کسب درآمد اینترنتی
معنی کلمه مها به فارسی

مها
( اسم ) 1 - کو آرتز متبلور را گویند که بنام بلور سنگ نیز مشهوراست . 2 - یاقوت کبود.
بزرگ 0 کلان و بزرگ
آزرمها
حرم
آمها را
ناحیه ای در حبشه در شمال دریاچه تسانا
ابنائ المهائر
کدبانو زادگان
ابو مهاجر
محدث است
استمهال
مهلت خواستن, طلب مهلت کردن, زمان خواستن
( مصدر ) درنگ جستن زمان خواستن مهلت خواستن .
استمهال کردن
( مصدر ) مهلت خواستن زمان طلبیدن .
اصل امهات
عناصر اربعه : فیض تو که چشمه حیاتست روزی ده اصل امهاتست .
ام مهاجر
یکی از زنان صحابی بود و او را ام سلمه نیز گویند .
امهائ
بسیار آب کردن شیر و روغن را
امهات
مادران, جمع ام , امهات اربعه: کنایه ازچهارعنصر( آب, باد, خاک, آتشامهات سفلی هم گفته شده
( اسم ) جمع امهه 1 - مادرها مادران . توضیح بعضی قایلند که در جمع ام برای غیر ذوی العقول (امهات ) آرند و برای ذوی العقول (امات ) . یا امهات اربعه . چار مادر چهار آخشیج چهار گوهر : باد خاک آب و آتش مقابل آبائ علوی . 2 - مهمات مهمترین : از امهات کتب .
امهات اربعه
عناصر اربعه . چار مادر
امهات اسمائ
در اصطلاح عرفان مراد اسمائ ذاتند که اسمائ صفات و افعال از آنها متفرع میشود .
امهات الجوازل
مرغ قطا و کبوتر و انواع آنها را گویند جوازل جوجگان این مرغها است و مفرد آن جوزل است .
امهات المومنین
زنان رسول اکرم
امهات حقایق
امهات اسمائ
امهات حیوان
امهات اربعه
امهات سفلی
عناصر اربعه . آب و آتش و خاک و باد
امهات صفات
آنرا اسمای ذاتی هم گویند و آن صفات سبعه اند .
امهات طبایع
کنایه از چهار ارکان است
امهات علوی
علوم و عقول و نفوس و ارواح
امهات مطالب
اهل استدلال در تحقیق و شناسایی اشیائ سه نوع پرسش بکار می برند : 1 - مطلب ما . 2 - مطلب هل 3 - مطلب لم .
امهات کسور
امهات کسور نه است
امهاتی
( صفت ) منسوب به امهات مربوط به امهات .
امهار
( مصدر ) 1 - کابین کردن . 2 - نکاح دادن زنی را با غیری بمهر .
یکی از ایالات کشور حبشه واقع در شمال دریاچه تسانا مرکز آن شهر غندارات است که در سابق پایتخت حبشه بود .
امهال
مهلت دادن, زمان دادن, فرصت دادن
( مصدر ) مهلت دادن زمان دادن روزگار دادن.
امهان
حقیر شمردن یا ضعیف گردانیدن
بامهابت
مهیب با هیبت
بنات المها
بقر وحشی .
بی مهار
بدون افسار . که افسار ندارد . یا کنایه از بی قید و بند . بی بند و بار
جستن اندامها
پریدن اندام اختلاج خلجان خلوج .
چشمها
جمع چشم 0 دیده ها 0 آلت های باصره 0
چشمهافتاب
کنایه ازخورشید, چشمه آتشفشان وچشمه خاوری
چشمهای پرده
سوراخهای درز پرده 0 سوراخها و شکافهای پرده 0
چهار امهات
چهار عنصر 0
حجر المها
( اسم ) هر سنگ متبلور . 2- یاقوت
حرامها
محارم
حسن آباد مهاباد
ده از دهستان گرمسیر شهرستان اردستان
در مهاجر
نام دروازه قلعه دربند
دریاچه مهارلو
دریاچه محلو . از دریاچه های فارس در مغرب دریاچه بختگان و نزدیک شیراز .
دیمهاج
بزبان گیلانیان گاو زبان را گویند .
راج المها
شاهنشاه یا بزرگ شاهان و لقب پادشاه زابج بوده است .
سست مهار
کنایه از رام ومطیع بودن . مطیع و رام و فرمانبردار . یا کنایه از مردم بی استعداد و ناقابل .
گسسته مهار
1 - گسسته لگام : چنان دید کز تازیان صد هزار هیونان مست و گسسته مهار ... 2 - بی قید لا قید : میان عالم و جاهل همین قدر فرق است که این کشیده عنان است و آن گسسته مهار . ( ظهیر فاریابی ) 3 - ستیزنده .
مان مهان
منازل کبار و اشراف جمکران
مغز تخمها
اسم فارسی لبوب است .
مهائ
کجی و عیب کاسه و جز آن 0 عیب و کجی در کاسه و جز آن 0
مهائث
مهایث
مهائر
جمع مهیره 0ابنائ مهائر بنات مهائر : کدبانو زادگان 0
مهائص
مهایص
مهائع
مهایع
مهائل
جمع مهیل بمعنی جای خوفناک 0
مهاب
جمع مهب
( اسم ) جمع مهب .
جمع مهب 0 وزیدنگاهها 0
مهاباد
( سابقا ساو جبلاغ کبری ) 1 - یکی از شهرستانهای استان چهارم ( آذربایجان غربی ) . از طرف شمال به دریاچه رضائیه و دهستانهای شهرستان نقده از جنوب به بانه از خاور به شاهین دژ و میاندو آب از باختر بمرز ایران و عراق محدود میباشد . آب و هوای آن متغیر است بدین ترتیب که قسمتهای کوهستانی آن سردسیر و ییلاقی است و قسمت جنگلی آن دارای تابستانهای گرم میباشد . این شهرستان را رودخانه های مهاباد سردشت بادین آباد سیمین رود و چشمه سارهای متعدد مشروب میکند . شهرستان مهاباد از سه بخش حومه بوکان و سردشت تشکیل شده است که جمعا 770 آبادی کوچک و بزرگ و مجموعا 152/000 تن سکنه دارد . مرکز آن شهر مهاباد است که 20332 تن سکنه دارد. محصول عمده آن غلات حبوبات توتون چغندر مواد جنگلی و فراورده های دامی است . 2 - نام یکی از بخش های سه گانه شهرستان مهاباد استان چهارم ( آذربایجان غربی ) . این بخش از 443 ده تشکیل شده است و سکنه آن 76360 تن میباشد .
قصبه ای است از دهستان گرمسیر شهرستان اردستان 0
مهاباد سمندر
دهیست از بخش خواف شهرستان تربت حیدریه
مهاباد سنجری
دهیست از بخش خواف شهرستان تربت حیدریه
مهاباهو
دراز بازوی 0 نام یکی از ملوک هند
مهابت
ترساندن , سهمگینی, بزرگی وشکوه, شوکت
( اسم ) 1 - شکوه سهمگینی . 2 - عظمت بلندی : [ چون روباه ضخامت جثه بدید و مهابت آواز ( طبل ) بشنید طمع در بست ... ] 3 - ترس و بیمی که از دیدن کسی ناشی شود . یا بی مهابت . بدون ترس و بیم : [ و چون مقرر گشت که مصالح دین بی شکوه پادشاهان اسلام نامرعی است و فشاندن آتش فتنه بی مهابت شمشیر آبدار متعذر .. ]
مهابذه
شتابی کردن در رفتن و در پریدن 0 بشتابیدن 0 شتافتن 0
مهابط
جمع مهبط
( اسم ) جمع مهبط
مهابل
جمع مهبل
( اسم ) جمع مهبل .
مهابه
ترس و پرهیز 0 یا بزرگی 0
مهابهاراتا
مهابهارات . حماسه بزرگ هندوان به زبان سنسکریت که شامل 18 کتاب است و تالیف آن را به ویاسا فرزانه هند نسبت می دهند. اما این حماسه در یک زمان و توسط یک شاعر سروده نشده بلکه قریب صد شاعر آنرا در طی چند قرن سروده اند و از این رو تاریخ تالیف آن را بعضی از 200 ق م . تا 200 م . و بعضی از 300 تا 500 م . نوشته اند . این حماسه شامل بیش از 100000 بیت و حاکی از جنگهای کوروها و پاندوها و فتوحات کریشنا و ارجونا است. منظومه عرفانی معروف بهگوت گیتا جزیی از این حماسه است .
یا مهابهارات 0 حماس. بزرگ هندوان به زبان سنسکریت که شامل هیجده کتاب است و تالیف آن را به ویاسا فرزان. هند نسبت می دهند 0
مهابهو
مهاباهو 0 دراز بازو 0 نام ملکی از هند 0 بازو دراز 0
مهابول
مرقد 0 داروی خواب 0 داروی بیهوشی 0 داروی بیهوشانه 0
مهات
این لفظ در لغت بمعنی گاو ماد. وحشی میباشد اما کلم. عبرانی که که به مهات ترجمه شده 0
مهاتاه
دادن 0 به کسی چیزی دادن 0 چیزی فرا کسی دادن 0
مهاتکه
با همدیگر در تاریکی شب رفتن
مهاجات
یکدیگرراهجوکردن, عیب همدیگرراگفتن
1 - ( مصدر ) هجو کردن یکدیگر را . 2 - ( اسم ) هجو گویی : [ ... مهاجرت شعرائ را از اسباب مهالک ممالک سالفه و امم ماضیه شمرده اند . ]
مهاجاه
هجو کردن 0 هجائ 0 یکدیگر را هجا کردن
مهاجر
هجرت کننده, کسی که ازشهریاوطن خودبه شهریاکشوردیگربرودودر آنجاسکنی گزیند
( اسم ) 1 - کسی که از موطن خود بجایی نقل مکان کرده باشد. 2 - کسی که از مکه همراه پیغمبر بمدینه هجرت کرده جمع : مهاجرین .
لقب رجالی محمد ابن ابراهیم است
مهاجران
ده دهستان حاجی لو بخش کبودر آهنگ شهرستان همدان فرمانداری کل همدان . در 20 کیلومتری جنوب باختری کبودر آهنگ قرار دارد . جلگه ای و سردسیر است و 5200 تن سکنه دارد . محصولش غلات لبنیات صیفی و انگور است . صنایع دستی زنان آن قالیبافی است .
دهی است از بخش کبودر آهنگ شهرستان همدان
مهاجران خاک
دهی است از بخش سربند شهرستان اراک 0
مهاجران کمر
ده از دهستان کزاز بالا بخش سربند شهرستان اراک استان مرکزی . در 19 کیلومتری شمال آستانه واقع است . سردسیر است و 582 تن سکنه دارد . رودخانه کزاز آنرا مشروب میکند . در این ده قالیچه های مرغوب میبافند .
دهی است از دهستان کزاز بالا بخش سربند شهرستان اراک 0
مهاجرت
ازجائی بجای دیگررفتن ودر آنجامنزل کردن, دوری کردن ازشهرودیارخود
( مصدر ) از موطن خود بجایی دیگر انتقال کردن هجرت گزیدن .
مهاجره
از کسی بریدن 0 یا بریدن از جایی بدوستی جای دیگر 0
مهاجرون
مهاجرین
مهاجرین
( اسم ) جمع مهاجر در حالت نصبی و جری ( در فارسی مراعات این قاعده نکنند ) : [ از صحابه کبار و مهاجرین انصار اشعار نقل کرده اند . ]
گروهی که معمودیه و قربان و هدایا را معتقدند و آنان را اعیادی است و در عبادتگاه خویش گاو و گوسفند و خوک قربانی کنند و زنان را از صحبت ائمه خویش مانع نشوند 0 اما نکاح ناشایسته را زشت دانند0
مهاجزه
با هم راز گفتن 0 مساره 0 مهاجسه
مهاجله
در زمین هجل رفتن 0 در زمین هموار پست و میان کوه رفتن 0
مهاجم
هجوم کننده, کسی که ناگاه حمله کندیاناگهان به کسی یاجائی در آید
( اسم ) حمله کننده هجوم کننده جمع : مهاجمین .
مهاجمات
( مصدر اسم ) جمع مهاجمه .
مهاجمه
به یکدیگرهجوم کردن, ناگهان به همدیگرحمله کردن
1 - ( مصدر ) هجوم کردن حمله بردن . 2 - ( اسم ) هجوم جمع : مهاجمات .
مهاجمین
( اسم ) جمع مهاجم در حالت نصبی و جری ( در فارسی مراعات این قاعده نکنند ).
مهاجن
قومی از هندوان و این لفظ هندی الاصل است .
مهاجنه
جمع هجین 0
مهاجین
جمع هجین
مهاچین
ماچین 0 ننکیاس 0 چین بزرگ 0 چین اصلی 0
مهاد
بساط, بستر, گهواره, زمین پست, مهد و امهده جمع
( اسم ) 1 - بستر . 2 - گهواره . 3 -
جمع مهد 0 مهد
مهاداه
بدو تن آوردن چنانکه یکی بر یک جانب و دیگری بر دیگر جانب 0 یا به یکدیگر هدیه دادن 0 یا طعام آوردن هر کس جمع خوردن 0
مهادن
در اصطلاح فقه آن که مهادنه منعقد می کند 0
مهادنت
1 - ( مصدر) آشتی کردن با یکدیگر صلح نمودن . 2 - ( اسم ) آشتی صلح : [ و طریق نیکوتر از موافقت و مرافقت و مهادنت ... کدام ? ]
مهادنت طلبیدن
( مصدر) طلب صلح کردن آشتی طلبیدن : [ تا از اثنائ این حال روزی از آن جانب رسولان آمدند ... و مهادنت طلبیدند ... ]
مهادنه
[ ناچار بابطلمیوس از در مداهنه و مهادنه بیرون شده ... ]
مهاذبه
شتافتن مردم و جز آن
مهاذر جشنس
اردشیر بن شیرویه : و اتابک او یکی بود نام او مهاذر جشنس و اگر چه او طفل نبود این اتابک کار نگاه میداشت 0
مهاذیب
ابل مهاذیب شتران تیزرو و سریع 0 جمع مهذاب
مهار
چوب کوچکی که درپره بینی شترجامی دهندوریسمان به آن می بندند, زمام, افسار, درفارسی ماهار هم گفته شده
( اسم ) 1 - چوبی کوچک که در پره بینی شتر کنند و ریسمانی بر آن بندند: [ ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده در بینی چو اشتر می کشاند او بگرد این جهان ما را . ] ( دیوان کبیر 2 ) 50:1 - عنان افسار.
جمع مهر و مهره 0 جمع مهره بمعنی اسب کره و بچ. نخستین اسب و جز آن 0
مهار گسستگی
سرکشی 0 بی باکی 0 بی بند و باری 0
مهار گسسته
سرکش و گستاخ 0 یا افسار گسسته 0 سرخود 0 خودسر 0
مهار گسیختگی
خودسری 0
در صورتی که از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری فایرفاکس افزونه دیکشنری کروم
فروشگاه کمپو لوکسین شاپ سامانه ارسال پیامک پیام نگار نرم افزاری مریم
تبلیغات در آبادیس