برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1282 100 1

Bored

/ˈbɔːrd/ /bɔːd/

معنی: سفته
معانی دیگر: (adjective) بی حوصله (adjective) سوراخ شده

بررسی کلمه Bored

صفت ( adjective )
• : تعریف: finding something tedious or dull; uninterested.
متضاد: excited

- I was bored with the magazine and put it back with the others.
[ترجمه ترگمان] از مجله خسته شدم و آن را کنار بقیه گذاشتم
[ترجمه گوگل] من با مجله خسته شدم و آن را با دیگران گذاشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The class is too elementary for her, so she gets bored.
[ترجمه ترگمان] کلاس برای او خیلی ابتدایی است، بنابراین حوصله‌اش سر می‌رود
[ترجمه گوگل] کلاس او بسیار ابتدایی برای او است، بنابراین او خسته می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He loves watching golf on TV, but she gets bored to death with it.
[ترجمه ترگمان] او عاشق تماشای بازی گلف در تلویزیون است، اما او با آن خسته می‌شود
[ترجمه گوگل] او عاشق تماشای گلف در تلویزیون است، اما او با آن خسته می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه Bored در جمله های نمونه

1. bored stiff
کاملا ملالت زده

2. his lecture bored me to death!
نطق او حوصله‌ام را تا سر حد مرگ سرآورد!

3. i am bored to death these days
این روزها حسابی حوصله‌ام سر رفته است.

4. she was bored with the suitor's nonage
شخصیت کودک مانند آن خواستگار او را ملول می‌کرد.

5. Voters are bored with politicians warming over old policies.
[ترجمه ترگمان]رای دهندگان از گرم شدن سیاستمداران در سیاست‌های قدیمی خسته شده‌اند
[ترجمه گوگل]رأیدهندگان با سیاستمدارانی که بیش از سیاست های قدیمی هستند گرم می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Children quickly get bored by adult conversation.
[ترجمه ترگمان]کودکان به سرعت از مکالمه بزرگسالان خسته می‌شوند
[ترجمه گوگل]بچه ها به سرعت با مکالمه بزرگسالان خسته می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The workmen bored through the rock.
[ترجمه ترگمان]کارگرها از میان صخره‌ها خسته شدند
[ترجمه گوگل]کارگران از طریق سنگ خسته شده اند
[ترجمه شما] ...

مترادف Bored

سفته (صفت)
bored , pierced , perforated

معنی عبارات مرتبط با Bored به فارسی

حوصله ام سررفته حوصله ام سررفته

معنی کلمه Bored به انگلیسی

bored
• weary, disinterested
• when you are bored, you feel tired and impatient because you have lost interest in something or because you have nothing to do.
bored him
• wearied him with dullness, disgusted him, was loathed by him
bored him to death
• was so tedious he thought he would go crazy, was extremely boring
bored stiff
• bored until the verge of craziness, extremely tedious
bored to death
• bored until the verge of craziness, extremely tedious
get bored
• become bored, become disinterested, lose interest

Bored را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mehrdad
کسل
sins
بی کار
TNT
you do not no what do you do
fatemeh
کسل
MA
بی حوصلگی
Maedeh
بی حوصله / کسل / بی حال
مهسا
بي حوصله،كسلي
Mohammadreza
کسل بودن
aylin
خسته و کسل بودن
....
کسالت.بی حوصله.ناراحت. ....🙂
M.P
کسل ، کسل شده
محمد مولاییان
در زمین شناسی به معنی تزریق یا کوبش می باشد
Kamand
خسته کسل بی حال
ایمان حجتی
در متون مهندسی عمران به معنی درجا یا ساخته شده در محل یا بدون تغییر محل یا ریختنی است. مثلا bored pile یعنی شمع درجا که یکی از فناوری های اجرای فونداسیون های عمیقه.
maryam
خسته .کسل از
سمانه
بی حوصله
boringly = خسته بی حوصله کسل
Brain = مغز
فائزه
پیشرفته تر باشه. همی چی داشته باشه. اپلیکیشن هم داشته باشه
Somaye Mohamadi
میوه گاز زده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bored
کلمه : bored
املای فارسی : برد
اشتباه تایپی : ذخقثی
عکس bored : در گوگل

آیا معنی Bored مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )