مترجم

دیکشنری
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 206 100 1

try

تلفظ try
تلفظ try به آمریکاییUs : /ˈtraɪ/   تلفظ try به انگلیسیUk : /traɪ/

مترادف: ازمایش، کوشش، امتحان، ازمون، تجربه کردن، محاکمه کردن، محک کردن، جدا کردن، کوشش کردن، ازمودن، سر و دست شکسن، تلاش کردن، کوشیدن، سعی کردن
معانی دیگر: دادرسی کردن، مورد دادرسی قرار دادن، آزمودن، امتحان کردن، آزمایش کردن، (امتحانا) انجام دادن، چخیدن، مزیدن، ستوهاندن، به ستوه آوردن، طاقت کسی را طاق کردن، زیر فشار گذاشتن، زیر اخیه گذاشتن، (معمولا پیش از مصدر و به طور عامیانه پیش از and) کوشیدن، آزمون، تکاپو، (در اصل) جدا کردن، سوا کردن، کنار گذاشتن، سنجیدن

معنی try به فارسی

کوشش کنیدکه بیائید
(قدیمی) بحث و مجادله کردن، رقابت لفظی کردن
1- (لباس) امتحانا پوشیدن، پرو کردن 2- (ساعت و جواهر و غیره) امتحانا زدن، به خود آویختن، به مچ بستن
(برای نخستین بار) چیزی را آزمودن، کاری را کردن
بخت خودرا آزمودن، با اتکا به بخت دست به کاری زدن
صبر و شکیبایی کسی را تمام کردن، بی تاب کردن
1- (از طریق به کار بردن) آزمودن، امتحان کردن 2- (برای شرکت در تئاتر یا تیم ورزشی وغیره) در آزمون شرکت کردن، درمسابقه ی گزینشی شرکت کردن
گونیای ویژه ی کشیدن زاویه ی قائمه، گونیای قائم
کوشش جانانه، سعی بسیار

مترادف try

- اسم -
ازمایش
test , assay , temptation , experiment , shy , trial , testing , tryout , try , exam , examination , experience , examen , experimentation , probation , screening
کوشش
labor , scramble , tug , effort , assay , stretch , attempt , trial , try , endeavor , strain , bustle , fist , muss
امتحان
assay , temptation , experiment , quiz , trial , try , exam , examination , shibboleth , probation
ازمون
test , try , exam , examination , sample , shibboleth
- فعل -
تجربه کردن
experiment , try , experience
محاکمه کردن
judge , try
محک کردن
try
جدا کردن
chop , cut off , disconnect , intercept , rupture , analyze , choose , part , divide , dispart , amputate , separate , unzip , detach , segregate , try , calve , select , rive , cleave , unlink , pick out , sequester , insulate , dissociate , disassociate , individuate , disunite , draw off , enisle , excide , exscind , lixiviate , uncouple , prescind , seclude , sequestrate , sever , sunder , untwist
کوشش کردن
labor , struggle , bend , assay , attempt , try , peg , strive
ازمودن
test , assay , try , shake down , examine , grope
سر و دست شکسن
try , endeavor , beaver , strive , endeavour
تلاش کردن
try , endeavor , endeavour
کوشیدن
tug , try , endeavor , strive , endeavour
سعی کردن
try , endeavor , take care , make effort

معنی try در دیکشنری تخصصی

try
[کامپیوتر] فرمانی در زبان برنامه نویسی Java که عملیاتی را که احتمال شکست دارد، علامت می گذارد. try فقط بلوکی از برنامه را احاطه می کند که امکان ایجاد یک شرایط خطا را فراهم کرده است. برنامه نویس در این شرایط خطا اقدام اصلاحی خود را در نظر می گیرد. کد درون بلوک try تلاش می کند که URL خاصی را جستجو کند. اگر موفق به یافتن آن شد، برنامه با جملات اضافی درون بلوک try ادامه می یابد . اگر URL معنبر نباشد ، بلوک catch( که پیامی را برای کاربر نشان می دهد) اجرا
[زمین شناسی] آزمون و خطا
[آمار] آزمون و خطا
[ریاضیات] آیا می توان ... به دست آورد، جستجو کردن
[مهندسی گاز] سینی کلاهکدار

معنی کلمه try به انگلیسی

try
• attempt; trial, test, experiment; scoring of three points in rugby by touching the ball down beyond the opponents' goal line (rugby)
• attempt; test, experiment; examine, determine guilt or innocence, put on trial (law); subject to strain; separate through heating, refine, purify (obsolete)
try harder
• put in a greater effort, work harder
try his fortune
• check to see what his fate will be
try on
• attempt; measure; try a piece of clothing to check if it fits or how it looks
try one'a patience
• check to see how much one can tolerate
try one's best
• do as well as one can, to the best of one's ability
try one's fortune
• try one's luck, test one's chances
try one's hand at
• try for the first time, make a first attempt
try one's luck
• check to see the outcome of one's fortune
try out
• put to a test, examine
try out for
• try to gain a place on a team; try to get in an organization (e.g.: "are you going to try out for the school basketball team?")
try to do the impossible
• try to do what cannot be done, try to accomplish what cannot be accomplished
give a try
• attempt, try hard, endeavor
give it a try
• give it a shot, try it, make an attempt, endeavor, make an effort
have a try
• make an attempt, make an effort, have a go at
nice try
• nice attempt, good attemp, good try

نظر کاربران در مورد معنی try

sepiiide ١٣:١٩ - ١٣٩٦/٠٤/٢٦
تلاش کردن

پیشنهاد شما در مورد معنی try


آخرین پیشنهادات
معنی try
کلمه : try
املای فارسی : تری
اشتباه تایپی : فقغ
عکس try : در گوگل


آیا معنی try مناسب بود ؟     بله - خیر     ( امتیاز : 99% )
بستن تبلیغات
خرید بلیط هواپیما
زبان مارکت
حقوق و دستمزد
افزونه دیکشنری و مترجم کروم
فروشگاه آنالی
نرم افزاری مریم
تبلیغات در دیکشنری آبادیس