انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 659 100 1

accessory

تلفظ accessory
تلفظ accessory به آمریکایی/ækˈsesəri/ تلفظ accessory به انگلیسی/əkˈsesəri/

معنی: معاون جرم، هم دست، شریک، منضمات، لوازم فرعی، همدست، نمایات و نتایج، لوازم یدکی، تابع، فروع و ضمایم، لاحق، دعوای فرعی، فرعی
معانی دیگر: اضافی، همراه، ضمائم، لوازم، معین، ثانوی، (جمع) حشو و زوائد، مخلفات، اضافات، ملحقات، متعلقات، شریک جرم، (زمین شناسی) جز فرعی

بررسی کلمه accessory

اسم ( noun )
حالات: accessaries, accessories
(1) تعریف: a nonessential component used for beauty, added pleasure, or convenience.
مترادف: accompaniment, adjunct, attachment, supplement
مشابه: addition, appendage, appurtenance, concomitant, decoration, embellishment, extra, frill, nonessential, ornament, subsidiary, supplementation, trimming

- This pearl necklace is a beautiful and useful accessory.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این گردنبند مرواریدی لوازم جانبی زیبا و مفید است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The car's CD player is considered an accessory.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دستگاه پخش سی دی اتومبیل به عنوان یک لوازم جانبی در نظر گرفته شده است.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: in law, someone who helps a criminal before or after a crime, but does not commit the crime.
متضاد: principal
مشابه: abettor, accomplice, confederate, conspirator, conspirer, participant, partner

- As an accessory, she received a short sentence in prison in connection with the crime.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به عنوان یک لوازم جانبی، او یک حکم کوتاه در زندان در ارتباط با جرم را دریافت کرد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
(1) تعریف: subordinate, nonessential, or supplementary.
مترادف: adjunct, ancillary, auxiliary, nonessential, subsidiary, supplementary
متضاد: constituent, integral, principal
مشابه: accidental, additional, appendant, attendant, collateral, concomitant, contributory, extraneous, extrinsic, incidental, secondary, subordinate

- You don't need to have fancy seat covers, they're just accessory.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما نیازی به پوشش صندلی فانتزی ندارید، آنها فقط لوازم جانبی هستند.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: being an accessory to a crime, or pertaining to being an accessory.
متضاد: principal
مشابه: auxiliary

- Accessory sentences may not always be enforced.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جملات اضافی ممکن است همیشه اجرا نگردد.
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه accessory در جمله های نمونه

1. accessory before (or after) the fact
ترجمه (حقوق) کسی که مجرم را قبل (یا بعد) از ارتکاب به جرم تشویق و کمک می‌کند،معاونت در جرم پیش (یا پس) از ارتکاب

2. an accessory after the fact
ترجمه معاونت در جرم پس از ارتکاب

3. an accessory mineral in a rock
ترجمه فلز به مقدار کم در سنگ

4. an accessory obligation
ترجمه تعهد اضافی

5. the accessory functions of the tongue
ترجمه کنش‌های ثانوی زبان

6. he was an accessory in the murder
ترجمه او در قتل شریک جرم بود.

7. he was an accessory to the commisson of the crime
ترجمه او در ارتکاب جنایت شریک (جرم) بود.

8. This silk scarf is the perfect accessory for stylish summer evenings.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این روسری ابریشم لوازم جانبی کامل برای شبهای شیک در تابستان است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. The best accessory a girl can own is confidence.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بهترین لوازم جانبی که دختر می تواند داشته باشد اعتماد به نفس است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. He is an accessory to the murderer.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او لوازم قیمتی است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. Bombs are only an incidental accessory for the new masters.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بمب ها تنها لوازم جانبی اتفاقی برای استادان جدید هستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. Lots of hairdressers now have accessory counters so why not have a rummage?
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بسیاری از آرایشگرها در حال حاضر شمارنده های لوازم جانبی دارند، پس چرا یک رینگ ندارند؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Reece is charged with being an accessory to the robbery.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]Reece متهم است که به عنوان سرقت از آن استفاده کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. Use the Steamatic's crease remover accessory with the towel to remove greasy marks and creases from your clothes and curtains.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]برای پاک کردن علامتهای چرب و چروک از لباس و پرده خود از لوازم جانبی Remover روکش Steamatic با حوله استفاده کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. Go for gold - it's the ultimate hair accessory and it's now available at London's newest salon.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]برای طلا بروید - این لوازم جانبی نهایی است و اکنون در جدیدترین سالن لندن موجود است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. Department stores, apparel and accessory stores lost jobs during the October-December period.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]فروشگاه های دولتی، فروشگاه های پوشاک و لوازم جانبی در اوت-دسامبر شغل را از دست دادند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. The accessory antennal nerves issue from the antennal lobes and are the motor nerves of the antennae.
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اعصاب جانبی آنتن از لبه های آنتن جدا شده و اعصاب حرکتی آنتن ها است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف accessory

معاون جرم (اسم)
accessary , accessory
هم دست (اسم)
accessary , accessory , accomplice , collaborator , complice , adjoint , aid , partner , associate , helper , pal , cooperator
شریک (اسم)
accessory , partner , associate , participant , sharer , joint , consort , copartner , comrade , pal , colleague , coparcener , half , yokefellow
منضمات (اسم)
accessory
لوازم فرعی (اسم)
accessory
همدست (اسم)
accessory
نمایات و نتایج (اسم)
accessory
لوازم یدکی (اسم)
accessory
تابع (اسم)
submission , accessory , subsidiary , subordinate , function , citizen , sub , follower , suffragan , apanage , appanage , subaltern , sequela , servitor , subdominant
فروع و ضمایم (اسم)
accessory
لاحق (صفت)
accessory , subsequent
دعوای فرعی (صفت)
accessory
فرعی (صفت)
inferior , by , accessory , accessorial , subsidiary , secondary , ancillary , subordinate , derivative , additional , adjunct , tributary , subaltern , petty , sideway , extrinsic , extraneous

معنی عبارات مرتبط با accessory به فارسی

(حقوق) کسی که مجرم را قبل (یا بعد) از ارتکاب به جرم تشویق و کمک می کند، معاونت در جرم پیش (یا پس) از ارتکاب
(گیاه شناسی) میوه ی ثانوی
یازدهمین عصب مهره داران چهار پا
همدست درفتنه، معاون فتنه

معنی accessory در دیکشنری تخصصی

accessory
[علوم دامی] ضمیمه ، پیوست .
[کامپیوتر] جانبی ، پیرامونی ، فرعی .
[دندانپزشکی] ابزار کمکی، لوازم اضافی، فرعی، جانبی
[مهندسی گاز] ابزار یدکی
[حقوق] معاون جرم، تبعی، فرعی
[ریاضیات] همدست، فرعی، جانبی
[دندانپزشکی] کانالهای فرعی، کانالهای بسیار ریزی هستند که عموما از root canal به سمت خارج تا غشای پریودنتال کشیده می شوند. کانالهای فرعی یکی دیگر از منابع تغذیه پالپ بوده و معمولا در نیمه آپیکال دندان مشاهده می شوند.
[آب و خاک] ابر فرعی
[حقوق] عقد تبعی (جهت تضمین اجرای عقد اصلی)
[کوه نوردی] طنابچه
[زمین شناسی] کانیهای فرعی - کانیهای دیگری علاوه بر سه کانی اصلی گرانیت(گوارتز، فلدسپات ومیکا).
[معدن] کانیهای فرعی (کانی شناسی)
[حقوق] تعهد تبعی
[ریاضیات] پارامتر فرعی، پارامتر مازاد
[حقوق] حق تبعی
[علوم دامی] غدد ضمیمه تولید مثلی در حیوان نر .
[زمین شناسی] کانیهای فرعی - کانیهای دیگری علاوه بر سه کانی اصلی گرانیت(گوارتز، فلدسپات ومیکا).
[زمین شناسی] یدک زاویه ای یک شی فیزیکی مجاور یک زاویه که برای شناسایی آن زاویه در آینده به آن مراجعه می شود. مثلاً پشته ها، گودال ها، ستیغ ها، سنگها و سایر جلوه های طبیعی که از آنها فواصل یا جهات یا هر دو گوشه یا در کوهستان ها یادداشت و ثبت می شوند.
[کامپیوتر] وسایل رومیزی - برنامه ی کوچک سودمندی که هنگام کار با کامپیوتر همیشه آماده است و در دسترس شماست . نمونه ی این برنامه عبارت اند از > ساعت ، تقویم ، طرح صفحه کلید و صفحه ی کنتر . تمام برنامه های مک اینتاش تحت گزینه ی Apple ، این امکانات را در اختیارتان قرار می دهند. در ویندوز ، گزینه ی Accessories دارای چنین امکاناتی است .
[کامپیوتر] وسیله رومیزی .

معنی کلمه accessory به انگلیسی

accessory
• supplementary part; something which complements an outfit (i.e. purse, scarf, etc.); partner in crime, one who helps another commit a crime (law)
• supplementary, auxiliary, aiding in a secondary way
• accessories are extra parts added to a machine or tool to make it more efficient or useful.
• accessories are also articles such as belts or handbags which you wear or carry but which are not part of your main clothing.
• an accessory to a crime is a person who knows who committed the crime but does not tell the police; a legal use.
accessory after the fact
• partner after the fact, person who aids a criminal after the latter commits the illegal act (law)
accessory at the fact
• legal responsibility for participating in a violation of the law
accessory before the fact
• one suspected of or charged with beforehand knowledge or participation in a crime
accessory contract
• supplementary contract, contract appended to the principle contract
accessory muscle
• auxiliary or secondary muscle

پیشنهاد کاربران درباره معنی accessory

Mahsa ١٥:٠٢ - ١٣٩٦/٠٩/٢٨
لوازم جانبی
|

Hojjat ١١:٥٤ - ١٣٩٧/٠٥/٠٩
لوازم جانبی
|

پیشنهاد شما درباره معنی accessory



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

Reyhaneh > A.M
Kamyab > Take temperature
ادیب > Sobbing
Reyhaneh > serve
من یه دختر عاشقم به اسم کوثر من عاشق نیما هستم > Endangered
محمدرضا جهان نژادی > pure
جوادشجاعی > ژن
Efiss > The Drill

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی accessory
کلمه : accessory
املای فارسی : اککسری
اشتباه تایپی : شززثسسخقغ
عکس accessory : در گوگل


آیا معنی accessory مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )