انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 900 100 1

back

تلفظ back
تلفظ back به آمریکایی/ˈbæk/ تلفظ back به انگلیسی/bæk/

معنی: پشت، عقب، پشتی، تکیه گاه، پشتی کنندگان، جبران، مدد، بدهی پس افتاده، عقبی، گذشته، پشت، طرفداری کردن، سوار شدن، پشتی کردن، پشتانداختن، بعقب بردن، پشت چیزی نوشتن، ظهرنویسی کردن، بر پشت چیزی قرار گرفتن، دور از، به عقب، عقب، در عقب، پس، از عقب
معانی دیگر: کمر، (صندلی و غیره) پشتی، پشت لباس، هر چیزی که بر پشت انسان یا حیوان قرار گیرد، پشتواره، کول باره، کوله بار، کوله پشتی، عقب (در مقابل جلو)، پشت (در مقابل رو)، پشت (در مقابل لبه ی تیز)، پشت کتاب، عطف کتاب، قدرت، پشتکار، درپشت، دوردست، مربوط به زمان گذشته، به سوی عقب، قهقرا، (جزیی از فعل به معنی: عقب، خودداری)، به پشت رفتن یا بردن، عقب رفتن یا بردن، حمایت کردن، تایید کردن، یاری کردن، دارای پشتوانه کردن، جیرو کردن، تضمین کردن، پشت کردن (یا داشتن) به، ستون فقرات، مهره ها، (معدن) تاق تونل، (ورزش) بازیکن عقب، بک، دفاع، (آواشناسی) پسین، پس زبان، خلفی، پس زبانی، آستر کردن، پشتی دار کردن، تشت یا تغار (به ویژه در فرآیندهای صنعتی)، پشت بدن، برگشت، پاداش، پشت سر، بعقب رفتن، برپشت چیزی قرار

بررسی کلمه back

اسم ( noun )
عبارات: behind one's back, turn one's back on
(1) تعریف: the part of a human or other vertebrate that is on the opposite side from the chest and abdomen and between the neck and the tailbone.
مشابه: posterior

(2) تعریف: the backbone; spine.
مترادف: backbone, rachis, spinal column, spine
مشابه: chine, vertebrae

- She felt a shiver down her back.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] لرزشی سراپای وجودش را فرا گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او احساس خارش به پشت او را احساس کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: the part or side that is opposite the front; reverse; rear.
مترادف: backside, rear, reverse
متضاد: face, front
مشابه: rear end, stern

- She found the blanket in the back of the car.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او پتو را از پشت ماشین پیدا کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او پتو را در پشت ماشین پیدا کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Put your name on the back of this paper.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اسمت رو بذار پشت این کاغذ
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نام خود را در پشت این مقاله قرار دهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a support at the rear.
مشابه: backing, backrest, support

- the back of the chair
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پشت صندلی
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پشت صندلی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: backs, backing, backed
(1) تعریف: to move (something) in the reverse or opposite direction; cause to go backward.
مترادف: reverse
متضاد: advance

- She carefully backed the car out of the garage.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با احتیاط اتومبیل را از گاراژ بیرون آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او با دقت اتومبیل را از گاراژ پشت سر گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to formally give support to.
مترادف: endorse
متضاد: oppose
مشابه: advocate, aid, assist, champion, help, patronize, promote, sanction, sponsor, support, sustain, underwrite, uphold

- The President has promised to back the governor in the next election.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] رئیس‌جمهور قول داده‌است که در انتخابات بعدی به استاندار برگردد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] رئیس جمهور قول داده است که در انتخابات آینده فرماندار را بازگرداند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to substantiate with facts or logic (often fol. by "up").
مترادف: corroborate, substantiate, validate
مشابه: confirm, establish, justify, sustain, vouch for

- He was not able to back up his claim that the earth is flat.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نمی‌توانست ادعا کند که زمین مسطح است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او نمی توانست ادعا کند که زمین صاف است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to bet on the success of.
مترادف: bet on
مشابه: stake

- The horse he backed came in the winner today.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اسب او امروز در برنده برنده شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اسب او حمایت کرد امروز برنده شد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: back out of
• : تعریف: to move backward or in the reverse direction (often fol. by "up").
مترادف: retreat, reverse
متضاد: advance
مشابه: back-pedal, backtrack, recede, withdraw

- He'd gone too far into the intersection and had to back up his car.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او بیش از حد به چهارراه رفته بود و مجبور بود ماشینش را باز کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او بیش از حد به تقاطع رفته بود و مجبور بود ماشینش را پشت سر بگذارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
عبارات: back and forth, back up
(1) تعریف: located in or near the rear of something else.
مترادف: rear
متضاد: front
مشابه: aft, dorsal, hind, posterior, reverse, tail, wrong

- The children always ride in the back seat of the car.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه‌ها همیشه در صندلی عقب ماشین سوار می‌شوند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بچه ها همیشه در صندلی عقب ماشین سوار می شوند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: owed from an earlier time; overdue.
مترادف: overdue
مشابه: late, tardy

- back pay
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پول را پس بدهید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] عقب پرداخت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: not current; old.
متضاد: future
مشابه: expired, former, old, out-of-date, past

- back issues of a newspaper
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مسائل مربوط به روزنامه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مسائل مربوط به روزنامه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
قید ( adverb )
مشتقات: backless (adj.)
(1) تعریف: toward the direction that is opposite from forward; backward; away.

- The police ordered the crowd to move back.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پلیس به مردم دستور داد که حرکت کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پلیس به جمعیت دستور داد تا به عقب برگردند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: in the direction of an earlier time or a former place or position.

- She thought back to happier times when she was in school.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی در مدرسه بود، به دوران خوشبختی فکر می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او زمانی که مدرسه بود، به زمانهای شادتر فکر کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He'd reached the bus stop when he realized he had to go back home for his wallet.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی فهمید که باید به خانه برگردد، به ایستگاه اتوبوس رسیده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به ایستگاه اتوبوس رسید و متوجه شد که باید کیف پولش را به خانه بازگرداند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She put the book back on the shelf.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کتاب را روی قفسه گذاشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او کتاب را روی قفسه گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: in return or in reply.

- She left me a message when she phoned, but I forgot to call her back.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی زنگ زد یه پیغام برام گذاشت، ولی یادم رفت بهش زنگ بزنم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وقتی او تلفن زد، من پیامی برای من گذاشت، اما فراموش کردم او را صدا بزنم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He hit me, and I hit him back.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اون منو زد و من هم بهش ضربه زدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او به من ضربه زد و من او را پشت سر گذاشتم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه back در جمله های نمونه

1. back country
ترجمه دهات دورافتاده

2. back numbers of time magazine
ترجمه شماره‌های قدیمی مجله‌ی تایم

3. back pay
ترجمه حقوق عقب افتاده

4. back support
ترجمه نگهدار کمر

5. back and fill
ترجمه (کشتی بادبانی) ویراژ دادن،به چپ و راست رفتن

6. back and forth
ترجمه پس و پیش،از یک سو به سوی دیگر،عقب و جلو

7. back down
ترجمه جا زدن،عدول کردن،عقب زدن،عقب نشینی کردن

8. back off
ترجمه 1- کمی عقب رفتن 2- (عامیانه) رجوع شود به: back down

9. back out (of)
ترجمه 1- کناره گیری کردن،جا زدن،کنار رفتن 2- عهد شکنی کردن

10. back the wrong horse
ترجمه 1- (در مسابقه‌ی اسبدوانی) روی اسب بازنده شرط بندی کردن 2- از بازنده حمایت کردن،شریک بد گزیدن

11. back to (or at) square one
ترجمه از اول،ازخان اول،دوباره از سر

12. back to your seats!
ترجمه برگردید به جای قبلی خود!،به جای خود برگردید!

13. back up
ترجمه 1- کمک کردن،پشتی کردن،تایید کردن

14. back water
ترجمه 1- (قایقرانی) با پارو یا پروانه‌ی موتور قایق را به عقب راندن،در جهت عکس راندن 2- از ادعای خود صرفنظر کردن،مجاب شدن،تصدیق کردن،لنگ انداختن

15. a back copy of a newspaper
ترجمه نسخه‌ی قدیمی روزنامه

16. a back step
ترجمه گامی به عقب

17. be back by ten o'clock
ترجمه پیش از (تا) ساعت ده برگرد.

18. give back my money or i am going to the police, so help me god!
ترجمه پولم را پس بده والا به خدا قسم به شهربانی مراجعه خواهم کرد!

19. go back to your country and stay there!
ترجمه به میهن خودت برگرد و آنجا بمان‌!

20. her back was toward me
ترجمه پشت او به طرف من بود.

21. lie back and take a rest
ترجمه لم بده و استراحت کن.

22. my back hurts
ترجمه پشتم درد می‌کند.

23. my back is lame
ترجمه پشتم گرفته و دردناک است.

24. my back is troubling me
ترجمه پشتم درد می‌کند.

25. my back itches
ترجمه پشتم می‌خارد.

26. my back tickles
ترجمه پشتم مور مور می‌شود.

27. the back of a carpet
ترجمه پشت فرش

28. the back of a knife
ترجمه پشت چاقو،لبه‌ی کند چاقو

29. the back of a stamp is pasted
ترجمه پشت تمبر چسب دارد.

30. the back of a stamp is sticky
ترجمه پشت تمبر چسب دار است.

31. the back of his leg
ترجمه پشت ران او

32. the back of the hand
ترجمه پشت دست

33. the back seat of a car
ترجمه صندلی عقب اتومبیل

34. the back side of this rug is more beautiful than its right side
ترجمه پشت این فرش از روی آن زیباتر است.

35. (in) back of
ترجمه درعقب،در پشت،به سوی پشت

36. answer back
ترجمه پیش جوابی کردن

37. beat back
ترجمه پس زدن،عقب نشاندن

38. bite back
ترجمه جلو دهان خود را گرفتن،از حرف زدن خودداری کردن

39. bounce back
ترجمه (عامیانه - انرژی یا جرات و غیره) دوباره به دست آوردن،به حال اول بازگشتن

40. bring back
ترجمه 1- باز آوردن 2- به یاد آوردن،به خاطر خطور دادن

41. call back
ترجمه 1- باز خواندن،به مراجعت دعوت کردن 2- تلفنی جواب دادن،متقابلا تلفن زدن

42. cast back
ترجمه 1- به گذشته رجوع کردن،عطف به گذشته کردن 2- به اجداد خود شباهت داشتن

43. choke back
ترجمه جلو گریه یا احساسات خود را گرفتن

44. claw back (money, etc. )
ترجمه (انگلیس) به زور یا ترفند پس گرفتن

45. come back
ترجمه 1- بازگشتن،مراجعت کردن 2- (عامیانه) دوباره موفق شدن،قهرمان شدن

46. come back (or down) to earth
ترجمه واقع بین شدن،از عرش به زیر آمدن

47. cut back
ترجمه 1- کوتاه کردن،(از مدت و غیره) کاستن 2- (تولید و قیمت و مالیات و غیره) کم کردن،زدن از 3- (دویدن و غیره) ناگهان تغییر مسیردادن،جا خالی دادن

48. die back (or die down)
ترجمه (گیاه) تا ریشه خشکیدن

49. double back
ترجمه 1- تا کردن یا لا زدن 2- (از همان راه آمده) بازگشتن

50. draw back
ترجمه عقب کشیدن،عقب نشستن،پس کشیدن

51. drop back
ترجمه به عقب رفتن،به قهقرا رفتن

52. fade back
ترجمه (فوتبال امریکایی) عقب رفتن به منظور پراندن توپ،قهقراروی

53. fall back
ترجمه عقب نشینی کردن،پس کشیدن

54. fall back on (or upon)
ترجمه 1- دوباره پناه بردن،ملتمس شدن به 2- عقب‌نشینی کردن به

55. fight back
ترجمه حمله‌ی متقابل کردن،متقابلا جنگیدن،پاد جنگیدن

56. get back
ترجمه 1- بازگشتن 2- باز یافتن،دوباره به دست آوردن 3- عمل متقابل کردن،تلافی کردن

57. give back
ترجمه پس دادن،اعاده کردن

58. go back on
ترجمه (عامیانه) عهد شکنی کردن،بی‌وفایی کردن،خیانت کردن،عدول کردن،خلف وعده کردن

59. go back on
ترجمه عدول کردن،قول شکنی کردن،زیر حرف خود زدن

60. hang back (or off)
ترجمه (مثلا به واسطه‌ی کمرویی یا ترس) در جای خود ایستادن،جلو نرفتن

61. hark back (to)
ترجمه (سخن یا اندیشه) بازگشتن به،عطف کردن به

62. hit back
ترجمه ضربه‌ی متقابل زدن،پس زدن،تلافی کردن

63. hold back
ترجمه 1- جلوگیری کردن 2- نگهداشتن،ندادن

64. kick back
ترجمه (عامیانه) 1- ناگهان پس‌زدن،وازدن،پس‌جهیدن 2- بخشی از مزد (یا درآمد یا حق‌العمل و غیره‌ی خود را) پس دادن (طبق قرارداد یا به‌عنوان باج سبیل)،حق و حساب دادن

65. knock back
ترجمه (عامیانه) سرکشیدن (مشروب الکلی)،لاجرعه خوردن (مشروب الکلی)

66. look back
ترجمه به گذشته اندیشیدن،به‌یاد آوردن

67. pay back
ترجمه 1- پس دادن (پول)،بازپرداخت کردن 2- تلافی کردن،جبران کردن

68. plow back
ترجمه 1- (برای تقویت خاک و غیره) زمین دارای علف یا محصول را شخم زدن 2- درآمد سرمایه گذاری یا کسب را به همان کار زدن،سرمایه‌گذاری مجدد کردن

69. put back
ترجمه 1- جایگزین کردن،سرجای خود گذاشتن،عوض دادن 2- (عقربه‌های ساعت را) عقب کشیدن

70. roll back
ترجمه 1- پس رفتن 2- قیمت‌ها را پایین آوردن

مترادف back

پشت (اسم)
back , rear , support , continuation , sequel , backbone , backside , reverse , dorsum , back part , generation , flesh side , wrong side
عقب (اسم)
back , rear , behind , heel , rear part
پشتی (اسم)
back , dorsal , backrest , cushion , backing , pillow , dossal , pad
تکیه گاه (اسم)
back , support , base , backrest , staddle
پشتی کنندگان (اسم)
back
جبران (اسم)
back , recovery , recoupment , relief , rectification , amends , compensation , restitution , recompense , reprisal , atonement , quid pro quo
مدد (اسم)
back , assistance
بدهی پس افتاده (صفت)
back , arrear
عقبی (صفت)
back , rearward , hind , posterior , trailing , hinder , retral
گذشته (صفت)
back , past , old , late , bygone , foretime
پشت (صفت)
back
طرفداری کردن (فعل)
back , support , side , advocate , approve , favor , defend
سوار شدن (فعل)
back , mount , ride , board , straddle , canter
پشتی کردن (فعل)
back , bolster
پشتانداختن (فعل)
back
بعقب بردن (فعل)
back
پشت چیزی نوشتن (فعل)
back
ظهرنویسی کردن (فعل)
back , endorse
بر پشت چیزی قرار گرفتن (فعل)
back
دور از (قید)
far , back , out , away , past , away from
به عقب (قید)
aback , back , backwards
عقب (قید)
back , after , behind
در عقب (قید)
back , after
پس (قید)
back , so , thus , ergo , forth , again , then , afterwards
از عقب (قید)
back

معنی عبارات مرتبط با back به فارسی

(کشتی بادبانی) ویراژ دادن، به چپ و راست رفتن
پس و پیش، از یک سو به سوی دیگر، عقب و جلو، به عقب و جلو
اینم جوابت
شغل سخت و کمر شکن
در بوته ی اجمال، تعلیق، کم اولویت، کم اهمیت (معمولا به صورت on the back burner)
ورزش : عقب نشینى براى دفاع
ورزش : بازگشته براى دفاع
چیزی که دارای فواید و مضار است، هم خوب و هم بد، (خودمانی) 1- اعتیاد 2- هر مسئله یا وسواس ناراحت کننده
پیش جوابی کردن
الکترونیک : پس زدن جرقه
(عامیانه) پشت سرهم،متوالی، پشت به پشت
بیمار بودن، بستری بودن، بیچاره بودن، به زانو درآمدن
پس زدن، عقب نشاندن
پشت سراو
یواشکی، بدون اطلاع شخص ذی نفع، نامردانه
جلو دهان خود را گرفتن، از حرف زدن خودداری کردن
(عامیانه - انرژی یا جرات و غیره) دوباره به دست آوردن، به حال اول بازگشتن
به وعده ی خود وفا نکردن، قول شکنی کردن، خلف وعده کردن
1- باز آوردن 2- به یاد آوردن، به خاطر خطور دادن
رک حرف زدن، واژه ی درست (حتی اگر زننده هم باشد) را به کار بردن، 1- باز خواندن، به مراجعت دعوت کردن 2- تلفنی جواب دادن، متقابلا تلفن زدن

معنی back در دیکشنری تخصصی

back
[کامپیوتر] برگشت به عقب - فرمان مرورگر که شما را به آخر صفحه وب قابل مشاهده برمی گرداند
[برق و الکترونیک] پشت ، مخالف ، برگشت
[فوتبال] عقب
[حقوق] ظهر نویسی کردن (برات)، تقبل کردن مسئولیت مالی، پشتیبانی کردن، (ادعایی را) با ارائه مدارک مستند تایید کردن
[معدن] سقف (معادن زیرزمینی)
[زمین شناسی] کج بیل مکانیکی
[نساجی] فرم پشت به پشت خار ها در دو غلتک خاردار مجاور
[برق و الکترونیک] آمپر دورهای مخالف
[کوه نوردی] پشت پا / پشت و زانو
[کوه نوردی] صعود تنوره ای
[زمین شناسی] حوضه پشت کمانی ، قوس پشتی ناحیه مجاور یک قوس آتشفشانی مرتبط با فرو رانش، بر روی طرف مخالف گودال و صفحه فرورونده. نقش تکنوتیکی پشت قوس معمولا کششی است.
[زمین شناسی] پهنه بازشده پشت کمانی
[زمین شناسی] آزیموت برگشتی زاویه افقی یک زمینلرزه از گیرنده نسبت به مرکز سطحی در جهت حرکت عقربه های ساعت
[عمران و معماری] بازشویی چاه - شستشو و توسعه چاه - شستشوی چاه
[زمین شناسی] باز شوئی، شستشو و توسعه چاه ، شستشوی چاه
[شیمی] تشکیل پیوند برگشتی ، تشکیل پیوند از پشت
[نساجی] پشتی صندلی اتومبیل
[نساجی] فرم پشت به پشت خار ها در دو غلتک خاردار مجاور
[برق و الکترونیک] پشت به پشت
[زمین شناسی] خاک های پشته ای
[نساجی] خارهای پشت به پشت ( در ماشین کارد )
[نساجی] دیوار عقبی جعبه ماکو
[عمران و معماری] زاویه دو سطح شکسته
[ریاضیات] مراجعه ی مجدد
[حسابداری] تسری به دوره های گذشته
[فوتبال] دفاع وسط
[مهندسی گاز] ته مانده ، تقلیل دادن ، تقلیل
[سینما] حرکت انتقاعلی دوربین به عقب - حرکت به عقب

معنی کلمه back به انگلیسی

back
• dorsal area; part of a chair where the back rests; rear part of the human body (from the neck to the end of the spine); end; defense player (basketball)
• support; move backwards, move to the rear
• behind, after
• backward, to the rear; to the past
• if someone moves back, they move in the opposite direction to the one in which they are facing.
• you use back to say that someone or something returns to a particular place or state.
• if you get something back, you get it again after not having it for a while.
• if you do something back, you do to someone what they have done to you.
• if someone or something is kept or situated back from a place, they are at a distance from it.
• you use back to indicate that you are talking or thinking about something that happened in the past.
• your back is the part of your body from your neck to your waist that is on the opposite side to your chest, stomach, and face.
• the back of something is the part of it that is towards the rear or farthest from the front. count noun here but can also be used as an attributive adjective. e.g. the back wheels were spinning in the mud.
• the back of a chair is the part that you lean against.
• a back road is small and narrow with very little traffic on it.
• when a motor vehicle backs or when you back it, it moves backwards.
• if you back someone, you give them support or money.
• if you back a particular person, team, or horse in a competition, you bet money that they will win.
• see also backing.
• if someone moves back and forth, they repeatedly move in one direction and then in the opposite one.
• if you are wearing something back to front, you are wearing it with the back of it on the front of your body.
• if you do something back to front, you do it the wrong way round or in the wrong order.
• if you do something behind someone's back, you do it without them knowing about it.
• if you turn your back on someone or something, you ignore them or refuse to help them.
• if you back away, you move away because you are nervous or frightened.
• if you back down, you withdraw a claim or demand that you made earlier, or you decide not to do something you had threatened to do.
• if you back off, you move away in order to avoid problems or a fight.
• to back off also means the same as to back down.
• if you back out, you decide not to do something that you had previously agreed to do.
• if you back up a statement, you supply evidence to prove that it is true.
• if you back someone up, you help and support them.
• see also back-up.
back alley
• narrow passageway behind a house or building
back alley abortion
• abortion performed by an unauthorized person in a private home or makeshift clinic (esp. before abortion was legalized in the usa)
back and belly
• clothing and food
back and fill
• guide a water vessel through a narrow area by alternately letting the sails catch the wind and preventing the sails from catching the wind (nautical); fluctuate between two actions or decisions; vacillate, hesitate
back and forth
• there and back, round trip
back annotation
• comments on the back of a book, criticism on the back cover of a book, review on the rear book-jacket
back away
• withdraw, concede, forego
back bench
• row of seats occupied by new members of the british parliament
back bencher
• new member of parliament, newly elected lawmaker (who is forced to sit in the back of the room)
back breaking
• back-breaking work is very hard physical work.
back burner
• rear burner on a stovetop; place of low priority, secondary position (slang)
back channel
• secret or indirect means of communication; return link in a two-way data channel, channel which carries data in the direction opposite that of the primary channel (telecommunications)
back comb
• if you back-comb your hair, you move a comb through it towards your scalp instead of away from it, so that your hair looks thicker.
back combing
• way of combing hair by pulling hair away from scalp and combing towards the head in order to make hair look thicker, teasing one's hair
back condition
• back problems, back pains, state of health of suffering from back pains or problems
back copy
• a back copy of a magazine or newspaper is not the most recent edition, but one that was published some time ago.
answer back
• answer with a sassy tone, reply sarcastically
answered back
• answer with a sassy tone, reply sarcastically; responded, did not keep quiet
back to back
• one back facing another; one right after another, in immediate succession
banister back
• style of chair back that has a row of semicircle spindles connecting the top of the chair to the seat
be no skin off one's back
• of no importance to, having no affect on one
be right back
• i'm away right now but i'll return soon
beat back
• force back, drive away, repel
behind one's back
• do or say something (usually harmful) without another's knowledge
bend back
• tilt backward, bend backward
break the back
• work very hard, put in great effort
bring back
• make return
call back
• phone again; return a phone call

back را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی back

a.r ٢١:٢١ - ١٣٩٧/٠٦/٠٥
In, to, or toward a past time
In, to, or toward a former condition
In, to, or toward a former location
|

اسدبیگی ١٠:٠٦ - ١٣٩٧/٠٦/٢٣
صندوق عقب ماشین
|

نامی ٢٠:٢٠ - ١٣٩٧/١١/٢٤
طبق گذشته
|

اتش سا ١٠:٣٥ - ١٣٩٨/٠١/٢٣
عقب..گذشته..تکیه گاه..پس..پشت انداختن..پشت
|

ebitaheri@gmail.com ٠٧:٥٤ - ١٣٩٨/٠٢/٢٢
پس زَنی
|

پیشنهاد شما درباره معنی back



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی back
کلمه : back
املای فارسی : باک
اشتباه تایپی : ذشزن
عکس back : در گوگل


آیا معنی back مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )