مترجم

دیکشنری
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

مشهور

/maShur/

معنی مشهور در لغت نامه دهخدا

مشهور. [ م َ ] (ع ص ) معروف. ج ، مشاهیر. (مهذب الاسماء). شناخته. (دهار). شهیر. (منتهی الارب ). معروف. جای مذکورو بزرگ و نام آور. ج ، مشاهیر. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). آشکارشده و معروف گشته و شهرت کرده شده و نیک شناخته شده و فاش کرده شده و شایعشده و روشناس گشته و نامدار و نامور و صاحب جلال و بزرگوار. (ناظم الاطباء). نامی. نیک شناخته شده. بنام. نام بردار. شهیر. بلندآوازه.و با کردن و شدن و گردیدن و گشتن و بودن صرف شود. ج ، مشاهیر، مشهورین. (از یادداشت مؤلف ) :
هرگز نشود خسیس و کاهل
اندر دو جهان به خیر مشهور.
ناصرخسرو.
ای بزرگی که بر سپهر شرف
رأی تو آفتاب مشهور است.
مسعودسعد.
زهی پادشاهی که ملک شرف
به نظم تو گشته ست مشهورنام.
سوزنی.
نماندحاتم طایی ولیک تا به ابد
بماند نام بلندش به نیکویی مشهور.
(گلستان ).
مقامات او در دیار عرب مذکور بود و به کرامات مشهور. (گلستان ). مالداری را شنیدم که به بخل اندر چنان مشهور بود که حاتم طایی در کرم. (گلستان چ قریب ص 109).
هرکه مشهور شد به بی ادبی
دیگر از وی امید خیر مدار.
سعدی.
- مشهور عالم ؛ آنکه همه ٔ عالم وی را میشناسند. وخنیده. (ناظم الاطباء).
|| (اصطلاح حدیث ) حدیثی که پیش اهل حدیث خاصه یا پیش ایشان و پیش دیگران شهرت یافته باشد، و این منقسم میشود به متواتر همچو واقعه ٔ بدرو به غیرمتواتر همچون اعمال بالنیات. (نفایس الفنون ). در اصطلاح اهل حدیث و روایت «حدیث مشهور» آن باشد که شایع باشد. جماعتی از اهل حدیث ، روایت کرده باشند.(از درایه از فرهنگ علوم تألیف سجادی ). || شمشیر برکشنده از نیام. (ناظم الاطباء).

معنی مشهور به فارسی

مشهور/maShur/
• نامی، نامدار، بنام، معروف میان مردم، مشاهیر جمع
• ۱- (اسم) نیک شناخته شده شهرت یافته : گرد دیوانگان عشق مگرد که بعقل عقیله مشهوری . ( حافظ ) ۲- ( صفت ) نام آور نامی معروف . ۳- حدیثی که شایع باشد که جماعتی از اهل حدیث آنرا روایت کرده باشند جمع : مشهورین .
• اسمی، بنام، زبانزد، خنیده نام، پرآوازه، بلند نام، سرشناس، سمر، شهره، شهیر، معروف، نامآور، نامدار، نامور، نامی، نبیه ≠ گمنام
• پرآوازه، سرشناس، نامی، نامدار، سرشناس
• ( مصدر ) شهرت یافتن شناخته شدن نامبردار گشتن .
• ( مصدر ) مشهور شدن : نه تن بودند ز آل سامان مذکور گشته بامارت خراسان مشهور ... ( لباب الالباب )
• یکی از سیزده قسم حدیثهای صحیح و حسن
• خبریست که بحد تواتر نرسد و در کفر منکرش اختلاف است .

معنی مشهور در فرهنگ معین

مشهور
(مَ) [ ع . ] (اِمف .) پرآوازه ، نامور.

معنی مشهور در فرهنگ فارسی عمید

مشهور
معروف میان مردم، نامی، نام دار، بنام.

معنی مشهور به انگلیسی

- صفت -
celebrated
ستوده ، مشهور
grand
جدی ، بزرگ ، با وقار ، عظیم ، عالی ، مشهور ، مجلل ، والا ، بسیار عالی با شکوه
well-known
ستوده ، مشخص ، پیش پا افتاده ، مشهور ، واضح ، معروف ، نیکنام
popular
محبوب ، مشهور ، متداول ، عمومی ، عوامانه ، خلقی ، ملی ، توده پسند ، نامدار ، وابسته بتوده مردم
famous
ستوده ، مشخص ، عالی ، برجسته ، مشهور ، سربلند ، معروف ، نامی ، نبیه ، بلند اوازه ، اعظم
reputable
مشهور ، قابل اطمینان ، قابل شهرت
famed
ستوده ، مشهور ، سربلند
reputed
مشهور ، خوشنام
far-famed
ستوده ، مشهور
well-thought-of
معتبر ، مشهور ، نیکنام ، به نیکنامی یاد شده

معنی کلمه مشهور به عربی

مشهور
تاريخي , عالي , کبير , مشهور
شهرة , صية
غول
عکس و تصویر مشهور
کلمه : مشهور
اشتباه تایپی : lai,v
آوا : maShur
نقش : صفت
عکس مشهور : در گوگل

پیشنهاد شما در مورد معنی مشهور


آخرین پیشنهادات
افزونه دیکشنری و مترجم کروم
فروشگاه آنالی
نرم افزاری مریم
تبلیغات در دیکشنری آبادیس
دیکشنری آبادیس