انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 1100 100 1

Agent

تلفظ agent
تلفظ agent به آمریکایی/ˈeɪdʒənt/ تلفظ agent به انگلیسی/ˈeɪdʒənt/

معنی: عامل، نماینده، مامور، وکیل، گماشته، پیشکار
معانی دیگر: کارگزار، امین، کنشگر، دستار، کارمند دولت، عضو سازمان دولتی، آژان، (شیمی) عامل، سازه، موجب، باعث، (عامیانه) فروشنده ی سیار، به عنوان نماینده یا عامل عمل کردن

بررسی کلمه Agent

اسم ( noun )
(1) تعریف: a person with authority to perform certain actions on behalf of another.
مترادف: ambassador, deputy, emissary, envoy, factor, proxy, representative
مشابه: advocate, attorney, charg� d'affaires, manager, negotiator, steward, substitute, syndic

- The king sent his agent to the colonies to communicate his wishes.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پادشاه نماینده خود را برای برقراری ارتباط با خواسته‌های خود به مستعمرات فرستاد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پادشاه نماینده خود را به مستعمرات فرستاد تا خواسته های خود را بیان کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- If you want to have a career in acting, you will have to get an agent to represent you.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر می‌خواهید شغلی داشته باشید، باید یک نماینده برای نمایندگی شما پیدا کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر می خواهید حرفه ای در عمل داشته باشید، باید یک نماینده را به نمایندگی از شما دریافت کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- My agent negotiated a good deal for me with that company.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مامور من با اون شرکت برای من معامله خوبی کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نماینده من برای شرکت من یک معامله خوب انجام داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a force or means by which something occurs or specific ends are reached; instrumentality; cause.
مترادف: cause, force, instrumentality, means
مشابه: agency, instrument, medium, power

- A hurricane can be a powerful agent of destruction.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یه طوفان می تونه یه عامل قدرتمندی از نابودی باشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] طوفان می تواند یک عامل قدرتمند تخریب باشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- We're going to have to use a very strong cleaning agent to get out that stain.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما باید از یه مامور تمیز کننده خیلی قوی استفاده کنیم تا اون لکه رو از بین ببریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما قصد داریم از یک ماده تمیز کننده قوی قوی برای پاک کردن آن استفاده کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a manager or employee at an agency.
مترادف: employee, manager, operator
مشابه: steward, worker

- We spoke to the travel agent about the tour.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما با نماینده مسافرتی در مورد این سفر صحبت کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما با آژانس مسافرتی در مورد تور صحبت کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a law-enforcement or intelligence officer.
مترادف: detective, operative, policeman
مشابه: guard, investigator, spook, spy

- He worked as an agent for the FBI for many years.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون برای سال‌ها به عنوان مامور اف بی آی کار می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او سال ها به عنوان نماینده ای برای FBI کار کرده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a representative, esp. a salesman.
مترادف: representative, salesman, salesperson
مشابه: traveling salesman

- We bought our encyclopedias through one of the company's agents who came to our home.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما encyclopedias را از یکی از ماموران شرکت خریدیم که به خانه ما آمدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دایره المعارف ما را از طریق یکی از مؤسسات شرکتی که به خانه ما آمده است، خریداری کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Agent در جمله های نمونه

1. developing agent
ترجمه عامل ظهور

2. sales agent
ترجمه عامل فروش

3. estate agent
ترجمه (انگلیس) دلال معاملات ملکی (امریکا: real estate agent)

4. forwarding agent
ترجمه کارگزار ترابری،عامل حمل و نقل کالا و غیره،موسسه‌ی کالا رسانی

5. publicity agent
ترجمه مامور تبلیغات،تبلیغات چی

6. a chemical agent
ترجمه عامل شیمیایی

7. a confidential agent
ترجمه مامور سری

8. a double agent
ترجمه جاسوس دوجانبه

9. a literary agent
ترجمه دلال ادبی،رابط میان نویسنده و ناشر

10. a police agent
ترجمه پاسبان،آژان،کارمند شهربانی

11. a revenue agent
ترجمه مامور مالیات

12. a travel agent
ترجمه کارمند بنگاه مسافرتی

13. an exclusive agent
ترجمه نماینده‌ی منحصر به فرد

14. an under-cover agent
ترجمه مامور مخفی

15. a real estate agent
ترجمه دلال معاملات ملکی

16. man is a voluntary agent
ترجمه انسان عاملی است مختار.

17. need is the greatest agent of change
ترجمه نیاز بزرگ ترین عامل تغییر است.

18. he is the company's new agent
ترجمه او نماینده‌ی جدید شرکت است.

19. my brother will act as my agent
ترجمه برادرم به عنوان نماینده‌ی من عمل خواهد کرد.

20. He is a real estate agent.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او یک بنگاه معاملات ملکی است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او یک عامل املاک و مستغلات است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

21. My agent has power to sign my name.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مامور من قدرتش رو داره که اسم منو امضا کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نماینده من قدرت خواندن اسم من را دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

22. I made the booking through a travel agent.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من تو یه آژانس مسافرتی رزرو کردم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من رزرو را از طریق یک نماینده مسافرتی انجام دادم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

23. I made David my agent while I was abroad.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]وقتی که من خارج از کشور بودم دیوید \"رو مامور کردم\"
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]در حالی که من در خارج از کشور بودم، نمایندگی داوود را انجام دادم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

24. The agent priced the car at the right level for the market.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]عامل قیمت خودرو را در سطح مناسب برای بازار تعیین کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این عامل قیمت ماشین را در سطح مناسب برای بازار ارزیابی کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

25. A commercial agent manages the business affairs of company.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]یک عامل تجاری امور تجاری شرکت را مدیریت می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]عامل تجاری مدیریت امور تجاری شرکت را مدیریت می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

26. The estate agent had pictures of the house from the outside but none of its interior.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مامور املاک عکسی از خانه بیرون داشت، اما هیچ یک از آن‌ها داخل آن نبود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نماینده املاک خانه را از خارج دید، اما هیچ یک از داخل آن نبود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

27. Our agent in Rio deals with all our Brazilian business.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]نماینده ما در ریو با همه کسب‌وکار برزیل سر و کار دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]نمایندگی ما در ریو با تمام کسب و کارهای برزیل ما در ارتباط است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

28. The secret agent was arrested on a charge of sabotage.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مامور مخفی به اتهام خرابکاری بازداشت شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]عامل محرمانه به اتهام خرابکاری دستگیر شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

29. She was shafted by her agent over the film rights to her book.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او به وسیله نماینده خود در مورد حقوق فیلم به کتاب او shafted شده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او توسط مأمور خود در مورد حقوق فیلم به کتابش محاصره شده بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

30. That store was a front for foreign agent.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اون فروشگاه مال یه مامور خارجی بوده
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این فروشگاه یک جبهه برای عامل خارجی بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Agent

عامل (اسم)
operative , agent , factor , operator , doer , assignee , procurator , spy , propellant , operant , propellent
نماینده (اسم)
proxy , representation , deputation , agent , factor , doer , representative , envoy , delegate , deputy , assignee , envoi , exponent , symptom , indicant , delegacy , indicator
مامور (اسم)
agent , envoy , officer , functionary , assignee , envoi , pursuivant
وکیل (اسم)
solicitor , proxy , attorney , agent , deputy , assignee , procurator , lieutenant , syndic
گماشته (اسم)
agent , assignee , procurator , appointee , batman
پیشکار (اسم)
agent , steward , chamberlain , majordomo

معنی عبارات مرتبط با Agent به فارسی

عامل پرتقالی رنگ (گیاه کش سمی که در ویتنام به کار رفت)
ستون پنجم، مامور اخلال گری، مامور اگاهی که با لباس مبدل در باندی کار میکند provocateurs agents
نماینده ی اتحادیه های کارگری (که شرایط کار و حقوق و مزایای کارگران را بررسی می کند)
عامل فعل وانفعال شیمیایی بوسیله اثرمجاورتی
وابسته ی کنسولگری، نماینده ی کنسولگری در شهر نسبتا کوچک
عامل خنثی کننده
(امریکا) نماینده در بخش (ویژه گر امور کشاورزی و محیط زیست که برای آموزش و راهنمایی مردم از سوی دولت به هر بخش county گسیل می شود)
(شیمی) عامل پاشنده، سازه ی پاشنده
جاسوس دو جانبه
(انگلیس) دلال معاملات ملکی (امریکا: real estate agent)

معنی Agent در دیکشنری تخصصی

agent
[حسابداری] کارگزار ، واسطه
[شیمی] عامل ، سازه
[کامپیوتر] فرایند خودکاری که عملی را با یک سری وظایف را با پادر میانی انسانی نشان میدهد . - عامل.نماینده - قطعه ای از فرم افزار که معمولا" سرویسی را به طور خودکار و آرام به یک فرد ارائه می دهد مثلا" ممکن است چنین قطعهای برروی کامپیوتر سرویس گیرنده اجرا شود تا نیاز های آن را به کامپیوتر سرویس دهنده اعلام کند
[مهندسی گاز] عامل
[بهداشت] عامل بیماریزا
[صنعت] عامل ، مامور نماینده ، وکیل
[حقوق] کارگزار، عامل، نماینده، وکیل
[نساجی] ماده - ماده عامل - معرف - شناساگر - عامل - واسطه - وکیل - نماینده
[ریاضیات] نماینده، ضریب، عامل
[حقوق] وکیل در شرایط اضطراری
[حقوق] وکیل اضطراری
[نساجی] ماده کاهنده_ماده کاهش دهنده
[شیمی] عامل جذب
[پلیمر] عامل جذب
[شیمی] ماده تسریع کننده ، کاتالیزور
[شیمی] عامل استیل دار کننده
[پلیمر] عامل استیل دار کننده
[شیمی] عامل استیل دار کننده
[شیمی] اسیدی کننده ، ماده اسیدی کننده
[شیمی] عامل آسیل دار کننده
[شیمی] ماده افزودنی ، عامل افزودنی
[پلیمر] ماده افزودنی ، عامل افزودنی
[عمران و معماری] مایه چسب افزا - چاشنی چسب افزا - ماده چسباننده
[عمران و معماری] هوادهنده
[زمین شناسی] هوا دهنده

معنی کلمه Agent به انگلیسی

agent
• person authorized to perform a certain action; representative; factor, cause; broker; cleansing means; substance which is able to produce an effect (pharmacology)
• an agent is someone who arranges work or business for other people, especially actors or musicians.
• an agent is also someone who works for a country's secret service.
• you can refer to the cause of a particular effect as its agent; a formal use.
agent bank
• chartered bank, bank handling and representing a large transaction for other banks
agent orange
• chemical substance used during the vietnam war to defoliate trees (caused health problems to soldiers and their children, later found to be carcinogenic)
agent oriented modelling technique
• aomt, technology to build agent programs
agent provocateur
• person hired to incite a group to do something illegal which will result in their being punished
• an agent provocateur is someone who is employed by the government or the police to encourage people who are causing trouble to break the law so that they can then be arrested.
advertising agent
• publicist, advertiser, one who arranges publicity or advertising
antiseptic agent
• substance preventing the action or growth of microorganisms, antibacterial substance
authorized agent
• agent which has official permission to represent a certain company
bleaching agent
• whitening agent, compound that makes fabrics or other materials white or colorless (such as bleach)
blood agent
• poisonous chemical agent whose purspose is to damage human's cells and absorb the oxygen and cause death
catalytic agent
• substance that initiates a chemical reaction; that which provokes significant change
chemical agent
• chemical substance; substance used to create chemical weapons
cleansing agent
• cleaner, substance used to clean, cleanser, detergent
collecting agent
• person who collects money from clients
customs agent
• representative which frees merchandise after customs taxes have been paid
dabble agent
• part-time travel agent (derogatory term)
defoliating agent
• substance that causes trees and plants to shed their leaves
double agent
• spy who infiltrates an enemy espionage organization
• a double agent is someone who works as a spy for a particular country or organization, but who also works for its enemies.
estate agent
• real estate broker or manager, realtor (british)
• an estate agent is someone who works for a company selling houses and land.
foreign agent
• agent from a foreign country, authorized representative from overseas

Agent را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

محمد عبدالعلی‌پور ١٥:٥٣ - ١٣٩٦/٠٨/٢٠
فاعل
|

رحمتی ١٦:٠٧ - ١٣٩٦/٠٩/٢٣
پیشکار، نماینده ،عامل ،مامور و گماشته
|

سیده زهرا برقعی ٠١:١٨ - ١٣٩٧/٠١/١٣
مدیر برنامه
|

مرضیه ١١:٥٧ - ١٣٩٧/٠٩/١٥
نماینده (فروش،شرکت ها،بیمه)
|

محمد ٢٠:٥٧ - ١٣٩٧/١٠/٠٧
عامل
|

باسم موالی زاده ١٢:٠٥ - ١٣٩٧/١٠/٢٩
Principal-agent relationship
رابطه آمر و مامور
|

هادی ٠٨:٣٨ - ١٣٩٧/١٢/٠١
افسر اداره آگاهی ،افسر FBI,
|

kimia ١٦:٥٢ - ١٣٩٨/٠١/٢٧
عامل نماینده در بعضی جاها معنای جاسوس و منشی یا دستیار هم میده
|

Aysan🌜 ٢٠:٠٨ - ١٣٩٨/٠٣/٠١
آژانس
|

arghavsn ١٨:٥٧ - ١٣٩٨/٠٥/١٠
مسئول
|

Zahra ٢٠:٠٥ - ١٣٩٨/٠٥/٢٥
عامل.مدیر برنامه
|

میثم علیزاده ٠٦:٣٨ - ١٣٩٨/٠٥/٢٨
در گرامر زبان منظور "کُننده کار" است
در سایر موارد منظور "عامل" یا " نماینده" می باشد
|

يار دلواري ١١:٥٣ - ١٣٩٨/٠٥/٢٨
نماینده، عامل ، كُننده کار
Responsibility was registered with a specialist work agent representation
|

جواد امینی ٢٠:٥٣ - ١٣٩٨/٠٦/١٨
راننده اژانس
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی agent
کلمه : agent
املای فارسی : ایجنت
اشتباه تایپی : شلثدف
عکس agent : در گوگل


آیا معنی Agent مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )