برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

عارف

/'Aref/

مترادف عارف: سالک، صوفی، دانا، صاحبنظر، عالم، عریف، واقف

برابر پارسی: بینشمند، دانا، ژرف بین
عارف
دانا، خداشناس
عارف ایرانی سده چهارم
ابوسعید
عارف بر سر دار
حسین منصور حلاج
عارف قرن سوم
بایزید بسطامی
عارف قرن هفتم
مولوی
عارف و شاعر ایرانی
ابوسعید ابوالخیر
عارف و شناسنده
شناسا
عارف | روشندل
صاحبدل
آرامگاه این عارف در سر پل ذهاب است
بابا یادگار
ساخته شالیزه عارف پور با بازی باران کوثری و مهرداد صدیقیان
حیران
شاعر و عارف ایرانی از مردم همدان
نحس
شاعر و عارف ایرانی واز پیشگامان شعر عرفانی مؤلف کارنامه بلخ
سنایی
لقب شیخ محمد حسن قارانی | عارف | نویسنده | شاعر قرن سیزدهم و از مریدان رحمت علیشاه
نبی السارقین
لقب عارف قزوینی
شاعر ملی
مرد عارف و خداشناس
ربانی
نویسنده و عارف ایرانی کارنامه بلخ
سنایی
کنایه از مراحل سر و سلوک عارف و رسیدن به کمال
هفتوادی
اثری از سنایی شاعر و عارف قرن ششم
حدیقه الحقیقه
حالت عارفانه
خلسه
دل عارف
اینه
ریاضت عارفان
ذکر
عارفه
مهربانی، نیکویی
عارفی بزرگ متوفی ۱۹۰ ه•ق که خود را به جنون زد
بهلول
گنجینه ای از معارف بشری
کتاب
مثنوی اهلی شیرازی در طریقت عارفان و صوفیان
شمع و پروانه
مرد عارف
ربانی
کتابی دایره المعارفی از ابوالفضل علامی
آیین اکبری
رضاآپادانا
خداشناس
مبین
یعنی آشکار- آشکار کننده -روشن
M-A
یعنی روشن-آشکار
مثی
عارف یعنی عالم ، دانا ، سالک ( پیش رونده) صوفی( دردی در دل صدف ) ، درویش توانگر ، مهربان، دلسوز، دل از عیب صاف، زیبایی پنهان،دل از فریب و هوس پاک ، بی ریا ، عارف یعنی ارامش
عارف بادنوا
خداشناس
بنیامین چترعنبرین
مرددانا.خداشناس .دورازگناه.آرامش دهنده
مهسا امینی
آگاه /دانا


نام نویسی   |   ورود