انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1097 100 1

baby

تلفظ baby
تلفظ baby به آمریکایی/ˈbeɪbi/ تلفظ baby به انگلیسی/ˈbeɪbi/

معنی: شخص ساده و معصوم، کودک، طفل، نوزاد، بچه، بچه کوچک، نوازش کردن
معانی دیگر: (امریکا) گوشت گوساله ی پروار (یک ساله یا دوساله)، بچه ی کوچک، شیرخواره، نوزاد حیوان، توله، جوجه، وابسته به نوزاد، کودکانه، جوانترین، کوچکترین، خردترین، خردسال ترین، (امریکا - خودمانی) عزیزم، جانم، (عامیانه) شخص، چیز، بچه مانند، بچه ننه، بچه بازی درآوردن، لوس شدن، با کسی مثل کودک رفتار کردن، تر و خشک کردن، توجه کردن، مانند کودک رفتار کردن

بررسی کلمه baby

اسم ( noun )
حالات: babies
(1) تعریف: a newly-born or very young child in the first stages of development; infant.
مترادف: babe, bambino, infant, neonate, newborn
مشابه: child, kid, nursling, papoose, suckling, toddler, tot, weanling, youngster

- The baby needs to be fed every few hours.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نوزاد باید هر چند ساعت غذا بخورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کودک باید هر چند ساعته تغذیه شود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Their baby began to walk at eleven months of age.
ترجمه کاربر [ترجمه Mad Hatter] بچه آنها در یازده ماهگی شروع به راه رفتن کرد .
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نوزاد آن‌ها در ۱۱ ماهگی شروع به قدم زدن کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بچه آنها شروع به یازده ماهگی کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a young or newborn animal.
مترادف: newborn
مشابه: progeny, suckling, weanling, young, youngster

- As a baby, this lion was cared for by humans.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به عنوان یک کودک، این شیر مورد توجه انسان‌ها بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به عنوان یک کودک، این شیر توسط انسان مورد مراقبت قرار گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the youngest person in a family or group.
مشابه: junior, youngster

- My younger brother is the baby of the family.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] برادر کوچک‌تر من فرزند خانواده است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] برادر کوچکتر من، کودک خانواده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a person who behaves childishly or immaturely.
مترادف: child
مشابه: naif

- Don't be such a baby; the water isn't that cold!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه‌بازی در نیار، آب آن قدرها هم سرد نیست!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چنین کودکی نباشید آب سرد نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: (informal) a person, esp. a woman, who is the object of one's affection.
مترادف: babe
مشابه: gal, girl, girlfriend, honey, lass, sweetheart

- My baby left me, but I know she'll come back.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه‌ام مرا تنها گذاشت، اما می‌دانم که او بر می‌گردد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کودکم مرا ترک کرد، اما می دانم او دوباره می آید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: (informal) something of personal concern or pride.
مترادف: pride and joy

- That project is his baby.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن پروژه بچه‌اش است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این پروژه کودک است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
(1) تعریف: very youthful; childlike.
مشابه: childlike, infantile, innocent, young, youthful

- With that baby face, it's hard to believe he's going to be thirty.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با این صورت، باورش سخته که اون ۳۰ سالش باشه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] با آن کودک رو به رو است، معتقد است که او سیصد ساله است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: very young.
مترادف: infant, little, small
مشابه: immature, newborn, young

- Let's see the baby elephant.
ترجمه کاربر [ترجمه mohadese] بیاید یک فیل بچه ببینیم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بذار یه فیل کوچولو رو ببینیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیایید فیلد عزیز را ببینیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: suitable for a baby.
مترادف: infant

- She finally donated most of her son's baby clothes that she'd been keeping.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او بالاخره لباس‌های نوزاد پسرش را که او نگهداری می‌کرد، اهدا کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بالاخره او بیشتر لباس های کودک پسرش را که او را نگه داشته بود اهدا کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: babies, babying, babied
مشتقات: babyish (adj.)
(1) تعریف: to overprotect and pamper.
مترادف: coddle, cosset, mollycoddle, overprotect, pamper, spoon-feed
مشابه: dandle, dote on, spoil

- With he way you baby those children, it's no wonder they can't do anything for themselves.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با وجود اینکه اون بچه رو به دنیا اورده، تعجبی نداره که اونا نمی‌تونن کاری برای خودشون بکنن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به طریقی که شما بچه های آن را می گیرید، جای تعجب نیست که آنها نمیتوانند کاری برای خود انجام دهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to treat with special care.
مترادف: nurture
متضاد: neglect
مشابه: coddle, favor, protect

- He likes his wife to baby him when he's sick.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون از زنش خوشش میاد وقتی مریضه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او همسر او را دوست دارد وقتی که بیمار است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه baby در جمله های نمونه

1. baby food
ترجمه خوراک کودک

2. baby jesus was placed in a manger
ترجمه عیسای نوزاد را در آخور قرار دادند.

3. baby powder helps to avoid chafing
ترجمه پودر بچه جلوی پوست رفتگی را می‌گیرد.

4. baby teeth
ترجمه دندان‌های شیری

5. baby boom
ترجمه افزایش زاد و ولد

6. a baby drinks milk
ترجمه بچه شیر می‌خورد.

7. a baby drinks milk from the mother's breast
ترجمه نوزاد از پستان مادر شیر می‌خورد.

8. my baby brother
ترجمه کوچکترین (کم‌سال‌ترین) برادر من

9. our baby has a cough and a fever
ترجمه بچه‌ی ما سرفه می‌کند و تب دارد.

10. the baby arrived last night
ترجمه بچه دیشب به‌دنیا آمد.

11. the baby breathes with difficulty
ترجمه بچه به سختی نفس می‌کشد.

12. the baby creeps
ترجمه کودک چهار دست و پا می‌رود.

13. the baby drank his milk and belched
ترجمه بچه شیر خود را خورد و آروق زد.

14. the baby fussed all night
ترجمه بچه تمام شب بی‌قراری می‌کرد.

15. the baby had rosy cheeks
ترجمه کودک لپ‌های گلگونی داشت.

16. the baby has a temperature
ترجمه بچه تب دارد.

17. the baby has fat cheeks
ترجمه بچه گونه‌های گوشتالو دارد.

18. the baby has started to crawl
ترجمه کودک شروع به سینه خیز رفتن کرده است.

19. the baby is bawling
ترجمه کودک دارد گریه و فریاد می‌کند.

20. the baby is cutting teeth
ترجمه بچه دارد دندان در می‌آورد.

21. the baby is still wide awake
ترجمه نوزاد هنوز کاملا بیدار است.

22. the baby nurses several times a day
ترجمه بچه روزی چندین بار از پستان (مادر) شیر می‌خورد.

23. the baby quickened in her womb
ترجمه کودک در شکم او (مادر) تکان می‌خورد.

24. the baby slobbered on his mother's shoulder
ترجمه آب‌دهان کودک روی شانه‌ی مادرش جاری شد.

25. the baby smiled at her mother
ترجمه نوزاد به مادرش لبخند زد.

26. the baby sobbed himself to sleep
ترجمه کودک آنقدر زاری کرد که خوابش برد.

27. the baby spat his food out onto my lap
ترجمه کودک خوراک خود را روی دامن من بالا آورد.

28. the baby sucked the bottle
ترجمه نوزاد به بطری مک می‌زد.

29. the baby sucks his mothers breast
ترجمه کودک پستان مادر را می‌مکد.

30. the baby suffers from a diarrhetic condition
ترجمه کودک دچار حالت اسهالی شده است.

31. the baby vomited
ترجمه کودک قی کرد.

32. the baby wants milk
ترجمه کودک شیر می‌خواهد.

33. the baby was babbling away in his crib all morning
ترجمه کودک تمام صبح در گهواره‌ی خود غان و غون می‌کرد.

34. the baby was lullabied to sleep
ترجمه بچه با لالایی خوابش برد.

35. the baby was playing in her crib
ترجمه بچه در تخت خود بازی می‌کرد.

36. the baby was wrapped in a blanket and couched on the sofa
ترجمه کودک را در پتو پیچیده و روی نیمکت خوابانده بودند.

37. the baby wept herself to sleep
ترجمه کودک آن قدر گریه کرد که خوابش برد.

38. the baby wriggles its toes
ترجمه کودک انگشتان پای خود را تکان می‌دهد.

39. their baby is quite a charmer
ترجمه بچه‌ی آنها خیلی مامانی است.

40. to baby a cat
ترجمه از گربه‌ای مواظبت کردن

41. your baby is such a delight!
ترجمه کودک شما واقعا دوست داشتنی است‌؟

42. a chubby baby
ترجمه نوزاد چاق و سالم

43. a newborn baby
ترجمه نوزاد،کودک تازه به دنیا آمده

44. a sleeping baby
ترجمه بچه‌ی خواب

45. a test-tube baby
ترجمه بچه‌ی بارور شده توسط لقاح مصنوعی

46. a tiny baby
ترجمه نوزاد کوچولو

47. a whiny baby
ترجمه کودکی که زود بی‌تابی و زاری می‌کند

48. an adorable baby
ترجمه کودک تو دل برو

49. hush! the baby is sleeping
ترجمه هیس‌! بچه خواب است.

50. is the baby still asleep?
ترجمه بچه هنوز خواب است‌؟

51. leave the baby alone, you fiend!
ترجمه سر به سر بچه نذار،شیطون‌!

52. mind the baby while i am cooking
ترجمه تا دارم آشپزی می کنم از بچه مواظبت کن.

53. pick the baby up gently
ترجمه بچه را با ملاحظه و یواش بردار.

54. rock the baby in he cradle
ترجمه بچه را در گهواره‌اش بجنبان.

55. the flea-bitten baby cried all night
ترجمه کودک کک گزیده تمام شب گریه کرد.

56. when our baby becomes ill, she gets very fussy
ترجمه بچه‌ی ما وقتی بیمار می‌شود خیلی بی‌قراری می‌کند.

57. change a baby
ترجمه کهنه‌ی بچه را عوض کردن

58. rock a baby to sleep
ترجمه با تکان دادن بچه را خواب کردن

59. a cunning little baby
ترجمه بچه‌ی ریزه میزه و جذاب

60. he lifted the baby up so that they could all see it
ترجمه او بچه را سر دست بلند کرد تا همه او را ببینند.

61. i held the baby in my arms
ترجمه بچه را بغل گرفتم.

62. i lifted the baby and hustled through the crowd
ترجمه بچه را بلند کردم و با فشار از میان مردم رد شدم.

63. i patted the baby on the head
ترجمه سرکودک را نوازش کردم.

64. i placed the baby in the cradle
ترجمه بچه را در گهواره قرار دادم.

65. i undressed the baby
ترجمه من لباس بچه را در آوردم.

66. mehri gave the baby a bath
ترجمه مهری بچه را آبتنی کرد.

67. mehri kisses the baby
ترجمه مهری بچه را می بوسد.

68. she clutched her baby tightly in her arms
ترجمه او بچه‌اش را محکم در بغل نگهداشت.

69. she cradled her baby carefully
ترجمه او طفل خود را با دقت در گهواره گذاشت.

70. she hummed the baby to sleep
ترجمه زیر لبی (لالایی) خواند تا بچه به خواب رفت.

مترادف baby

شخص ساده و معصوم (اسم)
babe , baby
کودک (اسم)
babe , baby , child , kid , infant , tike , bantling , trot , chit , tyke
طفل (اسم)
babe , baby , child , infant , brat , inexperienced person , tyke
نوزاد (اسم)
grub , babe , baby , newborn , hatchling , bambino , chick
بچه (اسم)
native , fellow , baby , child , kid , infant , chick , cub , bairn , chicken , brood , calf , chit , whelp
بچه کوچک (اسم)
tot , baby , kid , bambino , tad , little boy
نوازش کردن (فعل)
stroke , blandish , coax , baby , fondle , coddle , pet , pat , canoodle , cuddle , dandle

معنی عبارات مرتبط با baby به فارسی

(امریکا) گوشت گوساله ی پروار (یک ساله یا دوساله)
(گیاه شناسی) چشم آبی (nemophila menziesii از خانواده ی waterleaf)
افزایش زاد و ولد
(امریکا) متعلق به نسل بعد از جنگ جهانی دوم که دوران ازدیاد زاد و ولد در امریکا (baby boom) بود
(امریکا) کالسکه ی بچه، صندلی چرخدار بچه (baby buggy هم می گویند)
(امریکا) پیراهن خواب زنانه نازک و کوتاه
محل نگهداری کودکان پرورشگاه کودکان
پیانوی بزرگ (ولی کوچکتر از حد متعارف با طول پنج فوت)
عروسک خانه
(پزشکی) نوزاد کبود، کودک مبتلا به سیانوز (که به خاطر خوب کار نکردن ریه یا قلب اکسیژن کافی دریافت نمی کند)، طب طفلی مبتلا به یرقان ازرق cyanosis
(جانورشناسی - گونه های نخستیان میمون مانند جنگل های حاره ی افریقا از تیره ی galagidae که شبگرد هستند و چشمان درشت و دم پرپشت و جارو مانند دارند) گالاگو
دگرگون شدن یا کردن، تغییر دادن یا کردن، عوض شدن یا کردن، تبدیل شدن یا کردن، برگردیدن، ترادیسیدن، گهولیدن، مبادله کردن، تاخت زدن، (پول و ارز) تبدیل کردن (مثلا دلار به ریال)، خرد کردن، صرافی کردن، اتوبوس (یا ترن و هواپیما و غیره) عوض کردن، دگرگونی، دگردیسی، دگرسانی، تعویض، تنوع، تفاوت، جوراجوری، معاوضه، پول خرد، صرف، (در مورد ماه) تغییر شکل دادن، مرکز داد و ستد بازرگانان و کسبه، بورس (exchange و change هم می گویند)، کهنه ی بچه را عوض کردن
نی نی کوچولو
تصویر شخص درمردمم چشم دیگری که باونگاه میکند
عروسک کهنه ای
(عامیانه) مجبور به انجام کاری شدن (به خاطر شانه خالی کردن دیگران)، (کارها) روی دست کسی افتادن

معنی baby در دیکشنری تخصصی

[سینما] مدل کوچک
[بهداشت] دوره پرزایی
[سینما] آرک کوچک
[کوه نوردی] زینِ بچه
[سینما] سه پایه کوتاه
[عمران و معماری] سیفون کمکی
[سینما] سه پایه کوچک - سه پایه کوتاه

معنی کلمه baby به انگلیسی

baby
• infant, very young child; honey, sweetie (term of endearment); childish person (slang)
• spoil, indulge; treat like a baby
• tiny, miniature, dwarf; babyish; pertaining to or resembling a baby
• a baby is a very young child that cannot yet walk or talk.
• some people use baby as an affectionate way of addressing someone; an informal use.
baby blue
• light blue color
baby blues
• (informal) blue eyes; postnatal depression that some women experience after giving birth
baby boom
• sharp increase in the birthrate of a nation; period of time characterized by an increase in the birthrate (esp. the years immediately following world war ii)
baby boomer
• person born during a baby boom, person born during a period of increased births (esp. during the post-world war ii period, 1946-1965)
baby bottle
• bottle used to feed a baby with infant formula or milk
baby buggy
• baby carriage, four-wheeled carriage in which a baby is transported
• a baby buggy is a small chair with wheels and handles, in which an infant can sit and be pushed around.
baby carriage
• stroller, wheeled carriage for babies
• a baby carriage is the same as a baby buggy; used in american english.
baby carrots
• small carrots, tiny carrots
baby catcher
• (slang) obstetrician
baby crib
• bed for a baby which has protective rails surrounding it
baby elephant
• young elephant
baby face
• young-looking face
baby farm
• institution which cares for newborns
baby farmer
• person who operates a nursery that houses and cares for babies for a payment
baby fat
• chubbiness typically associated with babies or small children; weight put on by a woman during pregnancy
baby grand
• grand piano that is smaller than average (about 1½ meters long)
as weak as a baby
• very weak, without much strength
be left holding the baby
• be suddenly left with the responsibility
carry the baby
• bear responsibility
cry baby
• one who tends to cry or complain, whiner
have a baby
• give birth to, bear
his baby
• his child; something that he is very attached to or interested in
hold the baby
• endure the outcome, be forced to take responsibility
nurse a baby
• care for a baby, tend to a baby's needs; breast feed a baby
nursing baby
• infant which receives nutrition by breast-feeding
pampered baby
• spoiled baby, baby that is overly indulged
pass the baby
• transfer responsibility to someone else
premature baby
• baby that is born before it reaches the full term of development, baby born before its time
sleep like a baby
• sleep soundly, sleep peacefully
test tube baby
• a test-tube baby is a baby that develops from an egg that is fertilized outside the mother's body and then replaced in her womb.

baby را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

Darya ١٩:٢٥ - ١٣٩٧/٠٤/١٢
نوزاد کوچک
|

ice girl ١٣:١٢ - ١٣٩٧/٠٦/٠٧
baby(v) = give special care and attention معنی(روبه رو)

جمله ی نمونه (قسمت پایین)
don't baby him - he's old enough to look after himself
|

Mahdis ١٣:٠٦ - ١٣٩٧/١٠/٢٠
بچه
|

مجتبی عیوض صحرا ١٥:١٠ - ١٣٩٧/١١/٠١
baby برگرفته شده از باوه است!
معنی: بُرنا،شاب،رسیده،تازه،نُونَوار،جوان!-
نازنین،زیبا،قشنگ،خوشگل(خوشمَل)،دوست داشتنی،خواستنی،گوگولی!
|

Faei ١٦:٥٣ - ١٣٩٧/١٢/٠١
لوس کردن
|

عبدالخلیل قوطوری ٠٥:٥٠ - ١٣٩٨/٠١/٠٢
baby-En بَیبی= شخص ساده و معصوم، کودک، طفل، نوزاد، بچه، بچه کوچک، نوازش کردن
معانی دیگر: (امریکا) گوشت گوساله ی پروار (یک ساله یا دوساله)، بچه ی کوچک، شیرخواره، نوزاد حیوان، توله، جوجه، وابسته به نوزاد، کودکانه، جوانترین، کوچکترین، خردترین، خردسال ترین، (امریکا - خودمانی) عزیزم، جانم، (عامیانه) شخص، چیز، بچه مانند، بچه ننه، بچه بازی درآوردن، لوس شدن، با کسی مثل کودک رفتار کردن، تر و خشک کردن، توجه کردن، مانند کودک رفتار کردن
baby-Turk-بَبی= شخص ساده و معصوم، کودک، طفل، نوزاد، بچه، بچه کوچک، نوازش کردن و...
بَبی(بَبَ)= بچه، کودک (بچۀ گوسفند وحیوانات دیگر)– بَبِک= شخص ساده ومعصومی که رفتار کودکانه دارد- بَبَجیک= نوزاد، شیرخواره – بَبَم= عزیزم، جانم –بَبَلِنمک=بچه دار شدن، رفتار کودکانه انجام دادن-
Baby Sit-En-بَیبی سِت-بَیبی سیت=(در غیاب والدین) بچه داری کردن، از بچه های دیگران نگهداری کردن، للگی کردن، بچه داری کردن درغیاب والدینشان از بچه نگاهداری کردن
Baby Sit-Turk- بَبی(بَبَ) سؤیت= (در غیاب والدین) بچه داری کردن(به بچه شیر دادن)، از بچه های دیگران نگهداری کردن(به بچه شیر وغذا دادن)، للگی کردن، بچه داری کردن درغیاب والدینشان از بچه نگاهداری کردن
سؤیت= شیرمادر، شیر گاو،وشیر(انواع حیوانات)
|

عبدالخلیل قوطوری ٠٧:٠٨ - ١٣٩٨/٠١/٠٤
baby-En بَیبی= شخص ساده و معصوم، کودک، طفل، نوزاد، بچه، بچه کوچک، نوازش کردن
معانی دیگر: (امریکا) گوشت گوساله ی پروار (یک ساله یا دوساله)، بچه ی کوچک، شیرخواره، نوزاد حیوان، توله، جوجه، وابسته به نوزاد، کودکانه، جوانترین، کوچکترین، خردترین، خردسال ترین، (امریکا - خودمانی) عزیزم، جانم، (عامیانه) شخص، چیز، بچه مانند، بچه ننه، بچه بازی درآوردن، لوس شدن، با کسی مثل کودک رفتار کردن، تر و خشک کردن، توجه کردن، مانند کودک رفتار کردن
baby-Turk-بَبی= شخص ساده و معصوم، کودک، طفل، نوزاد، بچه، بچه کوچک، نوازش کردن و...
بَبی(بَبَ)= بچه، کودک (بچۀ گوسفند وحیوانات دیگر)– بَبِک= شخص ساده ومعصومی که رفتار کودکانه دارد- بَبَجیک= نوزاد، شیرخواره – بَبَم= عزیزم، جانم –بَبَلِنمک=بچه دار شدن، رفتار کودکانه انجام دادن-
Baby Sit-En-بَیبی سِت-بَیبی سیت=(در غیاب والدین) بچه داری کردن، از بچه های دیگران نگهداری کردن، للگی کردن، بچه داری کردن درغیاب والدینشان از بچه نگاهداری کردن
Baby Sit-Turk- بَبی(بَبَ) سؤیت= (در غیاب والدین) بچه داری کردن(به بچه شیر دادن)، از بچه های دیگران نگهداری کردن(به بچه شیر وغذا دادن)، للگی کردن، بچه داری کردن درغیاب والدینشان از بچه نگاهداری کردن
سؤیت= شیرمادر، شیر گاو،وشیر(انواع حیوانات)
beɪbiˈsɪtə- Baby Sitter-En-بیبی ستَ beɪbiˈsɪtər بیبی سیتَر= کسی که در غیاب والدین (معمولا برای چند ساعت) از بچه مراقبت می کند، لله، دایه، بچه نگهدار
Baby Sitter-Turk-بیبی سُیت اَر= کسی که در غیاب والدین (معمولا برای چند ساعت) از بچه مراقبت می کند( وبه آنها غذا و شیر می دهد، لله، دایه، بچه نگهدار
سؤیت= شیرمادر، شیر گاو،وشیر(انواع حیوانات)- اَر= کس(فاعل= کنندۀ کار)، شخص، مرد، شوهر، جوانمرد و...
ارتباط کلمات فارسی،انگلیسی با زبان ترکی وبلاک-poladabady@blogfa.com
|

سعیدی ٠٠:١٧ - ١٣٩٨/٠٣/٠٣
خطاب:عزیزم
|

^_^ ٢١:٥٩ - ١٣٩٨/٠٣/٢٥
Baby as a verb means give special care and attention� and in persion it means توجه مراقبت کردن
For example)
I baby you
یعنی
من به تو توجه میکنم/من از تو مراقبت میکنم...
یا
جمله ی نمونه ی
don't baby him - he's old enough to look after himself
که معنیش میشه
از اون (انقدر)مراقبت نکن(بهش انقدر توجه نکن)اون به اندازه ی کافی بزرگ شده که خودش بتونه از خودش مراقبت کنه...
|

يار دلواري ١٦:٢٩ - ١٣٩٨/٠٦/١٤
You will love your bosom childern jonhe and soul your babyhood with a special feeling father in love you
تن جان کودکان خود را با عشق در اغوش خود میگیری و کودکان خود را با یک احساس ویژه پدر انه که عشق شما است ، دوست داشته باشید
|

يار دلواري ٢٣:٤٥ - ١٣٩٨/٠٨/٠٧
كودك👶🏻
You will hold her in your arms more than I do
I love you more than our son
بيشتر از من در آغوش خود خواهي گرفت 😍🥰😘
تو رو بيشتر از پسرمون دوست خواهم داشت🤩😋😉💋😘
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی baby
کلمه : baby
املای فارسی : بیبی
اشتباه تایپی : ذشذغ
عکس baby : در گوگل


آیا معنی baby مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )