مترجم

دیکشنری
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

gravity

تلفظ gravity
تلفظ gravity به آمریکاییUs : /ˈɡrævəti/   تلفظ gravity به انگلیسیUk : /ˈɡrævɪti/

نیروی جاذبه (به ویژه نیروی جاذبه ی کره ی زمین)، نیروی گرانش، وابسته به نیروی هم کشش، برکشندی، گرانی، وقار، متانت، خطر، تهدید، وخامت، وزن، سنگینی، ثقل، جاذبه زمین، درجه کشش، اهمیت، شدت، جدیت، دشواری وضع

معنی gravity به فارسی

شتاب جاذبه، شتاب ثقل، شتاب گرانشی (شتاب جسم در اثر قوه ی جاذبه ی زمین: 980/665 سانتی متر در ثانیه)
(فیزیک) گرانیگاه، مرکز ثقل
گرانی گاه، مرکزثقل
شدت با زیادی جاذبه، گرانی یا جاذبه زیاد
چگالی، گرانش ویژه، وزن مخصوص
(فیزیک) گرانش صفر، بی وزنی، بی گرانشی

مترادف gravity

- اسم -
شدت
intensity , acrimony , severity , force , gravity , violence , hardness , fury , inclemency , extremity , intension , duress , stringency , vehemence , tensity
جدیت
gravity , action , acting , enthusiasm , impressment
سنگینی
gravity , weight , avoirdupois , heaviness , pressure
اهمیت
matter , significance , emphasis , stress , circumstance , gravity , magnitude , moment , pith , valor , importance , dimension , notability
وقار
gravity , elegance , dignity , solemnity , poise , serenity , solemnization
ثقل
gravity , exertion
جاذبه زمین
gravity
درجه کشش
gravity
دشواری وضع
gravity

معنی gravity در دیکشنری تخصصی

[خودرو] چگالی؛ نسبت وزن به واحد حجم
[شیمی] گرانی ، ثقل
[عمران و معماری] ثقل - جاذبه - گرانشی - سنگینی - گرانی
[برق و الکترونیک] گرانش ، ثقل ، جاذبه زمین
[مهندسی گاز] ثقل ، سنگینی ، جاذبه زمین
[زمین شناسی] چگالی ، جرم واحد حجم. نفت : اصطلاح کلی برای سنگینی API یا وزن بومه نفت خام
[بهداشت] مرتبه حاملگی
[نساجی] نیروی ثقل - نیروی جاذبه
[ریاضیات] گرانی، نیروی ثقل، جاذبه ی زمین، گرانش، جاذبیت، کشش، ثقل
[آب و خاک] گرانش (نیروی ثقل)
[عمران و معماری] کرانپایه سنگین
[عمران و معماری] شتاب ثقل
[برق و الکترونیک] شتاب گرانش
[آب و خاک] شتاب گرانشی
[زمین شناسی] نابهنجاری ثقل
[عمران و معماری] سد قوسی وزنی - سد وزنی قوسی
[زمین شناسی] سد وزنی قوسی یا سد قوسی وزنی
[نفت] گران پایه
[زمین شناسی] مرکز ثقل
[عمران و معماری] سد وزن - سد ثقلی
[زمین شناسی] سد وزنی- سد ثقلی
[آب و خاک] سدوزنی
[زمین شناسی] جدایش ثقلی ، تفریق ثقلی جداشدن مواد معدنی از سنگ میزبان بوسیله نیروی جاذبه یا چگالی
[نفت] تخلیه در اثر نیروی ثقل
[شیمی] سنگینی مطلق
[پلیمر] سنگینی مطلق
[شیمی] سنگینی ویژه مطلق
[پلیمر] سنگینی ویژه مطلق
[آب و خاک] وزن مخصوص مطلق (وزن مخصوص نسبی )
[عمران و معماری] شتاب ثقلی
[شیمی] شتاب جاذبه ، شتاب ثقل ، شتاب گرانشی ، (شتاب جسم در اثر قوه ى جاذبه ى زمین : 665/980 سانتی متر در ثانیه )
[عمران و معماری] شتاب ثقل
[ریاضیات] شتاب ثقل
[شیمی] شتاب گرانی ، شتاب ثقل
[عمران و معماری] چگالی ظاهری
[خاک شناسی] چگالی ویژه ظاهری
[آب و خاک] چگالی نسبی ظاهری
[زمین شناسی] گرانی بوما یا گرانش بوما وزن مخصوص مایعات که مقیاس اندازه گیری آن بر اساس وزن آب است. این وزن مخصوص در صنعت نفت برای مشخص کردن وزن مخصوص انواع نفت به کار می رود. برای مایعات سبکتر از آبمقدار گرانی بوما برابر:degrees baume = (140/specific gravity of the liquid at 60 f)-130 مقایسه کنید باapi gravity
[آب و خاک] وزن مخصوص مسبی حجمی
[خاک شناسی] چگالی ویژه ظاهری
[شیمی] گرانیگاه ، مرکز ثقل
[عمران و معماری] مرکز ثقل
[برق و الکترونیک] مرکز ثقل - گرانیگاه [سی جی] نقطه ای در رو یا درون جسم که برایند نیروهای وزن، صرفنظر از نحوه قرارگیری جسم ، ماهواره از آن می گذرد و بنابراین می توان وزن یک جسم را با بردار نیرویی که از گرانیگاه آن می گذرد و جهت آن رو به پایین است نمایش داد.
[مهندسی گاز] مرکزثقل - مرکزثقل
[زمین شناسی] مرکز گرانش نقطه ای در پیکره یا سیستم که نیروی گرانش بر آن وارد می شود. نقطه ای که نسبت به آن جسم یا بدن می تواند از حالت تعادل خارج شود.
[ریاضیات] مرکز گرانی، مرکز ثقل، گرانیگاه
[آمار] گرانیگاه
[آب و خاک] مرکز ثقل، گرانگاه

معنی کلمه gravity به انگلیسی

gravity
• attractive force which causes all bodies to move toward the center of the earth; weight, heaviness; severity; seriousness; solemnity
• gravity is the force which makes things fall when you drop them.
• the gravity of a situation is its importance and seriousness.
acceleration due to gravity
• increase in rate of speed due to the effects of gravity
acceleration of gravity
• acceleration of a free falling body under the influence of gravity (equal to approximately 32 feet per second)
center of gravity
• point where the force of gravity has the most effect
centre of gravity
• the centre of gravity of an object is the point on the object at which it balances perfectly.
• the centre of gravity of an organization or activity is that part of it which is considered to be most important or influential.
law of gravity
• scientific description of the natural force that pulls objects towards the center of the earth
specific gravity
• relative weight of matter in contrast to the weight of the water in the volume
• the specific gravity of a substance is the ratio of the density of the substance to the density of water; a technical term in physics.

پیشنهاد شما در مورد معنی gravity


آخرین پیشنهادات
معنی gravity
کلمه : gravity
املای فارسی : گرویتی
اشتباه تایپی : لقشرهفغ
عکس gravity : در گوگل
بستن تبلیغات
حقوق و دستمزد
افزونه دیکشنری و مترجم کروم
فروشگاه آنالی
نرم افزاری مریم
تبلیغات در دیکشنری آبادیس
دیکشنری آبادیس