برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1284 100 1

agent

/ˈeɪdʒənt/ /ˈeɪdʒənt/

معنی: عامل، نماینده، مامور، وکیل، گماشته، پیشکار
معانی دیگر: کارگزار، امین، کنشگر، دستار، کارمند دولت، عضو سازمان دولتی، آژان، (شیمی) عامل، سازه، موجب، باعث، (عامیانه) فروشنده ی سیار، به عنوان نماینده یا عامل عمل کردن

بررسی کلمه agent

اسم ( noun )
(1) تعریف: a person with authority to perform certain actions on behalf of another.
مترادف: ambassador, deputy, emissary, envoy, factor, proxy, representative
مشابه: advocate, attorney, charg� d'affaires, manager, negotiator, steward, substitute, syndic

- The king sent his agent to the colonies to communicate his wishes.
[ترجمه ترگمان] پادشاه نماینده خود را برای برقراری ارتباط با خواسته‌های خود به مستعمرات فرستاد
[ترجمه گوگل] پادشاه نماینده خود را به مستعمرات فرستاد تا خواسته های خود را بیان کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- If you want to have a career in acting, you will have to get an agent to represent you.
[ترجمه ترگمان] اگر می‌خواهید شغلی داشته باشید، باید یک نماینده برای نمایندگی شما پیدا کنید
[ترجمه گوگل] اگر می خواهید حرفه ای در عمل داشته باشید، باید یک نماینده را به نمایندگی از شما دریافت کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- My agent negotiated a good deal for me with that company.
[ترجمه ترگمان] مامور من با اون شرکت برای من معامله خوبی کرد
[ترجمه گوگل] نماینده من برای شرکت من یک معامله خوب انجام داد
[ترجمه شما] ...

واژه agent در جمله های نمونه

1. developing agent
عامل ظهور

2. sales agent
عامل فروش

3. estate agent
(انگلیس) دلال معاملات ملکی (امریکا: real estate agent)

4. forwarding agent
کارگزار ترابری،عامل حمل و نقل کالا و غیره،موسسه‌ی کالا رسانی

5. publicity agent
مامور تبلیغات،تبلیغات چی

6. a chemical agent
عامل شیمیایی

7. a confidential agent
مامور سری

8. a double agent
جاسوس دوجانبه

9. a literary agent
دلال ادبی،رابط میان نویسنده و ناشر

10. a police agent
پاسبان،آژان،کارمند شهربانی

11. a revenue agent
مامور مالیات

12. a travel agent
کارمند بنگاه مسافرتی

13. an exclusive agent
نماینده‌ی منحصر به فرد

14. an under-cover agent
مامور مخفی

15. a real estate agent
دلال معاملات ملکی

...

مترادف agent

عامل (اسم)
operative , agent , factor , operator , doer , assignee , procurator , spy , propellant , operant , propellent
نماینده (اسم)
proxy , representation , deputation , agent , factor , doer , representative , envoy , delegate , deputy , assignee , envoi , exponent , symptom , indicant , delegacy , indicator
مامور (اسم)
agent , envoy , officer , functionary , assignee , envoi , pursuivant
وکیل (اسم)
solicitor , proxy , attorney , agent , deputy , assignee , procurator , lieutenant , syndic
گماشته (اسم)
agent , assignee , procurator , appointee , batman
پیشکار (اسم)
agent , steward , chamberlain , majordomo

معنی عبارات مرتبط با agent به فارسی

عامل پرتقالی رنگ (گیاه کش سمی که در ویتنام به کار رفت)
ستون پنجم، مامور اخلال گری، مامور اگاهی که با لباس مبدل در باندی کار میکند provocateurs agents
نماینده ی اتحادیه های کارگری (که شرایط کار و حقوق و مزایای کارگران را بررسی می کند)
عامل فعل وانفعال شیمیایی بوسیله اثرمجاورتی
وابسته ی کنسولگری، نماینده ی کنسولگری در شهر نسبتا کوچک
عامل خنثی کننده
(امریکا) نماینده در بخش (ویژه گر امور کشاورزی و محیط زیست که برای آموزش و راهنمایی مردم از سوی دولت به هر بخش county گسیل می شود)
(شیمی) عامل پاشنده، سازه ی پاشنده
جاسوس دو جانبه
(انگلیس) دلال معاملات ملکی (امریکا: real estate agent)
کارگزار ترابری، عامل حمل و نقل کالا و غیره، موسسه ی کالا رسانی
(ورزش حرفه ای امریکا) ورزشکاری که (قراردادش سرآمده و) می تواند با تیم های دیگری برای پول بیشتر قرارداد ببندد، بازیکن آزاد، فاعل مختار ...

معنی agent در دیکشنری تخصصی

agent
[حسابداری] کارگزار ، واسطه
[شیمی] عامل ، سازه
[کامپیوتر] فرایند خودکاری که عملی را با یک سری وظایف را با پادر میانی انسانی نشان میدهد . - عامل.نماینده - قطعه ای از فرم افزار که معمولا" سرویسی را به طور خودکار و آرام به یک فرد ارائه می دهد مثلا" ممکن است چنین قطعهای برروی کامپیوتر سرویس گیرنده اجرا شود تا نیاز های آن را به کامپیوتر سرویس دهنده اعلام کند
[مهندسی گاز] عامل
[بهداشت] عامل بیماریزا
[صنعت] عامل ، مامور نماینده ، وکیل
[حقوق] کارگزار، عامل، نماینده، وکیل
[نساجی] ماده - ماده عامل - معرف - شناساگر - عامل - واسطه - وکیل - نماینده
[ریاضیات] نماینده، ضریب، عامل
[حقوق] وکیل در شرایط اضطراری
[حقوق] وکیل اضطراری
[نساجی] ماده کاهنده_ماده کاهش دهنده
[شیمی] عامل جذب
[پلیمر] عامل جذب
[شیمی] ماده تسریع کننده ، کاتالیزور
[شیمی] عامل استیل دار کننده
[پلیمر] عامل استیل دار کننده
[شیمی] عامل استیل دار کننده
[شیمی] اسیدی کننده ، ماده اسیدی کننده
[شیمی] عامل آسیل دار کننده
...

معنی کلمه agent به انگلیسی

agent
• person authorized to perform a certain action; representative; factor, cause; broker; cleansing means; substance which is able to produce an effect (pharmacology)
• an agent is someone who arranges work or business for other people, especially actors or musicians.
• an agent is also someone who works for a country's secret service.
• you can refer to the cause of a particular effect as its agent; a formal use.
agent bank
• chartered bank, bank handling and representing a large transaction for other banks
agent orange
• chemical substance used during the vietnam war to defoliate trees (caused health problems to soldiers and their children, later found to be carcinogenic)
agent oriented modelling technique
• aomt, technology to build agent programs
agent provocateur
• person hired to incite a group to do something illegal which will result in their being punished
• an agent provocateur is someone who is employed by the government or the police to encourage people who are causing trouble to break the law so that they can then be arrested.
advertising agent
• publicist, advertiser, one who arranges publicity or advertising
antiseptic agent
• substance preventing the action or growth of microorganisms, antibacterial substance
authorized agent
• agent which has official permission to represent a certain company
bleaching agent
• whitening agent, compound that makes fabrics or other materials white or colorless (such as bleach)
blood agent
• poisonous chemical agent whose purspose is to d ...

agent را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

رحمتی
پیشکار، نماینده ،عامل ،مامور و گماشته
سیده زهرا برقعی
مدیر برنامه
مرضیه
نماینده (فروش،شرکت ها،بیمه)
محمد
عامل
باسم موالی زاده
Principal-agent relationship
رابطه آمر و مامور
هادی
افسر اداره آگاهی ،افسر FBI,
kimia
عامل نماینده در بعضی جاها معنای جاسوس و منشی یا دستیار هم میده
Aysan🌜
آژانس
arghavsn
مسئول
Zahra
عامل.مدیر برنامه
میثم علیزاده
در گرامر زبان منظور "کُننده کار" است
در سایر موارد منظور "عامل" یا " نماینده" می باشد
يار دلواري
نماینده، عامل ، كُننده کار
Responsibility was registered with a specialist work agent representation
جواد امینی
راننده اژانس
علی
در مرکز تماس، به معنای کارشناس مرکز تماس می باشد.
جواد
دلال
NeginNk
منشی! وکیل!
بهمن عنایتی کاریجانی
هو
عامل ، جاسوس و به قول المانیها
und so weiters.
آرمین رحمتی
کنکوریش : نماینده - کارگزار

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی agent
کلمه : agent
املای فارسی : ایجنت
اشتباه تایپی : شلثدف
عکس agent : در گوگل

آیا معنی agent مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )