timely

/ˈtaɪmli//ˈtaɪmli/

معنی: بجا، بموقع، بهنگام، بوقت، بگاه
معانی دیگر: به گاه، مناسب، درخور، جور (با زمان یا اوضاع)، سروقت، طی مدت قانونی، (مهجور) قبل از مدت معین، قبل از سررسید، زودتر از موعد

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: timelier, timeliest
• : تعریف: occurring punctually or at just the right moment.
مترادف: opportune, seasonable, well-timed
متضاد: ill-timed, untimely
مشابه: expedient, favorable, felicitous, propitious, punctual, ripe

- Your timely payments are appreciated.
[ترجمه گوگل] پرداخت به موقع شما قابل قدردانی است
[ترجمه ترگمان] پرداخت های به موقع شما مورد تقدیر قرار می گیرند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The doctor's timely arrival saved the patient's life.
[ترجمه گوگل] ورود به موقع دکتر جان بیمار را نجات داد
[ترجمه ترگمان] ورود به موقع دکتر جان بیمار را نجات داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Her timely suggestion prevented a great deal of embarrassment.
[ترجمه گوگل] پیشنهاد به موقع او مانع از شرمساری بزرگ شد
[ترجمه ترگمان] این پیشنهاد به موقع او را ناراحت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
مشتقات: timeliness (n.)
• : تعریف: in time; opportunely.
مترادف: opportunely, seasonably
متضاد: untimely
مشابه: expediently

جمله های نمونه

1. timely rains helped the crops
باران های به موقع برای محصولات نافع بود.

2. a timely book
کتاب مناسب

3. a timely decision
تصمیم بموقع

4. a timely rain saved the starving village
باران به موقع روستای گرسنگی زده را نجات داد.

5. the timely diagnosis of a disease
واشناخت (یا تشخیص) به موقع بیماری

6. the brief was timely filed with the court
پرونده سروقت در دادگاه به ثبت رسید.

7. we are unable to guarantee the timely payment of the installments
ما نمی توانیم پرداخت بموقع اقساط را تضمین کنیم.

8. his inputs during the discussions were both timely and useful
درون دادهای او در طی مباحثات هم به موقع و هم مفید بود.

9. A full-scale riot was prevented by the timely intervention of the police.
[ترجمه گوگل]با مداخله به موقع پلیس از شورش تمام عیار جلوگیری شد
[ترجمه ترگمان]یک شورش همه جانبه با مداخله به موقع پلیس پیش گیری شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Only the timely arrival of the police prevented the situation from becoming worse.
[ترجمه گوگل]فقط آمدن به موقع پلیس از بدتر شدن اوضاع جلوگیری کرد
[ترجمه ترگمان]تنها ورود به موقع پلیس مانع از بدتر شدن اوضاع شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Timely snow foretells a bumper harvest.
[ترجمه گوگل]برف به موقع پیش بینی یک برداشت سپر است
[ترجمه ترگمان]برف timely برای خرمن کردن سپر ماشین
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. He got timely treatment for his ailment.
[ترجمه گوگل]او به موقع برای بیماری خود درمان شد
[ترجمه ترگمان]او برای بیماری اش به موقع درمان شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. This has been a timely reminder to us all.
[ترجمه گوگل]این یک یادآوری به موقع برای همه ما بوده است
[ترجمه ترگمان]این یک یادآور به موقع برای همه ما بوده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The recent outbreaks of cholera are a timely reminder that this disease is still a serious health hazard.
[ترجمه گوگل]شیوع اخیر وبا یادآوری به موقع است که این بیماری همچنان یک خطر جدی برای سلامتی است
[ترجمه ترگمان]شیوع اخیر وبا یادآور به موقع است که این بیماری همچنان یک خطر جدی برای سلامتی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Your letter came as a timely reminder that we need to arrange a meeting.
[ترجمه گوگل]نامه شما به عنوان یادآوری به موقع بود که باید یک جلسه ترتیب دهیم
[ترجمه ترگمان]نامه شما به عنوان یک یادآور به موقع رسید که ما نیاز داریم جلسه ای را ترتیب دهیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. A timely snow promises a good harvest.
[ترجمه گوگل]برف به موقع نوید یک برداشت خوب را می دهد
[ترجمه ترگمان]برف به موقع محصول خوبی را وعده می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

بجا (صفت)
proper, right, fitting, just, apposite, timely, apropos, opportune, well-timed

بموقع (صفت)
proper, fitting, timely, apropos, opportune, seasonable, punctual, pat, well-timed, forehanded

بهنگام (صفت)
timely, opportune, seasonable, up-to-date, pat, well-timed

بوقت (قید)
timely

بگاه (قید)
timely

تخصصی

[حقوق] به موقع

انگلیسی به انگلیسی

• opportune, well-timed, convenient
something that is timely happens at just the right time.

پیشنهاد کاربران

مناسب، به موقع، به هنگام
وقت شناس
مناسب ( از نظر زمانی ) ، به موقع
وقتشه، جا داره که
it is timely to remind that . . . .
جا داره یادآوری کنم که
مناسب زمان خود
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : time
✅️ اسم ( noun ) : time / timelessness / timer / timeliness
✅️ صفت ( adjective ) : timely / timeless
✅️ قید ( adverb ) : timelessly
timely ( روابط عمومی و تبلیغات بازرگانی )
واژه مصوب: بهنگام
تعریف: ویژگی اطلاعات یا موضوعی که در دورۀ زمانی مناسب منتشر یا مطرح می شود
به موقع، سروقت
چابک
سر بزنگاه
زمان مَند
مغتنم
کارا یا کارامد ازنظر زمانی - کارایی زمانی ( مثل it must be timely ) - بهره وری زمانی
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٣)

بپرس