پروانه

معنی کلمه پروانه به فارسی


1- فرمان پادشاهان حکم نامه حکم . 2- جواز اجازه نامه تذکره اذن . 3- اجاز. عبور و مرور گذرنامه . 4- برات حواله : ( و هیچکس از مجلس شراب بی اجازت شاهنشاه با وثاق نتوانستی شد... و اگر گفتی بوثاق حریف دارم شراب سلار بی استطلاع .... پروانه نبشتی و شراب داران حاصل کرده با او سپردندی .) ( تاریخ طبرستان لغ.) 5- پیک برید حامل خرایط پروانچه فروانق
محلی در شمال شهر هرات
( اسم ) تیره ای از گیاهان دو لپ. جدا گلبرگ که از پراکنده ترین تیرههای گیاهان است . گلهای گیاهان این تیره نامنظم با کاسبرگهایی بهم چسبیده که تبدیل بلوله ای با سه کنگره شده است . جام گل این گیاهان دارای 5 گلبرگ آزاد و نامساوی است. یکی از گلبرگها که از همه بزرگتر است و در بالا قرار دارد و درفش نامیده میشود و دو گلبرگ دیگر در دو طرف و در زیر آن بطور قرینه قرار دارند و آنها را بال گویند و دو گلبرگ دیگر که در زیر گلبرگهای دیگر هستند و لب. مجاورشان بهم چسبیده ناو نامیده میشوند. نافه دارای 10 پرچم است که 9 تای آن بهم چسبیده و لولهای ساخته اند و پرچم دهم بطور آزاد در شکاف کناری آن لوله قرار گرفته است . میو. این گیاهان بشکل نیام است. دانه ها فاقد آلبومن است ولی در داخل لپه ها مقدار زیادی اندوخته های گیاهی جمع شده است . اکثر گیاهان خوراکی از قبیل حبوبات ( نخود و لوبیا و باقلا و ماش و خلر ) و گیاهان علفی از قبیل شبدر و یونجه و اقسام گون ها و گیاهان دارویی از قبیل دست. گل ابریشم ها و فلوس و بقم و تمر هندی و غیره جزو این دسته اند سبزی آساها. توضیح وجه تسمی. این تیره از گیاهان بعلت شباهت جام گل آنها ببالهای پروانه است .
اصفهانی شاعر عهد فتح علیشاه بود
کنایه از شب و روز باشد .
منظومه ایست از محمود بن عثمان بن علی نقاش بر سوی .

معنی پروانه در لغت نامه دهخدا


پروانه .
[ پ َرْ ن َ / ن ِ ] (اِ) حیوانی گوشت خوار شبیه به یوز که در شمال افریقا زید.
و گویند که پیشاپیش شیر رود و آواز کند تا جانوران آواز او شنیده خود را بر کنار کشند و شیر را با او الفتی عظیم است و پس مانده ٔ صید شیر خورد.
فرانق .
فرانک .
فرانه .
سیاه گوش .
برید.
قره قولاخ .
تفه .
عناق الارض .
غنجل .
پروانک : شاها غضنفری تو و پروانه ٔ تو من پروانه در پناه غضنفر نکوتر است .
خاقانی .
پروانه وار بر پی شیران نهند پی تا آید از کفلگه گوران کبابشان .
خاقانی .
|| دلیل .
رهبر.
|| پیشرو لشکر.
|| حشره ای است پرنده ، سیاه رنگ ، بزرگتر از زنبور سرخ با پری دودی رنگ پهن و دراز که به تابستان پیرامون چراغ گردد و گاه به گرمای چراغ بسوزد.
پروانه ٔ چراغ .
چراغ واره .
و او پرنده ای بود که خود را بر چراغ یاشمع زند و بسوزد و او را مگس چراغ خوانند.
(حافظ اوبهی ).
ام ّ طارق .
فراش .
فراشه .
(زمخشری ).
شب پره .
خِرطیط.
برنده : بیاموز تا بد نباشدت روز چو پروانه مر خویشتن را مسوز.
ابوشکور.
پر پروانه بسوزد با فروزنده چراغ چون چخیدن با چراغ روشن زهرا کند.
منوچهری .
کی شود پروانه از آتش نفور زانکه او را هست در آتش حضور.
عطار.
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت .
.
.
سعدی .
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی جز بدان عارض شمعی نبود پروازم .
حافظ.
چراغ روی ترا شمع گشت پروانه مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه .
حافظ.
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند.
حکیم شفائی .
یک شمع شبی هزار پروانه کشد.
(از مجموعه ٔ امثال طبع هند).
شنیده ای که چه با شمع گفت پروانه که در فراق ، تو سوزان تری بگو یا من .
(از وصاف ).
|| مجازاً، بمعنی نور چراغ و شمع.
(از بهار عجم ) (از غیاث اللغات ).
|| فرمان پادشاهان .
حکم نامه .
حکم : شمعی است چهره ٔ تو که هر شب ز نور خویش پروانه ٔضیا به مه آسمان دهد.
ظهیر فاریابی .
نگردند پروانه ٔ شمع کس که پروانه کس نخوانند بس .
نظامی .
و بسیار بودی که حسن به آنچ خواستی بی استطلاع رای علاءالدین از پیش خود پروانه دادی و حکمها کردی .
(جهانگشای جوینی ).
و پروانه فرستاد تا محتشم گردکوه و محتشم قلاع قهستان به بندگی آیند.
(جهانگشای جوینی ).
پروانه ٔ او گر رسدم در طلب جان چون شمع هماندم به دمی جان بسپارم .
حافظ.
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو بازپرسید خدا را که به پروانه ٔ کیست .
حافظ.
پروانه ٔ راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم .
حافظ.
پروانجات جمع آن است و این از تصرف فارسی دانان متعرب است چنانکه فرمان که لفظ فارسی است جمع آن فرامین میارند.
(از بهار عجم ) (از غیاث اللغات ).
|| اذن .
جواز.
اجازه .
اجازه نامه .
تذکره ٔ عبور و مرور.
گذرنامه .
بار : گر نامه ای دهد نه به پروانه ٔ تو تیر شغلش فروگشاده و دستش به بسته باد.
انوری .
آنانکه چو من بی پر و پروانه ٔ عشقند جز در حرم جانان پرواز نخواهند.
خاقانی .
بمژده جان بصبا داد شمع هر نفسی ز شمع روی تواش چون رسید پروانه .
حافظ.
روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم پروانه را چه حاجت پروانه ٔ دخول .
سعدی .
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی پروانه ٔ مرادرسید ای محب خموش .
حافظ.
در شب هجران مرا پروانه ٔ وصلی فرست ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع.
حافظ.
کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه که زیر تیغ تو هر دم سر دگر دارد.
|| برات .
حواله : و هیچکس از مجلس شراب بی اجازت شهنشاه با وثاق نتوانستی شد و چون رفتی هر نقل و نبید که پیش او نهاده بودی با او بردندی و اگر گفتی به وثاق حریف دارم شراب سلاّر بی استطلاع درخور حریف نقل و نبید و گوسفند پروانه نبشتی و شراب داران حاصل کرده با او سپردندی .
(تاریخ طبرستان ).
|| قاصد.
پیک .
برید.
پروانچه .
حامل خرائط و آنرا خادم نیز گویند.
(مفاتیح العلوم ).
|| حاجب .
|| فرمان رساننده .
|| گلی است .
|| مَلَخک (هواپیما، کشتی ).
|| حشرات چهارباله به رنگهای گوناگون زیبا که از عصاره ٔ گل تغذیه کنند.
و این معنی برای این کلمه پیش قدما معمول نبوده است و امروز آنها را شاه پَرَک (و به غلط شب پره ) نامند.

پروانه .
[ پ َرْ ن َ / ن ِ ] (اِخ )معین الدین کاشانی ملقب به پروانه یکی از عمال دولت مغول .
آنگاه که غیاث الدین کیخسروبن کیقباد پادشاه سلجوقی (آسیای صغیر) مغلوب مغول شد هولاکو معین الدین پروانه ٔ کاشی را برای تمشیت آن سامان و اصلاح امور پسران غیاث الدین یعنی رکن الدین و عزالدین بقونیه فرستاد و چون سپس عزالدین بگریخت پروانه در سال 664 هَ .
ق .
رکن الدین را بفرمان ابقاخان بکشت و پسر چهارساله ٔ او را بنام غیاث الدین کیخسرو ثالث بتخت ملک نشانید و بموجب حکم ابقاخان راتق و فاتق امور آن مملکت گشت مادر کیخسرو را به حباله ٔ نکاح درآورد .
مؤلف حبیب السیر گوید در سنه ٔ 649 هَ .
ق .
(ظ: 669) ملک ظاهر بندقدار (سلطان مصر) هوس ملک روم کرده ارکان دولت را در مصر به نیابت خویش بازداشت و با دو سه کس از خواص در لباس اختفا به روم شتافته مداخل و مخارج آن مملکت را بنظر احتیاط درآورد و به دارالملک خود بازگشته ایلچی نزد ابقاخان فرستاد وپیغام داد که ما جهت نظاره و تماشا به ولایت روم رفتیم و در دکان فلاطون طباخ خاتم خود را رهن مقداری طعام کردیم مطموع آنکه به ارسال آن حکم فرمایند ابقا ازکمال تهور و جرأت ملک ظاهر تعجب نموده قاصدی جهت این حال نزد معین الدین پروانه که در آن دیار به حکومت اشتغال داشت فرستاد و معین الدین انگشتری بندقدار رااز آن طباخ ستانده روان فرمود و بعد از آن بندقدار با لشکر بسیار بجانب بلاد روم نهضت نمود.
روایت تاریخ وصاف آنکه این حرکت از وی بنابر استدعاء معین الدین پروانه بوقوع پیوست لاجرم بی کلفت محاربت بر آن مملکت مستولی گشت و قول یافعی آنکه میان بندقدار و لشکر تتار و روم محاربات اتفاق افتاده صورت ظفر و نصرت او را دست داد و روزی چند در آن ولایت به دولت و اقبال گذرانیده با غنائم بسیار به مصر بازگشت و چون ابقاخان بر کیفیت این حادثه خبر یافت عنان عزیمت به صوب روم تافت و بقول یافعی تیغ سیاست از نیام انتقام کشیده معین الدین پروانه را با دویست هزار مسلمان نمازگزار شهید کرد.
و او مرید فخرالدین عراقی بود و جهت او در شهر توقات خانقاهی کرد.

پروانه .
[پ َرْ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) محلی است در شمال شهر هرات .<

معنی پروانه در فرهنگ لغت معین


( ~.) (اِ.) اسبابی به صورت چرخ پره دار چرخان یا پنکه مثل پروانة کشتی .
( ~.) (اِ.) 1 - نوشته ای رسمی که به دارندة آن اجازة کار معینی را می دهد مثل پروانة وکالت . 2 - جواز، اجازه نامه . 3 - حکم ، فرمان پادشاهان .
( ~.) (اِ.) 1 - دلیل ، رهبر. 2 - یکی از گوشه های همایون .
(پَ نِ) (اِ.) 1 - نام عمومی هر یک از تیرة پروانگان جزو ردة حشرات که گونه و اقسام متعدد دارد. 2 - پروانک ، جانوری درنده شبیه شغال که به دنبال شیر حرکت می کند و بازماندة شکار آن را می خورد. سیاه گوش و چاوشی هم گویند.

معنی پروانه در فرهنگ عمید


۱. (زیست شناسی) حشره ای با بال های نازک رنگین که روی گل ها و گیا هان می نشیند و شیرۀ آن ها را می مکد؛ شاه پرک؛ پروانۀ روز. ۲. آلتی پره دار که دور خود بچرخد: پروانهٴ هواپیما. ۳. اجازۀ رسمی که از طرف دولت برای انجام کاری معیّن صادر شود؛ اجازه نامه؛ لیسانس. ۴. حکم؛ فرمان. ۵. اذن؛ اجازه؛ جواز: روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم / پروانه را چه حاجت «پروانهٴ» دخول (سعدی۲: ۴۷۹). ۶. ‹پروانک، فرانک› (زیست شناسی) جانوری درنده شبیه شغال؛ سیاه گوش؛ چاوش: پروانه وار بر پی شیران نهند پی / گر باید از کَفَلگه گوران کبابشان (خاقانی: ۳۳۰). ۷. (زیست شناسی) حشرۀ بال دار کوچکی که شب ها گرد چراغ یا شمع می گردد و گاه در شعلۀ شمع می سوزد؛ پروانۀ شب: دیدی که خون ناحق پروانه شمع را / چندان امان نداد که شب را سحر کند (حکیم شفائی: لغت نامه: پروانه). ۸. (موسیقی) گوشه ای در دستگاه های ماهور، همایون، و راست پنجگاه. * پروانهٴ اتومبیل: ابزاری پره دار در خودرو که جلو موتور و پشت رادیاتور قرار دارد و به وسیلۀ تسمه می چرخد و آب داخل رادیاتور را سرد می کند.
۱. پروانه مانند؛ مانند پروانه. ۲. [مجاز] با علاقۀ بسیار.
تیره ای از گیاهان دولپه ای جداگلبرگ مانند باقلا و لوبیا که گل های آن ها شبیه بال های پروانه است.

معنی پروانه به انگلیسی


اسم
pass
رد , راه , پروانه , گذرگاه , بلیط , گردونه , عبور , معبر , جواز , گذر , گدوک , گذرنامه
permit
اجازه , پروانه , جواز
permission
رخصت , اجازه , دستور , پروانه , ترخیص , مرخصی , اذن
paper
مقاله , پروانه , ورقه , روزنامه , جواز , کاغذ , ورق کاغذ
license
اجازه , پروانه , جواز , جواز شغل
billet
ورقه جیره , یادداشت مختصر , پروانه , اجازه نامه
butterfly
پروانه
propeller
پروانه , پروانه هواپیما وکشتی وغیره
moth
پروانه , بید , حشرات موذی
governor
طرفدار , پروانه , حاکم , سایس , فرماندار , حکمران
fan
پروانه , پنکه , بادزن , باد بزن , تماشاچی ورزش دوست , هیکل
licensure
اجازه , پروانه
اگر از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری و مترجم فایرفاکس و کروم
فروشگاه آنالی
لوکسین شاپ سامانه ارسال پیامک پیام نگار نرم افزاری مریم
تبلیغات در آبادیس