کافر

معنی کلمه کافر به فارسی


ناسپاسغالباکفاردرجمع کافربمعنی بی ایمان وکفره درجمع کافربه معنی ناسپاس استعمال میشود
( اسم ) 1 - ناسپاس کفران کننده . 2 - کسی که پیرو دین حق نباشد بی دین بی ایمان نا گرونده جمع : کفار کفره : کافرون کافرین مقابل مومن مسلم : [ آنجا کافران پلید تر و قویتر بودند و مضایق بسیار و حصار های قوی داشتند ] . ( تاریخ بیهقی ) توضیح در تداول بفتح [ ف ] استعمال شود و در بسیاری از اشعار قدما هم : ( فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر ... ) بجایگاهی کز روز گار آدم باز بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر ... ] . ( فرخی ) [ نهاد عالم ترکیب و چرخ و هفت اختر شد آفریده بترتیب ازین چهار گهر ... ] . [ بریده گشته پس آنگاه ششصد و سی سال سیاه شد همه عالم ز کفر و از کافر ... ] . ( ناصر خسرو 187 - 185 ) یا کافر حربی . یا کار ذمی . یا کافر غیر کتابی . مشرک بت پرست . یا کافر فرنگ . مردم فرنگ که بدینی جز دین اسلام باشند : [ بیت المقدس است دل تو بنور دین وه تا نه خوک خانه کند کافر فرنگ ] . ( سوزنی ) یا کافر کتابی . کافر ی که از امت پیغمبری از اهل کتاب باشد ( مانند یهودی مسیحی ) : [ ز خط صفح. رویش نظر نمیگیرم بکوی عشق چو من کافر کتابی نیست ] . ( مفید بلخی ) 3 - ستمگر ظالم شوخ : [ قیامت میکنی ای کافر امروز ندانم تا چه در سر داری امروز ] . ( انوری ) [ زلف تو کافریست که هر دم بتازگی خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد ] . ( خاقانی ) یا زنبور کافر . نوع زنبور سرخ : [ صحن مجلس در مدور جام نوشین چشمه یافت چون زغمزه کافران زنبور کافر ساخته ] . ( خاقانی )
نام قوم بزرگی است در سواحل شرقی آفریقای جنوبی
( اسم ) 1 - بچ. کافر فرزند ملحد : [ و چون هر دو را کافر بچه و ناپاک زاده اند این معنی هم روا دارد ] . ( کتاب النقض 2 ) 447 - (تصوف ) الف - یکرنگی که در وحدت روی از تمامی ماسوی الله بر تافته و در سواد نیستی جای گرفته باشد . ب - مومن کامل ( چه کفر بمعنی ایمان حقیقی آید ) . ( از کشاف اصطلاحات الفنون )
کافری که از دولت اسلام فرمان نبرد
( صفت ) 1 - کسی که اخلاق کافران دارد کافر صفت . 2 - ستمگر جفاجو : [ روی در کش ز دهر دشمن روی پشت بر کن بچرح کافر خوی ] . ( خاقانی )
1 - اخلاق کافران کافر صفتی . 2 - ستمگری جفاجویی .
( صفت ) 1 - سیاه دل بی ایمان . 2 - بیرحم ستمگر : [ مال بدست کردم تا تو کافر دل پشتواره بندی و ببری ] . ( کلیله و دمنه )
1 - سیاه دلی بی ایمانی . 2 - بیرحمی ستمگری بی انصافی : [ از او تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم ] . ( خاقانی )
کافریکه جزیه دهد و در پناه اسلام باشد
نام قدیمی ناحیه ایست در افریقای جنوب شرقی که قوم کافر در آنجا سکونت می کرد
( اسم ) کافر بچه : [ در سالی پنجاه هزار کم و بیش از برد. کافر و کافر زاده از دیار کفر ببلاد اسلام میاوردند ] ( کلیله و دمنه )
( اسم ) 1 - کشور یا ناحیهای که ساکنان آن کافر باشند : [ گفت : ای قوم . اگر مرده اید بگور ستان و اگر کود کید بد بیرستان و اگر کافرید بکافرستان ... ] . ( تذکره الاولیائ )
( صفت ) آنکه در ستیز بیرحم باشد : [ هر چه کنی عالم کافر ستیز بر تو نویسد بقلمهای تیز ... ] ( مخزن الاسرار )
( صفت ) کسی که اخلاق کافران دارد کافر خوی : [ آخر ای نادان کافر صورت مشووم دون می نه بینی فوق و تحت و کوه و صحرا و بحار ? ] . ( سنایی )
( مصدر ) بر کافر پیروز شدن علبه کردن بر ملحد : [ در تو آن مردی نمی بینم که کافر بشکنی بشکن از مردی هوای نفس کافر کیش را ] . ( سعدی )
بت پرست
مردم فرنگ که بدین اسلام نگرویدند
دهی است از دهستان احمد آباد بخش فریمان شهرستان مشهد
1- آنکه عمل و رفتار و سر گذشتش همچون کافرانه باشد . 2- ستمگر بی انصاف . یا کافر ماجرایی . 1- رفتار و سرگذشتی چون کافران داشتن 2- ستمگری بیداد.
بی انصاف و ستمگر
بی انصاف
( صفت ) سیاه چشم سیاه مژگان : [ چه ستم کرد علی . نرگس کافر مژه ای که بجز نال. بت در دل نا قوس نبود ] . ( میانی ناصر علی )
( صفت ) کسی که از کفر نشان دارد کافر صفت کافر خو : [ زان غمز. کافر نشان ای شاه شروان الامان . آری سپاه کافر ان جز شاه شروان نشکند ] . ( خاقانی )
( صفت ) کافر نعمت نا سپاس : [ هر کسی کو بکسی مردم شد قدر نشناسد کافر نعم است ] . ( خاقانی )
( صفت ) نا سپاس حق نشناس نمک بحرام : [ تو کافر نعمتی صبحی و گرنه بخون دل تنعم میتوان کرد ] . ( صبحی مازندرانی )
نا سپاسی حق نا شناسی نمک بحرامی : [ این پاداش کافر نعمتی است که باملک ارسلان کرده ] . ( ذخیر. خوا رزمشاهی )
( صفت ) آنکه سرشتش با کفر آمیخته است : [ چنان لرزد دل کافر نهادم بر حیات خود که قطع رشت. جان قطع ز نار است پنداری ] . ( صائب )
حالت و کیفیت کافر نهاد
کافری است که امت پیغمبری باشد مثل یهود
( صفت ) آنکه کافران را بکشد قاتل کافران : [ شاه در بر گرفت زاهد را شیر کافر کش مجاهد را ] . ( نظامی )
ده کوچکی است از بخش معلم کلایه شهرستان قزوین
کشتن کافر
( صفت ) آلتی است جنگی که در اصل در جنگ کفار بکار میرفت . توضیح عرب این کلمه را از ایرانیان گرفته و بصورت [ کافر کوبات ] جمع بسته است
( صفت ) آنکه دین کافران دارد آنکه بر آیین اسلام نباشد : [ آمد بنماز آن صنم کافر کیش ببرید نماز مومنان و درویش ] . ( سعدی )
بر دین کافران بودن : [ این نه صوفیگری و درویشی است نا مسلمانی و کافر کیشی است ] . ( جامی )
که به دین ایمان درستی ندارد . که اسالمش تمام و قلبی نیست .

معنی کافر در لغت نامه دهخدا


کافر.
[ ف ِ ] (ع ص ، اِ) ضد مؤمن .
بی دین .
بی کتاب .
ناگرونده .
ناگرویده .
ناخستو.
(مهذب الاسماء) (مجمل اللغة) (دستورالاخوان )(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : درآورد لشکر به ایران زمین شه کافران دل پراگنده کین .
فردوسی .
همه نزد من سربسر کافرند وز اهریمن بدکنش بدترند.
فردوسی .
تاک رز گفتا از من چه همی پرسی کافری ، کافر، ز ایزد نه همی ترسی .
منوچهری .
آنجا کافران پلیدتر و قوی تر بودند و مضایق بسیار و حصارهای قوی داشتند.
(تاریخ بیهقی ص 624).
در سالی پنجاه هزار کم و بیش از برده ٔ کافر و کافرزاده از دیار کفر به بلاد اسلام می آورند.
(کلیله و دمنه ).
گر لبت آن منستی ز جهان کافرم گر هوسی داشتمی .
خاقانی (دیوان چ سجای ص 675).
کافرم کافر ار بخدمت تو دل من آرزو نمیدارد.
خاقانی .
تا به اسلام عشق تو برسم بنده ٔ کافری توانم شد.
خاقانی .
گفت کرم کن که پشیمان شدیم کافر بودیم و مسلمان شدیم .
نظامی .
تا چنان نومید شد جانشان ز نور که روان کافران ز اهل قبور.
مولوی .
گر جمله ٔ کاینات کافر گردند بر دامن کبریاش ننشیند گرد.
سعدی .
عقل بیچاره است در زندان عشق چون مسلمانی بدست کافری سعدی .
گر گدا پیشرو لشکر اسلام شود کافر از بیم توقع برود تا در چین .
سعدی .
به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم در مقالات زند.
سعدی .
|| ناسپاس .
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
کافر را در تداول بیشتر فارسی زبانان به فتح نیز استعمال کرده اند.
(غیاث ) (آنندراج ) (شعوری ص 237): زمین را فروشستی از شرک مشرک جهان را تهی کردی از کفر کافر.
فرخی .
(دیگر قافیه ها مادر و گوهر و قیصر است ).
بر او مردمی کو کبر دارد بتر باشد هزاران ره ز کافر.
فرخی .
(بقیه ٔ قوافی برابر و سنگر و یاور است ).
به مردی فزاینده ٔ عز مؤمن به شمشیر کاهنده ٔ کفر کافر.
فرخی .
(دیگر قافیه ها صفدر و گوهر ومرمر است ).
گر خواهدکشتن بدهن کافر او را روشن کندش ایزد بر کافه ٔ کافر.
ناصرخسرو.
(دیگر قافیه ها منور و چنبر و .
.
.
است ).
نزدیک او اگر خطرش هستی یک شربت آب کی خوردی کافر.
ناصرخسرو.
(بقیه ٔ قوافی حیدر و منکر و افسر و.
.
.
است ).
بریده گشت پس آنگاه ششصد و سی سال سیاه شد همه عالم ز کفر و از کافر.
ناصرخسرو.
(بقیه ٔ قوافی برتر و محشر و .
.
.
است ).
گهی ابر تاری و خورشید رخشان چو تیغ علی بود در کتف کافر.
ناصرخسرو.
(دیگر قافیه ها مضطر و مفخر و بیمر است ).
حجت نبود ترا که گوئی من مؤمنم و جهود کافر.
ناصرخسرو.
(بقیه ٔ قوافی صنوبر و نشتر و رهبر.
.
.
است ).
|| در شرع به معنی منکر دین محمدی است .
(آنندراج ).
|| ظالم .
بی رحم .
شوخ .
(آنندراج ) : گر قرمطی و جهود و گر کافر بود از تخت به دار بر شدن منکر بود.
(تاریخ بیهقی ص 186).
قیامت میکنی ای کافر امروز ندانم تا چه در سر داری امروز.
انوری .
زلف تو کافری است که هردم بتازگی خون هزار کس خوردآنگه که کم خورد.
خاقانی .
گفت موسی های خیره سر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی .
مولوی .
- زنبور کافر ؛نوعی زنبور.
زنبور سرخ .
(آنندراج ) : در زنبور کافر از چه زنی خاصه دارالسلاح پیکان است .
خاقانی .
صحن مجلس در مدور جام نوشین چشمه یافت چون ز غمزه کافران زنبور کافر ساخته .
خاقانی .
ترکیب ها: - کافر حربی .
کافرخوی .
کافردل .
کافردلی .
کافر ذمی .
کافرزاده .
کافرستیز.
کافر سرخ .
کافرسیرت .
کافر غیرکتابی .
کافر فرنگ .
کافر کتابی .
کافرکش .
کافرکشتن .
کافرکیش .
کافرکیشی .
کافرماجرا.
کافر ماجرایی .
کافرماجرایی کردن .
کافرمژه .
کافرنشان .
کافرنعم .
کافرنعمت .
کافرنعمتی .
رجوع به ذیل هر یک از این کلمات شود.
|| مقیم : یقال هو کافر بارض الروم ؛ ای مقیم بها.
(مهذب الاسماء).
|| اخیل ؛ و آن مرغی است .
رجوع به اخیل شود.
|| شب تاریک .
(مهذب الاسماء) (غیاث ) (دستور الاخوان ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (شعوری ).
|| تاریکی .
|| تاریکی اول شب .
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
|| ابر تاریک .
(دستور الاخوان ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
|| سیاه .
ادهم .
(المنجد) : رفتم از پیش او و پیش گرفتم راه سخت و سیاه چون دل کافر.
مسعودسعد.
|| کشاورز.
(مهذب الاسماء) (دستورالاخوان ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (شعوری ج 2 ص 237).
|| زره .
درع .
|| مرد باسلاح .
|| غلاف شکوفه ٔ خرما.
|| آنکه جامه بالای یکدیگر پوشیده باشد.
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
|| دریا.
(دستور الاخوان ) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
|| رودبار بزرگ .
(منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء).
|| جوی بزرگ .
|| زمین دور از مردم .
|| زمین ناهموار.
|| گیاه .
|| غایط پاسپرده .
(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
|| نوعی از زنبور است .
(آنندراج ).
زنبور سرخ : نام من چون سرخ زنبوران چرا کافر نهی نقش من چون شاه زنبوران مسلمان آمده .
خاقانی .
اختران بینم زنبور صفت کافر سرخ شاه زنبور مسلمان به خراسان یابم .
خاقانی .
رجوع به زنبور شود.

کافر.
[ ف ِ ] (اِخ ) نام نهر حیره است .
(معجم البلدان ).

کافر.
[ ] (اِخ ) نام قنطره ای است .
(معجم البلدان ).

کافر.
[ ] (اِخ ) نام قوم بزرگی است در سواحل شرقی آفریقای جنوبی .
(از قاموس الاعلام ترکی ).

کافر.
(اِخ ) یکی از السنه ٔ ملتصقه .
(ایران باستان ج 1 ص 11).

کافر.
[ ] (اِخ ) از بلاد هذیل .
(معجم البلدان ).<

معنی کافر در فرهنگ لغت معین


(فَ) [ ع . ] (اِفا.) بی دین ، ملحد. ج . کفره ، کفار.

معنی کافر در فرهنگ عمید


۱. آن که پیرو دین توحیدی نیست؛ بی دین؛ بی ایمان. ۲. [مجاز] ظالم؛ بی رحم. ۳. [قدیمی] ناسپاس؛ کفران کننده.
۱. آن که خوی کافران دارد. ۲. ستمگر.
آن که سیرت کافران دارد؛ کافر خو.

معنی کافر به انگلیسی


اسم
infidel
کافر , بیدین , بت پرست , شخص غیر مومن
unbeliever
کافر , دیر باور
pagan
کافر , بت پرست , مشرک
kafir
کافر
kaffir
کافر
صفت
unbelieving
بی اعتقاد , کافر , بی ایمان , دیر باور , غیر مومن
ethnic
قومی , نژادی , وابسته به نژادشناسی , کافر
heathen
کافر
impious
کافر , بی دین , بد کیش , ناپرهیزکار , خدا نشناس , نا پرهیزگار
saracen
وحشی , کافر
اگر از نظر شما معنی این عبارت صحیح نیست، لطفا معنی پیشنهادی خود رو در این قسمت ثبت کنید.
افزونه دیکشنری و مترجم فایرفاکس و کروم
فروشگاه آنالی
لوکسین شاپ سامانه ارسال پیامک پیام نگار نرم افزاری مریم
تبلیغات در آبادیس