انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1016 100 1

administer

تلفظ administer
تلفظ administer به آمریکایی/ədˈmɪnəstər/ تلفظ administer به انگلیسی/ədˈmɪnɪstə/

معنی: انجام دادن، تصفیه کردن، اداره کردن، تقسیم کردن، تهیه کردن، اجرا کردن، توزیع کردن، نظارت کردن، وصایت کردن، اعدام کردن، کشتن، رهبری کردن
معانی دیگر: مدیریت کردن، فرمداری کردن، (تنبیه و اعدام و غیره) اجرا کردن، کار ترازی کردن، نظارت کردن بر، (مراسم تحلیف و غیره را) سرپرستی کردن، رسیدگی کردن، پرستاری کردن، یاری کردن، رهبری کردن ارکستر، رئیس، مدیر تصفیه، وصی

بررسی کلمه administer

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: administers, administering, administered
(1) تعریف: to manage, execute, or be in charge of.
مترادف: direct, manage, oversee, run, superintend, supervise
مشابه: boss, engineer, execute, govern, head, lead, look after, rule, tend

- The United States administered Japan for some years after World War II.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ایالات‌متحده چند سال بعد از جنگ جهانی دوم ژاپن را اداره کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ایالات متحده چندین سال پس از جنگ جهانی دوم ژاپن را اداره کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The Department of Agriculture administers the food stamp program.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اداره کشاورزی برنامه تمبر غذا را مدیریت می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وزارت کشاورزی برنامه غذایی تمبر را اداره می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to bring into operation or use; implement.
مترادف: effectuate, execute, implement
مشابه: apply, carry out, prosecute

- The agency administered the new guidelines last month.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این اداره دستورالعمل جدید ماه پیش را اداره کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آژانس در ماه گذشته دستورالعمل های جدید را مدیریت کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to dispense or make application of.
مترادف: apply, dispense
مشابه: allot, apportion, bestow, deal, disburse, give, mete out, provide, ration, supply

- The drug can only be administered by a physician.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این دارو را تنها می توان توسط یک پزشک تجویز کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این دارو تنها توسط یک پزشک قابل استفاده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to perform management duties.
مترادف: manage
مشابه: boss, direct, govern, preside, rule

- With the company director in the hospital, she was called upon to administer in his stead.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با مدیر شرکت در بیمارستان او را احضار کردند تا به جای او کار را اداره کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] با مدیر شرکت در بیمارستان، او از او خواسته بود که به جای او اداره کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to serve or act in a helpful manner; minister (usu. fol. by "to").
مترادف: attend, minister
مشابه: aid, assist, help, serve, tend

- The attentive staff administered to all our needs.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کارکنان دقیق تمام نیازهای ما را اداره می‌کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کارکنان توجه به تمام نیازهای ما
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه administer در جمله های نمونه

1. to administer a drench to a horse
ترجمه داروی آبگونه به اسب خوراندن

2. to administer a sedative
ترجمه دادن مسکن (تحت نظارت پزشک)

3. to administer justice
ترجمه عدالت را اجرا کردن،احقاق حق کردن

4. to administer to the patients' needs
ترجمه به احتیاجات بیماران رسیدگی کردن

5. who will administer the test?
ترجمه چه کسی آزمون را برگزار خواهد کرد؟

6. he is busy, he has a school to administer
ترجمه او سرش شلوغ است چون باید مدرسه‌ای را اداره کند.

7. The plan calls for the UN to administer the country until elections can be held.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این برنامه خواهان اداره کشور تا زمان برگزاری انتخابات است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]این برنامه از سازمان ملل خواست تا کشور را اداره کند تا انتخابات برگزار شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. Whatever we do should administer to the needs of the many, not to those of the few.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]هر کاری که ما انجام می‌دهیم باید به نیازهای افراد بسیاری رسیدگی کند، نه به تعداد آن‌ها
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]هر کاری که انجام می دهیم باید به نیازهای بسیاری، نه به کسانی که از چندین نفر هستند، اداره کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. They had the right to administer their own internal affairs.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]آن‌ها حق داشتند اداره امور داخلی خود را اداره کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آنها حق اداره امور داخلی خود را داشتند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. The Council has plenary powers to administer the agreement.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]این شورا اختیارات کاملی برای اداره این توافقنامه دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]شورا دارای اختیارات کامل برای اداره این توافق است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. Only a judge is allowed to administer the oath.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]فقط یک قاضی مجاز است سوگند یاد کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]فقط یک قاضی مجاز به ادای سوگند است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. The teacher has the authority to administer punishment.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]معلم صلاحیت اداره مجازات را دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]معلم دارای مجوز مجازات است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. Paramedics are trained to administer certain drugs.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]دکترهای اورژانس برای اداره داروهای خاص آموزش‌دیده اند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]داروهای دامپزشکی برای اداره داروهای خاص آموزش دیده اند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. She was so kind that she came to administer the medicine to the lonely old sick woman.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او آنقدر مهربان بود که او برای مدیریت دارو به پیرزن مریض شده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او خیلی خوش تیپ بود که او برای اداره دارو به یک زن بیمار قدیمی تنها آمد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. He thinks the tax is impossible to administer.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او فکر می‌کند که اداره مالیات غیر ممکن است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او فکر می کند مالیات غیرممکن است که اداره شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. I administer the oath to him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من به او سوگند یاد می‌کنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من سوگند او را اداره می کنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. It takes brains to administer upon a large corporation.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]مغز یک شرکت بزرگ را اداره می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]مغز برای اداره یک شرکت بزرگ ضروری است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف administer

انجام دادن (فعل)
accomplish , complete , achieve , do , perform , carry out , fulfill , make , implement , administer , administrate , put on , pay , char , consummate , do up , effectuate
تصفیه کردن (فعل)
settle , clean , purify , cleanse , accord , refine , clean up , filter , purge , establish , administer , administrate , rarefy , sublimate , filtrate
اداره کردن (فعل)
address , execute , operate , conduct , direct , man , moderate , manage , manipulate , administer , run , rule , wield , administrate , keep , steer , helm , chairman , preside , engineer , officiate , stage-manage
تقسیم کردن (فعل)
partition , part , administer , admeasure , divide , distribute , apportion , intersect , administrate , compartment
تهیه کردن (فعل)
get , process , supply , afford , administer , cater , provide , furnish , purvey , administrate , harness , put out
اجرا کردن (فعل)
enforce , perform , execute , effect , administer , apply , administrate , exert
توزیع کردن (فعل)
administer , distribute , administrate , dispense , deal , give out , parcel
نظارت کردن (فعل)
direct , administer , control , administrate , proctor , supervise
وصایت کردن (فعل)
administer , administrate
اعدام کردن (فعل)
execute , administer , administrate
کشتن (فعل)
benumb , amortize , destroy , dispatch , administer , administrate , kill , murder , assassinate , mortify , amortise , fordo , extinguish , rat , burke , butcher , smite , knock off , misdo
رهبری کردن (فعل)
head , lead , administer , administrate , lead off , conduce , pilot , spearhead

معنی کلمه administer به انگلیسی

administer
• manage, supervise; implement, execute; supply, dispense, give (i.e. drugs, medication, etc.)
• to administer a country, company, or institution means to be responsible for managing it.
• to administer something also means to ensure that it is done or carried out correctly.
• to administer a drug to someone means to give it to them to swallow or to inject it into them.
administer a medicine
• give medication, give medicine
administer justice
• implement the law, try in a court of law, punish
administer to
• care for, tend to, look after
administer to hospital
• hospitalize, admit to a hospital

administer را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی administer

احسان جهروتی ٢٣:٢٦ - ١٣٩٦/٠٩/٢٠
تجویز دارو کردن
|

giso ١١:٣٨ - ١٣٩٨/٠١/١٨
امتحان دادن
|

سیما ١٩:٣٣ - ١٣٩٨/٠٥/١٤
مدیریت, کنترل
|

seyed ٢٠:٠١ - ١٣٩٨/٠٦/٠١
پرستاری کردن
|

پیشنهاد شما درباره معنی administer



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی administer
کلمه : administer
املای فارسی : ادمینیستر
اشتباه تایپی : شیئهدهسفثق
عکس administer : در گوگل


آیا معنی administer مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )