انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 987 100 1

Break

تلفظ break
تلفظ break به آمریکایی/ˈbreɪk/ تلفظ break به انگلیسی/breɪk/

معنی: وقفه، تفریح، تنفس، شکاف، شکست، شکستگی، فرصت، مهلت، فرجه، انقصال، بادخور، نقض کردن، شکستن، از هم باز کردن، فتق داشتن، مکی کردن
معانی دیگر: خرد کردن یا شدن، ترک، پاره شدن، گشودن، از شدت سقوط یا وزیدن چیزی کاستن، خراب شدن یا کردن (بیشتر در مورد ماشین آلات و ابزار)، تخلف کردن، شکستن قانون و قول و غیره، (رابطه و غیره) قطع کردن، قهر کردن، قطع، شکستن اعتصاب، ترک (عادت و غیره)، درهم شکستن (روحیه و اراده و غیره)، تباه کردن، شکستن سکوت یا یکنواختی و غیره، (در مدرسه و غیره) تنفس، شایع شدن (خبر)، افشا کردن یا شدن، (ورزش) رکورد (حد نصاب) را شکستن، ناگهان تغییر کردن، دگرگون شدن، آغاز شدن یا کردن، شکستن موج بر ساحل، رمز و غیره را کشف کردن، (مسئله ی جنایی و غیره را) حل کردن، دو رگه شدن صدا، (زبان شناسی) دو آوایی شدن، به صورت واکه ی مرکب درآمدن، مرتعش شدن (صدا)، شکستن و وارد شدن، به زور وارد شدن یا باز کردن، فرار کردن، نامنظم کردن، صف را شکستن (در مورد سربازان)، (الکترونیک) مدار را شکستن، (تنیس) بردن دوری که حریف در آن سرو می زند، امتیاز برده شده در این دور (می گویند: a break of serve یا a break)، (بیلیارد و اسنوکر و پول) مجموع امتیازی که بازیکن در هر نوبت کسب می کند، رام کردن (به ویژه اسب)، (حقوق) وصیت نامه را قانونا بی اعتبار و باطل کردن، نق­ کردن، طلوع

بررسی کلمه Break

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: breaks, breaking, broke, broken
(1) تعریف: to cause to separate suddenly or forcefully into pieces.
مترادف: demolish, shatter, smash, snap
مشابه: burst, clip, crash, crush, fracture, fragment, grind, mangle, mash, mince, part, pulverize, rend, rift, rupture, splinter, split, sunder, tear

- He broke the dry branch with his foot and threw the pieces onto the campfire.
ترجمه کاربر [ترجمه علیرضا کلانتر] او شاخه خشک را با پا شکاند‌ و تکه‌هایش را در آتش کمپ انداخت.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شاخه خشک را با پایش شکست و تکه‌های آن را روی آتش انداخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او شاخه خشک خود را با پای خود شکست و قطعات را به آتش افروخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I broke the plate when I dropped it in the sink.
ترجمه کاربر [ترجمه علیرضا کلانتر] وقتی آن را در سینک انداختم بشقاب را شکستم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بشقاب را شکستم وقتی آن را در ظرف‌شویی انداختم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وقتی آن را در سینک افتادم، صفحه را شکستم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to crack, destroy, or make inoperative or unusable.
مترادف: demolish, destroy, ruin, shatter, wreck
متضاد: mend
مشابه: annihilate, blast, bust, crack, crash, damage, mangle, total

- He broke his computer when he spilled coffee on the keyboard.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی قهوه را روی صفحه‌کلید ریخت، او رایانه خود را شکست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که قهوه را بر روی صفحه کلید ریخت، کامپیوتر خود را شکست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to forcefully overcome the strength or resistance of.
مترادف: crush, defeat, overcome, quash, wreck
مشابه: annihilate, batter, bust, dash, demolish, frustrate, overpower, overwhelm, put down, stamp out, subdue, suppress, tame, thwart

- With their cruelty, they broke their prisoner's spirit.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با این بی‌رحمی آن‌ها روح prisoner را شکستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] با ظلم و ستم آنها روح زندانی خود را شکستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The management broke the workers' strike.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مدیریت اعتصاب کارگران را شکست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مدیریت اعتصاب کارگران را شکست داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to move suddenly or forcefully out of; escape from.
مترادف: escape
مشابه: flee

- Some prisoners were able to break from the jail.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برخی زندانیان توانستند از زندان فرار کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برخی از زندانیان توانستند از زندان آزاد شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to end the sameness of; interrupt.
مترادف: interrupt
مشابه: change, discontinue, disrupt, relieve, violate

- A change breaks the monotony.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یکنواختی این یکنواختی را می‌شکند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تغییر یکنواختی را مختل می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to make bankrupt.
مترادف: bankrupt, bust
مشابه: cripple, impoverish, ruin

- The stock market crash utterly broke her father.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سقوط بازار سهام کاملا پدرش رو شکسته
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سقوط بازار سهام کاملا پدرش را شکست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to make known.
مترادف: disclose, divulge, expose, reveal, uncover
مشابه: bare, betray

- The newspapers broke the story in a special edition.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] روزنامه‌ها داستان را در یک نسخه ویژه شکستند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] روزنامه ها داستان را در یک نسخه ویژه شکست دادند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Who will be the one to break the bad news to her?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چه کسی این خبر بد را به او خواهد داد؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چه کسی خواهد بود که خبر بدی را به او ببخشد؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to fail to act in accordance with.
مترادف: breach, defy, disobey, infringe, transgress, violate
متضاد: keep, observe
مشابه: contravene, disregard, neglect, oppose, shirk

- He broke the law and now he's being punished.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون قانون‌شکنی کرده و حالا داره تنبیه میشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او قانون را شکست و در حال حاضر او مجازات شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She broke her promise to share the money.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون بهم قول داد که پول رو تقسیم کنه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او وعده خود را برای به اشتراک گذاشتن پول شکست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: to soften the impact of.
مترادف: cushion, soften
مشابه: check, lessen

- He came off the roof, but the bushes broke his fall.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از روی بام پایین آمد، اما بوته‌ها شکست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او از سقف بیرون آمد، اما بوته سقوط او را شکست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(10) تعریف: to outdo.
مترادف: better, exceed, outdo, surpass, top
مشابه: beat, cap, eclipse, outstrip, overcome

- She may break the world record in this upcoming race.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او ممکن است رکورد جهانی در این مسابقه آینده را بشکند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او می تواند رکورد جهانی را در این مسابقه آینده شکست دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: break down, break in
(1) تعریف: to become separated into pieces; shatter.
مترادف: crack, shatter, smash, snap
مشابه: clip, crash, disintegrate, fracture, fragment, splinter, split, tear

- The cup fell to the floor and broke.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جام به زمین افتاد و شکست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جام به زمین افتاد و شکست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The thin ice broke as the boy stepped on it.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی پسر به آن قدم گذاشت، یخ باریک شکست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یخ نازک به عنوان پسر بر روی آن قدم گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to become ruined or unusable.
مترادف: collapse
مشابه: bust, crack, fail

- Our old toaster finally broke, so we're getting a new one.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بالاخره تستر خراب شد و ما داریم یه جدیدش رو می‌گیریم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] توستر قدیمی ما در نهایت شکست خورده است، بنابراین ما یک محصول جدید داریم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to burst or collapse.
مترادف: burst, collapse, rupture, split
مشابه: crash, explode, give

- Water pipes can break when the temperature drops below freezing.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لوله‌های آب می‌توانند زمانی که درجه‌حرارت به زیر صفر می‌رسد استراحت کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لوله های آب می توانند زمانی که درجه حرارت زیر انجماد کاهش می یابد، شکست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to stop or disappear suddenly.
مترادف: cease, check, halt, stop
مشابه: disappear, end, vanish

- The fever has finally broken and the patient is more comfortable now.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تب در نهایت شکسته‌شده و بیمار حالا بیشتر احساس راحتی می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] در نهایت تب تبخیر شده و بیمار راحت تر است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to suddenly erupt, as a storm.
مشابه: appear, burst, erupt, explode, happen, occur

- When the thunderstorm broke, we headed as quickly as we could to shelter.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی طوفان شکست، ما به سرعت به سمت پناه‌گاه حرکت کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که رعد و برق شکست خورد، ما به سرعت به عنوان سرپناه رانندگی کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to come into public notice, as news.
مشابه: emerge, transpire, unfold

- When the frightening story broke, many people panicked.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی داستان ترسناک شکست، بسیاری از مردم وحشت زده شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وقتی داستان ترسناکی شکسته شد، بسیاری از مردم ترسناک بودند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to move away suddenly and rapidly.
مترادف: flee
مشابه: dash, escape, fly, fly the coop, move, run

- The deer broke from cover.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گوزن‌ها از cover جدا شدن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گوزن از پوشش خارج شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The dog broke from its owner when it saw the rabbit.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] سگ وقتی خرگوش را دید از صاحبش جدا شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که خرگوش را دیدم، سگ از صاحبش می افتاد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: of a pitch in baseball, to curve.
مترادف: curve
مشابه: dip

- The pitch seemed to break right over the plate.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به نظر می‌رسید که زمین از بالای بشقاب به هم خورده‌است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زمین به نظر می رسید که درست در بالای صفحه قرار می گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
مشتقات: breakable (adj.)
عبارات: break up
(1) تعریف: the act or result of breaking or separating into pieces.
مترادف: breach, fracture, smash
مشابه: chip, crack, cut, fissure, flaw, leak, rent, rift, rupture, slit, snap, splinter, split, tear

- The break in her wrist was serious and healed slowly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شکستگی مچ دستش جدی بود و به آرامی بهبود یافته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شکستن مچ دست او جدی بود و به آرامی بهبود یافت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a rapid movement away; escape.
مترادف: escape, flight
مشابه: run

- The prisoner made a break for freedom.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زندانی آزادی خود را به دست آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] زندانی برای آزادی یک بار تعطیل شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a suspending of activity; interruption.
مترادف: discontinuance, hiatus, interruption, pause, suspension
مشابه: catch, cease, cessation, gap, halt, interlude, intermission, interval, recess, relaxation, respite, rest, stop, stoppage

- There was a break in electrical service to our neighborhood that lasted six hours.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک وقفه‌ای در خدمات الکتریکی به محله ما وجود داشت که شش ساعت طول کشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تعطیلات برق در محله ما شش ساعت طول کشید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The meeting was long but we took a few breaks.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جلسه طولانی بود، اما ما چند استراحت داشتیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] جلسه طولانی بود، اما چند بار شکسته شدیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- A break in peace negotiations occurred because of an attack on a village.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک وقفه در مذاکرات صلح به دلیل حمله‌ای به یک روستا رخ داد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک شکست در مذاکرات صلح به دلیل حمله به یک روستا رخ داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: an opportunity.
مترادف: chance, opening, opportunity

- The film was a big break for the actress, who now, of course, is a famous star.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این فیلم داستان یک بازی بزرگ برای هنرپیشه بود، که البته اکنون یک ستاره مشهور است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این فیلم یک بازی بزرگ برای بازیگر بود که در حال حاضر، البته ستاره معروف است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: a severed connection.
مترادف: breach, rift, separation, severance, split
مشابه: division, flaw, rent, rupture, schism

- A break occurred in their relations a year ago, and now the brothers never speak.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک سال پیش در روابط آن‌ها وقفه‌ای رخ داد، و اکنون این دو برادر هرگز حرف نمی‌زنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک سال پیش در یک رابطه شان اتفاق افتاد و اکنون برادران هرگز صحبت نمی کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: a sudden change, as in pitch or direction.
مشابه: alteration, change, modification, modulation

- We heard a break in his voice as he began the eulogy.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] همچنان که سخنرانی را آغاز می‌کرد صدای شکستن صدای او را شنیدیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وقتی شعار را شروع کرد، صدایی از صدا شنیدیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: the first shot in a billiards game, which scatters the balls.

- I retrieved the balls, since it was my turn for the break.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] توپ را برداشتم، چون نوبت استراحت من بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] توپها را بازیابی کردم، از آنجایی که برای نوبت به نوبت من بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Break در جمله های نمونه

1. break and entry
ترجمه (حقوق) شکستن (مدخل) و داخل شدن

2. break (or fly) into flinders
ترجمه خرد شدن،چند شقه شدن مثل چوبی که تبر بخورد

3. break (or smash, full, tear) to pieces
ترجمه شکستن (یا خرد کردن یا کشیدن یا پاره کردن) و به تکه‌های کوچک تقسیم کردن،متلاشی کردن،تکه تکه کردن،داغان کردن

4. break a habit
ترجمه ترک عادت کردن

5. break a leg!
ترجمه خدا به همراه‌!،به امید خدا ! (عبارتی که برای تشویق به هنرپیشگان و غیره قبل از شروع برنامه‌ی آنها می‌گویند)،موفق باشی‌!

6. break a tie
ترجمه (در مسابقات و غیره) مسابقه یا امتیاز مساوی را به نفع خود تغییر دادن،برابری را به سود خود به هم زدن

7. break apart
ترجمه متلاشی شدن،وا رفتن،از هم جدا شدن یا کردن،فرو پاشیدن،فرو ریختن

8. break bread
ترجمه نان و نمک همدیگر را خوردن،خوردن،هم‌خوراک شدن،همسفره شدن

9. break bread
ترجمه نان و نمک خوردن (با کسی)،همسفره شدن

10. break camp
ترجمه اردوگاه را ترک کردن

11. break camp
ترجمه اردوگاه یا خیمه‌گاه را برچیدن و رفتن

12. break cover
ترجمه از پناهگاه یا نهانگاه بیرون آمدن

13. break down
ترجمه 1- خراب شدن

14. break even
ترجمه (عامیانه - مسابقات و غیره) مساوی کردن،برابر شدن،سر به سر شدن

15. break faith
ترجمه عهد شکنی کردن،پیمان شکنی کردن،خیانت کردن،ترک بیعت کردن،مرتد شدن

16. break free
ترجمه فرار کردن،گریختن (از بند یا زندان و غیره)،آزاد شدن

17. break ground
ترجمه 1- (بنای جدید و غیره) پی‌کنی کردن،اولین کلنگ حفاری را زدن

18. break ground
ترجمه 1- حفرکردن،کندن 2- شخم زدن 3- پی ریزی کردن،شروع به ساختمان کردن

19. break in
ترجمه 1- با شکستن قفل (و غیره) وارد شدن،ورود غیرقانونی کردن 2- مختل کردن،ایجاد وقفه کردن،قطع کردن (کلام و غیره‌ی) دیگری 3-آموزش دادن،وارد به کار کردن 4- (کفش و غیره) به پا عادت دادن،جا باز کردن

20. break in on (or upon)
ترجمه 1- مخل شدن،مزاحم شدن،سرزده وارد شدن 2- کلام کسی را قطع کردن

21. break it up
ترجمه (ماشین‌آلات و غیره را) 1- پیاده کردن،از هم باز کردن،تکه‌تکه کردن 2- بس کردن،متوقف کردن

22. break loose
ترجمه (با زور) آزاد یا رها شدن،از قید راحت شدن،ول شدن

23. break new ground
ترجمه ابداع کردن،بنای تازه ای را آغاز کردن

24. break off
ترجمه 1- ناگهان قطع شدن (مذاکرات یا توفان و غیره) 2- قطع دوستی کردن،قهر کردن با

25. break one's fast
ترجمه 1- افطار کردن،روزه گشادن،خوراک خوردن 2- روزه شکستن

26. break one's heart
ترجمه قلب کسی را شکستن،متاـثر کردن

27. break one's neck
ترجمه نهایت سعی خود را کردن

28. break one's neck
ترجمه (عامیانه) سخت کوشیدن،جان کندن

29. break one's pace (or step)
ترجمه (در راه رفتن) گام خود را عوض کردن،جور دیگری راه رفتن یا گام برداشتن

30. break one's word
ترجمه به وعده‌ی خود وفا نکردن،قول شکنی کردن،خلف وعده کردن

31. break oneself of a habit
ترجمه خود را از عادت یا اعتیادی رهانیدن

32. break out
ترجمه 1- ناگهان آغاز کردن یا شدن

33. break step
ترجمه (مشق نظام) آزاد راه رفتن،قدم رو نکردن

34. break the back (of)
ترجمه کمر (کسی یا چیزی را) شکستن،از پای در آوردن

35. break the bank
ترجمه (انگلیس - خودمانی - در قمار) تمام پول بانک را بردن

36. break the ice
ترجمه 1- (بر مشکلات فایق شدن و) کاری را آغاز کردن 2- (در ایجاد آشنایی و صمیمیت) پیشقدم شدن،تعارف را کنار گذاشتن

37. break the rules
ترجمه از مقررات تخطی کردن،قانون شکنی کردن،تخلف کردن

38. break the speed limit
ترجمه از سرعت مجاز تجاوز کردن

39. break wind
ترجمه گوزیدن،چسیدن،ضرطه در کردن

40. break wind
ترجمه گوزیدن،چسیدن،گوز دادن،ضرطه دادن

41. break with
ترجمه ترک دوستی یا همبستگی کردن،(از حزب و غیره) انشعاب کردن،(از سنت و غیره) عدول کردن

42. a break in the enemy's defensive positions
ترجمه شکستی در مواضع دفاعی دشمن

43. a break in the pipe
ترجمه شکستگی (یا ترک) در لوله

44. i'll break my engagement and come to your party
ترجمه قرار خود را به هم می زنم و به مهمانی شما می‌آیم.

45. the break in the two country's diplomatic relations
ترجمه قطع روابط سیاسی دو کشور

46. the break of day
ترجمه پگاه،صبح زود

47. to break a spell
ترجمه طلسم را شکستن

48. to break a strike
ترجمه اعتصاب را شکستن

49. to break prison
ترجمه از زندان فرار کردن

50. to break the back of enemy resistance
ترجمه مقاومت دشمن را در هم شکستن

51. to break the monotony of his life, he tried to find new friends
ترجمه برای تغییر یکنواختی زندگی‌اش کوشید دوستان جدیدی بیابد.

52. glass can break because of rapid heating or chilling
ترجمه شیشه ممکن است به واسطه‌ی زود گرم شدن یا سرد شدن بشکند.

53. i didn't break it; it was broken to begin with
ترجمه من آن را خراب نکردم‌; از اول خراب بود.

54. if you break that cup, you'll have the police to reckon with
ترجمه اگر آن فنجان را بشکنی سرو کارت با پلیس خواهد بود.

55. our spring break is nine days long
ترجمه تعطیلات بهاره‌ی ما نه روز است.

56. the tea break has become an institution in many offices
ترجمه تنفس برای صرف چای در خیلی از ادارات رسم شده است.

57. make a break (from)
ترجمه فرار کردن از زندان،گریختن

58. make or break
ترجمه موجب موفقیت یا شکست شدن

59. i tried to break up their fight
ترجمه کوشیدم دعوای آنها را متوقف کنم.

60. i will not break my promise to you
ترجمه به وعده‌ی خود وفا خواهم کرد،قولی را که به شما دادم نخواهم شکست.

61. i'll take a break for a few minutes
ترجمه برای چند دقیقه از کار دست خواهم کشید (استراحت خواهم کرد).

62. you should not break your promise
ترجمه قول خود را نباید بشکنی.

63. give someone a break
ترجمه (عامیانه) سخت نگرفتن،ارفاق کردن

64. it is difficult to break a habit
ترجمه ترک عادت مشکل است.

65. it is unlawful to break and enter somebody else's house
ترجمه شکستن در و وارد شدن به خانه‌ی دیگری غیر قانونی است.

66. the torturers tried to break her will
ترجمه شکنجه‌گران کوشیدند اراده‌ی او را درهم بشکنند.

67. they were hired to break strikes
ترجمه اجیر شده بودند که اعتصابات را بشکنند.

68. sticks and stones may break my bones but words will never hurt me
ترجمه با سنگ و چوب می‌توان مرا رنج داد ولی حرف (ناسزا) به من آسیبی نمی‌رساند

69. the day was about to break when we left
ترجمه وقتی عزیمت کردیم بامداد داشت فرا می‌رسید (روز در شرف آغاز بود).

70. don't force it or it will break
ترجمه به آن زور نیاور که خواهد شکست.

مترادف Break

وقفه (اسم)
suspension , abeyance , break , pause , interval , hiatus , standstill , cease , paralysis , stick , gap , station , timeout , caesura , chasm , jib , deadlock , desuetude
تفریح (اسم)
amusement , break , play , paseo , walk , pastime , recreation , promenade , diversion , divertimento , jaunt
تنفس (اسم)
break , intake , recess , aspiration , breathing , respiration , entr'acte
شکاف (اسم)
crack , fracture , break , hiatus , breach , cut , incision , gap , craze , chap , split , flaw , chink , slot , notch , fraction , nick , breakthrough , seam , slit , slash , chasm , chine , suture , crevice , rip , cleft , rake , hair crack , interstice , scar , stoma
شکست (اسم)
fracture , deflection , break , washout , failure , reverse , defeat , setback , losing , breakage , defeasance , defeature , refraction , flunk , fizzle , plumper , unsuccess
شکستگی (اسم)
fracture , break , fraction , decrepitude , nick
فرصت (اسم)
break , chance , occasion , handle , time , opening , facility , opportunity , by-time , odds , leisure , free time , pudding time
مهلت (اسم)
break , term , timeout , respite , leeway , moratorium , reprieve
فرجه (اسم)
break , interval , value , period , hole , slot , respite , interspace , slit
انقصال (اسم)
break
بادخور (اسم)
break , windage , interlude
نقض کردن (فعل)
break , breach , gainsay , reverse , violate , quash , contravene , disaffirm , infract
شکستن (فعل)
fracture , chop , break , disobey , deflect , refract , shatter , stave , violate , cleave , fraction , nick , knap , pip , smite , crackle , infract
از هم باز کردن (فعل)
break , unravel , hackle , unlink , untwine
فتق داشتن (فعل)
break , split
مکی کردن (فعل)
break , pause , halt

معنی عبارات مرتبط با Break به فارسی

ترک عادت کردن
خدا به همراه !، به امید خدا ! (عبارتی که برای تشویق به هنرپیشگان و غیره قبل از شروع برنامه ی آنها می گویند)، موفق باشی !
(در مسابقات و غیره) مسابقه یا امتیاز مساوی را به نفع خود تغییر دادن، برابری را به سود خود به هم زدن
متلاشی شدن، وا رفتن، از هم جدا شدن یا کردن، فرو پاشیدن، فرو ریختن
نان و نمک همدیگر را خوردن، خوردن، هم خوراک شدن، همسفره شدن
نان و نمک خوردن (با کسی)، همسفره شدن، اردوگاه را ترک کردن
اردوگاه را ترک کردن، از پناهگاه یا نهانگاه بیرون آمدن
اردوگاه یا خیمه گاه را برچیدن و رفتن، گونه ای رقص جدید که همراه است با عملیات آکروباتیک و چرخش های تند
(در ادارات و غیره) تعطیل چند دقیقه ای کار برای استراحت و صرف قهوه، تنفس
(بسکتبال) یورش تند به حلقه ی حریف (پیش از آنکه حریف فرصت دفاع داشته باشد)
به ابخوری خودادن، به افسارعادت دادن
اندوه بسیار، غم زیاد
فرار کردن از زندان، گریختن
دستگاه قطع و وصل علوم مهندسى : افتومات
موجب موفقیت یا شکست شدن
عمران : خاکبردارى اضافى و کندن و جابجا شدن اضافى خاک یا قطعات سنگى که دراثر موار منفجره بدون اینکه بخواهیم کنده شود
(تنیس) بردن مسابقه با پس زدن سرو حریف

معنی Break در دیکشنری تخصصی

break
[سینما] وقفه
[عمران و معماری] شکست - گسیختگی
[کامپیوتر] ایست ؛ توقف ؛ مکث ؛ انفصال ؛ قطع - فرمان BREAK
[برق و الکترونیک] وقفه ، ترک 1. قطع موقت ارسال رادیویی مثلاُ برای ارسال در جهت مخالف 2. عیبی در مدار . - شکست ، ترمز
[فوتبال] شکستن
[زمین شناسی] شکست شیب یا شکستگی دامنه تغییر آشکار یا ناگهانی و یا خمیدگی در دامنه یا برش عمودی. این واژه به صورت break of slope و break of profile به کار می رود. اصطلاح ژئوتکنیک کاهش عناصر و مواد زاویه دار در اثر عمل شکستن و یا خرد کردن و یا برخورد مواد با یکدیگر که تبدیل به شن وماسه می شوند.
[نساجی] محل ظریف و نازک در لیف پشم
[ریاضیات] قطع
[نفت] شکست
[پلیمر] پارگی
[برق و الکترونیک] اتصالهای قطع-قبل از- وصل اتصالهایی که مدار را پیش از وصل دیگر ،قطع می کنند.
[زمین شناسی] نیمه فلز کالاى عمومى تفکیک شده که از کالاى کانتینر متمایز است. کشتى اقیانوس پیمایى که محموله خشک فلز با اندازه ها واشکال گوناگون با خود حمل مى کند.
[ریاضیات] تجزیه کردن
[پلیمر] شکست، افت
[نساجی] کشش اولیه ( کشش جزئی در ناحیه غلتکهای عقب ) - کشش اعمالی جهت بازکردن الیاف در ماشین فیتیله
[ریاضیات] سر به سر شدن، بی سود، سر به سر
[حسابداری] تجزیه و تحلیل سر به سر
[ریاضیات] تجزیه و تحلیل نقطه ی سر به سر، تجزیه و تحلیل سر به سری، تحلیل نقطه ی سر به سری
[حسابداری] نمودار سر به سر
[حسابداری] نمودار های سربه سری
[معدن] عیار حد س ربه سری (عمومی استخراج)
[زمین شناسی] عیار حد سر به سری عیاری که به ازاء آن ارزش خالص صفرباشد.
[معدن] عقبزدگی (آتشباری)
[کامپیوتر] قطع نامناسب .
[کامپیوتر] قطع یا مکث نامناسب صفحه .
[زمین شناسی] گسیخت کابلی حادثه ای که بوسیله انرژی کشسان منتقل شده به پایین کابل حمایتی"ژنوفون چاه" ایجاد و ثبت می شود.
[سینما] زمان پخش آگهی
[کامپیوتر] قطع کنترل ؛ نقطه ای در طول پردازش برنامه که در آن وقوع یک پردازش خاص تحقق می یابد - فرمان - ControlBreak
[کامپیوتر] در DOS فرمان صفحه کلید که آخرین فرمان داده شده را لغو می کند
[آب و خاک] شکست سد
[نفت] ازدیاد ناگهانی سرعت حفاری
[پلیمر] ازدیاد طول تا پارگی

معنی کلمه Break به انگلیسی

break
• fracture; pause, intermission; crack; opportunity; alteration; divider between one part of a document and another (computers)
• smash into pieces, shatter, crack; be smashed into pieces; be cut off; force into; stop, cancel
• when an object breaks or when you break it, it suddenly separates into two or more pieces, often because it has been hit or dropped. see also broke, broken.
• when you break a bone in your body, you damage it in an accident so that it breaks or cracks.
• when a tool or piece of machinery breaks or when you break it, it is damaged and no longer works.
• if you break a rule, promise, or agreement, you do something that disobeys it.
• 1. to break a connection, contact, or relationship means to destroy or end it. 2. to break something such as a system or situation in which no progress can be made means to end that system or situation.
• to break a habit, feeling, or way of doing something, or to break someone of it, means to stop them having that habit, feeling, or way of doing something.
• if someone breaks their silence, they soemthing about a situation that they were previously refusing to talk about.
• 1. if you break your journey, you stop at a place while you are on your way to somewhere else. 2. if you break for a meal or for a pause in what you are doing, you stop what you are doing for a while.
• if you break a record, you do better than the previous record for a particular achievement.
• to break someone means to destroy their success, career, or hopes.
• when you break a piece of news to someone, or when it breaks, the news is told to someone.
• to break the force of something such as a blow means to reduce its impact.
• a break is also a period of time when you have a rest or a change from what you are doing.
• a break is also a lucky opportunity; an informal use.
• 1. when day or the dawn breaks, it starts to grow light after the night has ended. 2. when a storm breaks, it begins.
• when a wave breaks, the highest part of it falls down.
• if you break a secret code, you work out how to understand it.
• when a boy's voice breaks, it becomes permanently deeper.
• in tennis, if you break your opponent's serve, you win a game in which your opponent is serving.
• if you break free or break someone's hold, you free yourself by force from someone who is holding you.
• when a company breaks even, it makes neither a profit nor a loss.
• if you break ranks with someone that you have been helping in a joint effort or agreement, you stop supporting them.
• 1. when you break away from a group, you stop being a part of it. 2. if part of something breaks away, it separates and moves away from another, larger thing.
• 1. when a machine or a vehicle breaks down, it stops working. 2. when a system, plan, or discussion breaks down, it fails because of a problem or disagreement. 3. when a substance breaks down or when something breaks it
• 1. if someone breaks in, they get into a building by force. 2. if you break in on someone's conversation or activity, you interrupt them. 3. see also break-in.
• 1. if someone breaks into a building, they get into it by force. 2. if someone breaks into a computer system, they use it via another computer without the permission or knowledge of the owners. 3. if you break into a new area o
• 1. when part of something breaks off or when you break it off, it is snapped off or torn away. 2. if you break off when you are doing or saying something, you suddenly stop doing it or saying it. 3. if you break off
• if something such as a fight, disease, or fire breaks out, it begins suddenly. 2. if you break out in a rash or a sweat or if it breaks out, it appears on your skin.
• 1. if you break through a barrier, you succeed in forcing your way past it. 2. see also breakthrough.
• 1. when something breaks up or when you break it up, it separates or is divided into several smaller parts. 2. if you break up with your wife, husband, girlfriend, or boyfriend, or if your relationship with them bre
• 1. if you break with a group of people, you stop being involved with them. 2. if you break with a particular way of doing things, you stop doing things that way.
break a contract
• breach a legal agreement
break a habit
• kick a habit, weaning off of an addiction
break a leg!
• good luck! (often said to actors before a performance)
break a promise
• violate a pledge, not keep a promise
break a record
• surpass the best official performance attained thus far (i.e. in a sports event)
break a strike
• work in spite of the fact the rest of the employees are striking
break a sweat
• begin to perspire; work hard, exert oneself
break an alliance
• violate a pact, breach treaty, terminate an alliance
break an appointment
• cancel a meeting
break asunder
• smash into pieces, break apart
break away
• run away, escape; disconnect, cut off ties, isolate oneself
break bones
• kick ass, beat up
break bread
• share a meal, sit at a table and eat a meal
break bulk
• individual items of packaged cargo, loose cargo carried in the storage compartment of a ship or other vehicle
break camp
• pack up and leave campsite
break cover
• come out from a protected location or hideout
break dance
• perform break dancing (dance style involving physical contortions and acrobatics usually performed to rap music)
break dancing
• dance style that originated in urban areas during the 1970s (usually includes acrobatic movements and intricate steps)
• break-dancing is a kind of dancing to pop music which involves quick, jerky movements, and where the dancers sometimes spin on their heads, their shoulders or their hips.
by a lucky break
• luckily, by a stroke of fortune
christmas break
• vacation given from schools and universities in some countries for approximately two weeks during and after the christmas holiday
coffee break
• short break from work to drink coffee or other drink and have a snack, short period of rest taken from work for coffee or a snack
• a coffee break is a short time, usually in the morning and afternoon, when you stop working and have a cup of coffee.
control break
• key combination used to stop the execution of a program in dos (computers)
fire break
• strip of earth cleared in order to prevent a fire from spreading in a wooded area
give me a break
• come on now!, you've got to be joking!, don't screw around with my head
hard page break
• instruction to a word processor to begin a new page even though it is not necessary
lunch break
• time of day when one stops working in order to eat lunch
make before break
• (in cdma cellular communications) coverage of a service area with 3 antennae to provide backup for each call and reduces the number of disconnections
make or break
• that bring much success or complete failure, bringing success or failure, that is totally successful or entirely disastrous
page break
• mark in a word processor program which indicates the beginning of a new page
price break
• sharp reduction in prices, instance of cutting prices
soft page break
• page break which is determined automatically by a program and can be changed without a user command

Break را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Break

سوگی ١١:٥٢ - ١٣٩٦/٠٥/١٤
شکستن‌،از‌هم‌پاشیدن‌تفکیک‌،تجزیه
|

ebitaheri@gmail.com ١٣:٠٧ - ١٣٩٦/٠٨/١٩
درنگ ، ایست

بُرِه ، بُرش ، بریدگی

جداشدگی ، جدا افتادگی ، رهایی
|

محمد خ1 ١٠:٢٦ - ١٣٩٦/٠٩/٠٩
ورشکست شدن
|

عاطفه .موسوی ٢٠:٣٩ - ١٣٩٦/١١/٠٨
طلوع کردن
|

light ١٩:٢٤ - ١٣٩٦/١١/١٣
شکستن چیزی
|

آرمین مظاهری ١٩:٥٧ - ١٣٩٦/١٢/١٨
زمان استراحت
|

Aida ١٢:٣٤ - ١٣٩٧/٠٥/٠٣
زمان استراحت
زنگ تفریح
تعطیلی موقتی
|

Elmi ra ١٧:٠٠ - ١٣٩٧/٠٧/١٦
شکستن
|

Sm ١٢:٣٢ - ١٣٩٧/٠٩/٠١
زیر پا گذاشتن
|

سید ١٣:٣٣ - ١٣٩٧/٠٩/٠٩
فسخ
|

27an ١٠:٢٥ - ١٣٩٧/١٠/١١
It's only the break of 10:30
تازه ساعت ده و نیمه
|

Town ١٥:٥٣ - ١٣٩٧/١٠/٢٣
شکستگی و یا شکستن
|

مستوره نادرى ١٩:٣٦ - ١٣٩٧/١١/١٩
فرار،فرار کردن
|

M22 ١٦:٢١ - ١٣٩٧/١١/٢٢
استراحت
|

مهیار ٠٠:٢٣ - ١٣٩٧/١١/٢٧
وارد شدن
|

SuperSU ٢٣:٤٩ - ١٣٩٧/١١/٢٧
اشک کسی رو در اوردن
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٥:٢٦ - ١٣٩٨/٠١/٢٥
گسست
|

سیامک ١٧:٢١ - ١٣٩٨/٠٢/٢٦
با promise و rule و غیره:
تخطی
|

Pedram ١٠:٤٨ - ١٣٩٨/٠٣/٠٦
ببینید در واقع دارای دو معنی است یکی به معنی استراحت و دیگری ضربه خوردن
|

بابک نقوی ٠٠:٠٣ - ١٣٩٨/٠٣/٢٦
verb
1.
separate into pieces as a result of a blow, shock, or strain.
"the rope broke with a loud snap"
synonyms: shatter, smash, smash to smithereens, crack, snap, fracture, fragment, splinter; More
noun
1.
an interruption of continuity or uniformity.
"the magazine has been published without a break since 1950"
synonyms: interruption, interval, gap, hiatus, lapse of time, lacuna; More
|

صبا راد ٢٢:٠٩ - ١٣٩٨/٠٤/٠٦
ترک کردن

|

Sania ٠٠:١٠ - ١٣٩٨/٠٤/٣٠
lunch break, زمان یا وقفه ی ناهار
|

محمد ثابتی. ٠٤:٣٠ - ١٣٩٨/٠٥/٢٨
همه این معانی درسته. ولی بیشتر در خراب کردن به کار میره. مثل کارتن ralph Breaks یعنی رالف خرابکار. و وقتی بازی بیلیاردو میخوان شروع کنن از کلمه break یعنی توپهایی که چیدینو میخوام خراب کنم, استفاده میشه. امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
|

پیشنهاد شما درباره معنی Break



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

صفايي > راین
هناس > decided
نوید غلامی > Foreplay
ابراهیم مقدم > ژاژ خواهیدن
حدیث > جنی
رضا محمدنیا > as amended
ممد > god speed
English woman > Roar

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی break
کلمه : break
املای فارسی : بریک
اشتباه تایپی : ذقثشن
عکس break : در گوگل


آیا معنی Break مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )