان میگفتند ولی بعدا در زمانی که شاه عباس اصفهان را مقر سلطنت قرار داد و بساختن عمارات در اطراف آن پرداخت به میدان شاه معروف شد . طول میدان 500 متر و عرضش 140 متر و تقریبا 70 هزار متر مربع وسعت دارد .
( صفت ) نیست در جهان .
(صفت) معدوم ( در هنگام نفرین گویند ) : (( بعد از شش سال ببینم از شر این نیست در جهان خانم آسوده خواهم شد . ))
دهی است از بخش نیک شهر شهرستان چاه بهار . در 18 هزار گزی جنوب نیک شهر کنار جاد. ایرانشهر به چاه بهار و در منطقه کوهستانی گرمسیری واقع است . آبش از رودخانه . محصولش غلات خرما برنج . شغل اهالی زراعت است .

معنی جهان در لغت نامه دهخدا


جهان. [ ج َ ] (اِ) عالم از زمین و کرات آسمانی. دنیا. گیتی. گیهان. عالم ظاهر. (برهان ) :
بت پرستی گرفته ام همه عمر
این جهان چون بت است و ما شمنیم.
رودکی.
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد
که گاه مردم از او شادمان وگه ناشاد.
کسائی.
او میر نیکوان جهان است و نیکویی
تاج است سال و ماه مر او را و گرزن است.
یوسف عروضی.
همی دوم بجهان اندر از پس روزی
دو پای پرشغه و مانده با دلی بریان.
عسجدی.
جهان جانگزایست و او جانفزای
جهان گم کننده ست و او رهنمای
جهان جفت غم دارد او جفت ناز
جهان عمر کوته کند او دراز.
اسدی.
جهان را پرستی تو این نارواست
پرستش خدای جهان را سزاست.
؟
- آن جهان ؛ آخرت. عقبی.
- از جهان بیرون شدن ؛ کنایه از مردن : جهان به خرمی بگذاشت وبه نام نیک از جهان بیرون شد. (نوروزنامه ).
- این جهان ؛ دنیا :
جمله صید این جهانیم ای پسر
ما چو صعوه مرگ بر سان زغن.
رودکی.
- جهان آزموده ؛ مجرب. سردوگرم دیده. کارکشته :
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یک یک بپاسخ زبان.
فردوسی.
- جهان آشوب ؛ بهم زننده ٔ جهان :
چون عقیق آبدار و چون کمند تاب دار
آن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار.
میرمعزی (از آنندراج ).
- جهان آفرین ؛ آفریننده. خدا. خالق.
- جهانبان ؛ جهاندار.
- جهانبانی ؛ جهانداری و سلطنت.
- جهان بانو :
جهان بانوَش خواند پیوسته شاه
بر او داشت آیین حشمت نگاه.
نظامی.
- جهانبخش :
در آن رزمها یار من رخش بود
همان تیغ تیزم جهانبخش بود.
فردوسی.
- جهان بین . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود.
- جهان پادشاه ، جهان پادشا ؛ پادشاه جهان :
جهان پادشا چون شود دیرسال
پرستنده را زو بگیرد ملال.
نظامی.
- جهان پادشاهی ؛ سلطنت جهان :
خدایا جهان پادشاهی تراست
ز ما خدمت آید خدایی تراست.
نظامی.
وگر بهمن از پادشاهی گذشت
جهان پادشاهی بمن بازگشت.
نظامی.
- جهان پرستی ؛ پرستیدن دنیا. دنیادوستی :
ای نظامی جهان پرستی چند
بر بلندی درآی ، پستی چند.
نظامی.
خاک تو شده جهان هستی
چون خاک مکن جهان پرستی.
نظامی.
- جهان پرور.
- جهان پناه ؛ پناه جهان. رجوع بهمین کلمه در ردیف خود شود.
- جهان پناهی . رجوع بهمین کلمه شود.
- جهان پهلوان :
ذات جهان پهلوانْش صبح جهان است
کز افق چرخ احتشام برآمد.
خاقانی.
دلت تازه بادا و دولت جوان
تو بادی جهان را جهان پهلوان.
نظامی.
چو کرد آفرین بر جهان پهلوان
شنیده سخن کرد با او روان.
نظامی.
- جهان خرامی :
زآنجا که جهان خرامی اوست
بالایی او تمامی اوست.
نظامی.
- جهان خسرو :
چون تو جهان خسروی چشم جهان دیده نیست
چون تو زمان داوری صرف زمان دیده نیست.
خاقانی.
ملک فرّه و ملکتش بی کرانه
جهان خسرو و سیرتش خسروانی.
فرخی.
- جهان خسروی :
درآن وقت کردم جهان خسروی
که هم جان قوی بود و هم تن قوی.
نظامی.
- جهانخوار :
از ستمکاران بگیر و با نکوخواهان بخور
با جهانخواران بغلت و بر جهانداران بتاز.
منوچهری.
- || متمتع و بهره مند از جهان :
بماناد این خداوند جهاندار
بنام نیک همواره جهانخوار.
منوچهری.
- جهانخواری ؛ تمتع و بهره مندی از جهان :
یارب بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری عمری به جهانخواری.
منوچهری.
- جهان داور ؛ داور جهان. خدا :
چونست که امروز نمانده ست از آن قوم
جز حق نبود قول جهانداور اکبر.
ناصرخسرو.
مقهور بحکمت شوداین خلق جهان پاک
زیرا که حکیم است جهان داور قهار.
ناصرخسرو.
تو بادی جهان داور و دادگستر
تو بادی جهان خسرو جاودانی.
فرخی.
بنام جهان داور آغاز کرد
که از تیره شب روز را باز کرد.
(گرشاسبنامه ).
- جهان درنگی ؛ در بیت زیر از نظامی ، دیر متولد شدن. دیر بجهان آمدن :
وآگه نه که در جهان درنگی
پوشیده بود صلاح رنگی.
نظامی (لیلی و مجنون چ وحید ص 58).
- جهان دگر، جهان دیگر :
ای دل بخرابات حقیقت نظری کن
خود را بدو پیمانه جهان دگری کن.
صائب.
بادپیما را بهر جا عز و شان دیگر است
پر چو شد پیمانه اش شاه جهان دیگر است.
قبول (ازآنندراج ).
- جهان رو :
پیک جهان رو چو چرخ پیر جوان وش چو صبح
یافته پیرانه سر رونق فصل شباب.
خاقانی.
- جهان سالار :
جهان سالار خسرو هرزمانی
بچربی جستی از شیرین زبانی.
نظامی.
جهان سالار با او کرد پیوند
که دید او را بشاهی بس خردمند.
(ویس و رامین ).
- جهان ستان :
جهان ستانی شاهنشهی جهانگیری
که کرد کار جهان را بداد دین آباد.
مسعود.
شیر جهان ستانی و تا هست مرغزار
صحن زمین تمام ترا مرغزار باد.
مسعود.
- جهان ستانی ؛ جهانگیری. (آنندراج ).
- جهان سروری ؛ سروری جهان :
جهاندار یزدان کند داوری
دهد بر سرانت جهان سروری.
فرخی.
- جهان سنج :
بمیزان همت جهان را بسنج
که همت جهان سنج میزان بود.
خاقانی.
- جهان سوز ؛ سوزنده ٔ جهان.
- جهان شور :
از خنده جهانسوزی و از غمزه جهان شور
در صلح دلاویزی و در جنگ جگرخوار.
سنائی.
- جهانشوی :
غزو است مرا پیشه و همواره چنین باد
تا من بوم از بدعت و از کفر جهانشوی.
فرخی.
- جهان شهریار :
کیانی نژادا شها سرورا
جهان شهریارا و گندآورا.
فردوسی.
بجم گفت شه کای جهان شهریار
ز من بنده بر، بدگمانی مدار.
(گرشاسب نامه ).
منم پور نوذر جهان شهریار
ز تخم فریدون منم یادگار.
فردوسی.
- جهان طلب :
عقل جهان طلب درِ آلودگی زند
عقل خداپرست زند درگه صفا.
خاقانی.
- جهان طبع :
الاای نیک رای نیک تدبیر
جوانمرد جهان طبع و جهانگیر.
سعدی.
- جهان فروز ؛ فروزنده ٔ جهان.
- جهان فروزی :
چون صبح بفال نیک روزی
برزد علم جهان فروزی.
نظامی.
چون کرد مرا خدای روزی
روی تو بدین جهان فروزی.
نظامی.
- جهان کدخدا ؛ پادشاه :
جهان کدخدایی که از عقل و جودش
همی داشت خواهد جهان چون عیالی.
ابوالفرج رونی.
- جهان کدخدای :
یکی تخت زرین بلورینْش پای
نشسته بر او بر جهان کدخدای.
فردوسی.
- جهان کردگار ؛ خالق جهان :
از این بیش کردی که گفتی تو کار
که یار تو بادا جهان کردگار.
فردوسی.
گرانمایه مهر جهان کردگار
گرفت از نگین خدایی نگار.
(گرشاسبنامه ).
- جهان کندن ، جهان سیاه کردن ؛ کنایه ازخراب و ویران کردن ملک. (آنندراج ).
سلطان دی بلشکر صرصر جهان بکند
بینی که جور صرصر دی چون جهان کن است.
انوری (از آنندراج ).
- جهان کِهین ؛ آدمی.
- جهانگشا؛ جهاندار. (آنندراج ).
- جهان گشادن ؛ تسخیر کردن جهان.
- جهان گشته ؛ دنیادیده :
جهانگشته و دانش اندوخته
سفرکرده و صحبت آموخته.
سعدی.
- جهان مرزبان :
جهان مرزبان کارفرمای دهر
درآورد لشکر بنزدیک شهر.
نظامی.
جهان مرزبان شاه گیتی نورد
برافروخت کاین داستان گوش کرد.
نظامی.
جهان مِهین ؛ عالم. ماسوی اﷲ.
- دوجهان ؛ دنیا و عقبی. دنیا و آخرت.
|| آنچه ماتحت فلک قمر است. (برهان ). || مال و اسباب دنیوی. خواسته ٔ دنیا. || کنایه از مردم جهان :
جهان دل نهاده بدین داستان
همه بخردان و همه راستان.
فردوسی.
جهان سربسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی.
فردوسی.
|| مجازاً بمعنی حیات. زندگی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
بر او تیره شد روی روز سپید.
فردوسی.

جهان. [ ج َ / ج ِ ] (نف ، ق ) در حال جَستن. || جهنده. (برهان ) :
به پیش اندر آمد یکی تند ببر
جهان چون درخش و خروشان چو ابر.
اسدی.
بیامد بتخت کیان برنشست
گرفت این جهان جهان را بدست.
فردوسی.
همه سربسر دست نیکی برید
جهان جهان را ببد مسپرید.
فردوسی.
عاشق از معشوق کی باشد جهان
چون به او بیند همه کون و مکان ؟
مولوی.
بگفت احوال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر دم نهان است.
سعدی.

جهان. [ ج َ ] (اِخ ) تخلص زبیده دختر فتحعلیشاه قاجار که از شاعران است. (ریحانة الادب ).

جهان. [ ج َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بام بخش صفی آباد شهرستان سبزوار، دارای 594 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی جهان در فرهنگ لغت معین


(جَ) [ په . ] (اِ.) 1 - عالم ، دنیا. 2 - زمین .
(جَ یا جِ) (ص فا.) جهنده .
( ~.) (اِمر.) کنایه از: چشم ، دیده .
( ~. پَ لَ) (ص مر.) (اِمر.) بزرگترین پهلوان ، قهرمان دنیا.
(ی ) ( ~. گُ) (ص فا.) کشورگیر.
( ~. گُ) (حامص .) جهانگیری .
(ی ) ( ~. نَ یا نُ یا نِ) (اِمر.) نقشة جغرافیا که زمین را به صورت دو نیمکرة شمالی و جنوبی نشان می دهد.
( ~. وَ طَ) (اِمر.) مکتبی که هواداران آن خواهان از میان برداشتن مرزهای ملی و تشکیل یک حکومت جهانی هستند، انترناسیونال .
(یِ ش ِ جَ) (اِمر.) لحن هفدهم ازالحان باربد. لحن خورشید هم گفته اند.
(جَ)( اِ.)آخرت ، جهان پس از مرگ .

معنی جهان در فرهنگ عمید


۱. =جهاندن ۲. (صفت، قید) در حال جهیدن؛ جهنده.
۱. گیتی؛ دنیا؛ عالم؛ کیهان. ۲. کرۀ زمین. ۳. [مجاز] مردم دنیا. ۴. [قدیمی، مجاز] حیات؛ زندگی: سیاوش چو گشت از جهان ناامید / بر او تیره شد روی روز سپید (فردوسی۱: ۴۰۲). * جهان سوم: (سیاسی) مجموع کشورهای درحال توسعه. δ جهان اول، کشورهای بزرگ صنعتی غرب و جهان دوم، کشورهای بزرگ صنعتی کمونیست، پیش از فروپاشی شوروی سابق بوده است.
۱. زینت دهندۀ جهان. ۲. [مجاز] زیبا. ۳. آرایندۀ جهان؛ نظم دهنده به جهان.
آفرینندۀ جهان؛ پروردگار؛ خدای بزرگ.
روشن کنندۀ جهان.
۱. بینندۀ جهان: چشم جهان بین. ۲. (اسم) [قدیمی، مجاز] چشم.
مجموعۀ عقاید، باورها، و تصورات یک مکتب دینی، فلسفی، یا سیاسی که دربارۀ پدیده ها، جهان، انسان و جایگاه او در جهان هستی و یا در جامعه و در تقابل با مسائل اجتماعی ارائه می دهد.
ملجٲ و پناهگاه مردم جهان: پادشاه جهان پناه.
پهلوان بزرگی که از تمام پهلوانان جهان دلیرتر و پرزورتر باشد.
تابنده و روشن کنندۀ جهان؛ عالم تاب: آفتاب جهان تاب.
۱. جوینده و طالب جهان. ۲. [مجاز] پادشاه بزرگ و کشورگشا.
۱. خداوند. ۲. دارندۀ جهان؛ نگهبان جهان. ۳. [مجاز] قدرتمند. ۴. پادشاه عادل و عاقل که مملکت خود را خوب اداره کند.
پادشاهی.
کسی که به دلیل عمر طولانی یا سفر بسیار و دیدن شهرهای زیاد تجربه اندوخته است؛ جهان دیده.
برپاکنندۀ فتنه در جهان؛ جبار؛ ستمگر.
پادشاه دلیر، فاتح، و کشورگیر.
تصرف و گرفتن کشورهای دیگر؛ جهان گیری؛ کشورستانی.
۱. بین المللی؛ جهانی. ۲. = جهان گشا ۳. کسی یا چیزی که شهرتش به همۀ نقاط جهان برسد.
= جهان گشایی
۱. ویژگی آنچه تصاویری از جهان نشان می دهد، مانند تلویزیون. ۲. (اسم) نقشۀ جغرافیا که زمین را به صورت دو نیمکره نشان می دهد. ۳. نشان دهندۀ جهان
جهانگرد؛ سیاح.

معنی جهان به انگلیسی


اسم
universe
کیهان , عالم , افرینش , دنیا , جهان , گیتی , کائنات , عالم وجود , دهر , کون و مکان
world
عالم , دنیا , جهان , گیتی
macrocosm
دنیا , جهان
اگر از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری و مترجم فایرفاکس و کروم
ترجمه آنلاین فروشگاه آنالی نرم افزاری مریم پیام نگار
تبلیغات در آبادیس