رقیق

معنی کلمه رقیق به فارسی


نرم ونازک, لطیف, باریک, نقیض غلیظ, ارقائ جمع
( صفت ) 1 - باریک مقابل ضخیم کلفت. 2 - نرم لین مقابل خشن . 3 - آبکی سیال مقابل غلیظ .
نرم خوی : اما طبیب باید که رقیق الخلق حکیم النفس جید الحدس باشد .
نازک اندیشه نازک اندیش
نازکدل دل نازک نرم دل : ومردم ایشان رقیق القلب اند.

معنی رقیق در لغت نامه دهخدا


رقیق .
[ رَ ] (ع ص ، اِ) بنده و مملوک .
ج ، اَرقاق و رِقاق و قد یطلق علی الجمع.
گویند عبید رقیق .
(ناظم الاطباء).
و یستوی فیه الواحد والجمع و قد یجمع علی رِقاق .
(منتهی الارب ).
به معنی بنده واحد و جمع دروی یکسان است و بندرت بر رِقاق جمع بسته شود.
(آنندراج ).
بنده .
ج ، ارقاء.
(مهذب الاسماء) (از دهار) (از منتهی الارب ).
بنده ، برای مفرد و جمع گویند: عبد رقیق و عبید رقیق .
و نیز گفته اند آن برای مؤنث نیز آید و گویند:امة رقیق و رقیقة.
(از اقرب الموارد).
|| تنک از هر چیزی .
(از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (منتهی الارب ).
مقابل غلیظ.
ج ، اَرِقّاء.
(از اقرب الموارد).
تنک و شمشیر تنک را نیز گویند.
(مهذب الاسماء).
|| هر چیز مایع و تنک .
(لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه مؤلف ).
سیال .
آبکی .
تنک .
گشاده .
آبناک .
مقابل غلیظ.
مقابل ستبر.
مقابل زفت و سفت : آش رقیق ؛ آش تنک .
دم رقیق ؛ خون تنک .
(یادداشت مؤلف ).
- رقیق گردیدن ؛ نازک و لطیف گشتن : اندر آیند اندرین بحر عمیق تا که گردد روح صافی و رقیق .
مولوی .
- || آبکی شدن .
|| تنک و نازک مانند کاغذ.
(ناظم الاطباء).
نازک .
مقابل ضخیم و کلفت .
(از فرهنگ فارسی معین ) : و به هر دو ابهام آن را از هم بازکنند چندانکه غشا رقیق بود بدرد و اگر غشا غلیظ بود به میانگاه آن به مبضعی بشکافند.
(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
روی و خال و ابرو و لب چون عقیق گوییا خور تافت از پرده ٔ رقیق .
مولوی .
|| نرم .
ج ، رِقاق .
(منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ).
سندس دیبایی رقیق است ؛ یعنی دیبایی تنک و نرم .
مقابل خشن .
(فرهنگ فارسی معین ).
مقابل ستبر.
- رقیق القلب ؛ نرم دل و حلیم و سلیم و مهربان و رحیم .
(ناظم الاطباء).
دل نازک .
نازک دل .
(یادداشت مؤلف ).
|| صاف ونرم و ملایم و نازنین و ظریف .
(ناظم الاطباء).
- رقیق البدن ؛ نرم و نازک بدن و ظریف .
(ناظم الاطباء).
|| باریک .
(ناظم الاطباء) (ازفرهنگ فارسی معین ).
- رقیق الانف ؛ باریک بینی .
نرم بینی .
(از اقرب الموارد).
- رجل رقیق الحال ؛ اندک مال .
(از اقرب الموارد).
- رقیق الحاشیة ؛ کسی که در بند و بست کارها چندان استوار نباشد.
(ناظم الاطباء).
- || آنکه دارای کاری جزیی بود.
(از ناظم الاطباء).
- عیش رقیق الحواشی ؛ زندگی فراخ و پرنعمت .
(از اقرب الموارد).
|| سهل .
ساده .
ملایم .
دور از تنافر : شعری پاکیزه مشتمل بر الفاظ رقیق و معانی جزیل انشاء کردی .
(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 240).
- رقیق اللفظ ؛ آنچه از سخن سهل و عذب باشد.
(از اقرب الموارد).
- رقیق المعانی ؛ لطیف .
(اقرب الموارد).
|| لاغر.
|| شفیق و مهربان .
سلیم و رحیم .
|| پست و دون .
(ناظم الاطباء).
|| قرصی است که از آرد سرشته با روغن زیت آلوده با سایر تقدمات در حضور خداوند می برند.
(قاموس کتاب مقدس ).<

معنی رقیق در فرهنگ لغت معین


(رَ) [ ع . ] (ص .) 1 - نازک . 2 - نرم . 3 - آبکی .
(رَ قُ لْ فِ) [ ع . ] (ص مر.) نازک - اندیش .

معنی رقیق در فرهنگ عمید


۱. [مقابلِ غلیظ] آبکی. ۲. [مجاز] حساس: قلب رقیق. ۳. [مجاز] نرم؛ لطیف: شعر رقیق. ۴. [قدیمی] نازک؛ ظریف. ۵. [جمع: ٲَرِقّاء] [قدیمی] مملوک؛ بنده؛ برده؛ غلام.
نازک دل؛ نرم دل؛ مهربان.

معنی رقیق به انگلیسی


صفت
attenuate
رقیق , نازک
thin
لاغر , رقیق , نازک , نزار , باریک , سبک , نحیف , تنک , کم پشت , کم چربی , رقیق و آبکی , کم جمعیت , بطور رقیق , نازکشدن
watery
ابدار , رقیق , ابی , تر , ابکی , پر اب , اشکبار
rare
غریب , رقیق , لطیف , خام , نادر , کمیاب , کم , نیم پخته , نایاب
ethereal
علوی , رقیق , نازک , آسمانی , سماوی , روحانی , اثیری , اتری
lenis
رقیق , دارای تلفظ نرم
washy
سست , رقیق , کم رنگ , ابکی , اب زیپو
wishy-washy
بی مزه , سست , رقیق , ابکی , زیپو
اگر از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری و مترجم فایرفاکس و کروم
فروشگاه آنالی
لوکسین شاپ سامانه ارسال پیامک پیام نگار نرم افزاری مریم
تبلیغات در آبادیس