مترجم

دیکشنری
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 264 100 1

point

تلفظ point
تلفظ point به آمریکاییUs : /ˈpɔɪnt/   تلفظ point به انگلیسیUk : /poɪnt/

معنی: پست، ماده، معنی، نقطه، سر، قله، هدف، جهت، درجه، ممیز، اصل، لبه، پایان، نوک، فقره، مرحله، موضوع، نکته، امتیاز بازی، نمره درس، نوک گذاشتن، خاطر نشان کردن، نقطه گذاری کردن، نوک دار کردن، تیز کردن، متوجه ساختن، گوشه دار کردن، اشاره کردن، نشان دادن
معانی دیگر: (بسیار ریز) نقطه، خالچه، ذره پنده، پنده ای، دیل، خجک، تیل، (حساب) ممیز، نقطه ی هندسی، جا، مکان، محل، میزان، سطح، زینه، نکته ی اصلی، مطلب اصلی، منظور، مقصود، لب، نیش، لحظه، هنگام، آن، ویژگی، خصیصه، صفت مشخصه، (مسابقه یا امتحان و غیره) امتیاز، پوان، (شاخ آهو و غیره) شاخه، (جواهر سازی - معیار سنجش وزن برابر با یک صدم قیراط) پوینت، (مداد و غیره) تیز کردن، دارای نوک تیز کردن، (معمولا با: out) نشان دادن، (هفت تیر یا انگشت را) به طرف کسی گرفتن، (بنایی - آجر یا سنگ را با ملات و غیره) درز گیری کردن، بندکشی کردن، (متن را) دارای علایم نقطه گذاری کردن، حاکی بودن از، خبر دادن از، رجوع شود به: dot، هر چیز نوک تیز، توری سوزن دوزی شده، زمین باریک، زمین پیشرفته در جایی (مثلا دریا)، دماغه، (رقص باله) ایستادن روی شست پاها، (دلکوی اتومبیل) پلاتین، (انگلیس - برق) پریز، (بازار سهام و غیره) یک واحد تغییر در قیمت، شاخص قیمت، تغییر قیمت به میزان یک دلار یا یک در صد، (ارتش) جوخه ی جلو دار، جوخه ی عقب دار، دسته ی پیش قراول، دسته ی پس قراول، (ناوبری) هر یک از 32 نشان روی صفحه ی قطب نما، (چاپ) پونت، (انگلیس - راه آهن) سوزن دو راهی، (با: off) ممیز گذاری کردن، (اعداد را) اعشاری کردن، (معمولا با: up - از طریق تکرار یا تاکید و غیره) داستان را مهیج کردن، (سگ شکاری) با ایستادن در جهت شکار محل آن را به شکارچی نشان دادن، شکار نمایی کردن، مسیر، نوک گذاشتن به

معنی point به فارسی

(تیراندازی) از نزدیک، نزدیک به دهانه، راست، مستقیم، مستقیما، رک، بی پرده، صریح، صریحا، تیر انداخته شده از نزدیک، مقابل هدف، روبه نشان
(بازی بریج) شمارش امتیاز
(فرانسه) نقطه ی اتکا، پایه، پایگاه، نقط ه اتکاء، پایه نقطه اتکاء
بسیار درست، کاملا راست، بی عیب در ظاهر
(قدیمی)، دقیق، کاملا درست
نگهبانی مامور راهنمایی عبورومرورکه درنقطه ای می ایستد
(بسکتبال) بازیکن رهبر، گارد حمله
(پارچه) توری سوزن دوزی شده
(گشت نظامی) جلو دار، سرباز پیشگام، سرباز پیشگام سر کرده، پیشگام
موضوع شرافتی، مطلب مربوط به شرف و آبرو
موضوعی که شرف ادمی وابسته بان است، قضیه شرف
نشان پرسش
جایی که بازگشت از آن ممکن نیست، مرز بی بازگشت، (پرواز یا هواپیما) هنگامی که بازگشت به مبدا به خاطر کمبود سوخت غیر ممکن می شود
(در گردهمایی ها) اخطار نظامنامه ای
وجه مشترک
وابسته به محل فروش کالا، فروشگاهی (point-of-purchase هم می گویند)
دیدگاه، نقطه نظر، نظریه
رسم نقطه
سرمداد، چیزی که نوک مداد راپوشانده ازشکستن حفظ میکند
شیوه معماری که نشان برجسته ان طاقهای نوک تیزاست
روش میانگین گیری نمرات امتحانی (a:4 پوان و b:3 و c:2 و d:grade-point average) (1 هم می گویند)-2 (چاپ)روش اندازه گیری حروف، پوینت گذاری -3 (برای خواندن نابینایان) روش برجسته نویسی با نقطه های برجسته -4 (امریکا) روش کسرپوان از رانندگان خاطی (که می تواند منجر به از دست دادن گواهی نامه بشود)
نقطه به نقطه
شنوندگان اجباری (مثلا دانشجویان سرکلاس)، موضوع مورد نظر، به ویژه، مثال خوب
(در محاسبه ی نرخ بهره و مبادلات ارزی و غیره) مبنای یکصدم، واحد یکصدم
نامربوط(به مطلب مورد بحث)، غیر وارد، بی ربط
ممیز، ممیز دودویی
درجه ی جوش، نقطه ی غلیان، نقطه غلیان، درجه جوش، عصبانیت درجه جوش
سیب زمینی و ناننش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
نقطه ی شکست (میزان فشاری که موجب شکستن یا شکسته شدن مصالح و غیره می گردد)، سرحدی که پس از آن شخص اختیار از دست می دهد و یا از جا در می رود، طاقت، بیتاب شدن
خوش خدمتی نسبت به ارباب، امتیازی که کارمند در اثر خدمات کوچک نسبت به رئیس خود کسب می کند، دین رئیس
نقطه وارسی
(فیزیک) نقطه ی بحرانی، نقطه ی سرگشتی (حالتی که در آن ماده ای که به دمای سرگشتی خود رسیده است می تواند به طور مساوی آبگونه و گاز باشد)
نقطه همگذری
(فیزیک) نقطه ی کوری (دمایی که در آن خاصیت مغناطیسی جسم دگرگون می شود) (curie temperature هم می گویند)
رجوع شود به: dead center
نقطه مرگ
ممیز اعشاری (در انگلیسی به صورت نقطه نشان داده می شود)، نقطه اعشار
نقطه ی شبنم، درجه ی انقباض، نقطه شبنم، درجه ای ازسردی هواکه دران شبنم میزند
گراور سازی با سیاه قلم
نقطه دخول
(دستور زبان - آیین نقطه گذاری) علامت تعجب (این نشان: !)، نشان شگفتی، نشان هشدار، علامت تعجب، این علامت !
(بینایی سنجی ـ دورترین محلی که چشم می تواند بدون همفشارش عضلات چشم اشیا را بطور مشخص ببیند) دورینگاه دید
(ریاضی - کامپیوتر) نقطه ی ثابت، ممیز ثابت

مترادف point

- اسم -
پست
post , point , mail , miscreant
ماده
abscess , article , material , matter , female , substance , stuff , point , clause , provision , paragraph , res , woman , metal
معنی
abstract , meaning , sense , significance , implication , signification , point , reality , spirit , intent , innuendo , essence , idea , ideal , moral , peculiar charm
نقطه
stop , ace , speck , point , spot , dot , part , jot , period , mark , prick , mote , minim , iota , plot , fleck , full stop , splotch , punctation , speckle , tittle
سر
slide , secret , edge , end , mystery , point , acme , top , head , tip , inception , beginning , chief , origin , apex , vertex , cover , corona , incipience , headpiece , extremity , glide , piece , flower , lid , pate , noddle , pash , plug , inchoation , lead-off , nob , noggin , sliding
قله
point , acme , climax , culmination , zenith , top , peak , summit , crest , vertex , knoll , pap , knap
هدف
object , cause , objective , point , sight , aim , purpose , target , goal , mark , prick , scope , butt , bourgeon , bourn , bourne , burgeon , victim , parrot , quintain
جهت
sense , direction , cause , point , orientation , course , aim , trepan , sake , set , bearing
درجه
measure , length , point , gage , gauge , mark , alloy , degree , grade , rating , scale , quantum , proportion , peg , gradation , thermometer , thermometre , pitch , stair , step
ممیز
point , expert , auditor , decimal point , radix point , scrutineer , verifier
اصل
point , quintessence , inception , principle , real , maxim , axiom , germ , origin , root , stem , radical , element , strain , authorship , provenance , fatherhood , paternity , mother , motif , principium , rootstock
لبه
border , edge , margin , point , mouthpiece , track , fringe , verge , lip , hem , rim , edging , ledge , margent , brim , marge , ridge , spike , rand , selvage , selvedge , welt
پایان
cessation , finish , termination , close , limit , end , conclusion , point , period , ending , sequel , terminal , finis , surcease , finality , winding-up
نوک
end , bill , point , top , head , tip , peak , summit , horn , apex , beak , vertex , barb , ascender , neb , knap , jag , fastigium , ridge , nib
فقره
article , point , subject matter , detail , paragraph , item , vertebra , dorsal , particular
مرحله
leg , point , period , degree , grade , stage , station , stadium , step , phase
موضوع
matter , object , subject , story , point , issue , subject matter , question , fable , plot , theme , problem , topic , leitmotiv , motif
نکته
matter , point , mot
امتیاز بازی
point
نمره درس
point
- فعل -
نوک گذاشتن
point , tip
خاطر نشان کردن
stress , point
نقطه گذاری کردن
point , zero , punctuate
نوک دار کردن
point , tip
تیز کردن
grind , sharp , sharpen , point , keen , whet , strap
متوجه ساختن
point , direct , attract attention
گوشه دار کردن
point , corner
اشاره کردن
point , motion , mention , hint , sign , allude , nudge , insinuate , imply , cue , beckon
نشان دادن
introduce , point , display , represent , run , illustrate , show , index , demonstrate , evince , exert , register , indicate

معنی point در دیکشنری تخصصی

point
[کامپیوتر] پوینت ؛ نقطه - نقطه - واحدی از سنجش تایپی ، و برابر با 1 بر روی 72 اینچ . ارتفاع تایپ معمولاً به نقاط بیان می شود. با این جال ، این سنجشی برای اندازه ی حروف نیست ، بلوکهای چوبی که روی آنها حروف فلزی برای چاپ نصب می شوند ، با این واحد مورد سنجش قرار می گیرند . لازمه ی این واحد سنجش ، وجود فضای خالی در بالای بلندترین حروف بزرگ و در زیر حروف کوچک است. از این رو ، شکلهای مختلف حروف با اندازه ی نقطه ای یکسان ، ممکن است از نظر اندازه ی تفاوت داشته باشند. تا به امروز ، حتی اشکال حرفی دیجیتایز شده ، ویژگی خاص خود را نشان می دهند. تمایل به حفظ به طرحهای اصلی موجب شده است که اندازه ی تایپ ، نظم خاصی به خود نگیرد.
[دندانپزشکی] نوک، سر، قله
[برق و الکترونیک] نقطه
[فوتبال] نوک-سر
[مهندسی گاز] نقطه ، نقطه گذاری کردن
[زمین شناسی] راس، نوک - (ساحل):ناحیه باریک شده از زمین نسبتا ً کم ارتفاع ، نظیر یک دماغه کوچک، بیرون زده از ساحل به سمت حجم آب( به ویژه بخش نوک یا قسمت انتهایی این بیرون زدگی ) یا انتهای نوک تیز خشکی بیرون زده به سمت توده آب.
[حقوق] خاطرنشان ساختن، تذکر دادن، اشاره کردن، دلالت کردن، شرح دادن، نکته، مطلب، مقصود، موضوع، مرحله
[نساجی] سوزن - خار- نوک - سر - نقطه - ممیز - نکته - موضوع - محل - مرکز - جهت - مرحله - اثر - علامت - راس - شاخک - دماغه بلند
[ریاضیات] نقطه
[زمین شناسی] رسوب سد شنی - رسوب مرکب از مجموعه سدهای شنی متناوب و فرورفتگی های بین آن ها.
[زمین شناسی] عملیاتی در gis که برای تعیین نقاطی از مجموعه داده ها که در یک پلی گون معین از مجموعه داده های دیگر،قرار دارند،بکار می رود.
[زمین شناسی] جستجوی نقطه در پلی گون
[نساجی] فرم نوک به پشت خارها در دو سیلندر خاردار مجاور
[نساجی] فرم نوک به نوک خارها در دو سیلندر خاردار مجاور
[دندانپزشکی] گوشه، زاویه ای که از همرسی سه سطح دندان ایجاد می شود
[حقوق] موضوع مورد اختلاف یا متنازع فیه
[ریاضیات] نقطه ی بی نهایت
[زمین شناسی] سرمته مخروطی - ازویژگی های اصلی این سرمته ها،قابلیت چرخش آنها در درون پایه تا زمان ساییده شدن آنها می باشد.این امرباعث افزایش زمان بین تعویض سرمته شده است.این نوع سرمته ازعمربالایی نیز برخوردار است.
[کامپیوتر] کوما یا ویرگول تنظیم پذیر .
[شیمی] دمای جوش مطلق
[پلیمر] دمای جوش مطلق
[عمران و معماری] نقطه دسترسی - نقطه ورود - نقطه دسترس
[ریاضیات] نقطه ی مرزی دست یافتنی
[شیمی] نقطه تجمع
[ریاضیات] نقطه ی تجمع، نقطه ی انباشتگی، نقطه ی حدی، نقطه ی اجتماع
[برق و الکترونیک] نقطه نابرنگ نقطه ای روی نمودار رنگمندی که استاندارد قابل قبول سفید مرجع را نشان میدهد
[کامپیوتر] نقطه یا ممیز اعشاری واقعی .
[برق و الکترونیک] نقطه تکین واقعی
[ریاضیات] نقطه ی چسبیده
[آب و خاک] نقطه میعان بی دررو

معنی کلمه point به انگلیسی

point
• spot, pinpoint; tip, prong; essence, gist; intention; matter; small measurement used to measure font size (computers)
• indicate; emphasize; sharpen; direct
• a point is something that you say or write which expresses a particular fact, idea, or opinion.
• if you say that someone has a point, you mean that you accept that what they have said is worth considering.
• the point of what you are saying or discussing is the most important part that provides a reason or explanation for the rest.
• you use point in expressions such as `i don't see the point of it', `what's the point?', and `there's no point' in order to say that a particular action has no purpose or would not be useful.
• a point is also a detail, aspect, or quality of something or someone.
• a point is also a particular place or position where something happens.
• you also use point to refer to a particular time or moment, or a particular stage in the development of something.
• if something points to a particular situation, it suggests that the situation exists or is likely to occur.
• if something points to a place or points in a particular direction, it shows where that place is or faces in that direction.
• the points of a compass are the marks on it that show the directions, especially north, south, east, and west.
• the point of something such as a pin, needle, or knife is the thin, sharp end of it.
• on a railway track, the points are the levers and rails which enable a train to move from one track to another.
• the decimal point in a number is the dot that separates the whole numbers from the fractions.
• in some competitions and studies a point is one of the single marks that are counted to measure or compare different people and events.
• a point is also an electric socket.
• if you point at something, you hold out your finger or an object such as a stick to show someone where it is or to make them notice it.
• if you point something at someone, you aim the tip or end of it towards them.
• see also pointed, pointing.
• if something is beside the point, it is not relevant to the subject that you are discussing.
• if you make a point of doing something, you do it in a very obvious way and do not miss a chance to do it.
• if you are on the point of doing something, you are just about to do it.
• if something is true up to a point, it is partly, but not completely, true.
• if you point out an object or place, you make people look at it or show them where it is.
• if you point out a fact or mistake, you tell someone about it.
point a finger to
• point at; place blame
point against
• detrimental fact or characteristic
point against him
• fact or characteristic not in his favor
point and counterpoint
• something and its opposite, both sides
point at
• point in the direction of
point blank
• (shoot a weapon) at close range; straightforward, direct
• if you say something point-blank, you say it very directly, without explaining or apologizing.
• to shoot someone or something point-blank means to shoot them when the gun is touching them or very close to them.
point by point
• went over every detail
point fingers at
• indicate with one's fingers
point guard
• player on a basketball team whose job is to lead the offensive plays (usually done from a position at the edge of the player configuration)
point in favor of
• an advantage, argument for something; point for
point in his favor
• point for him, something good that is recorded for the person who did it
point man
• person in the forefront; one who goes ahead to survey an area; one who investigates the possibilities
point of crisis
• time when the patient could make a turn for the worse or for the better
point of departure
• starting point, place where a journey begins
point of equilibrium
• point of balance, center of motion
point of honor
• issue of respect, issue of honor
point of impact
• place on a target where the ammunition hit (ballistics)
point of issue
• disputed matter
point of order
• question raised in order to verify that a certain action is acceptable under parliamentary procedure
• a point of order is an objection that someone makes in a formal debate because the proper rules of behaviour or organization have been broken.
point of presence
• pop, point of access to the internet that has a unique internet address (the size of an internet service provider is measured by the number of access points it has)
point of reference
• a point of reference is something which you use to help you understand a situation or to communicate with someone.
point of sale
• actual location where the client makes the purchase; computer application which facilitates sales transactions and often helps track inventory
point of view
• outlook, attitude, viewpoint
• your point of view is your opinion about something or your attitude towards it.
• if you consider something from a particular point of view, you are using just one aspect of a situation to judge the whole situation.
point out
• indicate, draw attention to
point rationing
• allocating according to a points system
point system
• system of measuring font size by points; system of evaluating students' performance by numbers
point target
• target with a small surface and requires very precise shooting
point to
• point in the direction of
point to point
• direct communication that is not routed through a central exchange
point to point protocol
• protocol used to connect computers to the internet through telephone lines, ppp
point to point tunneling protocol
• protocol that enables the transfer of data packets of tcp/ip through a foreign network that is not based on these protocols (by marking the packet with an address suited to the foreign network)
point up
• emphasize
aiming point
• position of the mounting of a cannon
archimedean point
• foothold, foundation, base
assembly point
• meeting place, gathering place
ball point
• type of pen with a small rotating metal ball at its point
basis point
• hundredth of a percent - measure of interest rates
beside the point
• not belonging to the main issue, marginal to the issue at hand
binding point
• place where electrical or mechanical components are connected
boiling point
• temperature at which a substance becomes a gas; situation during which one loses control
• the boiling point of a liquid is the temperature at which it starts to change into steam or vapour by heating.
• if a situation reaches boiling point, the people involved have become so agitated or angry that they can no longer remain calm and in control of themselves.
bomb release point
• location at which bombs are released from an aircraft
break even point
• point at which gains and losses are equal (business)
breaking point
• point of collapse, point of falling apart
• if someone or something is at breaking point, they have reached a crisis in a particular situation, and are unable to cope any more.
came straight to the point
• went to the heart of the matter, got down to business, went directly towards the bottom line
came to the point
• addressed the subject, arrived at the main point, arrived at the main issue
cardinal point
• each of the 4 main directions of the compass (north, south, east and west)
carry one's point
• succeed in convincing, persuade
casualties collection point
• protected area relatively near a battlefield which is set up to receive and treat the wounded
center point
• middle-point, middle area
check point
• programming company founded in israel that specializes in producing sophisticated systems for protection and information security on the internet
• inspection station
collection point
• protected place relatively closed to the combat zone where troops and weapons are concentrated
come to the point
• get to the main issue, come to the main essence
compass point
• a compass point is one of the 32 marks on the dial of a compass that show direction, for example north, south, east, and west.
control point
• reference point used as an aid in navigation
crossing point
• pedestrian crossing, place where crossing the street is allowed
• a crossing point is the part of a border between two countries where people and vehicles are allowed to go through.
data point
• unit of information usually used in creating graphs
datum point
• point from which heights and depths are measured (engineering, surveying)
dead point
• blind spot, area that lies outside of the field of vision
death point
• moment at which a person dies
decimal point
• dot used before a decimal fraction (fraction whose denominator is ten or a power of ten)
• a decimal point is the dot in front of a decimal fraction.
demarcation point
• meeting point for communications devices of two separate entities (ex: junction where home telephone equipment connects to the wires of the telephone company)
dew point
• temperature at which water vapor in the air condenses and turns to dew
distribution point
• place of dispensation, site of apportionment or allocation
dry point
• engraving or print made by using dry point without the use of acid
dump point
• release point, area where something is released or tossed
elevation point
• mark on a map which indicates the highest point (above the earth's surface, sea level, etc.)
enlarge on a point
• explain a point in greater detail
enlarge upon a point
• explain a point in greater detail
erez crossing point
• regulated border crossing between the palestinian authority and israel in northern gaza
exclamation point
• punctuation mark (!) used at the end of a sentance to indicate strong feeling or to emphasize that which was stated
• an exclamation point is an exclamation mark; used in american english.
final point
• final topic in a discussion or lecture

پیشنهاد کاربران درباره معنی point

Elena ١٧:٠٨ - ١٣٩٦/٠٦/١٩
بخش

خانومی ١٦:١٦ - ١٣٩٦/٠٦/٢١
اشاره کردن.نشان دادن چیزی

na ١٠:١٩ - ١٣٩٦/٠٦/٢٣
نشانه اثر

پیشنهاد شما درباره معنی point



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

معنی point
کلمه : point
املای فارسی : پوینت
اشتباه تایپی : حخهدف
عکس point : در گوگل


آیا معنی point مناسب بود ؟     بله - خیر     ( امتیاز : 97% )
بستن آگهی ها
زبان مارکت
خرید بلیط هواپیما
حقوق و دستمزد
افزونه دیکشنری و مترجم کروم
نرم افزاری مریم
فروشگاه کمپو