مترجم

دیکشنری
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

دادن

معنی دادن در لغت نامه دهخدا

دادن. [ دَ ] (مص ) اسم مصدر آن دهش است. اعطاء. (ترجمان القرآن ). ایتاء. (ترجمان القرآن ). مقابل ِ گرفتن. در اختیار کسی گذاردن بدون برگرداندن. تسلیم کسی کردن چیزی را. ارزانی داشتن چیزی بکسی. منح. (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). اکاحة. مقاواة. مشن. امداش. تمزیج. رفد. انالة. نالة نال. نیل. تفصیع. تهیث. همر. مهاتاة. شکد. (منتهی الارب ). بذل. (تاج المصادر). تشکید. تلزئة. تسویم. تسویغ. اصراب. سمرجة. اطهاف. (منتهی الارب ). عطاء. (تاج المصادر). معاطاة. تنویل. میح. میاحة. امتیاح. (منتهی الارب ). امظاء. (تاج المصادر) :
یا نرجسی و بهاری
بده مرا یک باری.
ابونواس.
بیک گردش بشاهنشاهی آرد
دهد دیهیم و طوق و گوشوارا.
رودکی.
نفرین کنم بدرد (ز درد) و بلا این زمانه را
کو داد کبر و مرتبت این کوفشانه را.
شاکر بخاری.
بگربه ده و به غلبه سپرز و خیم همه
و گر یتیم بدزدد بزنش و تاوان کن.
کسائی.
یا رب مرا بعشق شکیبا کن
یا عاشقی بمرد شکیبا ده.
اورمزدی.
ترا تاسپه داد لهراسب شاه
و گشتاسب را داد گاه و کلاه.
فردوسی.
که هرکز میانه نهد پیش پای
مر او رادهم دخترم را همای.
فردوسی.
ازو شاد شد شاه و کرد آفرین
بدادش بدو باره ٔ خویش و زین.
فردوسی.
کرا داد خواهد خداوند گنج
نبایدکشیدن بسی درد و رنج.
فردوسی.
به هر سال چندانکه خواهی دهم
دوصد گنج از این پادشاهی دهم.
فردوسی.
بتو داد خواهم همی دخترم
نگه کن بروی و سر و افسرم.
فردوسی.
نهادند مهر از برمشک چین
فرستاده را داد و کرد آفرین.
فردوسی.
بتو دادم آن شهر و آن روستا
تو بفرست اکنون یکی پارسا.
فردوسی.
بیزدان چنین گفت کای دادگر
تو دادی مرا دانش و زورو فر.
فردوسی.
فرامرز را داد ببر بیان
بزرین کمربست او را میان.
فردوسی.
چو فرزند گردد سزاوار گاه
بدو ده بزرگی و گنج و سپاه.
فردوسی.
از ایران و توران و هندوستان
همان ترک تا روم و جادوستان.
فردوسی.
ترا داد یزدان بپاکی نژاد
کسی چون تواز پاک مادر نزاد.
فردوسی.
اساقة؛ دادن بکسی شترانی را که میراند آنرا. اشبار؛ دادن مال را بکسی. شیر؛ شمشیر دادن. شبر؛ دادن مال بکسی. اشکاد؛ دادن مال حقیر را. هناء؛ دادن کسی را و بخشیدن. مهاتأة؛ چیزی بکسی دادن. اکفا؛ دادن منافع شتران خود را بکسی. دفع؛ دادن کسی را چیزی. ادلاء؛ دادن کسی رامال خود. اسجال ؛ یک دلو دو دلو دادن. هیث ؛ چیزی اندک دادن. لخی ؛ دادن مال خود بکسی. تقمیح ؛ دادن کسی را کمتر از آنچه حق او باشد. مهر؛ دادن کابین زن را. استفادة؛ دادن زمام اختیارات بدست کسی. اطلاب ؛ دادن خواسته ای کسی را. لمظ؛ لفا؛ دادن حق کسی را. طلق ؛ دادن چیزی بکسی. (منتهی الارب ). || بخشیدن. عطا کردن.هبه کردن :
بخور و بده گه پُر پشیمان نبود
هرکه بخورد و بداد از آنکه بیلفخت.
رودکی (از لغت فرس ص 37).
ار خوری از خورده بگساردت رنج
ور دهی مینو فراز آردت گنج.
رودکی.
همی بکشتی تا در عدو نماند شجاع
همی بدادی تا در ولی نماند فقیر.
رودکی.
دهد خواهندگان را روز بخشش
درم در تنگ و گوهر در تبنگوی.
ابوالمثل.
بدشمن رسد آنچه باشد بگنج
بده تا روانت نباشد برنج.
فردوسی.
فرستاده را داد بسیار چیز
شنیدم همه پاسخ سام نیز.
فردوسی.
|| زدن. دهید، زنید :
یا زندم یا کندم ریش پاک
یا دهدم کارد یکی بر کلال.
حکاک.
عامربن اسماعیل یاران خویش را به پارسی گفت : دهید! مردی بود از یاران عامر نامش عبداﷲبن شهاب المازنی حاضر بود و مروان را نیزه ای زد بر تهیگاه و بکشت. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
بیارانش فرمود کاندر نهید
بتیر و بژوبین و خنجر دهید.
فردوسی.
برآمد خروش ده و داروگیر
چو باران ببارید زوبین و تیر.
فردوسی.
بلشکر بفرمود کاندر دهید
کمان را سراسر بزه برنهید.
فردوسی.
درخشیدن تیغ و باران تیر
خروش یلان برده و دار و گیر.
فردوسی.
شما یکسره چشم بر هم نهید
چو من بر خروشم دمید و دهید.
فردوسی.
قضا گفت گیر و قدر گفت ده
فلک احسن ملک گفت زه.
فردوسی.
همی گفت یکسر بخنجر دهید
برین دشت کشتی بخون بر نهید.
فردوسی.
شما روی یکسر سوی دژ نهید
چو من بر خروشم کشید و دهید.
فردوسی.
شما سر همه سوی بالا نهید
نترسید و از راست و ز چپ دهید.
فردوسی.
همه جان یکایک بکف برنهید
اگر لشکر آیدخورید و دهید.
فردوسی.
احمد عبدالصمد گفت بگیرید این سگ را قائد گفت که همانا مرا نتوانی گرفت ، احمد دست بر دست زد و گفت دهید، مردی دویست چنانکه ساخته بودند پیدا آمدند و قائد بمیان سرای اندر رسیده بود و شمشیر و ناچخ و تبر اندر نهادند و وی را تباه کردند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 324). بویهی اسب تازی داشت خیاره ، با چند تن که نیک اسبه بودند بجستند و اوباش پیاده در ماندند میان جویها و دره ها وحسن گفت دهید و حشمتی بزرگ افکنید بکشتن بسیار که کنید. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 43).
پس از خشم فرمود کورا دهید
همه دستها را بخون در نهید.
اسدی (از آنندراج ).
گر بجنبد در زمان گیرش ز گوش
بر زمین ده تا که گردد لوش لوش.
عیوقی.
ثم قال (عبداﷲ) لاهل خراسان «دهید» فشدخوا بالعمد حتی سالت ادمغتهم. (عیون الاخبار ج 2 ص 208 در طی داستان کشتار بنی امیه بدست عبداﷲبن علی عباسی ). || سپردن.کسی را در اختیار دیگری گذاردن ایذاء یا نگهداری اورا :
نهادند برپای بندوی بند
به بهرام دادش ز بهر گزند.
فردوسی.
|| بزنی سپردن. تزویج کردن : خلیفه عباسه را به جعفر داد و خطبه خواند. (تاریخ برامکه ). || واگذار کردن :
که چوبینه آید بایوان شاه
هم آنگه بهرمز دهد تاج و گاه.
فردوسی.
|| تجویز کردن ؛طبیب زالو داده است ، تجویز کرده است که بر عضوی از اعضاء بیمار زالو اندازند. || فروختن :
خواهی بشمارش ده و خواهی بگزافه
خواهیش بشاهین زن و خواهی به کرستون.
زرین کتاب.
|| نوشاندن :
می خسروانی سه جامش بداد
بخندید و زان اژدها کرد یاد.
فردوسی.
|| کان دادن. (آنندراج ). مفعول عمل از پس رفتن. قرار گرفتن :
گفت امشب میدهم آن ماه و فردا نیز هم
عاشقان امشب شب قدرست و فردا روز عید.
بیرم سیاه (از آنندراج ).
کلمه ٔ دادن را در ترکیب معانی ذیل حاصل آید: 1- آشامانیدن. چون : شربت دادن. چای دادن. شراب دادن. آب دادن زمین یا آدمی را... 2- بخشیدن. چون : شفا دادن. 3- برآوردن. چون : کام دادن. 4- برآوردن. چون : میوه دادن. ثمر دادن. 5- خورانیدن. چون : سم دادن. زهر دادن. شوربا به بیمار دادن. شام دادن. شیر به بچه دادن. نواله دادن. طعام دادن. غذا دادن. ناهار دادن. دانه بمرغ دادن. دارو دادن. دوا دادن.مسته دادن. 6- رها کردن. چون : تیز دادن. 7- فرستادن. چون : پیغام دادن. نامه دادن. 8- کردن. چون : سلام دادن. تعلیم دادن. گوش دادن. تکیه دادن. منادی دادن. بوس دادن. پشت دادن. فراموش دادن :
به تلخی در اندیشه را جوش ده
در افتاده ٔ تن فراموش ده.
نظامی (شرفنامه ص 291).
9- کشیدن. چون : آوا دادن. 10- کشیدن. چون : جاروب دادن. (غیاث ). 11- گرفتن. چون : بوسه دادن. 12- گزاردن. چون : پیغام دادن. خبر دادن. 13- گفتن. چون : جواب دادن. پیغام دادن. طلاق دادن ، درس دادن. درود دادن. دشنام دادن. گواهی دادن. 14- گستردن. چون : آفتاب دادن. 15- نمودن. چون : جلوه دادن. 16- نهادن. چون : لقب دادن. نام دادن. صاحب غیاث اللغات بمعانی : کردن چون : وعده کردن - و نهادن چون : گوش دادن - و گفتن چون : حال دادن و به معنی گذاشتن چون : کوچه دادن. - و به معنی کشیدن چون : جاروب دادن آورده است ولی برخی از تعبیرات وی استوار نمیباشد. نیز صاحب آنندراج آرد: به معنی کردن چون : وعده دادن. فراموش دادن.
- ارشاد دادن :
خدایا چون مرا در عاشقی ارشاد میدادی
چه می شد اندکم گر بیوفائی یاد میدادی.
محمدقلی سلیم.
- انزال دادن .
- انصاف دادن ؛ عدالت و دادگستری کردن.
- تصحیح دادن ؛ درست کردن :
نهاده بر رخ گل نقطه های شک شبنم
بباغ رو کن و تصحیح این رساله بده.
صائب.
- جانشین دادن :
قصه ، کوته رحم فوتید و وفا از هم گذشت
جانشین هر دوشان بغض و عداوت داده اند.
ملافوقی یزدی (از آنندراج ).
- ناله دادن :
شاخ گل بر یاد لعلش جام پر می میدهد
شاخ آهو از فغانم ناله ٔ نی میدهد.
میرزاطاهروحید.
|| نهادن ، چون گوش بچیزی دادن و سر بپای کسی دادن و به معنی رخصت دادن و این با لفظ دل مخصوص است :
ز جان نتوان جدائی کرد یارب خط جانانرا
چسان دل داد کز آغوش رخسارش برون آید.
طاهر وحید.
|| گفتن و فرمودن.
- حال دادن ؛ به معنی گذاشتن اعم از آنکه مکان کس باشد چون : کوچه دادن ، راه دادن :
از کوچه ٔ تنگی که خری میگذرد
ره دادن او نه از ره تعظیم است.
ملاسبحانی.
و راه دادن و حق آن است که دادن مطلق گذاشتن است :
رفت پهلوی رقیبان و دل ما خون شد
وه که با جانب ما جانب اغیار نداد.
خواجه آصفی.
- شغل دادن :
غمزه گر گشت ماه سقلابی
فتنه را داد شغل بیخوابی.
میرخسرو.
- قصه دادن :
کیست کو را ز ما خبر گوید
شاه را قصه ٔ گدایی داد.
میرخسرو.
|| نمودن و آشکار کردن.
- جمال دادن :
مخدرات سماوی درو جمال دهند
اگر تو آینه ٔ دل ز زنگ بزدائی.
کمال.
- گوز دادن ؛ گوز زدن ، چیزی که بگرو گذارند چون مصحف به هندو دادن :
داد مخلص دل بزلفت با هزاران التماس
چون پریشانی که مصحف را به هندو میدهد.
مخلص.
|| کشیدن.
- جاروب دادن . و بدین معنی در مقام مکافات و سزا دادن نیز آمده در مقام حرب و قتل. به معنی انعام و بخشش برسبیل استهزاء مستعمل شود :
پس از خشم فرمود کو را دهید
همه دستها را بخون درنهید.
اسدی.
و نیز ترکیباتی با پیشاوندهادارد چون :
اندردادن ؛ فاش کردن. رسانیدن.
خبر وی بجهودان اندرداد تا وی را بگرفتند.
(التفهیم بیرونی ص 25).
|| باز دادن. رجوع به باز دادن شود. || بدادن. رجوع به همین کلمه شود. || گاه بحروف اضافه منضم گردد چون : دادن به ، خرج کردن در، صرف کردن در :
هندو ندیده ام که چو ترکان جنگجو
هرچ افتدش بدست به تیر و کمان دهد.
|| کلمات مرکبی که در آنها این مصدر (یعنی دادن ) جزء دوم کلمه قرار گرفته است تا آنجا که استقصاء شده بترتیب حروف هجا با شواهد و معانی ذیلاً آورده میشود:
- آب دادن ؛ مشروب ساختن ؛ سقی کردن.سیراب کردن.
- || گذاشتن که آن را آب ببرد.
- آب و تاب دادن ؛ مبالغت کردن در بیان مطلبی ، بگزاف شرح و بسط دادن مطلبی و یا سخنی.
- آرام دادن ؛ تسکین بخشیدن.
- آرامش دادن ؛ آرام و ساکت گردانیدن. سکون پدید آوردن.
- آزار دادن ؛ رنج رسانیدن.
- آفتاب دادن ؛ گستردن در آفتاب. قرار دادن در معرض تابش نور خورشید: جامه های پشمی را آفتاب داد؛ در آفتاب گسترد. کبوتران را آفتاب داد؛ بجائی که آفتاب می تافت راند.
- آگهی دادن ؛ خبردادن ؛ مطلع ساختن :
بدو گفت ، بنگر که تا چیست کار
بیا و مرا آگهی ده ز کار.
فردوسی.
- آوا دادن ؛ کشیدن آواز :
ای بلبل خوش آوا آوا ده
ای ساقی آن قدح را با ما ده.
رودکی.
- آواز دادن ؛ بانگ برآوردن. خواندن به آوای بلند :
سوی خانه ٔ لنبک آمد چو باد
بزد حلقه بر چوب و آواز داد.
فردوسی.
- آهار دادن ؛ آهار داده شدن. آهار گرفتن :
بیا تا به کشتی پیاده شویم
ز خون و خوی آهار داده شویم.
فردوسی.
- اجاره دادن ؛ به اجاره واگذار کردن.
- اجرت دادن ؛ مزد دادن.
- ارزان دادن ؛ مقابل گران دادن. ببهای ارزان واگذار کردن.
- اشاعه دادن ؛ پراکندن.
- افاقه دادن ؛ تسکین دادن. از حدت و شدت آن کاستن. (دوائی دردی را).
- امان دادن ؛ بزینهار درآوردن.
- انتشار دادن ؛ نشر کردن.
- اندرز دادن ؛ پند دادن. نصیحت گفتن.
- اَه ببهای چیزی ندادن ؛ بهیچ شمردن.
- باد دادن ؛ در مهب باد گذاردن ، چون باد دادن خرمن غلات کوفته تا کاه آن از دانه جدا گردد.
- || در هوای آزاد قرار دادن جامه تا خشک شودو یا بوی نم و مواد دیگری که جامه بدان آغشته شده است زایل گردد.
- بار دادن ؛ رها کردن که درآید. رخصت دادن که بدرون در شود. مرخص کردن که بر او آیند :
بایوان فرود آمد و بار داد
سپه را درم داد و دینار داد.
فردوسی.
- باز دادن ؛ رد کردن. تسلیم کردن. بکسی چیزی را برگردانیدن :
کوه تمکین تو مشکل که صدا باز دهد.
صائب.
- بازی دادن ؛ سر دوانیدن.
- || سرگرم کردن. بباد دادن ، تلف کردن.
- بحساب گذاردن ؛ خلعت دادن ؛ خلعت بخشیدن.
- برباد دادن ؛ ویران کردن. تار و مار کردن. از میان برداشتن.
- بردادن ؛ بشرح گفتن « : ابوعلی دست بر نبض بیمار نهاد و گفت : بر گوی و محلتهای گرگان را نام بَرده... پس ابوعلی گفت : از این محلت کویها برده.»نظامی (چهارمقاله چ معین ص 122).
- برون دادن ؛ خارج ساختن :
چرا خون نگریم چرا گل نخندم
که بحری فروشد برون داد گوهر.
- بسط دادن ؛ توسعه دادن. گسترش دادن. وسیع کردن.
- بشارت دادن ؛ مژده دادن.
- بو دادن ؛ منتشر ساختن بوی (اعم از خوب ، یا بد).
- بوس دادن ؛ بوسیدن :
چو گودرز بنشست برخاست طوس
بشد پیش خسرو زمین داد بوس.
فردوسی.
بیامد دوان پای او بوس داد
ز ساسان پیشین همی کرد یاد.
فردوسی.
- بوسه دادن ؛ بوسیدن. بوسه گرفتن :
گوری کشیم و باده کشیم و بویم شاد
بوسه دهیم بر دو لبان پری نژاد.
رودکی.
بیامد سر و چشم او بوسه داد
دل آرام پرویز برگشت شاد.
فردوسی.
بوسه دادن بروی یار چه سود
هم در آن لحظه کردنش بدرود.
سعدی.
- || گذاردن که ببوسند :
میلاومنی ای فغ و استاد توام من
پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه میلاو
رودکی.
فردا نروم جز بمرادت
بجای سه بوسه بدهم شش.
خفاف.
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک.
حافظ.
- بیرون دادن ؛ خارج ساختن. برون فرستادن.
- پاچ دادن ؛ افشاندن حبوب و دانه ها در طبق برای پاک کردن از فضول.
- پا دادن ؛ خوب پیش آمدن.
- پاره دادن ؛ رشوه دادن.
- پاسخ دادن ؛ جواب گفتن :
زش از او پاسخ دهم اندر نهان
زش بپیدایی میان مردمان.
رودکی.
پس از ژاژ و خوهل آوری پیش من
همت ژاژ پاسخ دهد پیرزن.
ابوشکور.
- پایان دادن ؛ خاتمه بخشیدن. بفرجام بردن.
- پردادن ؛ پراندن.
- || پردادن کسی را، تشویق و تشجیع کردن او را.
- پز دادن (از پز فرانسه ) ؛ خودفروشی کردن. خودنمایی کردن.
- پس دادن ؛ گرفته ای را برگردانیدن بدهنده ٔ آن.
- پس دادن (درس را) ؛ بر استاد بازگفتن آن.
- پشت دادن ؛ تکیه کردن.
- || گریختن. روی برتافتن. پشت کردن : حربی کردند سخت و گرد برخاست و خزریان پشت بدادند و هزیمت شدند و مسلمانان پی ایشان گرفتند. (ترجمه طبری بلعمی ).
- پشت دادن کاغذ ؛ سایه انداختن کاغذ. عیبی است در کاغذ که سیاهی یک روی آن در روی دیگر پیدا آید.
- پشتی دادن ؛ تکیه دادن.
- پناه دادن ؛ در پناه گرفتن.
- پند دادن ؛ اندرز کردن :
بگوییم بسیار و پندش دهیم
به پند اختر سودمندش دهیم.
فردوسی.
- پیام دادن ؛ رسانیدن پیغام. ادای رسالت :
پیام سپهدار توران بداد
سیاوش ز پیغام او گشت شاد.
فردوسی.
- || فرستادن پیغام. ارسال پیام.
- پیچ دادن ؛ پیچانیدن.
- پیش دادن ؛ از قبل دادن. تسلیم کردن قبل از موعد مقرر.
- || مضموم خواندن.
- پیش دادن درسی ؛ بر استاد خواندن درس روان کرده را.
- پیشنهاد دادن ؛ پیشنهاد کردن. عرضه کردن. طرح کردن.
- پیغام دادن ؛ گفتن پیغام. اداء رسالت :
فرستاده برگشت و آمد چو باد
بفغفور پیغام قیصر بداد.
فردوسی.
- || پیغام فرستادن :
داد پیغام بسراندر عیار مرا
که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا.
رودکی.
سرودگوی شد آن مرغک سرودسرای
چو عاشقی که بمعشوق خود دهد پیغام.
کسائی.
یکایک بدادند پیغام شاه
بشیروی بی مغز بی دستگاه.
فردوسی.
- تاب دادن ؛ تابیدن (در نخ و بروت و جز آن ).
- || کمی بر آتش نهادن تا سرخ شود؛ مرغ را در تابه تاب داد.
- تاراج دادن ؛ گذاردن که غارت کنند. رها کردن که لاش کنند :
همه گنج او را بتاراج داد
بلشکرکشی بدره و تاج داد.
فردوسی.
- تراش دادن ؛ تراشیدن.
- ترجیح دادن بر ؛ برتر شمردن از.
- تسکین دادن ؛افاقه بخشیدن. آرامش دادن.
- تصدیعدادن ؛ دردسر دادن.
- تعارف دادن ؛ پیشکش و هدیه کردن.
- تعلیم دادن ؛ آموختن.
- تفصیل دادن ؛ بشرح بازگفتن.
- تکان دادن ؛ جنبانیدن.
- || مؤثر واقع شدن.
- تکیه دادن ؛ پشتی دادن.
- تلوتلو دادن ؛ چیزی آونگان را جنبانیدن.
- تمیز دادن ؛جدا کردن نیک از بد.
- تن دادن ؛ گردن نهادن بر :
من اینک بپیش تو استاده ام
تن زنده خشم ترا داده ام.
فردوسی.
- تن دردادن ؛ فرمان بردن.
- تن ندادن ؛ اطاعت نکردن. فرمان نبردن.
- تنه بکار دادن یا ندادن ؛ از زیرکار فرار نکردن ، یا کردن.
- تو دادن ؛ فروبردن. بلعیدن. اوباریدن.
- توسعه دادن ؛ بسط دادن. وسعت دادن.
- ثمر دادن ؛ میوه دادن. برآوردن.
- جا دادن ؛ مکان دادن.
- جان دادن ؛ مردن.
- || فدا کردن :
تو جان از پی پادشاهی مده
تنت را بخیره تباهی مده.
فردوسی.
- جان دادن برای چیزی ؛ برای آن نهایت مناسب بودن. نیک زیبنده بودن برای آن : این تیرها برای سقف جان میدهد. نیک درخور و مناسب آن است.
- جردادن ؛ بدرازا بریدن.
- جلا دادن ؛ براق کردن.
- جلو دادن به کسی ؛ او را بکارهاتسلط دادن. تشجیع کردن. براختیار او افزودن.
- جلوه دادن ؛نمودن.
- جواب دادن ؛ پاسخ گفتن.
- جوش دادن ؛ لحیم کردن.
- جوش و جلا دادن ؛ آزار کردن. آشفته ساختن.
- جیره دادن ؛ بیستگانی دادن. مقرری و اجری دادن.
- چاک دادن ؛ دریدن.
- چپ دادن ؛ رد کردن :
چپ داد بتان را و ترا خواست دلم.
- چرخ دادن ؛ گردان ساختن. پیچاندن. پیچان ساختن.
- چرخ دادن در دیگ ؛ چیزی را در دیگ کردن و بر آتش نهادن و گردانیدن برای نیم سرخ شدن.
- چین دادن ؛ با تاب و شکن ساختن.
- حرص دادن ؛ بر سر غیظ و خشم آوردن.
- حرکت دادن ؛ جنبانیدن.
- حساب دادن ؛ حساب چیزی را بشخص ذی نفع پس دادن.
- حسرت دادن ؛ متحسر ساختن. متأسف کردن.
- خاتمه دادن به امری ؛ انجام دادن آن. باتمام رساندن آن.
- خاطر دادن ؛ مهر ورزیدن :
بهیچ یار مده خاطر و بهیچ دیار
که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار.
سعدی.
- خبردادن ؛ آگاهی دادن : از نعیم بهشت خبر میدهد. (گلستان ).
- خرج (بخرج ) دادن ؛ محسوب داشتن.
- خرج دادن ؛ اطعام عده ٔ کثیر مساکین و غیرهم کردن.
- خم دادن ؛ خمانیدن.
- خمس دادن ؛ دادن پنج یک مال.
- خواب خرگوش دادن ؛ غافل کردن.
- خوراک دادن (بستور) ؛ تعلیف.
- خور دادن ؛ دوختن بدانگونه که زائد جامه از میان بشود.
- داد دادن ؛ عدل کردن.
- دادسخن دادن ؛ ببهترین وجهی گفتن.
- دان دادن ؛ دانه دادن.
- دردسر دادن ؛ تصدیع. صداع دادن.
- درده دادن ؛ نمودن داشته ٔ خود بکسی برای اندوهگین کردن او.
- درس دادن ؛ درس گفتن.
- درم دادن ؛ بخشیدن درم :
درم داد و دینار درویش را
نوازنده شد مردم خویش را.
فردوسی.
- درنگ دادن ؛ گذاردن که توقف کند.
- درنگ ندادن ؛ نگذاردن که توقف کند :
زمانه ندادش زمانی درنگ
شد آن شاه هوشنگ باهوش و سنگ.
فردوسی.
- درود دادن ؛ درود گفتن.
- دست بدست دادن ؛ معاضدت. مظاهرت. تأیید. مدد کردن.
- || دست عروس در دست داماد نهادن در شب زفاف.
- دست دادن ؛ مصافحه کردن. فشردن دست یکدیگر.
- || میسّر شدن.
- || تسلیم شدن.
- دستگاه دادن ؛ قدرت و توانائی دادن. مسلط ساختن :
که او داد بر نیک و بد دستگاه
ستایش مر او را که بنمود راه.
فردوسی.
- دست ندادن ؛ تسلیم نشدن :
همه نیروی خویش چون پیل مست
بدیدی و کس را ندادی تو دست.
فردوسی.
- دستوری دادن ؛ اجازه دادن.
- دشنام دادن ؛ ناسزا گفتن.
- دفع دادن ؛ بتأخیر انداختن.
- دل دادن ؛ عاشق شدن.
- || توجه و التفات خاص کردن بگفتاری یا بدرسی : دل داده است و قلوه گرفته ، دو گوش بگفتار او سپرده است.
- دل دادن کسی را ؛ او را تشجیع کردن.
- دم بتله دادن ؛ گیر افتادن : دم بتله نمیدهد، جان از مهلکه بیرون میکشد. سخت محتاط است.
- دَم دادن ؛ دَم گرفتن.
- دوا دادن ؛ سم دادن.مسموم کردن.
- || در اصطلاح عامه نوشابه دادن به کسی.
- دود دادن ؛ در میان دود قرار دادن چنانکه ماهی را بدود عادی و چشم بیمار و بینی بیمار را بدود داروئی.
- دَوَل دادن ؛ دفعالوقت کردن.
- ده دادن ؛ بامب حواله کردن به رو و یا بسر کسی.
- دینار دادن ؛ بخشیدن دینار :
بکابل درون گشت مهراب شاد
بمژده بدرویش دینار داد.
فردوسی.
- راپرت دادن ؛ گزارش دادن.
- راه دادن ؛ اجازه ٔ عبور از جائی دادن :
چو شب روز شد پرده ٔ بارگاه
گشادند ودادند زی شاه راه.
فردوسی.
- || رخصت ورود به جائی دادن :
کسی را مده راه در پیش من
چه بیگانه مردم چه از خویش من.
فردوسی.
- راه دادن استخاره ؛ خوب آمدن استخاره.
- راه دادن دل ؛ برات شدن بدل.
- رجحان دادن ؛ برتری دادن.
- رخصت دادن ؛ اذن و اجازه و دستوری دادن.
- رزم دادن ؛ جنگ کردن.
- رسالت دادن ؛ پیغام گزاردن.
- رشوه دادن ؛ پاره دادن.
- رم دادن ؛ رمانیدن.
- رنج دادن ؛ رنجه ساختن.
- رنگ دادن ؛ پس دادن رنگ چیزی. رنگ پس دادن. رنگ خود را نمایان کردن بسبب بی ثباتی آن.
- روائی دادن یا ندادن دل ؛ راه دادن یا ندادن دل.
- رو دادن ؛ روی دادن. واقع شدن.
- رو دادن بکسی ؛ او را بخود گستاخ کردن.
- روشنائی دادن ؛ روشنی بخشیدن. نورانی ساختن :
ای مایه ٔ خوبی و نیک رایی
روزم ندهد بی تو روشنایی.
رودکی.
- روشنی دادن ؛ منور ساختن.
- روی دادن ؛ رو دادن. واقع شدن.
- ریش دادن ؛ ضمانت دادن.
- زبان دادن ؛ قول دادن. وعده دادن :
زبان داد سیندخت را نامجوی
که رودابه را بد نیارد بروی.
فردوسی.
- زبر دادن ؛ مفتوح خواندن.
- زحمت دادن ؛ رنج رسانیدن. رنجه کردن.
- زکات دادن ؛ ادای زکات.
- زمان دادن ؛ مهلت دادن.
- زن دادن ؛ تزویج.
- زور دادن ؛ نیرو بخشیدن.
- || فشار دادن
- زهر آب دادن شمشیر و غیره ؛ تیز کردن. گوهری ساختن :
زمانه بزهرآب داده است چنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگ.
فردوسی.
- زهر دادن ؛ مسموم کردن.
- زیر دادن ؛ مکسور خواندن.
- زینت دادن ؛ آراستن.
- زینهار دادن ؛ امان دادن :
کی نامور دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند آشکار.
فردوسی.
- سان دادن (لشکر) ؛ رژه دادن.
- سر به پای کسی دادن ؛ سرنهادن بپای او :
هیچ بیدردی نمییابم سوای خویشتن
می نهم چون بید مجنون سر بپای خویشتن.
صائب (از آنندراج ).
- سردادن ؛ رها کردن.
- || سرباختن.
- سُر دادن ؛ سُراندن. متعدی سر خوردن.
- سر دادن گریه ؛ ناگهان گریستن آغاز کردن.
- سر دادن و سیر ندادن ؛ از چیز اندک نگذشتن با استقبال و تقبل خطر عظیم.
- سرما دادن ؛ در معرض سرما گذاردن.
- سر و صورت دادن ؛ منظم و مرتب کردن.
- سفارش دادن ؛ سپردن. سفارش کردن.
- سلام دادن ؛ سلام گفتن.
- سلم دادن ؛ زهر دادن.
- سود دادن ؛ نفع بخشیدن.
- سوق دادن ؛ راندن.
- سوگند دادن ؛ قسم دادن : قدید بنزدیک کرمانی شد و سلام کرد و بنشست ، پس گفت یا ابا علی سوگند دهم بر تو بخدای که کار نکنی که از تو نزیبد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
- شاخ وبرگ دادن درختی ؛ شاخ و برگ برآوردن آن.
- شاخ و برگ دادن مطلبی ؛ شرح بسیار افزودن بر آن. تطویل دادن آن.
- شام دادن ؛شام خورانیدن.
- شرح دادن ؛ تفصیل دادن ، بیان کردن.
- شفا دادن ؛ شفا بخشیدن.
- شکاف دادن ؛ شکافتن. دوپاره ساختن.
- شکست دادن ؛ مغلوب کردن سپاهی را.
- شل دادن ؛ سست کردن چنانکه عنان اسب را.
- شل دادن کاری را ؛ جدی تعقیب نکردن کاری را موقتاً.
- شوهر دادن ؛ تزویج.
- شهادت دادن ؛ گواهی دادن.
- شهرت دادن ؛ آواز درانداختن.
- شیردادن ؛خورانیدن شیر چنانکه مادر کودک را.
- صداع دادن ؛ دردسر دادن.
- صله دادن ؛ جایزه دادن.
- صورت دادن ؛ انجام دادن کاری را.
- || صورت دادن ؛ نوشتن تمام اجزاء دخل یا خرجی را.
- ضمه دادن ؛ پیش دادن.
- طلاق دادن ؛رها کردن شوی زن را.
- طول دادن ؛ بدرازا کشانیدن.
- عشوه دادن ؛ ناز و غمزه کردن.
- || فریب دادن.
- عطا دادن ؛ بخشیدن.
- علامت دادن ؛ کشتی یا طیاره و یا دسته ای از سپاه و غیره را، با نشانی خاص هدایت کردن کشتی و... را.
- علیق دادن ؛ خوراک دادن ستور را.
- غذا دادن ؛ تغذیه.
- غصه دادن ؛ غمگین ساختن.
- غلت دادن آواز را ؛ تحریر.
- غلت دادن چیزی را ؛ غلطانیدن.
- غِل دادن ؛ غلطانیدن چنانکه گلوله را بروی زمین.
- غلغلک دادن ؛ خاراندن زیر بغل کسی تا بخنده افتد.
- فائده دادن ؛ سود بخشیدن.
- فاصله دادن ؛ ایجاد فاصله کردن.
- فتحه دادن ؛ زبر دادن.
- فحش دادن ؛ ناسزا گفتن.
- فرجه دادن ؛ مهلت دادن.
- فرصت دادن ؛ مجال دادن.
- فرمان دادن ؛ امر کردن :
چو فرمان دهد ما همیدون کنیم
زمین را بخنجر چو جیحون کنیم.
فردوسی.
- فرودادن ؛ بلعیدن.
- فریب دادن ؛ فریفتن.
- فشار دادن ؛ زور آوردن.
- فضیلت دادن ؛ برتری دادن.
- فیصل دادن ؛ جدا ساختن. بپایان رسانیدن.
- قاچ دادن ؛ شکافتن.
- قرار دادن ؛ نهادن.
- قر دادن ؛ رقصاندن و پیچ و تاب دادن اسافل اعضاء.
- قسم دادن ؛ سوگند دادن.
- قِل دادن ؛ غلطانیدن.
- قوت دادن ؛ غذا دادن.
- قوَّت دادن ؛ نیرو بخشیدن.
- قول دادن ؛ پیمان کردن.
- کام دادن کسی را ؛ برآوردن کام او.
- کرایه دادن ؛ بکرایه واگذار کردن.
- کُر دادن ؛ باآب کر شستن.
- کسره دادن ؛ زیر دادن.
- کِش دادن شاه شطرنج را ؛ با یکی از مهره های شطرنج بشاه شطرنج حمله کردن.
- کش دادن مطلب یا چیزی را ؛ بدرازا کشانیدن.
- کفاف دادن ؛ بسنده بودن :
کفاف کی دهد این باده ها بمستی ما؟
- کل دادن ؛ گاو ماده را و نر را یکجا فراهم آوردن آبستنی را.
- کم دادن ؛ تطفیف.
- کمک دادن ؛ کمک کردن.
- کوت (کود) دادن ؛ رشوه دادن زمین.
- کوچ دادن ؛ کوچانیدن.
- کوچه دادن مردم یا سپاه ؛ در دو صف قرار گرفتن گذشتن سواری یا کسی را.
- کیف دادن ؛ سکرگونه ای بخشیدن.
- کیف دادن به بچه ؛ حبی که تریاک یا عصاره ٔ کوکنار دارد بدو دادن.
- گذار دادن ؛ عبور دادن.
- گزارش دادن ؛ راپرت دادن.
- گسترش دادن ؛ بسط دادن.
- گشاد دادن ؛ رها کردن چنانکه تیر را از کمان.
- || تک نهادن مهره در خانه ای از خانه های نرد.
- گل دادن ؛ گل آوردن.
- گواهی دادن ؛ شهادت دادن. گواهی گفتن :
شما یکسر از کارها آگهید
برین بر که گفتم گواهی دهید.
فردوسی.
- گوش دادن ؛ استماع. گوش نهادن :
داده گل گوش بفریادم در این گلشن سلیم
ناله ام گویا نظر بر عندلیبان آشناست.
محمد قلی سلیم (از آنندراج ).
- گوشمال دادن ؛ تنبیه کردن.
- گیر دادن سگ را ؛ واداشتن که پارس کند.
- گیر دادن کسی را ؛ باعث گرفتاری و گرفتن او شدن.
- لب دادن یا ندادن کاسه ؛ حالتی کاسه را که چون مایعی از او سرازیر کنند در ظرف دیگر پراکنده نشود.
- لت دادن آب را ؛ هدر دادن آن.
- || بیهوده رها کردن آن ؛ هرز دادن آن.
- لذت دادن ؛ تولید حظ و لذت کردن.
- لِفت دادن ؛ طول و تفصیل بیجا دادن.
- لقب دادن ؛ لقب نهادن.
- لم دادن ؛ تکیه دادن یکبری بر بالش تمدد اعصاب را.
- لو دادن سری را ؛ بروز دادن و فاش کردن آن.
- لو دادن شریک جرم خودرا ؛ تباهکاری او را بروز دادن.
- لو دادن کسی را ؛ بدست دادن او.
- لیز دادن ؛ سر دادن ، لیزانیدن چیزی ، لغزانیدن آن.
- ماچ دادن ؛ گذاشتن که او را ببوسند.
- مالش دادن ؛ مالیدن.
- || گوشمال دادن.
- ماهیانه دادن ؛ وظیفه ومقرری دادن.
- مدد دادن ؛ کمک کردن. کمک فرستادن. یاری کردن.
- مرتبت دادن ؛ مقام و منصب و جاه دادن :
نفرین کنم بدرد (ز درد) و بلا این زمانه را
کو داد کبر و مرتبت این کوفشانه را.
شاکر بخاری.
- مزد دادن ؛ اجرت دادن.
- مژده دادن ؛ بشارت دادن :
چو دیهیم شاهی بسر برنهاد
جهان را همه سربسر مژده داد.
فردوسی.
- مسته دادن ؛ مسته خورانیدن :
چون بهر صید راست خواهی کرد (کذا)
باز را مسته داد باید پیش.
بونصر طالقان.
- مشق دادن ؛ آموختن فنون نظامی.
- || خطاطی فرمودن.
- منادی دادن ؛ منادی کردن.
- منصب دادن ؛ مقام و رتبت دادن.
- مواجب دادن ؛ ماهانه دادن.
- می دادن ؛ شراب دادن.
- میل دادن ؛ منحرف کردن.
- میوه دادن ؛ برآوردن. ثمر دادن :
گلها و میوه ها دهم ار تربیت کنی.
- نام دادن ؛اسم نهادن. نامیدن.
- نامه دادن ؛ رسانیدن نامه.
- || نامه فرستادن :
فرستاد بیور مرا نزد شاه
یکی نامه داده ست و دارم نگاه.
فردوسی.
- نان دادن ؛ رزق و روزی دادن :
مخور هول ابلیس تا جان دهد
هر آنکس که دندان دهد نان دهد.
سعدی.
- ناهار دادن ؛ ناهار خوراندن.
- نتیجه دادن ؛ مثمر ثمر واقع گشتن.
- نشان دادن ؛ ارائه کردن.نمودن :
نشان داد موبد مرا در زمان
یکی شاه با فر و برز کیان.
فردوسی.
- نصیحت دادن ؛ اندرز کردن.
- نفع دادن ؛ سود بخشیدن.
- نم پس دادن ؛ تراوش کردن و تراویدن رطوبت از چیزی.
- نم پس ندادن ؛ کمترین عطائی نکردن. اندک چیزی ندادن.
- نم دادن ؛ مرطوب گشتن.
- نواله دادن ؛ نواله خورانیدن.
- نور دادن ؛ روشنائی بخشیدن.
- نوید دادن ؛ وعده ٔ خوب کردن :
همی دادشان نیز فرخ امید
بسی دادشان مهتری را نوید.
فردوسی.
- نهیب دادن ؛ نهیب زدن.
- نیرو دادن ؛ قوت بخشیدن.
- واپس دادن ؛ برگردانیدن. بازپس دادن.
- وا دادن ؛ با فاصله شدن. متناوب گردیدن ، چنانکه شدت و التهاب درد.
- || ممانعت کردن.
- || نادیده گرفتن.
- || باز دادن :
خاردر پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود واده جواب.
مولوی.
- وسعت دادن ؛ گسترش دادن. وسیع کردن.
- وعده دادن ؛ وعده کردن :
چند دهی وعده ٔ دروغ همی چند
چندفروشی بمن تو این سر و سروا.
اورمزدی (از گرشاسبنامه ص 7).
- وقت دادن ؛ تعیین کردن زمانی معین از اوقات خود کسی را بمنظور مذاکره با وی.
- وکالت دادن ؛ وکیل کردن.
- ول دادن ؛ رها کردن.
- هدیه دادن ؛ بخشیدن. ارمغان دادن :
که او را فروغی چنین هدیه داد
همان آتش آنگاه قبله نهاد.
فردوسی.
- هل دادن ؛ غفلتاً او را جنبانیدن یا بجانبی خمانیدن تا تعادل از دست بدهد و بیفتد.
- هوا دادن ؛ در معرض باد و جریان هوا نهادن.
- هول و تکان دادن ؛ به قلق و اضطراب افکندن کسی را.
- یاد دادن ؛ آموختن.
- یاری دادن ؛ مدد کردن.
- یله دادن ؛ پشت دادن و تکیه کردن با دراز کردن پای ها.

معنی دادن به فارسی

دادن
• ( مصدر ) ساختن ایجاد کردن .
• ۱. ادا کردن، بخشیدن، پرداختن، عطا کردن ۲. پرداخت، دهش، عطا ≠ گرفتن
• ( مصدر) ۱ - اعطای آب بکسی یا حیوانی : ( یک لیوان آب بمن داد .) ۲ - آب ریختن جاری کردن آب با آب پاش و مانند آن آبیاری کردن : ( باغچه را آب دادم .) یا آب دادن بزهر . آلودن شمشیر و خنجر و جز آن بزهر تا التیام نپذیرد . یا آب دادن چشم . جاری شدن آب مخصوص از دیدگان بعلت کسالت و پیری . یا آب دادن فلز . طلی کردن آن بفلز گرانبهاتر آب زر یا سیم دادن . یا آب دادن کارد و شمشیر و مانند آن عملی که شمشیر سازان و کارد گران کنند برای سخت کردن آهن و آن فرو بردن فلز تفت. شمشیر و مانند آن است در آب .
• ( مصدر ) ۱ - شراب دادن باده پیمودن . ۲- زهر آب دادن ( تیغ پیکان و مانند آن )
• ( مصدر ) نشان آبله و مانند آن بر بشره پیدا آمدن .
• گشاد دادن و افکندن توپ و امثال آن مجازا تحریک غضب کسی کردن
• ( مصدر ) ۱- تسکین دادن تسلی دادن . ۲ - ایجاد آرامش بوجود آوردن امنیت . ۳ - اطمینان دادن مطمئن ساختن . ۴ - مسکن دادن منزل دادن .
• تقریر
• ( مصدر ) ۱- استراحت بخشیدن راحت بخشیدن آسایش دادن . ۲ - تسلی دادن تسکین بخشیدن . ۳ - مطمئن کردن .
• آرام کردن
• ( مصدر ) رنج دادن الم رسانیدن آزردن اذیت کردن .
• اذیت کردن رنجانیدن
• ( مصدر ) راحت بخشیدن اراحه .
• ( مصدر ) اصلاح ساز واری بخشیدن صلح دادن .
• ( مصدر ) آفتاب دادن جامه را گستردن آن در آفتاب .
• ( مصدر ) آگاه کردن اخبار اعلام .
• ( مصدر ) تائ لیف الفت دادن .
• ( مصدر ) نداکردن خواندن طلبیدن .
• ( مصدر ) کشت بخشی از زمین مزروعی را بسال دیگر واگذاشتن تا قوت گیرد.
• عرض دادن عریض کردن .
• ( مصدر ) موافقت کردن
• ( مصدر ) بمزد دادن واگذار کردن خانه ملک یا کالایی بکسی در برابر بهایی .
• ( مصدر ) دستوری دادن رخصت دادن روا دانستن .
• ( مصدر ) راتبه و مستمری و جیره و مواجب دادن .
• ( مصدر ) گمان بردن تصورکردن .
• ( مصدر ) محتاج کردن نیازمند ساختن
• ( مصدر ) پایان دادن بپایان بردن به آخر رساندن به انجام رسانیدن .
• ( مصدر ) چیزی را بکسی مخصوص کردن و شریک نکردن دیگری را در آن .
• ( مصدر ) در هم کردن ممزوج کردن مخلوط کردن .
• ( مصدر ) اختف و ناسازگاری پیش آمدن .
• ( مصدر ) مختار کردن کسی را اختیار بخشیدن قدرت دادن کسی را بر انجام کاری .
• ( مصدر ) مداومت کردن دنبال کردن کاری را پیوسته گردانیدن .
• ( مصدر ) تعزیر تنبیه تربیت کردن .
• ( مصدر ) دستوری دادن رخصت دادن جایز شمردن مرخصی کردن .
• ( مصدر ) اذیت کردن .
• ( مصدر ) نمودن نمایش دادن بمعرض تماشا قرار دادن .
• ( مصدر ) بر آوردن بپایگاه وا رساندن
• ( مصدر ) بخشودن بخشیدن .
• ( مصدر ) فاقد شدن گم کردن ( چیزی را ) .
• ( مصدر ) قرار و ثبات دادن مستقر ساختن .
• ( مصدر ) دلجویی کردن بمهربانی رفتار کردن .
• ( مصدر ) ادامه دادن مستمر و مدام ساختن پیوستگی دادن .
• ( مصدر ) استواری دادن محکمی بخشیدن مستحکم کردن .
• ( مصدر ) نسبت دادن چیزی بکسی .
• شکنجه دادن . بنوع مخصوص که در اشکلک یاد شد .
• ( مصدر ) آشتی دادن سازش دادن .
• خبر دادن . آگاهی دادن . خبر کردن آگاه کردن مطلع کردن . آگاه ساختن عرضه داشتن . معروض داشتن .
• دوباره بجای خود برگردانیدن . معاودت دادن . عود دادن . عودت دادن . اعاده کردن .
• ( مصدر ) اخبار کردن آگاه کردن آگاهانیدن .
• مفتخر ساختن . فخر دادن
• فزونی دادن فزون ساختن
• افشا شدن
• تریاک دادن
• ( مصدر ) اقرار کردن
• ( مصدر ) بخشیدن پاره ای از زمین خراج و ملک بکسی برای تائ مین معاش او .
• التزام سپردن . آنکه کسی قراری گذارد که خود را ملزم سازد .
• سازواری دادن پیوند دادن
• الفت دادن . مونس کردن خو گر کردن
• سازوار کردن . دوست و مونس گردانیدن
• در دل افکندن . الهام بخشیدن
• به امیری گماشتن . امیر کردن
• ( مصدر ) زنهار دادن کسی را در کنف حمایت خود گرفتن .
• مورد آزمایش قرار گرفتن
• کشیدن . کشانیدن . ممتد کردن
• اختلاط دادن . در آمیختن
• جدا کردن و برتری نهادن
• فرمان دادن . دستور دادن
• امیدوار گردانیدن . اطماع
• امید دادن
• ( مصدر ) شرکت دادن .
• منتشر ساختن ٠ پراکنده کردن
• منتظر ساختن . چشم به راه کردن .
• نظم کردن . مرتب کردن
• منتقل ساختن ٠ نقل کردن
• ( مصدر ) ۱ - اجرا کردن عمل کردن ۲ - بپایان رسانیدن کامل کردن .
• از راه بگردانیدن . یا کج کردن .
• ( مصدر) نظم دادن مرتب ساختن آراستن.
• ( مصدر ) ایجاد انس و الفت کردن میان دو یا چند تن ایناس .
• ( مصدر) عدالت کردن داد دادن احقاق حق کردن .
• (مصدر) مهم دانستن ضرور شمردن .
• (مصدر) ساغر شراب دادن جام شراب بدیگری پیمودن .
• (مصدر) مژده دادن نوید دادن : (از کلک تست نصرت دین محمدی ایتوک ده بشاه که کلکم حسام تست .)
• سر کردن جانور شکاری بر جانوری دیگر
• پرداخت باج
• ( مصدر ) ۱ - در معرض باد گذاشتن : پس از کوبیدن خرمن را باد میدهند . ۲ - نیست و نابود کردن از دست دادن تلف کردن از کف دادن امری یا چیزی را بدون اخذ نتیجه.
• می دادن
• ( مصدر ) اذن دخول دادن اجاز. ورود دادن .
• بجای خود نهادن
• بر گرداندن
• رد کردن
• ( مصدر ) یاری کردن معاونت نمودن .
• ( مصدر ) ۱ - کسی را سرگرم ساختن مشغول کردن کسی بتفریح و بازی . ۲ - فریب دادن کسی فریفتن .
• راندن چیزی ببالا
• در معرض باد قرار دادن کنایه از اسراف و تبذیر
• وا داشتن که تاراج کنند
• در تداول عامه نشان دادن جلوه دادن .
• بخورد کسی یا جانوری یا چیزی دادن به او خورانیدن .
• ( مصدر ) ۱- باد دادن بباد دادن . ۲- ویران کردن خراب کردن . یا برباد دادن خرمن . ۱- باد دادن خرمن . ۲- مستهلک ساختن ضایع گردانیدن عیش تلف کردن عمر.
• ( مصدر ) ۱- دادن آب برف بدیگری ۲- دل سرد کردن نا امید ساختن .
• برگرداندن باز گرداندن .
• آشکار کردن فاش کردن .
• بیرون دادن خارج کردن .
• ( مصدر ) شخم کردن بیل زدن هموار کردن زمین شخم کرده بساردن
• ( مصدر ) ۱- گشاد دادن توسعه دادن . ۲- بتفصیل گفتن بشرح باز نمودن .
• در آب فرو بردن یعنی غرق کردن
• ( مصدر ) مژده دادن خبرخوش دادن .
• و بطرح فروختن فروختن جنس بزور برعایا ٠ عبارت از فروختن جنس بزور برعایا یا نوکران خود و این از جهت بسیاری جنس مذکور یا تباه شدن آن بود .
• نیست و نابود کردن ٠ نیست کردن ٠
• خط بطلان کشیدن بر چیزی . یا در کشیدن
• بقلم گرفتن . کنایه از نوشتن
• در بازی بل و چفته اگر بل را با چفته طوری بزنند که طرف مقابل بتواند آنرا در حال حرکت در هوا بگیرد این عمل را بل دادن گویند ٠
• قبول کردن دختر صیغ. نکاح را .
• ( مصدر ) در فصل بهار با اتباع و حشم در جایی اقامت گزیدن .
• در فصل بهار با اتباع و حشم در جایی اقامت گزیدن .
• حصه حص . نصیب دادن .
• ( مصدر ) ۱ - پراگندن رایحه . ۲ - بوی بد پراگندن چس دادن ۳ - حرارت دادن و تافتن دانه از قبیل تخمه و فندق و پسته و بادام ذرت در تابه های گلی پخته یا آهنی و غیره تخم ها و مغزها را روی آتش برشته کردن .
• بوسیدن . یا بوسه دادن
• ( مصدر ) بوسیدن ماچ کردن .
• تیز کردن جانور شکاری بر جانور دیگر و این جانور خواه صحرایی باشد خواه خانگی و آنرا در عرف هند باولی گویند و ظاهرا اول مخفف اینست .
• توانگر کردن کسی را ٠ غیر محتاج کردن او را ٠
• برون دادن ٠ بخارج آوردن ٠ یا زهیدن ٠ یا تراویدن ٠ تراوش کردن ٠
• بها یا بیعانه دادن
• ترسانیدن . بیم کردن . هراسانیدن . تهدید . اخافه . انذار . نذر . ترعیب .
• ( مصدر ) ۱ - روان کردن . ۲ - قوت دادن قدرت دادن . ۳ - پیش آمدن خیری کسی را . ۴ - بهنگام مشق صف جمع پارا بقوت و نظم بر زمین کوفتن : پابده .
• ( مصدر ) جزا دادن مکافات .
• ( مصدر ) ۱- نوبت خود را در قمار بحریف دادن . ۲- در بازیهایی مثل والیبال و فوتبال توپ را بهمبازی خود رد کردن .
• نوبت خود را در قمار به حریف دادن
• ( مصدر ) جواب دادن جواب گفتن اجابت .
• ( مصدر ) افشاندن حبوب در طبقی و مانند آن تا خاک و خاشاک از دانه جدا شود .
• ( مصدر ) پالودن پالاییدن .
• ( مصدر ) فرمان دادن مثال دادن .
• ( مصدر ) لعاب آوردن لعاب پس دادن : ( اسفرزه پت میدهد)( برنج پت داده است.)
• ( مصدر ) ۲- جلا دادن برق انداختن پاک کردن زنگ فلز روشن و تابان کردن صیقل کردن .
• ( مصدر ) برق و جلا دادن رونق دادن .
• ( مصدر ) پرانیدن تطییر.
• ( مصدر ) پروراندن
• ( مصدر ) ۱- افاده کردن فیس کردن تکبر فروختن پز آمدن .۲- در معرض نور گذاشتن دوربین عکاسی در مدت لازم .
• ( مصدر ) ۱- باز دادن چیزی را که از کسی گرفته اند . باو وا دادن استرداد . ۲- تراوش کردن زهیدن آب بیرون دادن: این کوزه آب پس میدهد . ۳- درس یاد گرفته را پیش استاد یادیگری باز خواندن : فلانی درس پس میدهد .
• ( مصدر ) کشیک دادن بنوبت .
• ( مصدر ) شیر دادن .
• ( مصدر ) متحد شدن اتحاد کردن اتفاق کردن مساعدت معاضدت مظاهرت پشت بپشت آوردن پشت پشت آوردن پشت پشت دادن پشت بر پشت آوردن .
• ( مصدر ) ۱- تکیه کردن استناد کردن اتکائ . ۲- رو گردانیدن رو گردان شدن. ۳- گریختن فرار کردن روی تافتن منهزم شدن . ۴- ادبار . ۵- زایل گشتن . ۶- آماده شدن مادینه پذیرفتن نرینه را. ۷- بپایان رسیدن . یا پشت دادن اسب و ستور . حاضر و رام بودن برای سواری .
• ۱- ( مصدر ) در حمایت خویش گرفتن زنهار دادن پشتی کردن اعاذه ( ترجمان القر آن ص ۲ .) ۱۱- ( مصدر ) پناه بردن پناه گرفتن
• زنهاز دادن پشتی کردن
• ( مصدر ) اندرز دادن نصیحت کردن وعظ کردن مناصحت تذکیر تذکره نصح .
• ( مصدر )پهلو کسی را.۱- وی را غنی کردن سود رساندن مدد کردن : در پناه عارضت خط ملک خوبی را گرفت دشمن خود را چرا کس این قدر پهلو دهد ( کلیم ) ۲-نزدیکی کردن : اکثبک الصید فارمه یعنی پهلو داد و توانا کردن شکارپس تیربینداز بروی . ۳- دوری کردن کناره گزیدن .
• ( مصدر )۱-سمت پهلوانی عطا کردنعنوان قهرمانی دادن : [پهلوانی دادن هرمزد بهرام چوبینه را.] ۲- بزرگی و اعتبار دادن .
• ( مصدر )۱-جدایی یافتن قشر از مغز. ۲-بر آمدن قشر نازکی از پوست بدن در بعضی از امراض و افتادن آن .۳- اظهار ما فی الضمیر کردن درد دل گفتن .
• کنایه از بدگویی و عیبجویی است
• ( مصدر ) ۱- پیغام فرستادنپیغام کردن پیام فرستادن . ۲- تبلیغ رسالت کردن ادائ رسالت نمودن پیغام گزاردن : بر قیصر آمد پیامش داد بپیچید بیمایه قیصر ز داد. ( شا.بخ ۲۳۳۵ : ۸ )
• پیچاندن پیچ دادن
• ( مصدر ) ۱- پیچاندن چیزی را خمانیدن تافتن . ۲- بگردانیدن چیزی ( مانند دست و جز آن ) را از جای خود چرخاندن تافتن .
• ( مصدر ) ظفر دادن مظفر کردن اظفار فیروز کردن .
• ( مصدر ) ۱- تسلیم اعلام نامه ای حاکی از قبول کار یا خرید و فروش پیشنهاد کردن . ۲- طرح کردن مطلبی برای حلاجی شدن آن .
• ( مصدر ) دادن قبل از زمان معهود پیش از فرا رسیدن موعد مقرر دادن .
• ( مصدر ) ۱- دادن قبل از موعد مقررمساعده دادن . ۲- مزیت دادن بحریف ضعیف بخصوص در بازی نر دو شطرنج و جر آن :چنانکه نراد آسمان را سه ضربه پیشی دادی ... : گاه از جولان بدارد خیره نکبارا بجای گاه صرصر را بتک پیشی دهد یکسال راه . ( محمدبن نصیردرصفت اسب لغ. )
• ( مصدر ) مطلب و خبری را بوسیل. کسی بدیگری ابلاغ کردن : با آن قوم تاختند سوی احمد و ساقه و مقدمان که بر لب رود بودند و پیغام داد که حال چنین است . یا پیغام دادن بکسی . مطلب و خبر را بوسیل. شخصی بدو ابلاغ کردن .
• ( مصدر ) پیل بند کردن : چو در جنگ پیلان گشایی کمند دهی شاه قنوج را پیل بند. ( نظامی )
• ۱- چیزی را در ظرفی فلزی در حرارت آتش بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن.۲- پرتو افکندن روشن ساختن .
• به یغما دادن به غارت و چپاول دادن .
• تاب دادن .
• غرامت دادن یا عوض دادن مهمانی و یا چیز دیگر را .
• ( مصدر ) ۱- جریمه دادن غرامت دادن . ۲- عوض دادن بدل دادن .
• فنا کردن نابود ساختن هلاک کردن
• ( مصدر ) غلت دادن آواز پیچیدگی دادن در آواز.
• ( مصدر ) برانگیختن آزمند کردن تحریک کردن.
• تحریض کردن
• ( مصدر ) هدیه دادن پیشکش دادن ارمغان بردن .
• ( مصدر ) چیزی رابکسی سپردن دادن .
• چیزی را بکسی سپردن و دادن مقابل تحویل گرفتن .
• ( مصدر ) خاص کردن ویژه گردانیدن . [منافع تجارت و فلاحت را بخود تخصیص داد.]
• ( مصدر ) ۱- سبک کردن سبکبار ساختن . ۲- کاستن . ۳- کم کردن قیمت چیزی را. ۴- تسکین دادن آرام دادن .
• بستن مواشی را . سبز دادن چارپا را .
• تراشیدن یا بریدن شاخهای زاید و کوچک درخت را تا شکلی بهتر گیرد .
• پرورش دادن آموختن پروردن : تا طفل را که رشک گل ربیع بود چون صبا تربیت میداد یا تفقد کردن برتری دادن .
• ( مصدر ) ۱- سامان دادن نظم دادن . ۲- هر چیزی را در جای خود قرار دادن پشت سر هم قرار دادن .
• تاوان دادن
• رجحان و برتری و فزونی و فضیلت دادن . کسی یا چیزی را بر دیگری سبقت و تقدم بچیزی یا بکسی دادن .
• بیم دادن متوحش ساختن . ترساندن ترسانیدن .
• در تداول امروز رتبه و درجه دادن .
• بالا بردن و بدرجات عالی رسانیدن و سرافراز کردن .
• آراستن آرایش دادن .
• ( مصدر ) اندوه کسی را بر طرف کردن خاطر کسی را شاد کردن .
• ( مصدر ) رهایی دادن از اندوه ( مخصوصا عزا دار را ) .
• تسلیت گفتن دلداری دادن
• آراستن و درست کردن و سازمان دادن
• ( مصدر ) ۱- آرام کردن آرام بخشسیدن . ۲- تسلی دادن .
• ( مصدر ) تمیز دادن باز شناختن .
• ( مصدر ) تکرار کردن یک حرف مشدد تلفظ کردن حرف .
• شرمگین کردن خجل کردن
• ( مصدر ) برپا کردن درست کردن .
• درست کردن تصحیح کردن
• ( مصدر ) چیزی برای دفع بلا بنیازمندان دادن صدقه دادن .
• ( مصدر ) درد سردادن زحمت دادن .
• غسل دادن پاک کردن
• ( مصدر ) هدیه دادن پیشکش دادن .
• شتاب فرمودن برانگیختن به شتاب و پیشی گرفتن
• سر سلامتی دادن و امر فرمودن ماتم زدگان
• ( مصدر ) آموختن یاد دادن .
• ( مصدر ) شامل همه کردن عمومیت دادن مقابل تخصیص دادن .
• مهمانی بزرگ دادن و آش دادن
• غذا دادن
• ( مصدر ) دیگرگون ساختن از حالی بحال دیگر در آوردن .
• ( مصدر ) تفت دادن گوشت و مانند آن . کمی حرارت دادن تا رنگ آنها بگردد حرارت دادن.
• کسی که علم تفسیر داند
• ( مصدر ) شرح دادن بسط دادن .
• ( مصدر ) کاستن کم کردن .
• تلقین کردن . تعلیم دادن
• دانای کامل تمام خرد .
• ترده و سند دادن .
• ( مصدر ) ۱ - روان کردن براه انداختن . ۲ - سر و سامان دادن : تمشیت دادن امور .
• تمکین کردن مدح و وقع گذاشتن .
• ( مصدر ) ۱ - باز شناختن تشخیص دادن . ۲ - جدا کردن .
• ( مصدر ) ۱ - تمیز دادن . ۲ - نظیف کردن ( جا و مکانی ) پاکیزه ساختن .
• پذیرفتن و قبول کردن و رضا دادن . تن دادن چیزی را به چیزی و در چیزی تن نهادن بر چیزی .
• ( مصدر ) حاضرشدن برای امری قبول کردن کاری .
• پول دادن . مال دادن
• پایین آوردن . فرودی دادن
• ۱ - سود و ربح پول را دادن . ۲ - وجهی را با سود وام دادن .
• مسهل دادن
• ترس دادن بیم دادن
• تهنیت گفتن مبارکباد گفتن
• امر فرمودن کسی را به بازگشتن از گناه و بتینه دادن .
• ( مصدر ) وسعت دادن گشاد کردن فراخ کردن .
• زاد و قوت دادن
• ( مصدر ) شرح دادن بیان کردن .
• تیسیر موافق ساختن پروردگار کار بنده را با رضای خویش
• متولی کردن و سرپرستی کاریرا به کسی دادن
• ( مصدر ) حرکت دادن جنبیدن .
• سرمه دادن سرمه کشیدن چشم را
• کامل کردن کمال دادن
• پشت دادن و آسایش نمودن و راحت کردن
• اخراج ریح به آواز از زیر رها کردن باد
• بار دادن میوه دادن
• قدح تهی بدست دیگران دادن
• قدح دادن
• تشریف پوشاندن
• کنایه از جان بشکرانه دادن
• مساعده دادن
• ( مصدر ) قبض روح شدن جان سپردن .
• بنشانیدن
• کمال تعظیم و توقیر کردن
• دلیر گردانیدن دل دادن
• یک آشام یا یک شربت آب یا شراب و جز آن دادن .
• پاداش دادن مزد دادن اجرت دادن
• جزیه دادن خراج زمین دادن خراج سرانه دادن ذمی .
• ( مصدر ) جواب گفتن .
• رخصت دادن اجازه دادن
• ( مصدر ) بهم پیوستن دو چیز سخت ( چون دو تکه فلز ) التصاق دادن لحیم کردن.
• سهمیه هر یک از جیره خواران را بموقع آن تحویل کردن .
• ( مصدر ) طعام دادن بوقت چاشت .
• طعام دادن بوقت چاشت را گویند که یک پاس از روز است . کنایه از طعام دادن گاه ظهر . یا کنایه از سیر کردن
• ( مصدر ) ۱- شکاف دادن دریدن . ۲- پاره کردن .
• ( مصدر ) ۱- فریب دادن فریفتن . ۲- ترک کردن واگذاشتن .
• کنایه از فریب و دغل دادن باشد . فریب دادن . غدر کردن . یا ترک کردن و وا گذاشتن .
• غالب شدن و فتح کردن بیش از حق وی دادن .
• ( مصدر ) چیزی را دور خودش گردانیدن چرخانیدن .
• چسیدن . باد بد بوی و بیصدا از مقعد برون دادن .
• چشمارو . دعای رفع چشم بد
• ( مصدر ) گزارش دادن خطاهای کسی بمافوق .
• ( مصدر ) مراسم چهلم مرگ کسی را بوسیل. اطعام مساکین و دیگران بجا آوردن .
• خرچنگ را نامند و بتازی سرطان گویند .
• مال بخشیدن . عطا دادن .
• در اصطلاح خیاطی تا کرد پارچه . ولا ها در طول یا عرض آن پیدا آوردن .
• شرح حال گفتن
• ( مصدر ) جنبش دادن بحرکت در آودرن جنبانیدن .
• روشن کردن حسابدار وضع معاملات را برای مسئول خود
• پس دادن حساب حساب کردن
• ( مصدر ) کتبا یا شفاها پرداخت پول یا جنس یا انجام دادن عملی را بعهد. شخصی واگذار کردن .
• ( مصدر ) پایان دادن امری را بپایان رساندن .
• دل دادن عاشق شدن
• خواری دادن
• ( مصدر ) اطلاع دادن آگهی دادن .
• موجب خجالت فراهم آوردن کسی را شرمسار کردن .
• سرافکنده کردن شرمسار کردن
• اتاوه پرداختن خراج
• ایجاد خراشی در شیئ کردن احداث خراش در شیئ نمودن .
• اطعام عده کثیری از مساکین و جز آنان بجهت مصیبت یا عزائی کردن .
• ( مصدر ) ۱ - دادن پول جهت معاش نفقه دادن باهل بیت . ۲ - اطعام مردمان در ایام متبرک .
• دستور های بیجا دادن . چون : چقدر خرده فرمایش میدهید .
• بدوست گذشته لاف زدن و غرور کردن
• جیره نوکران خام نه پخته دادن . یا جیره نوکران را نقدی دادن بدون طعام و لباس .
• موچلکا و سجل نوشتن خط بسر خویش دادن
• کنایه از حجت به قتل خویش دادن
• کنایه از اطاعت و اظهار فرمانبرداری کردن خط بندگی دادن .
• نوشته دادن : بمملوک خطی دادم مسلسل بتوقیع قزلشاهی مسجل ( نظامی )
• کنایه از اقرار کردن بکمال آن چیز
• رهایی دادن خلاصی بخشیدن
• رهانیدن : بیا ز محنت جان کندنم خلاصی ده که دم زدن ز فراق تو مردنی است مرا
• خلعت بخشیدن بکسی خلعت برای انعام دادن .
• ( مصدر ) ۱ - کج کردن پیچیدن تاب دادن . ۲ - دفع کردن رد کردن . ۳ - مقاومت کردن .
• بر گردانیدن منحنی کردن
• خمس مال را به مستحقان خمس بخشیدن
• اغفال کردن فریب دادن
• خواب کردن بخواب بردن کنایه از فریب دادن .
• استحقار استخفاف
• غذا دادن طعام دادن
• غذا دادن طعام دادن
• در اصطلاح خیاطی سر کج و زیادتی یکسوی جامه کم کم با دوختن تا مساوی طرف کم عرض تر گردد .
• خرسندی دادن تسلیت
• اغذائ غذو
• دیه پرداختن پول خون کسی را دادن
• رزق . یا جیره دادن . وظیفه دادن
• نور بخشیدن . روشنی دادن
• اتفاق افتادن . حادث شدن . رخ دادن
• دانشمند علوم ریاضی . که به علوم ریاضی آگاهی دارد .
• زانو زدن صبوری و پشتکار داشتن در انجام کاری
• شکنجه دادن کتک ردن
• ( مصدر ) ۱ - موجب زحمت و تصدیع شدن اسباب زحمت گشتن . توضیح : غالبا به عنوان تعارف به کار رود . ۲ - آزار رسانیدن . ۳ - ضرر رسانیدن .
• مزاحمت ازدحام کردن آزردن ستم کردن
• زهر آلود کردن شمشیر و جز آن را تذریب
• ( مصدر ) زهر خوراندن به کسی مسموم کردن .
• نیرو کردن فشار دادن
• خسارت وارد آوردن یا تاوان دادن
• ادا کردن حق آن
• ( مصدر ) ۱ - اجرای عدالت کردن . ۲ - قطع نزاع کردن
• چینه دادن مرغ را
• عطا کردن حبوب
• ( مصدر ) حق تقدم برای حریف قایل شدن ( در بازی و قمار ) نوبت به دیگر دادن .
• محاصره دادن محاصره کردن
• دادن عطا کردن .
• آموختن درس یاد دادن دروس تدریس کردن آموزاندن چیزی به شاگرد
• مهلت دادن زمان دادن اقامت دادن سکونت دادن مسکن دادن جا دادن
• مهلت دادن امهال تاخیر تاخیر کردن
• سلام رساندن نماز گزاردن سلام کردن درود رساندن درود گفتن
• ( مصدر ) ۱ - دست خود را به دست دیگری گذاشتن و فشردن به علامت سلام و دوستی مصاحفه . ۲ - بیعت کردن . ۳ - پیمان بستن ۴ - حاصل شدن میسر گشتن . ۵ - اتفاق افتادن .
• مصافحه کردن تصافح به رسم مغربیان تصافح کردن .
• وام دادن . عاریت دادن
• گنبد گل دادن . مجموعه فراهم آمده از چیزی در اختیار کسی گذاردن
• امر کردن . فرمان دادن
• اجازه دادن . رخصت دادن . اذن دادن
• فحش دادن . نام کسی را بزشتی بردن .
• فریب دادن .
• پس انداختن . به دیر گذاشتن .
• ۱ - ( مصدر ) عاشق شدن دلداده گشتن . علاقه یافتن . ۲ - توجه کردن دقت نمودن ۳ - ( مصدر ) دلیر ساختن جرات دادن . یا دل دادن وقلوه گرفتن ۱ - با اشتیاق گرم گفتگو شدن . ۲ - راز و نیاز کردن ( عاشق و معشوق )
• تسلی دادن . مسرور کردن .
• تسلیت گفتن . تسلی دادن .
• ( مصدر ) فریب دادن فریفتن .
• ده انگشت گشاده به سوی کسی فرود آوردن به معنی خاک بر سرت باد .
• دوا خوراندن .
• ( مصدر ) در معرض دود گذاشتن چیزی را ( مانند ماهی و جز آن ) برای خشکانیدن و غیره . یا سبیل کسی را دود دادن او را آزار دادن مجازات کردن .
• یاری کردن . مدد کردن .
• در تداول عوام دفع الوقت کردن .
• گزارش دادن . یا شرح دادن وصف کردن نقل کردن .
• رام کردن . آرام کردن . راحت کردن .
• ( مصدر ) ۱ - باز کردن راه برای عبور کسی بیک سو شدن جهت عبور و مرور . ۲ - اذن دخول و خروج دادن .
• نظر دادن بانتخابات کسی برای وکالت مجلس و یا سناتوری یا عضویت انجمنی .
• مفت دادن . مجانی دادن
• مفت دادن . مجانی دادن
• دادن پول به ربا . انجام دادن عمل ربا .
• پیوسته کردن متصل کردن یا کلامی را با معنی کردن .
• امیدوار ساختن امید بخشیدن امیدواری دادن .
• برتری دادن فضیلت نهادن برتر شمردن
• مراجعت دادن بازگشت دادن
• حادث شدن روی دادن اتفاق افتادن
• ( مصدر ) اذن دادن دستوری دادن اجازه دادن .
• رخصت دادن اجازت دادن اجازه دادن
• روزی دادن روزی رساندن روزی بخشیدن .
• جنگ کردن رزم کردن جنگیدن
• نجات دادن رهایی دادن آزادی دادن در امان داشتن ایمن نمودن .
• ( مصدر ) رسمیت دادن امری را : آنرا شناخته و مورد اجرای عموم شدن آن .
• پاره دادن . رشوه دادن . دادن مال یا پولی برای انجام گرفتن تقاضای نامشروع .
• رشوت دادن . پاره دادن
• ( مصدر ) راضی شدن رضایت دادن قبول کردن .
• ( مصدر ) ترساندن و گریزاندن جانوران شکاری و غیره .
• رمانیدن رماندن
• رنگ بخشیدن رنگ کردن رنگ پس دادن
• راه دادن . اجازه دادن
• آزادی دادن و خلاص کردن و نجات دادن .
• ( مصدر ) جسارت دادن در اظهار مطلب : [[ تو سخت و جدی بودی و هیچ به من رو نمی دادی ? ]] .
• رونق دادن روایی بخشیدن آب و تاب بخشیدن رایج کردن
• فرستادن ارسال کردن سبب رایج شدن
• رواج و رونق دادن رواج دادن رایج کردن
• فریب دادن و وعده دروغ نمودن
• آرایش دادن و آراستن آراستن و پیراستن کسی یا چیزی را .
• پناه و امان دادن از کشتن یا مجازات کسی در گذشتن .
• به خواب رفتن غنودن
• زیور بستن آرایش دادن
• ( مصدر ) بیان کردن توضیح دادن تفسیر کردن .
• ( مصدر ) میزان و تنظیم کردن وضع و حالت و ترتیب نشستن شخص در برابر دوربین عکاسی که غالبا برای رعاین فنی بدستور عکاس صورت میگیرد .
• ( مصدر ) می برطل گران دادن .
• ( مصدر ) صلح دادن آشتی دادن ایجاد توافق بین دو یا چند تن کردن .
• ( مصدر ) تشکیل سازمان ایجاد سازمان .
• ( مصدر ) شراب دادن
• ( مصدر ) بیاد مرده یکسال پس از مرگ او اطعام کردن .
• ( مصدر ) نظم دادن ترتیب دادن آراستن .
• عرض سلاح و سامان لشکر
• برنگ سبز در آمدن
• ( مصدر ) درس دادن آموختن .
• جان فدا کردن سر را تسلیم کردن
• ( مصدر ) نظم و ترتیب دادن نظم و نسق ایجاد کردن بسامان کردن .
• ( مصدر ) منظم کردن آراستن : به وضع اطاق سر و صورتی داد .
• در تداول عوام کسب خبر کردن . گوش کردن برای دریافتن خبری . در صدد بر آمدن . تفحص کردن .
• نشان دادن از جای چیزی یا کسی آگاهی دادن .
• بلند قدرساختن . آبرو بخشیدن . مفتخر کردن .
• ( مصدر ) بهبود بخشیدن از مرض نجات دادن .
• گواهی دادن
• در لهجه خراسانی بهم زدن و زیر و رو کردن
• ( مصدر ) ۱ - دختر یا زنی را به عقد ازدواج مردی در آوردن . ۲ - چیزی را از دست دادن : خانه اش را شوهر داد .
• سلام کردن
• مدرک دادن . دلیل دادن
• ( مصدر ) سه ضربه زدن .
• سود بخشیدن مفید شدن
• ( مصدر ) مهمانی دادن ضیافت کردن .
• ( مصدر) سوزن در نان یا گوشت گذاشتن و به حیوانات ( مانند سگ ) خورانیدن جهت کشتن آنها .
• ( مصدر ) ۱ - راندن ( مطلقا ) . ۲ - راندن چارپایان . یا سوق کلام ( حدیث ) نقل کلام بیان حدیث .
• ( مصدر ) کسی را وادار به سوگند کردن قسم دادن .
• کنایه از زور و قوت نمودن .
• ( مصدر ) شوهر دادن تزویج .
• به هیجان و هزاس و دلهره و تحریک داشتن کسی بر اثر شنواندن خبری یا حادثه ای ناگوار یا مرتعش ساختن عضوی بر اثر اتصال الکتریکی .
• ( مصدر ) مغلوب کردن پیروز شدن بر .
• ( مصدر ) انحنا پیدا کردن : دیوار شکم دارد .
• چین دار بانورد .
• ( مصدر ) رنج و آزار دادن آزار متهم با آلات و ادوات شکنجه تا از او اقرار گیرند .
• ( مصدر ) نوشاندن مادر یا دایه شیر پستان خود را به کودک ارضاع .
• ( مصدر ) امرار وقت کردن بتاخیر انداختن کاری را .
• چیز بی رتبه را عظیم القدر قرار دادن و مقرر کردن .
• ( مصدر ) پیروز گردانیده اظفار مظفر کردن .
• ( مصدر ) بکاری یا چیزی خوگر ساختن معتاد ساختن آموخته بودن .
• ( مصدر ) چیزی را به کسی دادن تا بعد پس بگیرند .
• ( مصدر ) گذر دادن گذراندن .
• ( مصدر ) عذاب کردن .
• نشان دادن نمودن ارائه دادن
• به معرض گذاشتن ارائه دادن
• عسل ساختن بعمل آوردن عسل
• فریب دادن فریفتن
• بخشش بخشیدن
• ( مصدر ) عارض شدن عطسه
• ( مصدر ) شفا دادن معالجه کردن .
• ( مصدر ) نوشانیدن صبوحی .
• ( مصدر ) آواز دادن بانگ دادن .
• ( مصدر ) چیزی در راه خدا دادن .
• ( مصدر ) ۱ - رونق و جلا دادن زدودن . ۲ - پاک و پاکیزه کردن . ۳ - ستردن موی سر و صورت : سر و صورت را صفا داد . ۴ - روشنایی باطن به کسی دادن .
• پاکیزه کردن
• ( مصدر ) آواز دادن برای طعام و جز آن دعوت کردن .
• ( مصدر ) آواز دادن برای طعام و جز آن دعوت کردن .
• جایزه دادن
• آشتی دادن
• ( مصدر ) عطا دادن جایزه دادن .
• ( مصدر ) عمل کردن اجرا کردن .
• روشن ساختن
• ( مصدر ) کسی را به عنوان ضامن معرفی کردن .
• ۱ - رو گردانیدن اعراض کردن . ۲ - در کنار نهادن و معزول از عمل کردن حریف قوی یک یا چند سوار خود را تا حرف ضعیف با او برابری کرد ( بیشتر این کار را برای تحقیر طرف کنند ) طرح کردن .
• ( مصدر ) غذا دادن اطعام .
• اطعام . اقضائ . ارفاف . مید .
• غذا دادن . قوت دادن .
• ( مصدر ) رها کردن ( زن و غیره ) طلاق گفتن .
• رها کردن زن تسریح تطلیق
• ( مصدر ) گوزیدن .
• ( مصدر ) پیچاندن گوش کسی برای تادیب او گوشمال دادن : و گرنه چنانت دهم گوش پیچ تودانی که هیچی و کمتر ز هیچ . ( نظامی )
• ( مصدر ) ۱ - گوش فرا داشتن نیوشیدن : تهمتن بگفتار او داد گوش پیاده بیامد برش با خروش . یا دل و گوش دادن . ۱ - گوش فرا دادن با رغبت : یکی جام یاقوت پرمی بچنگ دل و گوش داده باوای چنگ . ۲ - از دست دادن گوش فاقد قو. شنوایی شدن : گوش داده بود بطمع سرو داغ خورده بود بطمع کباب . ( قطران ) گوشدار . ( صفت ) ۱ - دارای گوش دارند. گوش دارای آلت شنوایی . ۲ - شنونده سامع : سروشت سال و مه اندر کنارست بگفتارت همیشه گوشدار ست . ( ویس ورامین ) ۳ - آنکه استراق سمع کند : رفتی و راز گفتی با دشمنان من وان کس که گوشدار توبود آن همه شنید . ( المعجم ) ۴ - متوجه مراقب . ۵ - محافظت کننده نگهبان حامی حمایت کننده : که چندین تن بنده شهریار که شان هست شاه جهان گوشدار ... ( یوسف و زلیخا منسوب بفردوسی )
• ( مصدر ) ۱ - سیاست کردن ادب کردن تنبیه کردن گوشمالی دادن : و هر که ظلم کردی بر رعیت گوشمال دادی. ۲ - بلرزه و ارتعاش در آوردن سیمهای ساز های زهی و کوک کردن آنها .
• ( مصدر ) ۱ - سیاست کردن ادب کردن تنبیه کردن گوشمالی دادن : و هر که ظلم کردی بر رعیت گوشمال دادی. ۲ - بلرزه و ارتعاش در آوردن سیمهای ساز های زهی و کوک کردن آنها .
• ( مصدر ) رنگ دادن رنگ بخشیدن : روزی چو تازه دخترکی باشد رخساره گونه داده بغنجاره ? ( ناصر خسرو )
• ( مصدر ) ۱ - گرفتار ساختن کسی را . ۲ - مخفی گاه متهم یا مقصری را بعمال دولت نشان دادن .
• ( مصدر ) فرمان دادن : گر مثالم دهد بمعذوری تا بخانه شوم بدستوری ... ( نظامی . گنجین. گنجوی )
• مجازات کردن
• ( مصدر ) فرصت دادن وقت دادن .
• ( مصدر ) محاصره کردن : اول قص. هزار سف را که ... دو ماه محاصره داد ..
• ( مصدر ) فتوی دادن : بخون خویش سر انجام میدهد محضر سیه دلی که چو طاوس در خود آرایی است . ( صائب )
• ( مصدر ) ۱ - حکومت محلی را به کسی دادن ۲ - تولیت دادن .
• ( مصدر ) ۱ - دوانیدن اسب و جز آن ۲ - حمله کردن .
• کافتن . کفتن
• ( مصدر ) طعام دادن خورانیدن غذا تغذیه .
• جنباندن جزئ یا تمام بدن از روی ناز قر دادن
• ( مصدر ) فریفتن گول زدن .
• ( مصدر ) شستن طبق حکم شرع ۲ - وادار به غسل کردن کسی را .
• ( مصدر ) ایجاد اندوه کردن غمگین ساختن .
• ( مصدر ) غلتانیدن چیزی مدور در سطحی .
• ( مصدر ) غلتانیدن . یا غلت آواز . بگردانیدن آواز ترجیع صوت تحریر .
• ( مصدر ) غلتانیدن . یا غلت آواز . بگردانیدن آواز ترجیع صوت تحریر .
• ( مصدر ) جنبانیدن انگشتان در زیر بغل پهلو و کف پای کسی تا بی اختیار به خنده افتد .
• ( مصدر ) سود دادن بهره دادن .
• ( مصدر ) ۱ - دادن گندم و جو و ارزن و مانند آن ۲ - کرایه خانه و کلبه و کاروانسرا و جز آن را دادن ۳ - غله باز دادن .
• ( مصدر ) دادن مالی که به غنیمت گرفته شده .
• ( مصدر ) ۱ - فرو بردن کسی یا چیزی را در آب ۲ - غرق کردن .
• ( مصدر ) ۱ - میان دو چیز جدایی انداختن و آنها را دور کردن ۲ - دور کردن دو کلمه از هم به وسیله یک یا چند فاصله .
• ( مصدر ) ۱ - سود رساندن ۲ - مطلبی را به دیگری فهماندن افادت افاده .
• ( مصدر ) رای دادن فقیه یا مفتی در مسئله ای شرعی افتائ .
• ( مصدر ) ناسزا گفتن گفتن فحش به کسی.
• ( مصدر ) ۱ - شرح دادن مطلبی را بیان کردن ۲ - بسویی متوجه کردن . یا پشت فرا دادن . پشت کردن فرار کردن یا گوش فرا دادن . نیک گوش دادن .
• ( مصدر ) گریزاندن کسی را گریزانیدن .
• ( مصدر ) ۱ - پس دادن ( چیزی را ) مسترد داشتن ۲ - باز دادن مجددا دادن .
• ( مصدر ) ۱ - آسوده کردن آسایش دادن ۲ - مجال دادن فرصت دادن ۳ - بی نیاز کردن .
• ۱ - ( مصدر ) وادار به فراموشی کردن ۲ - ( مصدر ) از یاد بردن از خاطر محو کردن : بتلخی در اندیشه را جوش ده . در افتادگی تن فراموش ده .
• ( مصدر ) فرجام خواستن .
• ( مصدر ) اختلاف نهادن تشخیص دادن امتیاز دادن .
• ( مصدر ) دستور دادن حکم کردن امر کردن فرمودن توضیح این مصدر بدون حرف اضافه ( او را فرمان داد ) و با حرف اضافه ( باو فرمان داد ) استعمال شود : اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش و گر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش . ( معزی . ۴۲۴ )
• شکوه بخشیدن شان و شوکت دادن : فرخ همای دولت و سعد سپهر ملک ای آنکه سایه ات به جهان فرهی دهد .
• بلعیدن . بلع
• نور دادن . روشن کردن
• ( مصدر ) گول زدن فریفتن .
• برتری دادن
• برتری و ترجیح دادن بهتر دانستن و بهتر و برتر شمردن .
• ترجیح دادن . برتری دادن
• ( مصدر ) حل و فصل کردن ( امور ) .
• ( مصدر ) حل و فصل کردن ( امور ) .
• بدرازا شکافتن و کارد و مانند آن قاج کردن .
• ( مصدر ) باندازه قد کسی بودن : این حوض بمن قد نمی دهد ۲ - رسیدن درک کردن : ... ضروره می طلبید که داخل خانه آنها تا آنجا که سلیقه کاسبکارانه آنان قد می داد مرتب و آبرومند باشد . یا قد دادن عقل کسی مطلبی را . درک وی آنرا فهمیدن او آنرا .
• ( مصدر ) ۱ - جای دادن اسکان ۲ - برقرار کردن ثابت کردن ۳ - استوار کردن ۴ - آرام دادن ۵ - تمام کردن ختم کردن ۶ - عهد کردن شرط بستن ۷ - قول دادن .
• ( مصدر ) وام دادن عاریه گرفتن .
• ( مصدر ) سوگند دادن کسی را . یا قسمش نده . ولش کن .
• ( مصدر ) قصه گفتن نقل کردن : کسیت کورا ز ما خبر گوید شاه امیر قصه گدای دهد .
• سرخ و برشته کردن قهوه
• ( مصدر ) بلعیدن بلع کردن ٠ یا قورت دادن آب دهان ٠ فرو بردن بزاق ٠
• در تداول فرو بردن بلعیدن
• ( مصدر ) ۱ - وعده دادن پیمان کردن : برادرم به من قول داده این کار را انجام دهد ۲ - قرار دادن مقرر کردن : پس قول بر آن دادند ( قریش با عبدالمطلب ) که نزدیک آن زن ( کاهنه ) روند .
• ( مصدر ) عهد بستن پیمان بستن میثاق نهادن
• ( مصدر ) فریب دادن بازی کردن : تا جماعت عشوه میدادند و گال کای فرج بادت مبارک اتصال . ( مثنوی )
• ( مصدر ) ۱ - ذوب کردن آب کردن گداختن . ۲ - لاغر کردن .
• ( مصدر ) اجاز. عبور دادن رخصت ورود دادن راه دادن : در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را . ( حافظ )
• ( مصدر ) گرداندن کسی یا چیزی را بحرکت در آوردن .
• ( مصدر ) اطاعت کردن تسلیم شدن تن در دادن : با سلطان قوی کس بر نیاید و کس با او تاب ندارد الا بگردن دادن او را
• ( مصدر) ۱- یاری کردن کمک کردن : طالع اگر مدد دهد دامنش آورم بکف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف . ( حافظ ) ۲ - قوای نظامی کمکی دادن .
• ( مصدر ) شرکت دادن : قیصر گفت : ... ترا چون جیب روزگار بانواع اصطناع مشحون گردانم و در ملک و حکومت مشارکت و مسامحت دهم .
• ( مصدر ) ۱ - بادست کسی یا چیزی را مالش دادن . ۲ - مالیدن اندام کسی بمشت ( در گرمابه ) : خدمتکار را همراه خود بحمام برد تا او را مشت مال دهد . ۳- تنبیه کردن گوشمال دادن : آن قدر سعی که در مالش دلها دارد مشت مالش اگر ایام دهد جا دارد . ( میرنجات گل کشتی ) ۴ - بمکر و حیله کسی را سرحال آوردن وخشم او را برطرف کردن .
• ( مصدر ) ۱ - گره زدن . ۲ - ایجاد مشکلی کردن در کاری .
• ( مصدر ) ۱ - چیزی را برهن سپردن مقابل گرو گرفتن . ۲ - ضمانت دادن . ۳ - قول دادن : گهی خورشید بردی گوی و گه ماه گهی شیرین گرو دادی و گه شاه . ( نظامی )
• ( مصدر ) چیزی را بعنوان گرو نزد کسی گذاشتن : بیک تن ده از روم تا وان دهی روان را و جان را گروگان دهی .
• ( مصدر ) اطلاع دادن راپرت دادن .
• ( مصدر ) ۱ - رها کردن تیر از کمان . ۲ - ( نرد ) یک مهره در خانه گذاشتن .
• ( مصدر ) ۱ - وسعت دادن توسعه بخشیدن. ۲ - بر روزی کسی افزودن زندگی او را مرفه ساختن : جهان آفرینت گشایش دهاد . که گر وی ببندد که داند گشاد ? ( بوستان سعدی )
• ( مصدر ) تلقیح لقاح : تابیر گشن دادن خرباس
• ( مصدر ) شهادت دادن : ... گواهی دهی خدای را به یکتایی . یا گواهی دادن دل کسی . احساس کردن وی امری را پیش از وقوع آن : اما قرار نمی یافتم و دلم گواهی میداد که گفتی کاری افتاده است . یا گواهی ندادن دل کسی . احساس کردن عدم امکان وقوع امری : دلم گواهی نمیدهد که این کار انجام گیرد .
• ( مصدر ) گواهی دادن : ... و گوایی دادند که رسول حق است و خدای راه ننماید گروه ستمکاران را .
• ( مصدر ) ۱ - زور دادن ۲ - مدد دادن قوت دادن .
• ( مصدر ) بوسه دادن : لب بخسرو ده و آنگاه به لاغ با مگس گو ز شکر دور مشو . ( امیر خسرو لغ.) یا لب دادن ظرفی . بعضی از ظرفها چون مایعی از آنها سرازیر کنند در ظرف دیگر پراکنده نشود آنرا لب دادن گویند بر خلاف ظرفی که لب ندهد ( آب یا مایع مستقیم در ظرف زیرین فرونریخته وبزمین ریزد )
• ( مصدر ) لب دادن
• ( مصدر ) لت دادن آب . قسمتی از آب را در مجرای غیر صاحب آن افکندن .
• ( مصدر ) ۱- ایجاد لذت و خوشی کردن . ۲- مز. خوش دادن .
• ( مصدر ) تزیین سفال و کاشی و نفوذ ناپذیرساختن آنها بوسیل. ایجاد پوششی از لعاب که بدین ترتیب انجام میگیرد : لعاب را بروی کاشی یا سفال میریزند یا پخش میکنند و یا بوسیل. قلم مو آنرا نقش مینمایند . اگر شئ موردنظر کوچک باشد میتوان آنرا داخل لعاب فرو برد . معمولا شئ خشن را پیش از لعاب دادن با پوششی از مخلوط گل سایید. نرم با کتیرا که با آب مخلوط شده وبصورت مایع در آمده است میپوشانند.
• کنایه از به دست آوردن چیزی باشد با نهایت ومشقت و رنج و به کسی دادن .
• ( مصدر ) ۱- بهم زدن زیرو رو کردن جنبانیدن از جای خود : انگورها را لفتش بده ... ۲- بیهوده طول و تفصیل دادن ( کاری را ) مماطله .
• ۱- زرق و برق دادن . ۲- سخنی را با الفاظ و عبارات دراز و متملقانه نقل کردن .
• لفت دادن . به هم زدن
• ( مصدر ) کسی را به لقبی خواندن لقب نهادن تلقیب : سلطان بلاغی را کورنش نموده او را شیر شاه لقب دادند .
• تقلیب . لبز
• ( مصدر ) ۱- فرو گذاشتن لگام و افسر را ۲- رفتن به سویی توجه کردن : همه ملک ایران مرا شد تمام به هندوستان داد خواهم لگام . ( نظامی آنند لغ)
• ( مصدر ) بر بالش یا مخده یا صندلی راحتی و غیره برای تمدداعصاب و استراحت تکیه کردن لمیدن : ساعتها پای کرسی لم میداد و دل نمی کند .
• ( مصدر ) لندیدن غرغرکردن .
• در تداول مردم شیراز ژکیدن غر و غر کردن .
• کنایه از مضطرب و سراسیمه شدن است و رفتن اختیار از دست .
• ( مصدر ) تعادل خود را از دست دادن ( چنانکه علم بر پای داشته و لنگه بار حیوانات ) .
• ( مصدر ) سر کسی را بروز دادن مشت کسی را باز کردن اسرار قلبی یا خطای خود را فاش کردن : دست و پایش را گم کرد و نزدیک بود که خود را لوبدهد . یا لو دادن چیزی را یا مالی را . مفت از دست دادن آنرا . یا لودادن ناموس خود را . به بی عفتی تن دادن .
• ( اسم ) دوات مرکب لیفه دان .
• ( اسم ) دوات مرکب . توضیح این کلمه بصورت لیقه دان هم آمده .
• ( اسم ) لیق دان . توضیح این کلمه بصورت لیفه دان هم آمده .
• ( مصدر ) نرم کردن .
• ( مصدر ) ۱- مالیدن .۲- جزای عمل بدرا دادن گوشمالی دادن : او را مالش دادم تا دیگر بهیچ مشتهی نکند . چنانت دهم مالش از تیغ تیز که یا مرگ خواهی زمن یا گریز . ( نظامی آنند.)
• ( مصدر ) جنگیدن محاربه کردن : و آنچه هیچ پادشاه را میسر نشد از مصاف دادن وکشتن او را میسر ببود ...
• که صلاح کار بداند . که نیک و بد امور دریابد .
• کاردان و کارشناس آنکه سلوک با دیگران را نیک داند .
• نام گرداندن . اسم عوض کردن
• ( مصدر) ۱ - اسم گذاشتن تسمیه . ۲ - بنام خواندن . ۳ - نامزدکردن . ۴ - مشهور کردن معروف ساختن . ۵ - بمقام ومنصب رساندن : نیاکانت را همچنان نام داد بهر جای بر دشمنان کام داد .
• ( مصدر) ۱ - بخشیدن نان عطاکردن نان . ۲ - روزی رساندن رزق دادن : اوراببهانه نان دادن درخانه کشتندزن بترسید وبگریخت.
• روزی دادن . رزق رساندن
• ( مصدر) ۱ - فایده رساندن بهره دادن . ۲ - به نتیجه منطقی منجرشدن .
• ( مصدر) نجات بخشیدن .
• ۱ - ( مصدر) نخ دادن شیره قندوشکروجز آن چون شیره راخوب بجوشانندتابقوام آید سپس باقاشق قدری از آن برگیرندبشکل رشته های نخ باشدگویند: نخ داده است . ۲ - ( مصدر) بدرازاکشاندن دعوی یاجدال کسی راباتحریک کردن او.
• تهنیت گفتن
• تنزیل پرداختن یا پولی را به مرابحه دادن .
• ( مصدر) انتساب دادن ( کسی رابکسی یا چیزی رابکسی یاچیزی رابچیزی ).
• ( مصدر) ۱ - نسخه رساله یاکتابی رابکسی دادن ۲ - دستوردارویی دادن پزشک بیماررا
• (مصدر ) ۱- روان کردن آب درزمین های لم یزرع . ۲- هدردادن تلف کردن .
• (مصدر) شکست وفراردادن .
• (مصدر) کسی رابجلوراندن یابپایین افکندن
• اتاق یا هر جای بسته را با هوای خارج مربوط کردن هوا به دورن ریه فرستادن با وسایل
• آنچه و خرد خود را متوجه چیزی کردن
• ( مصدر) ایجاد ترس کردن یا نقل خبری وحشت آور و امثال آن .
• گذراندن
• ( مصدر ) خوش مزه بودن غذا .
• ترجیح دادن
• مشتلق دادن
• ( مصدر ) بشارت دادن خبر خوش دادن .
• ( مصدر ) ۱ - چاشنی دادن بمرغ شکاری : چون مرغ چند دیدت هوای دل یک چند داده بود ترا مسته . (ناصرخسرو) ۲ - طعمه دادن .
• ( مصدر ) بتملک دادن بعنوان ملک بخشیدن : [ متوکل وی را در بغداد پنج دیه ملک داد . ] ( قابوسنامه . نف . ۲۱ )
• ( مصدر ) ندا کردن جار زدن : [ منادی دادنش فرمود در شهر که وای آن کس که او بر کس کند قهر . ] ( نظامی . نداب ۳ - ۲ ص ۱٠۱ )
• مهر کردن یا کارت سفید دادن دست او را گشادن .
• جلا دادن صیقل کردن
• ( مصدر) مهلت دادن : بار دیگر چون شکستی تو به پاک دادمت مهل و نگشتم خشمناک .
• ( مصدر) زمان دادن فرصت دادن .
• ( مصدر) مهمانی کردن ضیافت دادن .
• ( مصدر ) چون کسی عاشق زنی شود و بوصال او نرسد مو را در کاغذی پیچیده داخل صندوق ( قوطی ) گذارد و پیش معشوقه فرستد و غرض از آن اعلام ضعف و ضعیفی خود در محنت هجر است . اگر معشوقه هم مشتاق او باشد او نیز در جواب مو فرستد [ وصف زلفش کی دل صد چاک را رو میدهد شانه با این ربط مو میگیرد و مو میدهد . ] ( مخلص کاشی . بها.)
• مومیایی بخشیدن . درمان بخشیدن .
• ( مصدر ) چون کسی عاشق زنی شود و بوصال او نرسد مو را در کاغذی پیچیده داخل صندوق ( قوطی ) گذارد و پیش معشوقه فرستد و غرض از آن اعلام ضعف و ضعیفی خود در محنت هجر است . اگر معشوقه هم مشتاق او باشد او نیز در جواب مو فرستد [ وصف زلفش کی دل صد چاک را رو میدهد شانه با این ربط مو میگیرد و مو میدهد . ] ( مخلص کاشی . بها.)
• مو دادن ٠ مو فرستادن ٠ چون کسی بر زنی عاشق شود و وصالش دست ندهد موی خود به عنوان اعلام ضعف و نحافت در محنت هجر برای معشوقه می فرستد و اگر معشوقه هم مشتاق او باشد در جواب مو می فرستد ٠
• ( مصدر ) ۱ - باز دان پس دادن : (( چون بیاید شام و دزدد جام من گویمش واده که نامد شام من . )) ( مثنوی ) ۲ - رها کردن ول کردن . ۳ - منقطع گشتن درد موقتا . ۴ - رضا دادن بکاری که قبلا با آن مخالفت میورزیده اند : (( سرش چون رفت خانم نیز وا داد تمامش را چو دل در سینه جا داد . )) ( ایرج میرزا )
• در عقب گذاشتن پس پشت افکندن اتباع
• ( مصدر ) شیر دادن بهمدیگر بنوبت .
• فاصله دادن فرجه دادن یا کنایه از قوت دادن و امداد کردن .
• ( مصدر) میدان دادن بکسی . آزاد گذاشتن او را تا آنچه خواهدبگوید و بکند مجال دادن اختیاردادن .
• مال و وجوه برای بازماندگان بجاگذاشتن ایراث
• ثمر دادن اثمار
• متاعی را به مهلت فروختن . جنس را تحویل مشتری دادن و قیمتش به مهلت و در آینده گرفتن . نسیه فروختن . نسیه فروشی .
• ( مصدر ) ۱ - کسی یا چیزی را بشخصی نمایاندن . ۲ - بیان کردن شرح دادن . ۳ - سراغ دادن : چون عدل او و مرحمت او بعهد ما یک کس نشان نمیدهد از روم تاختن . ( پیغو ملک لباب الالباب . نف. ۵۶ )
• سراغ دادن . راه نمودن . دلالت کردن . آدرس دادن . علامت دادن . یا توصیف کردن .
• منتشر کردن . انتشار دادن . پراکندن . پخش کردن .
• منصوب کردن . بحالت نصبی در آوردن . نصب دادن حرفی را .
• یاری دادن . یاوری کردن . تایید کردن . یا پیروز کردن . غلبه دادن .
• پند دادن اندرز گفتن : خلیفه ...نصیحت ایشان کرده که با بندگان خدا گستاخ نباشید
• ( مصدر ) ۱ - نظم دادن ترتیب دادن . ۲ - منظم ساختن صف سربازان .
• ( مصدر ) ۱ - اظهار نظر کردن عقیده خود را درباره مسئله ای بیان کردن . ۲ - مهلت دادن واگذاشتن : سلطان بسخن او التفات نکرد و فرمود که من ایشان را نظر ندهم .
• آراستن ٠ مرتب کردن ٠ انتظام دادن ٠ یا پیوستن ٠ نظم کردن ٠ به شعر در آوردن ٠
• بسامان آوردن ٠ منظم و مرتب کردن ٠
• ( مصدر ) بخشیدن مال و وسایل زندگی انعام .
• نفرین کردن
• ( مصدر ) قرار دادن نفس کش در جایی نصب کردن مجرای تهویه .
• سود رساندن . فایده دادن . یا بهره دادن . سود پول به طلبکار ربا خوار دادن .
• متکفل معاش دیگری شدن . هزین. معاش دیگری را تعهد کردن .
• ( مصدر ) آب کم دادن : نمیکنم گله ای لیک ابر رحمت دوست بکشته زار( بکشت زار) جگرتشنگان ندادنمی . ( حافظ )
• نشان دادن . در انتظار گذاشتن . به چشم مردم کشیدن . تظاهر کردن .
• در مدارس : پس از رسیدگی به تکالیف یا تصحیح اوراق امتحانی شاگرد با گذاشتن نمره ای درج. معلومات و کار او را مشخص کردن .
• ( مصدر ) نعره کشیدن فریاد زدن : (( نهیب به زندانبان داد ( پطرس شاه ) که ببر این زن جلب را ... ))
• لقمه دادن . بذل و بخشش کردن . روزی رساندن .
• کناره جستن و مجال و میدان به حریف وا گذاشتن ٠ مقابل نوبت گرفتن ٠
• جولان دادن
• عسل و شربت دادن و کنایه از لذت بخشیدن و کام دادن و کامروا و محفوظ و بهره مند گردانیدن .
• ( مصدر ) تازگی بخشیدن تازی کردن (( از شرع خود نبوت را نوی داد خرد را در پناهش پیروی داد . )) ( نظامی )
• ( مصدر ) کسی را بر کول و پشت خود سوار کردن .
• ( مصدر ) مفعول بودن امرد بودن .
• (مصدر) بهدردادن .
• (مصدر) ایجادهراس کردن ترسانیدن .
• (مصدر) قرض دادن .
• ( مصدر) مالی رابعنوان امانت بکسی دادن سپردن .
• با دست بشدت مالیدن و زیر و رو کردن خمیر تا هموار شود ورزانیدن
• (مصدر) ۱- داغ کردن . ۲- نشان کردن .
• (مصدر) ۱- قول دادن بکسی برای اجرای عملی : (... خاتون ملک اسماعیل خال او را وعده داد که اگر بر کیارق را بکشد زن او باشد... )) ۲- تعیین مدت کردن برای اجرای عملی یا پرداخت وامی .
• ۱- (مصدر) مطابق کردن سازگار کردن . ۲ - (مصدر) مطابق شدن سازگار بودن .
• ( مصدر ) ۱- رهاکردن آزادکردن آزاد گذاشتن . ۲- آزاد کردن کسی از زندان .یا ولا دادن صدا. ۱- آواز خواندن . ۲- داد و بیداد کردن .
• (مصدر) ول دادن
• مهریه دادن . ( مصدر ) مهر دادن
• مهریه دادن
• کنایه از کار فرمودن
• ( مصدر ) ۱ - اعطای کافور بکسی . ۲ - خورانیدن کافور . ۳ - ضعیف کرده غریز. جنسی : [ ز مغز دشمن کافور داده گردون را که روز صلح نگردد بفتنه آبستن ] . ( نظامی )
• ( مصدر ) کام بخشیدن : [ سر زلف بتان میداد کامم ولی روی پریشانی سیاهست ] . [ میر برهان ابر قوهی ]
• حاجت بر آوردن
• غلبه دادن چیره ساختن
• کنایت است از لاف زدن و حکایت و سخنان گذشته گفتن و بر گذشته فخر کردن
• لاف زدن
• در آب کر تطهیر کردن . شستن متنجسی با آب کر
• کرایه دادن : و از بازرگان معتبر شنیدم که بسی سراهاست در مصر که در او حجره هاست برسم مستغل یعنی به کرایه دادن
• به مزد گرفتن . به اجاره دادن
• ( مصدر ) ۱ - سوزاندن مو های ریز کله و پاچه و گوشت طیور است در روی آتش پس از پاک کردن آنها و کشیدن پر های طیور . ۲ - سوزاندن مو ( مطلقا ) .
• ( مصدر ) کش موضوعی ( کلامی ) را . طول دادن آنرا : اصولا این مسئله ای بود که نمیشد یعنی صلاح نبود که کشش داد .
• طول دادن . ممتد کردن
• ( مصدر ) انجام دادن عملی که بدان گناهان پاک شود .
• به نر دادن ماده را از گاو و گوسفند. فحل دادن گاو ماده و امثال آن
• ( مصدر ) ایراد خطابه سخنرانی کردن .
• کود دادن
• ( مصدر ) رحلت دادن بمهاجرت وا داشتن از جایی بجایی نقل کردن : اگر فرمان شود بمسارعت نوروز و قتلغشاه بکوچ دادن قیام نماییم .
• ( مصدر ) راه دادن بکسی تا وارد شود یا بگذرد : چرخ از جان شنود نال. جانکاه مرا زلف شب کوچه دهد آه سحر گاه مرا . ( محسن تاثیر )
• ریختن کود به زمین برای ازدیاد محصول زراعتی یا بدست آوردن نوع بهتر از محصولات
• سکر گون. بخشیدن . نوعی تخدیر لذیذ ایجاد کردن یا لذت دادن . یا به بچه کیف دادن .
• ( مصدر ) جزای عمل کسی را بوی دادن .
• ( مصدر) آموزاندن .
• ( مصدر) ۱- کمک کردن. ۲- توانایی دادن .
• رها کردن وا گذاشتن

معنی دادن در فرهنگ معین

دادن
(دَ) [ په . ] (مص م .) ۱ - چیزی را به کسی سپردن . ۲ - بخشیدن . ۳ - زدن . ۴ - حمله کردن . ۵ - خوراندن . ۶ - برآوردن ، رویاندن .
(دَ) (مص م .) ۱ - آبیاری کردن . ۲ - فلزی را با فلز دیگر اندودن .
( ~ رَ. دَ) (مص م .) ۱ - شراب نوشاندن . ۲ - زهرآب دادن .
(دَ) (مص ل .) صدا کردن ، فرا - خواندن .
(اِ. دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) رخصت دادن ، جایز شمردن ، مرخص کردن .
(اُ. دَ) [ انگ - فا. ] (مص ل .) دستور دادن ، امر کردن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) آشتی دادن ، سازش دادن .
(اَ. دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) مهلت دادن ، فرصت دادن .
( ~. دَ)(مص ل .) نظم دادن ، شکل دادن .
(دَ) (مص م .) ۱ - از دست دادن ، از دست رفتن . ۲ - در معرض باد گذاشتن .
(دَ) ۱ - (مص م .) یاری کردن ، معاونت نمودن ، ۲ - (مص ل .) لم دادن .
(دَ) (مص م .) ۱ - کسی را سرگرم ساختن . ۲ - فریب دادن کسی .
(دَ) (مص ل .) بزرگ نمودن ، بزرگ جلوه دادن .
(دَ) (مص ل .) ۱ - باختن . ۲ - رشوه دادن .
( ~. دَ) (مص م .) ۱ - از دست دادن . ۲ - تلف کردن . ۳ - نابود ساختن .
(بَ. دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) ۱ - توسعه دادن . ۲ - به تفصیل گفتن .
(بِ نَ. دَ) (مص ل .) گِرو دادن .
(دَ)(مص م .) کمک کردن ، نیرو دادن .
(دَ) (مص ل .) فرصت مناسب پیش آمدن .
(پَ. دَ) (مص ل .) ۱ - به کسی قوتِ قلب دادن . ۲ - به کسی موقعیت رشد دادن .
( ~. دَ) [ فر - فا. ] (مص ل .) کشیک دادن به نوبت .
( ~. بِ. ~. دَ) (مص ل .) ۱ - متحد شدن . ۲ - به هم کمک کردن .
( ~. دَ) (مص . ل ) ۱ - به چیزی تکیه دادن . ۲ - روگردانیدن ، پشت به میدان جنگ کردن .
( ~. دَ) (مص م .) ۱ - به کسی سود رساندن ، یاری کردن . ۲ - نزدیکی کردن . ۳ - کناره گرفتن .
(پَ. دَ) (مص م .) ۱ - پیغام فرستادن . ۲ - تبلیغ رسالت کردن .
(دَ) (مص م .) ۱ - دادن از پیش ، دادن از قبل . ۲ - درس را به معلم پس دادن . ۳ - ضمه دادن حرف ، مضموم خواندن حرفی را. ۴ - مضموم نوشتن حرفی را.
(دَ) (مص م .) ۱ - تافتن ، پیچ دادن ، خماندن . ۲ - زلف و ریسمان و امثال آن را پیچ و خم دادن . ۳ - چیزی را در ظرفی فلزی در حرارت آتش بدون آب و روغن سرخ و برشته کردن . ۴ - پرتو افکندن ، روشن ساختن .
(دَ) (مص م .) ۱ - جریمه دادن . ۲ - عوض دادن .
(تَ. دَ. دَ) [ ع . ] (مص ل .) پذیرفتن ، به امری یا کاری رضایت دادن .
(دَ) (مص ل .) ۱ - مردن . ۲ - مجازاً، نهایت تلاش و کوشش را کردن .
(دَ) (مص م .) به هم پیوستن دو چیز سخت (مخصوصاً فلز)، لحیم کردن .
(دَ) (مص م .) شکافتن ، دریدن ، پاره کردن .
(چَ. دَ) (مص م .) ۱ - فریفتن . ۲ - واگذاشتن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) محاصره کردن ، در محاصره قرار دادن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) پایان دادن امری را، به پایان رسانیدن .
(خَ طّ. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) ۱ - نوشته دادن ، تعهد کتبی دادن . ۲ - هدایت کردن ، سمت و سو دادن . ۳ - اقرارنامه دادن ، اعتراف کردن .
(خَ. دَ) ۱ - (مص م .) کج کردن . ۲ - (مص ل .) مطیع شدن ، نرمی نشان دادن .
( ~. دَ) (مص ل .) ۱ - وعده دادن ، نوید دادن . ۲ - اجازه دادن .
(دَ) (مص م .) ۱ - اجرای عدالت کردن . ۲ - قطع نزاع کردن .
(دَ) (مص م .) حق تقدم برای حریف قایل شدن .
( ~. دَ) (مص ل .) طول دادن ، به درازا کشاندن .
( ~. دَ) (مص ل .) ۱ - بیعت کردن ، پیمان بستن . ۲ - میسر شدن ، حاصل شدن . ۳ - اتفاق افتادن . ۴ - فرصت به دست آوردن .
( ~. دَ) ۱ - (مص ل .) عاشق شدن . ۲ - توجه بسیار کردن . ۳ - (مص م .) دلیر ساختن . ۴ - دلداری دادن .
( ~. دَ) (مص ل .) مغرور کردن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) افسون خواندن ، سِحر کردن .
(دَ) (مص ل .) رخصت دادن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) راضی شدن ، رضایت دادن .
(رَ. دَ) (مص م .) ترساندن ، گریزاندن .
(دَ) (مص ل .) گستاخ کردن ، پُررو کردن .
(دَ) (مص م .) ۱ - نواختن ساز. ۲ - آماده ساختن . ۳ - ابداع کردن . ۴ - نظم و ترکیب دادن ، آراستن .
(دَ) (مص ل .) به یاد مرده یک سال پس از مرگ او اطعام کردن .
(دَ) (مص ل .) مهمانی دادن .
(دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) به تأخیر انداختن ، به درازا کشاندن .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) ۱ - فریب دادن ، گمراه کردن . ۲ - فن آموختن ، رمز آموختن .
(صَ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) ۱ - طراوت دادن . ۲ - تراشیدن موی صورت .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) انجام دادن ، عمل کردن .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .)۱ - رو - گردانیدن . ۲ - پیشنهاد دادن .
(دَ) (مص م .) تنبیه کردن .
(دَ) (مص ل .) (عا.)بند کردن ، به کسی یا موضوعی پرداختن و از آن دست نکشیدن .
(مِ. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) فرمان دادن .
(عَ مَ. دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) والی گردانیدن ، ولایت دادن .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) ۱ - تاختن اسب . ۲ - حمله کردن .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) فریب دادن ، گول زدن .
( ~ . دَ) (مص م .) (عا.) غلتاندن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (م مص .) سود دادن ، بهره دادن .
(فَ. دَ) (مص م .) ۱ - بیان کردن . ۲ - گردانیدن ، متوجه کردن .
( ~ . دَ) (مص م .) پس دادن .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) ۱ - آرام کردن ، آسایش دادن . ۲ - فرصت دادن . ۳ - بی نیاز کردن .
( ~ . دَ) (مص ل .) نک فرجام خواستن .
( ~ . دَ) (مص م .) گول زدن ، فریفتن .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) دعوا و مرافعه ای را خاتمه دادن .
(قَ. دَ) (مص ل .) ۱ - اندازه بودن . ۲ - رسیدن ، درک کردن .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) ۱ - برقرار کردن . ۲ - آرام دادن .
( ~ . دَ) (مص م .) به حساب آوردن ، به شمار آوردن .
(دَ) (مص م .)بلعیدن .
( ~ . دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) ۱ - وعده دادن . ۲ - مقرر گردیدن ، قرار دادن .
( ~ . دَ) (مص م .) اطاعت کردن ، تسلیم شدن .
(مُ تُ دَ) (مص م .) ۱ - با دست کسی یا چیزی را مالش دادن . ۲ - مالیدن اندام کسی به مشت (در گرمابه ). ۳ - (کن .) گوشمالی دادن ، تنبیه کردن . ۴ - به مکر و حیله کسی را سر حال آوردن .
( ~ . دَ) (مص م .) خبر رساندن .
( ~ . دَ) (مص ل .)شهادت دادن .
( ~ . دَ) (مص ل .) بوسه دادن .
(لِ. دَ) (مص م .) (عا.) طول دادن کاری .
(لَ. دَ) (مص ل .) (عا.) تکیه دادن .
(لُ. دَ) (مص م .) ۱ - مشت کسی را باز کردن . ۲ - اسرار قلبی یا خطای خود را فاش کردن .
( ~. دَ) (مص م .) ۱ - مالیدن . ۲ - تنبیه کردن .
(مَ فّ. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) جنگیدن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (مص م .) منسوب کردن ، انتساب دادن .
(هَ. دَ) (عا.) (مص م .) (عا.) ۱ - روان کردن آب در زمین های لم یزرع . ۲ - هدر دادن ، تلف کردن .
( ~. دَ) (مص م .) (عا.) به کسی اجازه انجام هر کاری را دادن .
( ~. دَ) (مص م .) سراغ دادن ، نمایاندن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) اظهار عقیده کردن ، عقیدة خود را بیان کردن .
( ~. دَ) (مص ل .) (عا.) نعره کشیدن ، فریاد زدن .
( ~. دَ) [ ع - فا. ] ۱ - (مص م .) مطابق کردن ، سازگار کردن . ۲ - (مص ل .) مطابق شدن ، سازگار بودن .
(وِ. دَ) (مص م .) ۱ - رها کردن ، آزاد کردن . ۲ - آزاد کردن کسی از زندان .
(کِ دَ) (مص م .) (عا.) ۱ - سوزاندن موهای ریز کله و پاچه و گوشت طیور است در روی آتش ، پس از پاک کردن آنها و کشیدن پرهای طیور. ۲ - سوزاندن مو (مطلقاً).
(کِ. دَ) (مص م .) (عا.) طول دادن ، طولانی کردن .
(دَ) (مص م .) آموختن ، آموزاندن .
(دَ) (مص ل .) ۱ - کمک کردن . ۲ - توانایی دادن .
( ~. دَ) (مص م .) لم دادن ، تکیه دادن به چیزی به نحوی که بدن در حال استراحت کامل قرار گیرد.

معنی دادن در فرهنگ فارسی عمید

دادن
۱. [مقابلِ گرفتن] چیزی به دست کسی سپردن.
۲. با دست خود چیزی در دست کسی گذاشتن.
۳. بخشیدن.
۴. سفارش کردن.
۵. ثمر کردن درخت.

معنی دادن به انگلیسی

- فعل -
concede
واگذار کردن ، تصدیق کردن ، دادن
give
واگذار کردن ، بخشیدن ، دادن ، تخصیص دادن ، اتفاق افتادن ، گریه کردن ، عطاء کردن ، ارائه دادن ، رساندن ، بیان کردن ، افکندن ، شرح دادن ، نسبت دادن به ، بمعرض نمایش گذاشتن ، تقدیم داشتن
hand
دادن ، کمک کردن ، با دست کاری را انجام دادن
admit
واگذار کردن ، رضایت دادن ، پذیرفتن ، تصدیق کردن ، راضی شدن ، دادن ، اقرار کردن ، راه دادن ، بار دادن ، زیر بار رفتن ، اعطاء کردن
impute
متهم کردن ، دادن ، نسبت دادن ، بستن ، اسناد کردن
afford
حاصل کردن ، از عهده برامدن ، تهیه کردن ، دادن ، موجب شدن ، استطاعت داشتن
mete
سهم دادن ، اندازه گرفتن ، دادن ، پیمودن
grant
بخشیدن ، تصدیق کردن ، دادن ، اعطا کردن ، عطاء کردن ، مسلم گرفتن
render
دادن ، ارائه دادن ، تحویل دادن ، در اوردن ، ترجمه کردن ، تسلیم داشتن
pay
انجام دادن ، ادا کردن ، دادن ، تلافی کردن ، پرداختن ، پرداخت کردن ، پول دادن ، کارسازی داشتن ، بجا آوردن ، هزینه چیزی را قبول کردن
come through
دادن ، وقوع یافتن
endue
بخشیدن ، دادن ، اراستن ، پوشاندن ، وادار کردن ، پوشیدن ، بخشیدن به
indue
بخشیدن ، دادن ، اراستن ، پوشاندن ، پوشیدن

معنی کلمه دادن به عربی

دادن
اعط , انسب اليه , دفع , منحة , يد
اعط
استثمار
ماء
نافورة
مطلي بالکهرباء
ادفع
نيکل
توسع
جسر
ايجار , دع
اسمح له , خول , دع , رخصة
اجازة
ختم
افترض
احتياطي , خصص , کرس , ملائم
خول , شجع , فوض , مکن
استمر , اکثر , عيش ، استئناف
ازعم , استسلم , اعط , عرض , معروض , منتج , هدية
إراءَة
صمة
جمل , زين , شحم الخنزير , قادر
مجد
منادي
تفتيش
تنبا
اشغل
افقد , رمية خاطية
علم
فرس , مشکلة
تنبا
اطلب
عبارة
راحة
تنازل ، استقالة
ارسال
اتفاقية , صالح , وافق
ضلل
طمان
ساهم
شرع
فوض
مدمن
اشعر , سعر , ملخص
وعد
اشف , لحيم
قادم
اتل , طول
عائق
براءة الاختراع
قضية
وعد
غريب , نقل
اد , ادات , ادر , انجز , دفع , فحم , يعمل ، أجراءٌ ، أداءُ
راس
نقل
هزهز
اکد , شدد , عظم , لهجة
رجل
ارهب
احکم
شعار
نوط
رسم بياني
اقتراع
عتلة
علم
حريق
تضخم
رافعة
طقس
يد
متقن
سد
شامبو
خطف
عجلة
بارک
ريشة
مثال
عالج
اثبت
بخار
احتکر
بخار
حرف
حرف
مخطط
تآخ
بذر
فضل
نصف القطر
اجازة
تلفز
بارک
عثرة
وثبة
فصل
امتداد , تضخم , توسع , صعد
نصر
اقشط
وابل
صح
اقترح
فارس
اشرح
مراقب
تحسن , علاج
بز
دکان , نتانة
ابق
وقح
ابعث , ازفر , اشعاع , تطور , رواسب طينية , علاقة موقتة , قذف
بالغ (فعل ماض)
عوض
مربي
ترخيص
اجابة , استجب , جواب ، إِجابَة
منتهي
ذبابة , قفزة
اجازة , دستور
تبن
اعد دفع , تغوط
لحم بدون دهن
سياج , ماوي , ملجا , منزل , ميناء
انصح , ندد به
التغطية الإعلامية
دفع
اجهاد , برغي , عطف , مفتاح
رسالة
رابطة
اضمن , عوض , کافي
غط عليه , کسوف ، تسليط الأضواء
کهرب
ختم
تابع (فعل ماض)
توتر
نظم
استسلام , سلم
اعط , تصميم , تقسيم , خصص , مرشح
اشعر بالارتياح , اهدا , اوطا , تخفيض , خفف , سکن , ضوء
فتحة
حذر , عقل
مخرطة
رتب , مر , وافق ، التنظيم
ارفع , روج , زيادة
ارتفاع , روج
اشعر بالارتياح , عز , عزاء
اهدا , سکن , مرهم , ناعم , هادن , هدوء , هدي
اخبر , بحث , خصص , روية , شخص , قاضي , ميز
ميز
نادي
شکل
استعمر
متحد
نظم
اصغ
احدس , تعلم , علم , مثقاب , نور
انخفاض , تبن , عمد
عمم , وزع
اشعر بالارتياح
اثر عليه , تبادل , دور , عدل
لون
تحول
تنکر
سل
اضعف , قلل
مرکز
تجربة , تمرين
خصص , روية
ارضخ , رضوخ ، استكانة
اوطا , خفض
خفض قيمة
تحسس
توة
تضخم , زيادة , طور , مدد
انصح
صور , هالة , واضح , وضح
تحريک , تزحزح , جرة , زحام , عقبة , فاجي , قوت الدفع , مهرج , هزة
هزة
صخرة
استراحة , شدد , لهجة
محصول
استلم , اسکن , اندماج , غرفة , مقعد , ملحق
نشط
زرع ، إدراجٌ
حرض , شجع , قلب
غرامة
هالة
بريق , ثقل , سطح , صبغ , يابان
مجد
عصابة
شوفان
جواب , عداد ، إِجابَة
اغلق , لحام , لحيم
مباهاة
علاوة
دمعة , سرية , قطع
تجعيدة
محصول
قزز
خصص
ادفع , انهض , تحرک , تحريک
احسب , حساب
حق التصويت
وکالة
راتب
قاضي , قرر , موة
نهاية
احرج , خجل , خزي
ضربة
اغضب , وخز
عوض
تعود , لف , مدمن
بدلة
صورة
انتعاش , طعم
مرح
احدث , اذهب
رقق
اکبح
تعذيب , عذاب , نقع
مشکلة , مضايقة
تاثير
غرفة
سندويتش ، إرْباک
ارفق
مقبس
ترصد
غرفة علوية
تدخل
قبر
حفرة
اريکة
ملزم
إراءَة
خطر
سماء
اسس
تدخل
جانب
دستور
تلفز
مقعد
رتبة
مهد
الم
مضايقة
علم , مدرسة
عظم
فضاء
ممثلون
مهد
اضطهد
ضريح
شمس
سوق
معرض
سرادق
کوخ
موجة
احدس , عنوان
اسي معاملة
شجع , قلب
هتاف
جرعة
مشعوذ
طمان
طمان
دخن , دکان
ميز
الإدلاء بالصوت
انتخاب , جملة , صوت
فضل
احدث , ترخيص , ضوء
اسمح له
غشاش
ايصال
دهن , رشوة , نخلة
ارضخ , اقبل , موافقة
ارنب بري , انهض , خوف , فاجي
صنوبر
اغظ
لطخة
انقاذ , خلص
بيدق
قضية
اهانة
روح , غير متحرک , متحرک , نشط
زين , هالة
ثرثرة
عجل
عظم
ارو , اعط , تظاهر , تعلق به , تفصيل , صف , صور , وضح
غسل
غسل الدماغ
نظم
جهز
وبخ
ملوث
ايماءة
اشف , عالج , علاج , مستنزف
اشهد , اکد , دليل , شاهد , مستند الصرف
اشهد
تزوج
نظم
تحية
وثيقة
حصة , وزع
اغضب
ادفع , تقدم , حاسبة المراهنات , شغل
ادارة , استحلف
تفاح
تعش
شاب , قص
ازدحام , اسوا , بز , حطم , کش ملک , هزيمة ، إحباطٌ
شکل , نموذج
زهرة
حاد , منحدر
تبن
تعود , لف
اعر , قرض
صليب , نقل
تعذيب , شواية , ضع , عذاب , عذب , عروة , مزق
تذرع
سجل
اشارة
صوت
صالح
اعبد
فاتورة
بريق , ثقل , لمعان
حرکة
طعم
متعمد
استمع
عاقب
غرفة الجلوس
استقطاب
اخصاب
تعميم , مدد
تعليق
عوض
انتعاش , تبن , يرقة
اضمن
لفة
لفة
دغدغة
اغطس , انتقاع , انخفاض
فضاء
احکم , حکم , قاضي
اهانة , لعنة
فدية
تاجيل
ضابط , مر
احتيال , احمق , اخدع , خدعة , دندنة , ضلل
دفع , زحام , عثرة
صحافة
جرعة
علاوة
احکم , حکم
اطرد
منسوب
شجع
تضمن , حدد مکان , علبة , متنزه , مکان , منتجع
تضحية
اعر
استحلف , اقسم
غط
انتعاش
عصب
ابتلاع , ابتلع , جرعة , موخرة السفينة
اشغل , تعهد , وعد
تنکر
عبارة
جوع
عيش
حانة , مسکن
تدليک
علم
تعلق به , تقرير ، إبلاغٌ عن
اشهد
بهجة
صقيل , مينا
اهل (فعل ماض) , عنوان , لقب
تدل , غرفة الجلوس
إبلاغٌ عن
ارتح , حل
تدليک
انزعاج
تفصيل , مفوضية
عارض
تلقيح
اقتباس
هرب
انو , بين , عميق , متوسط
تلملم
نتيجة
سلم
انقذ
ترحيب
ائتمان , اربط , انسب اليه , خاصية
حذر
اسلق , خطف , دفعة , زحام , عتلة , عقبة , وکزة
روع
رهبة
مذاق
فائدة
مضرب
تنافس , جنس
سلم
اسکن , عسکر , منتجع , منزل
واجه
أخْضاعٌ
استعمل
فند
ارجاع
نعمة
متعة
افحص بدقة
معدل
تفاح
دب , فاکهة
ابهج , ارفع
اشر , تظاهر , دليل , سجل , شغل , صعد الموقف , صور , عرض , قدم , مارس , نقطة ، إراءَة
قل , مستشار
شريب
اد , تعرض , شرع , عرض , فعل , مثل , معروض , نفذ ، إراءَة
مندوب
درجة
نموذج
عينة
وميض
انارة
انعش
نصف الدائرة
تبرع , هدية
انجز , تحقيق , حقق
اعر
استجب
ضخم
اتحد , جاور , مباراة
ادع
اتفاقية , استوعب , بدلة , صالح , قفزة , کيف , لحن
شجع , مندوب
اندفاع
قلل
تاجير
اجهاد , امتداد
عوض
کنية
قزم
زرع
خصب , روث , سماد , سمن
سمم
عاقب
عکس و تصویر دادن
کلمه : دادن
اشتباه تایپی : nhnk
عکس دادن : در گوگل

پیشنهاد شما در مورد معنی دادن


آخرین پیشنهادات
رضا > معنی مخالف تلاش
حسین > معنی پنده
علی رویانیان > معنی شلر
ایان > معنی آیان
کالما > معنی کاملا
مرضيه شاطرانلو > معنی شاطرانلو
هادی > معنی میلاب
مجید جعفریان جن قشلاقی > معنی الولو

لیست پیشنهادات
افزونه دیکشنری و مترجم کروم
فروشگاه کمپو
نرم افزاری مریم
تبلیغات در دیکشنری آبادیس
دیکشنری آبادیس