برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1331 100 1

Astray

/əˈstreɪ/ /əˈstreɪ/

معنی: گمراه، بی راه، گیج، سر گردان
معانی دیگر: منحرف، بیراهه

بررسی کلمه Astray

صفت و ( adjective, adverb )
(1) تعریف: off the right or known path or course.
مشابه: amiss, lost, wide

- I must have gone astray at the second turn.
[ترجمه ترگمان] من باید در لحظه دوم گم و گور می‌شدم
[ترجمه گوگل] باید بار دوم را گم کرده باشم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: away from the morally right or good.

- Those who go astray will surely regret it.
[ترجمه ترگمان] کسانی که گمراه می‌شوند مطمئنا از این کار پشیمان خواهند شد
[ترجمه گوگل] کسانی که گمراه می شوند، قطعا از آن پشیمان خواهند شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه Astray در جمله های نمونه

1. to go astray
گمراه شدن

2. to lead astray
گمراه کردن

3. bad friends led her astray
دوستان بد او را گمراه کردند.

4. ali's bad cronies led him astray
دوستان ناباب،علی را از راه به در کردند.

5. Some of his most important materials have gone astray.
[ترجمه ترگمان]برخی از مهم‌ترین مواد او به بیراهه رفته‌اند
[ترجمه گوگل]برخی از مهمترین مواد او گمراه شده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Better to ask the way than go astray.
[ترجمه ترگمان]بهتر است از راه گم کردن راه بروی
[ترجمه گوگل]بهتر از راه گمراه کردن از گمراه کردن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The misleading sign led me astray.
[ترجمه ترگمان]نشانه گمراه‌کننده من مرا گمراه کرد
[ترجمه گوگل]علامت گمراهی من را گمراه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
...

مترادف Astray

گمراه (صفت)
aberrant , perverse , astray , heterodox , devious , amiss , hell-bent , self-deluded
بی راه (صفت)
aberrant , astray , pathless , wayless
گیج (صفت)
astray , absentminded , wacky , light-headed , distrait , dizzy , staggering , astounding , confounded , hazy , darned , giddy , stupid , slaphappy , muddle-headed , mazy , deuced , muzzy , hare-brained , plumbous , swimming
سر گردان (صفت)
astray , adrift , erratic , stray , wandering , runabout , homeless , errant , gadabout , helpless , vagrant

معنی کلمه Astray به انگلیسی

astray
• in the wrong direction

• if you lead someone astray, you make them behave in a bad or foolish way.
• if something goes astray, it gets lost.
go astray
• lose one's way; go on a wayward path
going astray
• wandering away from the right path, losing one's way; making a mistake, doing the wrong thing
lead astray
• lead away from that which is right, tempt to do wrong
leading astray
• seducing, drawing in the wrong direction, causing to stray
led astray
• led away from that which is right, tempted to do wrong
was led astray
• was misguided, was seduced, was led to evil
went astray
• went the wrong way, became dishonest

Astray را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

رضا
سردرگم
abolfaz mortazavi
گم شدن
مهدی باقری
Lead sb astray
گمراه کردن کسی(با عقاید نادرست)، امر به منکر(تشویق کسی به انجام کار غلط) به بیراهه بردن
The older boys led him astray

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی astray
کلمه : astray
املای فارسی : استری
اشتباه تایپی : شسفقشغ
عکس astray : در گوگل

آیا معنی Astray مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )