فراز

معنی کلمه فراز به فارسی


( اسم ) جمله عبارت . توضیح احتراز از استعمال این کلمه بیگانه اولی است .
بام پیش آمده از بنا
( مصدر ) 1 - نزدیک آمدن پیش آمدن 2 - رسیدن 3 - وارد شدن 4 - بالا آمدن 5 - بهم آمدن بسته شدن 6 - پدید آمدن خلق شدن . یا فراز هم آمدن . گرد آمدن جمع شدن .
( صفت ) 1 - نزدیک آمده پیش آمده 2 - رسیده 3 - وارد شده 4 - بالا آمده 5 - به هم آمده بسته شده 6 - پدید شده مخلوق آفریده .
( مصدر ) 1 - پیش آوردن آوردن 2 - یافتن حاصل کردن 3 - فراهم آوردن گرد کردن جمع کردن : فراز آورد گونه گون سیم و زر 4 - کشانیدن به جایی یا بسوی چیزی 5 - فرود آوردن 6 - پدید آوردن 7 - بالا کشیدن بر آوردن .
( مصدر ) نزدیک بردن پیش بردن .
( مصدر ) بستن وابستن .
( مصدر ) پیش خواندن به سوی خود خواندن احضار کردن .
( مصدر ) 1 - پس دادن ( چیزی را ) مسترد داشتن 2 - باز دادن مجددا دادن .
( مصدر ) 1 - پیش آوردن نزدیک ساختن 2 - پایین آوردن 3 - برابر چیزی نگهداشتن
( مصدر ) 1 - نزدیک شدن 2 - فرا رسیدن 3 - در آمدن داخل شدن 4 - فراهم آمدن پیدا شدن .
( مصدر ) نزدیک رفتن .
( مصدر ) 1 - نزدیک شدن 2 - بسته شدن 3 - باز شدن گشوده گردیدن 4 - بسته شدن 5 - برخاستن 6 - داخل شدن 7 - جلو رفتن .
1 - بسته شدن 2 - باز شدن ( اضداد ) .
( مصدر ) پس گرفتن باز گرفتن .
( مصدر ) 1 - بسته شدن 2 - باز شدن .
بلندی و پستی . سربالایی و سرازیری
1 - باز کردن ( در و مانند آن ) گشادن گشودن 2 - بستن ( در و مانند آن ) مسدود کردن ( از اضداد ) : حضور مجلس انس است و دوستان جمعند و این یکاد بخوانید و در فراز کنید . ( حافظ ) 3 - نزدیک کردن 4 - پیش آوردن پیش بردن 5 - بنا کردن .
( مصدر) 1 - پیش کشیدن بسوی خود کشیدن 2 - بالا کشیدن از غلاف در آوردن ( شمشیر و مانند آن را ) .
( اسم ) گلستان .
منزوی عزلت گرفته در بروی خلق بسته
( صفت ) 1 - متکبر خودپسند : بازی کن و چابک و طرب ساز مالیده سرین و گردن افراز . ( نظامی ) 2 - سربلند مفتخر . 3 - گردنکش عاصی : درین سودا که با شمشیر تیز است صلاح گردن افرازان گریز است . ( نظامی ) 4 - نیرومند قوی : شبان آن چنان گردن افراز گشت که آن پادشاهی بدو باز گشت . ( نظامی )
پست و بلندی وزیر و زبر و بالا و پست و بلندی های روزگار و سود و زیان و منفعت و ضرر هر کاری .
پست و بالا . دشت و کوه . سهل و جبل . یا سختی و سستی . خوب و بد .

معنی فراز در لغت نامه دهخدا


فراز.
[ ف َ ] (ص ) پهن شده و پخش گردیده .
|| سرکش ، اعم از مردم نافرمان و اسب سرکش .
|| بلندشونده و بالارونده .
|| بلند.
(برهان ).
- به فراز شدن .
فرازرفتن .
رجوع بدین کلمات شود.
|| جمعآمده .
(برهان ).
در این معنی بیشتر با فعل های آمدن ، آوردن ، شدن و گردیدن همراه آید.
رجوع به ذیل ترکیبات آن شود.
|| گشاده و باز کرده شده .
(برهان ).
باز.
(یادداشت بخط مؤلف ).
ترکیب ها: - فرازآمدن .
فرازشدن .
فرازکردن .
فرازگردیدن .
فرازگشتن .
در این معنی از اضداد است و بمعنی بسته نیزآید.
رجوع بدین کلمات شود.
|| بسته .
(برهان ) (ناظم الاطباء) : زستن و مردنت یکی است مرا غلبکن در چه باز یا چه فراز.
ابوشکور بلخی .
تا پاک کردم از دل زنگار حرص و طمْع زی هر دری که روی نهم در فراز نیست .
خسروانی .
من و او هر دو به حجره در و می مونس ما باز کرده در شادی و در حجره فراز.
فرخی .
هریکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز.
ناصرخسرو.
ره بیرون شد از عشقت ندانم در هر دوجهان گویی فراز است .
انوری .
خواه ظلَم پاش و خواه نور کزین پس دیده ٔ خاقانی از زمانه فراز است .
خاقانی .
غالب آمد خنده ٔ زن ، شد دراز جهد می کرد و نمی شد لب فراز.
مولوی .
در معرفت بر کسانی است باز که درهاست بر روی ایشان فراز.
سعدی .
در این معنی همواره با یک فعل ربطی یا یک رابطه همراه است .
|| (نف مرخم ) بمعنی فروز باشد که از افروختن است .
(برهان ).
در این معنی باید با کلمه ای چون «آتش » ترکیب شود، و در آن صورت مأخوذ از مصدر فرازیدن باشد، چه آتش فراز یعنی آتش فروز.
(یادداشت بخط مؤلف ).
|| (اِ) بلندی .
(برهان ).
سربالایی .
مقابل نشیب : شیب تو با فراز وفراز تو با نشیب فرزند آدمی به تو اندر به شیب و تیب .
رودکی .
زمین چون ستی بینی و آب رود بگیرد فراز و نیاید فرود.
ابوشکور بلخی .
که روزی فراز است و روزی نشیب گهی شاد دارد گهی بانهیب .
فردوسی .
که هر کس که دید آن دوال و رکیب نپیچد دل اندر فراز و نشیب .
فردوسی .
نشیبهاش چو چنگال های شیر درشت فرازهاش چوپشت نهنگ ناهموار.
فرخی .
کس نبیند فروشده به نشیب هرکه را خواجه برکشد به فراز.
فرخی .
گاهش اندر شیب تازم گاه تازم بر فراز چون کسی کو گاه بازی برنشیند بر رسن .
منوچهری .
آب رونده به نشیب و فراز ابر شتابنده بسوی سماست .
ناصرخسرو.
جوانی چون نشیبت بود از آن تازان همی رفتی کنون پیری فراز توست از آن خوش خوش همی نازی .
ناصرخسرو.
حاسد او گفت کآید هر فرازی را نشیب ناصح او گفت آید هر نشیبی را فراز.
سوزنی .
جستم سراپای جهان ، شیب و فراز آسمان گر هیچ اهلی در جهان دیدم مسلمان نیستم .
خاقانی .
خدای از هر نشیب و هر فرازی نپوشیده ست بر من هیچ رازی .
نظامی .
ماهرویا همه اسیر تواَند چند در شیب و در فراز آیند؟ عطار.
آرزومند کعبه را شرط است که تحمل کند نشیب و فراز.
سعدی .
روندگان طریقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارداز نشیب و فراز؟ حافظ.
|| باز کردن و گشودن در.
(برهان ).
رجوع به فرازشدن ، فرازگردیدن و فرازگشتن شود.
|| پوشیدن ، و به این معنی از اضداد است .
|| آلت تناسل .
|| وصل ، چه فرازیدن ، وصل کردن را نیز گویند.
(برهان ).
رجوع به فرازیدن شود.
|| خون که عربان دم خوانند.
(برهان ).
|| (ق ) پیش و حضور.
(برهان ).
در این معنی با یک فعل ربطی همراه میشود.
ترکیب ها: - فرازآمدن .
فرازرفتن .
فرازآوردن .
فرازشدن .
رجوع به این کلمات شود.
|| نشیب .
زیر.
(برهان ).
در این معنی از اضداد است .
|| (اِ) زبر.
بالا.
(برهان ) (یادداشت بخط مؤلف ) : چو خورشید تابنده بگشاد راز به هر جای بنمود چهر از فراز.
فردوسی .
از فراز همت او آسمان را نیست راه وز ورای ملکت اواین زمین را نیست جای .
منوچهری .
سیل مرگ از فراز قصد تو کرد تیز برخیز از این مهول مسیل .
ناصرخسرو.
گوهر کان فریدون شهید بر فراز تاج دارا دیده ام .
خاقانی .
اهل شروان چون نگریند از دریغ او که مرغ گر شنیدی بر فراز نارون بگریستی .
خاقانی .
منم یا رب در این دولت که روی یار می بینم فراز سرو سیمینش گل پربار می بینم .
سعدی .
گیرم فراز گنبد گردان است آرمْش زی نشیب به استادی .
ادیب نیشابوری .
- از فراز.
.
.
؛ بر بالای چیزی : کنون تا بجای قباد اردشیر به شاهی نشست از فراز سریر.
فردوسی .
- بر فراز شدن ؛ بالا رفتن از چیزی .
بر روی چیزی رفتن : از پیش چنان بود که بلال بر فرازشدی و گفتی : الصلوة.
(ترجمه ٔ تاریخ طبری ).
- سرفراز ؛ مقابل سرافکنده .
باافتخار.
- سرفرازی ؛ سرفراز بودن .
افتخار.
خودستایی .
تفاخر : همه مردمی سرفرازی کند سر آن شد که مردم نوازی کند.
نظامی .
چو آن سرفرازی نمود، این کمی از آن دیو کردند، از این آدمی .
سعدی .
- گردن فراز ؛ آنکه گردن خود را همواره راست گیرد و سرافکنده نباشد.
سربلند.
سرفراز : همان تیرباران گرفتند باز بر آن اسب و بهرام گردن فراز.
فردوسی .
چو گردون کند گردنی را بلند به گردن فرازان درآرد کمند.
نظامی .
نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز.
سعدی .
- گردن فرازی ؛ سربلندی .
افتخار.
تفاخر : توانم که گردن فرازی کنم به شمشیر با شیر بازی کنم .
نظامی .
|| قریب و نزدیک .
(برهان ) : با می چونین که سالخورده بود چند جامه بکرده فراز پنجه خلقان .
رودکی .
مکن چشم بر بدمنش باز و گردش مگرد و مشو تا توانی فرازش .
ناصرخسرو.
|| عقب و پس .
|| (ق ) باز که از تکرار است ، چنانکه فرازده ، یعنی بازبده .
|| بمعنی زمان باشد، چنانکه گویند: از صباح فراز، یعنی از صباح باز، و از دیروز فراز، یعنی از دیروز باز.
(برهان ).
در این معنی با «از» همراه خواهد بود : تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راه دانش بی نیاز.
رودکی .
وآنک به شادی یکی قدح بخورد زوی رنج نبیند از آن فراز و نه احزان .
رودکی .
گر نبودم به مراد دل او دی و پریر به مراد دل او باشم از امروز فراز.
فرخی .
|| کنار چیزی .
سر چیزی : گرچه برخوانند هر دو لیک نتوان از محل بر فراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن .
سنایی .
|| نزد.
(یادداشت بخط مؤلف ).
در این معنی با فعل ربطی همراه شود.
ترکیب ها: - فرازآمدن .
فرازآوردن .
فرازشدن .
رجوع به این ترکیبات شود.
|| (حرف اضافه )بمعنی باء تأکید و زینت بر سر افعال درآید.
(یادداشت بخط مؤلف ).
زیاده و زاید باشد.
(برهان ) : وز بر خوشبوی نیلوفر نشست چون گه رفتن فرازآمد بجست .
رودکی .
هیچکس را این فراز نباید گفت .
(تاریخ بیهقی ).<

معنی فراز در فرهنگ لغت معین


(فَ) [ په . ] 1 - (اِ.) بلندی ، اوج . 2 - سربالایی . 3 - (ص .) باز، گشاده . 4 - بسته . 5 - جمع . 6 - (ق .)کنار، نزد، پیش . 7 - نخست ، ازل .
( ~ .) [ فر. ] (اِ.) جمله ، عبارت .
( ~ . مَ دَ) (مص ل .) 1 - نزدیک شدن . 2 - رسیدن ، دسترسی پیدا کردن . 3 - وارد شدن . 4 - بر شدن ، بالا رفتن . 5 - بسته شدن . 6 - پدید آمدن .
( ~ . وَ یا وُ دَ) (مص م .) 1 - آوردن ، پیش آوردن . 2 - یافتن ، به دست آوردن . 3 - فراهم آوردن ، گرد کردن .
(فَ . بُ دَ) (مص م .) نزدیک بردن ، پیش بردن .
( ~ . بَ تَ) (مص م .) بستن .
( ~ . دَ) (مص م .) پس دادن .
( ~ . تَ)(مص م .)1 - پیش آوردن ، نزدیک ساختن . 2 - پایین آوردن . 3 - در برابر چیزی نگه داشتن .
( ~ . رَ یا رِ دَ)(مص ل .) 1 - ر سیدن ، نزدیک شدن . 2 - درآمدن ، داخل شدن . 3 - فراهم آمدن ، پیدا شدن .
( ~ . رَ تَ) (مص ل .) نزدیک رفتن .
( ~ . شُ دَ) (مص ل .) 1 - نزدیک شدن . 2 - گشوده شدن . 3 - بسته شدن . 4 - برخاستن . 5 - داخل شدن . 6 - پیش رفتن .
( ~ . گِ رِ تَ) (مص م .) پس گرفتن ، باز گرفتن .
( ~ . کَ دَ) (مص م .) 1 - باز کردن . 2 - بستن . 3 - نزدیک کردن . 4 - پیش آوردن ، پیش بردن . 5 - ساختن .
( ~ . کِ دَ) (مص م .) 1 - پیش کشیدن ، به سوی خود کشیدن . 2 - بیرون کشیدن .
( ~ . فَ) (ص فا.) کنایه از: متکبر و سرکش .
(نَ بُ فَ) (ص مر.) پستی و بلندی .

معنی فراز در فرهنگ عمید


۱. بالا. ۲. بلندی. ۳. [مقابلِ نشیب] سربالایی: آرزومند کعبه را شرط ا ست / که تحمل کند نشیب و فراز (سعدی۲: ۴۵۸). ۴. [قدیمی] جمع؛ فراهم. ۵. [قدیمی] کنار. ۶. [قدیمی] نزدیک. ۷. (بن مضارع فراختن و فراشتن و فرازیدن) = افراشتن ۸. [مقابلِ بسته] [قدیمی] باز. ۹. [مقابلِ گشوده] [قدیمی] بسته. دیده ز عیب دگران کن فراز / صورت خود بین و در او عیب ساز (نظامی۱: ۶۵). ۱۰. [قدیمی] نزد؛ پیش. δ در معنای ۸ و ۹ از اضداد است. * فراز آوردن: (مصدر متعدی) [قدیمی] ۱. فراهم آوردن؛ گرد کردن. ۲. پیش آوردن: نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز / می خوش بوی فراز آور و بربط بنواز (منوچهری: ۵۱). * فراز آمدن: (مصدر لازم) [قدیمی] ۱. رسیدن. ۲. نزدیک شدن. ۳. پیش آمدن. ۴. بازآمدن. ۵. پدید شدن: به خسته درگذری صحّتش فراز آید / به مرده درنگری زندگی ز سر گیرد (سعدی۲: ۳۹۸).
جمله؛ عبارت؛ کلام.
۱. سربلند. ۲. خودپسند؛ متکبر.

معنی فراز به انگلیسی


اسم
rise
فراز , پیشرفت , سر بالایی , ترقی , صعود , طلوع , قیام , ترقی خیز
ascendancy
فراز , تفوق , بالا , تعالی , استیلاء
height
فراز , تکبر , ارتفاع , بلندی , عرشه , رفعت , علی , آسمان , ارتفاعات , جای مرتفع , در بحبوحه
altitude
فراز , ارتفاع , بلندی , مقام رفیع
ascendency
فراز , تفوق , بالا , تعالی , استیلاء
ascent
فراز , سر بالایی , ترقی , عروج , صعود , فرازروی
loftiness
فراز , علی , علو
صفت
open
فراز , صریح , دایر , باز , اشکار , روباز , بی ابر , مفتوح , ازاد , در معرض , رک گو , بی الایش , فاش , علنی , سرگشاده , گشوده , واریز نشده , بی پناه
closed
محرمانه , فراز , مسدود , بسته , محصور
حرف اضافه
above
مافوق , فوق , بالای , فراز , بالای سر
اگر از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری و مترجم فایرفاکس و کروم
فروشگاه آنالی
لوکسین شاپ سامانه ارسال پیامک پیام نگار نرم افزاری مریم
تبلیغات در آبادیس