منشور

معنی کلمه منشور به فارسی


اعلامیه, فرمان, فرمان پادشاهی, نامه سرگشاده
( اسم ) چند وجهیی است که قاعده هایش چند ضلعی متوازی الاضلاع باشند. فصل مشترک هر دو وجه را [ یال ] نامند شوشه یا منشور قایم . منشوری است که یالش بر قاعده عمود باشد . یا منشور مایل . منشوری است که یالش بر قاعده عمود نباشد . یا منشور ناقص . منشوری است که قاعده های آن با هم متوازی نباشند .
( میرزا ) اسدالله افشار.
پیمان نامه ای است شامل 111 ماده که پس از پایان جنگ دوم جهانی روز 26 ژوئن سال 1945 م . مطابق با 5 تیرماه 1324 شمسی در شهر سانفرانسیسکو طی تشریفات خاص و در یک محیط امید بخش و با حسن نیت از طرف نمایندگان کشورهای متفق بامضائ رسید. مفاد این منشور بمنظور حفظ صلح و امنیت جهان و جلوگیری از جنگ است که بابتکار سازمان ملل متحد تهیه و تدوین گردید .
( صفت ) نویسنده فرمان شاهی دبیر یا منشور نویسان باغ . پرندگان باغ ( بلبل قمری و جز آنها) .

معنی منشور در لغت نامه دهخدا


منشور.
[ م َ ] (ع اِ) فرمان .
(دهار).
فرمان شاهی مهرناکرده .
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرمان پادشاهی و بعضی گویند به معنی فرمان پادشاهی در لطف و عنایت باشد.
(غیاث ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
حکم و فرمان امیر یا شاهی ، غیر مختوم یعنی سرگشاده .
ج ، مناشیر.
(یادداشت مرحوم دهخدا) : نبشتند منشور بر پرنیان به رسم بزرگان و فر کیان .
فردوسی .
به منشور بر مهر زرین نهاد یکی دل کف رام بر زین نهاد.
فردوسی .
بپیچید و اندیشه زو دور داشت به مردی ز خورشید منشور داشت .
فردوسی .
بدان تا هرآن کس که دارد خرد به منشور آن دادگر بنگرد.
فردوسی .
ور ز تیغ است ملک را منشور جز به منشور ملک را مستان .
فرخی .
در خور پیل کنون رایت و منشور بود مرتبت را به جهان برتر از این چیست مکان .
فرخی .
خلعت شاهی و منشور فرستد بر تو تا شود دشمن تو کور و بداندیش تو کر.
فرخی .
از میر مؤمنینش منشور و نامه بود خورشید خاص بود و سزاوار جامه بود.
منوچهری .
وگر فغفور چینی را دهد منشور دربانی به سنباده حروفش را بسنباند در احداقش .
منوچهری .
مرا بر عاشقان داده یکی منشور سالاری که طومارش رخ زردست و مژگانست وراقش .
منوچهری .
لوا به دست سواری و منشور و نامه در دیبای سیاه پیچیده به دست سواری دیگر.
(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 376).
بونصر مشکان نامه بخواند و به پارسی ترجمه کرد و منشور بخواند و نثار کردن گرفتند.
(تاریخ بیهقی ایضاً ص 378).
هارون الرشید نیزه و رایت خراسان ببست به نام فضل و منشور بدو دادند.
(تاریخ بیهقی ایضاً ص 422).
چو بختش به هر کار منشور داد سپهرش یکی نامور پور داد.
(گرشاسب نامه ).
ای پسر، من پیر شدم .
.
.
ومنشور عزل زندگانی از موی خویش بر روی خویش کتابی می بینم .
(قابوسنامه چ نفیسی ص 1).
سلمان بن یحیی .
.
.
را صاحب دیوانی سمرقند دادند و با خلعت و منشوری بفرستادند.
(قابوسنامه چ نفیسی ص 162).
چنان شنودم که ابوالفضل بلعمی سهل خجند را صاحب دیوانی سمرقند داد، منشوربنوشتند و توقیع بکردند.
(قابوسنامه ایضاً ص 162).
شادمانی بدان کت از سلطان خلعتی فاخر آمد و منشور.
ناصرخسرو.
معزول شده ست جان ز هرچه داده ست بر آنت دهر منشور.
ناصرخسرو.
از اینجا منشور جهالت خویش برخوان .
(کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 806).
به لقا سود با بهشت عنان به بقا یافت از ازل منشور.
ابوالفرج رونی (دیوان چ پرفسور چایکین ص 55).
به توقیعت چو شد منشور مطوی همانگه شد لوای حمد منشور.
ابوالفرج رونی (ایضاً ص 57).
توقع نیست بی توقیع میمونت که دارد هیچ حاصل هیچ منشور.
ابوالفرج رونی (ایضاً ص 57).
اقبال دست ملک روان کرد هر سویی منشورها نوشت جهان را به نام تو.
مسعودسعد.
چون به منشور و نامه آمد کار رفت چیزی که گفت نتوانم .
مسعودسعد.
با ملک خود از یزدان منشور ابد برخوان فتنه ز جهان بنشان در صدر شرف بنشین .
عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص 434).
راست گویی خسرو عادل جلال ملت است جبرئیل آورد منشورش به ملک جاودان .
عثمان مختاری (ایضاً ص 429).
چو مدّ و نقش او با نامه و منشور شد پیدا کلید و قفل شد پیدا در توفیق و خذلان را.
امیر معزی (دیوان چ اقبال ص 12).
تا نام تو بنوشت دبیر از بر منشور سیاره غلام قلم و دست دبیر است .
امیر معزی (ایضاً ص 111).
توقع است که منشور من بیاراید بدان عبارت شیرین که در شهوار است مرا نوشتن منشور من به از خلعت که درج پرگهر است آن و گنج دینار است .
امیر معزی (ایضاً ص 117).
منشور خراسان و طبرستان وجرجان ، معتضد به اسماعیل فرستاده با خلعت .
(مجمل التواریخ والقصص ).
چون امیر اسماعیل عمرولیث را نزدیک خلیفه فرستاد خلیفه منشور خراسان به وی فرستاد.
(تاریخ بخارا).
هست در منشور دین توقیع امر و نهی تو امر و نهیش را کنم اظهار «کنتم تکتمون ».
سنائی (دیوان چ مصفا ص 280).
ای یافته جمالت در جلوه ٔ نخستین منشور حسن و تمکین از خلعت خدایی .
سنائی (ایضاً ص 538).
بر جهان وصل باری بنده را منشور ده تات بنمایم که من فرمان روائی چو کنم .
سنائی (ایضاً ص 482).
یکی از دولت و اقبال ، منشور شرف بخشد یکی از نصرت و توفیق ، تأیید و ظفر دارد.
عمعق (دیوان چ نفیسی ص 138).
نکرد جلوه ٔ حسن آفتاب تا نستاد ز نور رای تو منشور عالم آرایی .
بهاءالدین محمد بغدادی (از لباب الالباب چ نفیسی ص 123).
از هوای تو دلم را بخت منشوری نوشت سوره ٔ اخلاص را توقیع آن منشور کرد.
عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج 1 ص 98).
خیال هیبتش در دست شمشیر اجل گیرد همای همتش بر پای منشور ظفر بندد.
عبدالواسع جبلی (ایضاً ص 110).
طلعت میمون تو طغرای منشور فرح رایت منصور تو خورشید گردون ظفر.
عبدالواسع جبلی (ایضاً ص 149).
مثل آن منشور کاندر حق تو سلطان نبشت کس ندید و کس نخواهد دید تا روز شمار.
عبدالواسع جبلی (ایضاً ص 185).
طغرای نکوکاری و منشور سعادت پیش ملک العرش به توقیع تو بردم .
برهانی .
فرخنده فال صدری و دیدار روی تو منشور شادمانی و بیزاری غم است .
سوزنی .
شهریارا شادمان بنشین به تخت و ملک خویش تا برد منشور خانی از تو صد خان دگر.
سوزنی .
خورشید را کسوف و زوال است مر ورا منشور بی کسوف و زوال است از ازل .
سوزنی .
ای جهان شرف به تو معمور یافته از دو پادشا منشور.
سوزنی .
منشور تو درج پرجواهر ایوان تو چرخ پرکواکب .
انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص 35).
آنکه ملک بقاش را شب و روز از سواد و بیاض منشور است .
انوری (ایضاً ص 68).
منشی ملک فلک در هرچه منشوری نوشت کلکش اندر عهده ٔ توقیع آن منشور باد.
انوری (ایضاً ص 101).
آنکه به منشور اوست مملکت آن و این و آنکه به تدبیر اوست سلطنت این و آن .
جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص 307).
داده ایام ترا منشوری به همه نعمت جاویدانی .
جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص 339).
ذات حق سلطان سلطانان و کعبه دار ملک مصطفی را شحنه و منشور قرآن دیده اند.
خاقانی .
از پی طغرای منشور ظفر تیر حکمش بر کمان ملک باد.
خاقانی .
منشور فقر بر سر دستارتست رو منگر به تاج تاش به طغرای شه طغان .
خاقانی .
برادر خویش را.
.
.
به رسولی سوی یعقوب فرستاد.
.
.
و عهد و منشور و لوا فرستاد به ولایت بلخ و تخارستان و.
.
.
(تاریخ سیستان ).
چون هر دو صف به هم رسیدند شمشیر خطیب وار بر منابر مناکب منشور عزل عامل سنان می خواند.
(ترجمه ٔتاریخ یمینی چ 1 تهران ص 193).
حق طاعت و ضراعت او به تیسیر امل و تقریر عمل به ادا رسانید و به تجدید منشور ایالت او مثال داد.
(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص 337).
چو منشور اقبال او خواند پیش در او بست عنوان فرزند خویش .
نظامی .
پس آنگه داد با تشریف و منشور همه ملک مهین بانو به شاپور.
نظامی .
فرمود تا به مکافات آن ضیافت منشور آن دیه .
.
.
به نام دهقان نوشتند.
(مرزبان نامه چ قزوینی ص 22).
گفتم ترا خواهم که فضل فاضلتری .
.
.
چون تو مرا باشی منشور فضل و کرم درنوشتم .
(تذکرةالاولیاء عطار).
خسرو حسام دولت و دین اردشیر آنک منشور ملکش از قلم کن فکان رسید.
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص 71).
بی خم طغرای چین ابروی تو چرخ را نیست بر منشور دیوان حوادث اعتماد.
کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص 150).
پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاب بنوشته دست عمر تو منشور روزگار.
کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص 325).
تا به وقتی که از دارالقضا منشور اجل به عزل او نافذ نگشت در آن عمل بود.
(جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص 69).
مبشران روان شدند و منشورها به هر طرفی فرستاد.
(جهانگشای جوینی ).
باز منشوری نویسد سرخ و سبز تا رهند ارواح از سودا و عجز.
مولوی .
شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول .
سعدی (بوستان ).
گر آن است منشور احسان اوست ور این است توقیع فرمان اوست .
سعدی .
در این مقام محبان را منشور خلافت نویسند و خلعت شیخوخت بخشند.
(مصباح الهدایة چ همایی ص 110).
بر منشور خلافت او این توقیع آمد که ان اﷲ خلق آدم علی صورته .
(مصباح الهدایه ایضاً ص 95).
هر مثالی کاندر آن توقیع امر و نهی اوست همچو منشور قضا عقلش نماید امتثال .
ابن یمین .
شه سریر چهارم که شاه انجم اوست نوشته بر رخ منشور دولتش طغرا.
عبید زاکانی (دیوان چ اقبال ص 3).
امید هست که منشور عشقبازی من از آن کمانچه ٔ ابرو رسد به طغرایی .
حافظ.
- منشور آتلانتیک ؛ رجوع به سازمان ملل متحد شود.
- منشور ملل متحد ؛ رجوع به سازمان ملل متحد شود.
- منشورنویسان باغ ؛ کنایه از پرندگان باغ است که بلبل و قمری و امثال آن باشد.
(برهان ) (آنندراج ).
مرغان خوش آواز باغ چون بلبلان و امثال آن .
(فرهنگ رشیدی ) : محضر منشورنویسان باغ فتوی بلبل شده بر خون زاغ .
نظامی .
|| جسم جامدی که دارای دو قاعده ٔ متساوی و متوازی بود و آن دو قاعده بواسطه ٔ ضلعهای متوازی به هم متصل شده باشد.
(ناظم الاطباء).
شکلی فضایی است که دو وجه آن چندضلعیهای متساوی و متوازی است و قاعده نام دارند.
وجوه دیگر آن متوازی الاضلاع هستند و تعداد آنها برابر با عده ٔ اضلاع هر یک از دو قاعده است مثلاً منشور مثلث القاعده ، که دو قاعده ٔ آن دو مثلث متساوی هستند و وجوه اطراف آن شامل سه متوازی الاضلاع است .
(فرهنگ اصطلاحات علمی ).
منشور که از اصطلاحات معروف هندسه است در اصل «موشور» به واو است به جای نون و منشور به نون به معنی مزبور در کتب لغت عرب موجود نیست .
(از نشریه ٔ دانشکده ٔ ادبیات تبریز).
فرهنگستان ایران «شوشه » را بجای اصطلاح فرنگی و عربی آن برگزیده است .
|| (اصطلاح فیزیک ) محیط شفافی است که بین دو سطح مستوی و متقاطعقرار گرفته است .
غالباً منشور را به شکل منشور مثلث القاعده می سازند.
معمولاً برای نور مرئی از منشورهای شیشه ای و برای اشعه ٔ ماوراء بنفش و مادون قرمز از منشورهای دُر کوهی استفاده می کنند.
(از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
- منشور نیکل ؛ منشوری که برای تهیه ٔ نور پولاریزه ٔ مسطح و در مواردی از این قبیل به کار می رود.
اگر این منشور از دُر کوهی ساخته شده باشد برای آزمایش تابشهای ماوراء بنفش استعمال می شود.
(از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
- منشور ولاستون ؛ منشوری است که برای تولید نور «پولاریزه » صفحه ٔ «پولاریزاسیون » به کار می رود.
این منشور معمولاً از دُر کوهی ساخته میشود و نظیر منشور نیکل هنگام کار با تابش ماوراء بنفش می تواند مورد استفاده قرار گیرد.
(از فرهنگ اصطلاحات علمی ).
|| (ص ) پهن گسترده شده .
(ناظم الاطباء).
گشاده .
گشوده : و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامة کتاباً یلقیه منشوراً.
(قرآن 13/17).
و الطور و کتاب مسطور فی رق ة منشور.
(قرآن 1/52 و 2 و 3).
به توقیعت چو شد منشور مطوی همانگه شد لوای حمد منشور.
ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسورچایکین ص 57).
اعلام علم و ادب به یفاع قدر علمای آن دیار مرتفع و منشور.
(المعجم چ 1 مدرس رضوی ص 2 و 3).
- منشور گردیدن ؛ گشوده شدن .
باز شدن .
آشکار شدن .
گسترده شدن : کنون کرد باید عمل را حساب نه وقتی که منشور گردد کتاب .
سعدی (بوستان ).
|| پراکنده شده .
(غیاث ) (آنندراج ).
|| آشکارگشته و شایعشده و فاش شده .
|| دمیده شده .
|| با اره بریده شده .
(ناظم الاطباء).
|| مرد پریشان کار.
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد).
|| ضد منظوم و آن را منثور نیز گویند و در مجمعالصنایع آرد: کلام یا منظوم است و یا منشور و منشور بر سه قسم است مرجز و مسجع و عاری .
مرجز آن است که وزن شعر دارد اما قافیه ندارد و مسجعآنکه قافیه دارد اما وزن ندارد، و عاری آن است که از این هر دو عاری است یعنی نه وزن دارد و نه قافیه ، قافیه ٔ بی وزن شعر نیست چنانکه وزن بی قافیه شعر نیست .
(از کشاف اصطلاحات الفنون ص 1384).
رجوع به منثور شود.
|| قسمی از خط عربی و از متفرعات قلم ریاضی است .
رجوع به ترجمه ٔ الفهرست ص 14 شود.<

معنی منشور در فرهنگ لغت معین


(مَ) [ ع . ] 1 - (اِ مف .) نشر شده ، گسترده شده . 2 - برانگیخته شده ، مبعوث .
(مَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - فرمان ، فرمان پادشاهی . 2 - شکلی هندسی که قاعده هایش یک چند ضلعی و وجوه جانبیش متوازی الاضلاع باشد. 3 - جسمی از جنس بلور به شکل منشور که نور پس از عبور از آن تجزیه می شود.

معنی منشور در فرهنگ عمید


۱. اعلامیه. ۲. [جمع: مواشیر] (فیزیک) قطعۀ بلور که دارای قاعدۀ مثلث است و نور را تجزیه می کند. ۳. نامۀ سرگشاده. ۴. [قدیمی] فرمان؛ فرمان پادشاهی.

معنی منشور به انگلیسی


اسم
charter
خط , مزایا , فرمان , اجازه نامه , منشور , امتیاز
prism
منشور , بلور , شوشه , رنگهای شوشه
اگر از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری و مترجم فایرفاکس و کروم
فروشگاه کمپو
لوکسین شاپ سامانه ارسال پیامک پیام نگار نرم افزاری مریم
تبلیغات در آبادیس