تمییز دادن

لغت نامه دهخدا

تمییز دادن. [ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) تمیز کردن. ( فرهنگ فارسی معین ). بازشناختن. || نیروی شناسایی دادن. قوه درک و تشخیص دادن : دانش و حکمت بخشید و ادب و هنر و تمییز داد. ( سندبادنامه ص 322 ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - تمیز دادن . ۲ - نظیف کردن ( جا و مکانی ) پاکیزه ساختن .

پیشنهاد کاربران

tell somebody/something apart
بازدانستن. [ن ِ ت َ ] ( مص مرکب ) تمییز کردن. تمییز دادن. تشخیص دادن. بازشناختن : فرق گذاشتن میان دوچیز :
حاسد امروز چنین متواری گشتشت و خموش
دی همی باز ندانستمی از دابشلیم.
( ابوحنیفه اسکافی از تاریخ بیهقی چ فیاض ص 384 ) .
...
[مشاهده متن کامل]

سخنهای من چون شنیدی بورز
مگر بازدانی ز ناارز، ارز.
فردوسی.
سری کش نباشد ز مغز آگهی
نه از بدتری بازداند بهی.
فردوسی.
جهان یکسره گشت چون پر زاغ
ندانست کس باز هامون ز راغ.
فردوسی.
نداند همی مردم از رنج و آز
یکی دشمنی را ز فرزند باز.
فردوسی.
بدرد دل و مغزتان از نهیب
بلندی ندانید باز از نشیب.
فردوسی.
رباید همی این از آن آن از این
ز نفرین ندانند باز آفرین.
فردوسی.
چشم درست باز نداند میان خون
خاک و خس حصار ز قنبیل و از بقم.
فرخی.
زان می ناب که تا داری بر دست چراغ
بازدانستنشان از هم دشوار بود.
منوچهری.
گروهی آنک ندانند باز سیم از سرب
همه دروغ زن و خربطند و خیره سرند.
قریعالدهر ( از فرهنگ اسدی ) .
جز تلخ و تیره آب ندیدم در آن زمین
حقا که هیچ بازندانستم از زکاب.
بهرامی.
هر چه کنون هست زمرد مثال
بازنداند خرد از کهرباش.
ناصرخسرو.
سخن آموز که تا پند نگیری ز سخن
پند را بازندانی ز لباسات و فریب.
ناصرخسرو.
نه زشتی بازدانستم ز خوبی
نه خرما باز دانستم ز اخگر.
ناصرخسرو.
متنبی نکو همی گوید
بازدانید فربهی ز آماس.
مسعودسعد.
لار از لات بازندانی به کوی دین
زیباتر از پریست به بزم اندرون ولیک
در رزمگه ندانی باز از هریمنش.
سوزنی.
گر بی چراغ عقل روی راه انبیا.
خاقانی.
آنکه عیب از هنر نداند باز
زو هنرمند کی پذیرد ساز.
نظامی.
بس زبون وسوسه باشی دلا
گر طرب را بازدانی از بلا.
مولوی.
تو معسر از میسر بازدان
عاقبت بنگر جمال این و آن.
مولوی.
هر که را در جان خدا بنهد محک
هر یقین را بازداند او ز شک.
مولوی.
کنونت بمهر آمدم پیشباز
نمیدانمت از بداندیش باز.
سعدی ( بوستان ) .
|| بمجاز اعتنا کردن. توجه داشتن. پروا داشتن. فرق گذاشتن :
سواری برافکند [ گشتاسب ] بر هر سوی
فرستاد نامه به هر پهلوی.
که یکتن سر از گل مشویید پاک
ندانید باز از بلندی مغاک
برانید یکسر بدین بارگاه
زره دار و با گرز و رومی کلاه.
فردوسی.
|| شناختن :
نشاید که در شهرها بگذرم
مرا بازدانند و کیفر برم.
فردوسی.
بدانست جنگاور پاک رای
که او را همی بازداند همای.
فردوسی.
همی بازدانست بهرام را
بنالید و پرسید از او نام را.
فردوسی.
ترا دام و دد بازداند بمهر
چه مردم بود کت نداند بچهر؟
اسدی.
رستم ز چنگ هجر که هر چند چاره کرد
بیش از خیال بازندانست مر مرا.
ناصرخسرو.
|| دانستن. فهمیدن. دریافتن. تشخیص دادن : و به رصد نجومی و حساب زیج تقویم بازدانند. ( سندبادنامه ص 331 ) .
جهد کن کز نباتی و کانی
تا به عقلی و تا به حیوانی
بازدانی که در وجود آن چیست
کابدالدهر میتواند زیست.
نظامی.
که سربازی کنیم و جان فشانیم
مگر کاحوال صورت بازدانیم.
نظامی.
خداوندیت را انجام و آغاز
نداند اول و آخر کسی باز.
نظامی.
معشرالجن سوره رحمن بخوان
تستطیعوا تنفذوا را بازدان.
مولوی.
نمیدانم آن شب که چون روز شد
کسی بازداندکه باهوش بود.
سعدی ( طیبات ) .
|| نظامی در این شعر بازدانستن را بمعنی یافتن و پیدا کردن و جستن بکار برده است :
گر اینجا یک دوهفته بازمانم
بر آن عزمم که جایش بازدانم.
نظامی.
|| تحقیق کردن. پژوهش کردن : مهتری بیکبارگی بدو شد [ قصی بن کلاب ] و خلق را نیکو همیداشت و درویشان را نگرش همیکردو حال همه کس بدیدی و بازدانستی و معلوم کردی و ایشان را چیزها دادی. ( ترجمه طبری بلعمی ) .

وادیدن چیزی از چیزی ؛ تشخیص دادن آن :
چونکه تو ینظر بنوراﷲ بدی
نیکویی را واندیدی از بدی .
مولوی .

بپرس