انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 993 100 1

ball

تلفظ ball
تلفظ ball به آمریکایی/ˈbɒl/ تلفظ ball به انگلیسی/bɔːl/

معنی: توپ، بال، گلوله، گوی، توپ بازی، رقص، مجلس رقص، گرهک، ایام خوش، خوشی، رقصیدن، گلوله کردن
معانی دیگر: جان بال (کشیش و انقلابی انگلیسی که در 1381 میلادی اعدام شد)، هر چیز گرد، ساچمه، تیله، مهره، گرهه، گندله، (بدن) اندام گرد، کره، ورزشی که در آن توپ به کار می رود (به ویژه بیس بال)، به صورت توپ درآوردن، گرد کردن، گره زدن، ستاره، سیاره (به ویژه کره ی زمین)، (بیس بال) بال (پرتاب خطای توپ)، ریشه یا پیاز در گونی پیچیده (و آماده ی حمل)، (خودمانی) چرند، مزخرف، (خودمانی ـ ناپسند - جمع) خایه ها، (خودمانی - ناپسند) دلیری، دل و جرات، خایه داری، (خودمانی - ناپسند) گاییدن، مهمانی رسمی رقص، (خودمانی) وقت خوش، تجربه ی خوشایند

بررسی کلمه ball

اسم ( noun )
عبارات: on the ball
(1) تعریف: a spherical or nearly spherical body .
مترادف: sphere
مشابه: globe, globule, orb, pellet, roll, round, wad

- The cat played with the ball of yarn.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گربه با توپ نخ بازی می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گربه با توپ از نخ بازی کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a round or oval object, either hollow or solid and commonly used in sports and games.
مترادف: baseball, basketball, football, softball
مشابه: handball

- The outfielder caught the ball against the back fence.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] The توپ را به حصار تکیه داده بودند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] دروازه بان توپ را در برابر حصار پشت سر گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a game played with a ball, esp. baseball.
مترادف: baseball, football, softball
مشابه: basketball, handball

- We used to play ball in the abandoned lot.
ترجمه کاربر [ترجمه Mahsa] ما قبلا در زمین های متروک زیاد توپ بازی می کردیم.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما قبلا توپ را در زمین‌های متروک بازی می‌کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما در بازی های زیادی بازی کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: (pl.; vulgar) testicles.
مشابه: nuts, testes, testicles

(5) تعریف: (pl.; vulgar slang) courage, toughness, or aggressiveness.
فعل گذرا و ( transitive verb, intransitive verb )
حالات: balls, balling, balled
(1) تعریف: to form or be formed into a ball (sometimes fol. by "up").
مترادف: roll, wad
مشابه: globe, round, sphere, wind

- He balled up the sheet of paper and threw it in the wastepaper basket.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کاغذ را مشت کرد و آن را در سبد کاغذ باطله انداخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او ورق کاغذ را برداشت و آن را در سبد ضایعات پرتاب کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: (obscene) to have sexual intercourse with.
مترادف: bang, fuck, hump, lay, screw
اسم ( noun )
(1) تعریف: a large social function at which there is formal dancing.
مترادف: dance
مشابه: formal, hop, prom, promenade, soiree

(2) تعریف: (informal) a very good time or experience.
مترادف: blast, gas

واژه ball در جمله های نمونه

1. ball up
ترجمه (خودمانی) گیج کردن،سردرگم کردن

2. a ball in honor of the new ambassador
ترجمه مهمانی رسمی رقص به افتخار سفیر جدید

3. golf ball
ترجمه گوی گلف

4. tennis ball
ترجمه توپ تنیس

5. the ball didn't have enough of a loft
ترجمه گوی به اندازه‌ی کافی قوس نداشت.

6. the ball has lost its bounce
ترجمه گوی،جهندگی خود را از دست داده است.

7. the ball hit him on the head
ترجمه توپ خورد به سرش.

8. the ball hit the hoop but i tipped it in
ترجمه توپ به حلقه اصابت کرد ولی من با سرپنجه آن را وارد حلقه‌ی بسکتبال کردم.

9. the ball hopped down the alley
ترجمه توپ در امتداد کوچه بالا و پایین می‌جهید.

10. the ball met the rocket straight on
ترجمه توپ مستقیما به راکت خورد.

11. the ball rebounded from the wall
ترجمه توپ از دیوار پس جهید.

12. the ball rolled down the slope
ترجمه توپ در سرازیری غلتید.

13. the ball went clean through the hoop
ترجمه توپ درست از وسط حلقه گذشت.

14. the ball went out of bounds
ترجمه توپ اوت شد (از زمین بیرون رفت).

15. the ball went through the rim
ترجمه توپ از حلقه فرو افتاد.

16. this ball has a potency of being thrown
ترجمه این گوی را می‌توان پرتاب کرد.

17. cotton ball
ترجمه وش،غوزه‌ی پنبه

18. play ball
ترجمه 1- ورزشی توپ‌دار را آغاز کردن یا ادامه دادن 2- همکاری کردن 3- کاری را آغاز کردن یا ادامه دادن

19. play ball
ترجمه 1- (در وزش‌های با توپ) بازی کردن 2- (عامیانه) همکاری کردن

20. the ball is in your court
ترجمه اکنون نوبت شماست،تو باید عمل کنی

21. a hollow ball
ترجمه گوی توخالی

22. a live ball
ترجمه توپ که دارند با آن بازی می‌کنند

23. a loose ball
ترجمه (فوتبال و غیره) توپ رها،توپ بی صاحب

24. an oval ball
ترجمه توپ بیضی

25. the golf ball rimmed the hole
ترجمه گوی گلف دور سوراخ چرخ زد.

26. this terrestrial ball
ترجمه این گوی خاکی (کره‌ی زمین)

27. throw the ball against the wall
ترجمه توپ را به دیوار بزن.

28. carry the ball
ترجمه (عامیانه) مسئولیت به عهده گرفتن،کارها را در دست گرفتن

29. catch a ball
ترجمه توپ را در هوا گرفتن،بل گرفتن

30. a dead tennis ball
ترجمه توپ تنیس ناجهنده (بی‌خاصیت)

31. a live rubber ball
ترجمه گوی لاستیکی جهمند

32. ahmad rebounded the ball and passed it to me
ترجمه احمد توپ را پسگیر کرد و به من پاس داد.

33. he blasted the ball (so hard that it went) over the fences
ترجمه توپ را آنچنان محکم زد که فراسوی نرده‌ها رفت.

34. he booted the ball back onto the field
ترجمه دوباره توپ را با لگد به داخل زمین فرستاد.

35. he caught the ball and then bobbled it
ترجمه توپ را گرفت ولی از دستش افتاد.

36. he dribbled the ball toward the basket
ترجمه او توپ را به سوی حلقه دریبل کرد.

37. he fumbled the ball twice
ترجمه دوبار توپ از دستش افتاد.

38. he holed the ball in a single shot
ترجمه (گلف) با یک ضربه گوی را زد توی سوراخ.

39. he kicked the ball toward the goal
ترجمه او توپ را به طرف دروازه شوت کرد.

40. he looped the ball in the air
ترجمه توپ را هوا چرخاند.

41. he pegged the ball to me
ترجمه او گوی را به طرف من پرتاب کرد.

42. he pitched the ball and i batted it
ترجمه او گوی را پرت کرد و من با چوگان آنرا زدم.

43. he sent the ball over the high fence
ترجمه توپ را زد (یا پراند) به آن طرف نرده‌ی بلند

44. he shot the ball into the goal
ترجمه توپ را توی دروازه شوت کرد.

45. he spiked the ball into the opponent's court
ترجمه توپ را به زمین حریف آبشار زد.

46. he threw the ball to me
ترجمه توپ را به طرفم انداخت.

47. he took the ball and steamed toward the goal line
ترجمه توپ را برداشت و با سرعت به سوی خط دروازه شتافت.

48. she drilled the ball over the pitcher's head
ترجمه گوی را محکم (با چوگان) از بالای سر پرتاب کننده،زد.

49. to entangle a ball of yarn
ترجمه کلاف ریسمان را درهم پیچاندن

50. to hit the ball
ترجمه توپ را زدن

51. when an elastic ball impinges on another
ترجمه هنگامیکه یک گوی لاستیکی به گوی دیگری می‌خورد

52. be on the ball
ترجمه (امریکا - خودمانی) هشیار و کاردان بودن،ماهر و مسلط بودن

53. behind the eight ball
ترجمه (خودمانی) در موقعیت بسیار بد

54. curl into a ball
ترجمه (انسان یا جانور) خود را جمع کردن،خود را به صورت حلقه درآوردن

55. play catch up ball
ترجمه (امریکا - عامیانه - در مسابقه) برای رسیدن و جلو زدن از تیم مقابل کوشیدن

56. a refill for a ball point pen
ترجمه فشنگ جوهر برای (قلم) خودکار

57. he kept bouncing the ball off the floor
ترجمه مرتب توپ را به کف اتاق می‌زد.

58. the batter laced the ball into center field
ترجمه (بیس بال) چوگان زن گوی را به وسط میدان زد.

59. the batter skied the ball
ترجمه چوگان‌زن توپ را به هوا زد.

60. the belle of the ball
ترجمه خوشگل‌ترین زن مهمانی

61. the children were playing ball
ترجمه بچه‌ها توپ‌بازی می‌کردند.

62. the roll of the ball
ترجمه غلتش (غلتیدن) گوی

63. to strike at the ball
ترجمه به گوی ضربه زدن

64. to swing at the ball
ترجمه (با چوگان) به توپ ضربه زدن

65. get (or keep) the ball rolling
ترجمه (امریکا - عامیانه) شروع به کار یا فعالیت کردن،ادامه دادن

66. have something on the ball
ترجمه توانایی یا مهارت داشتن

67. a shoestring catch of a ball
ترجمه گرفتن توپ از نزدیکی زمین

68. he was beaned by a ball and was taken to the hospital
ترجمه گوی به سرش خورد و او را به بیمارستان بردند.

69. last night we had a ball
ترجمه دیشب خیلی خوش گذشت.

70. the equatorial diameter of a ball
ترجمه قطر نیمگانی یک گوی

مترادف ball

توپ (اسم)
ordnance , ball , cannon , gun , roll , bluff
بال (اسم)
wing , whale , ball , fin , sail , pinion
گلوله (اسم)
shot , shaft , gunshot , ball , bullet , pellet , cartridge , missile , pommel , blob
گوی (اسم)
globe , sphere , ball , orb , clue , clew , rundle
توپ بازی (اسم)
ball
رقص (اسم)
ball , dance , dancing , hopping , frolic , haymaker , pas
مجلس رقص (اسم)
ball
گرهک (اسم)
ball
ایام خوش (اسم)
ball
خوشی (اسم)
fun , rejoicing , gaiety , glee , exhilaration , mirth , merriment , spree , solace , pleasure , delight , joy , enjoyment , gust , ball , frolic , festivity , gasser , jollification , consolation , joyfulness , gladness , jollity , merrymaking , lark , hilarity , jamboree , jocundity , pleasance , joyance , laverock
رقصیدن (فعل)
hop , lope , ball , dance , caper , hoof , tumble
گلوله کردن (فعل)
ball , clue , clew

معنی عبارات مرتبط با ball به فارسی

غل و زنجیر، زنجیر و وزنه ی گرد آهنی (که برای جلوگیری از فرار به زندانی می بستند)
(کالبد شناسی) مفصل گرزی، مفصل کروی گودالی (مفصلی که در آن سرمدوریک استخوان در گودی استخوان دیگر قرار دارد مثل مفصل های استخوان لگن و استخوان کتف)، مفصل ماشینی که گلوله دارد و درتوی حفره ای قرارمیگیرد
بلبرینگ، یاتاقان ساچمه ای، کاسه ساچمه، گردونگر، چر  فلزی که روی ساچمه های فلزی کوچکی باسانی میلغزد
(در ورزش های توپ دار مثل تنیس) پسری که کارش جمع آوری توپ ها است، توپ جمع کن، توپ آور
دستگاه فلاش مستراح، سیفون و ابزار متصل به آن، شناور
(فوتبال امریکایی) آهسته کردن بازی توسط تیمی که صاحب توپ است (برای وقت کشی)
(معماری - گچبری یا چوب تراشی) گوی یا گویچه ای که در اطرافش گلبرگ طراحی شده باشد، گوی گل، گل سینه
(تنیس و غیره) دختری که هنگام تمرین توپ ها را جمع می کند و به بازیکنان می دهد
(مکانیک) اتصال چرخشی، اتصال کروی، (اتومبیل) سیبک
(هواشناسی) آذرخش توپی (نوعی صاعقه ی نادر که برای مدت کوتاهی به صورت گوی قرمزی ظاهر می شود)
تخم چشم
گوشت زیر پنجه پا
(بسکتبال) توپ خطا
یکجورتوپ بازی
(امریکا - خودمانی) هشیار و کاردان بودن، ماهر و مسلط بودن
توپ بزرگ و رنگارنگ برای بازی در کناره ی دریا و دریاچه و یا استخر
(بیس بال) پرتاب توپ به سوی سر چوگان زن (که خطا است)
(خودمانی) در موقعیت بسیار بد
محبوب همه
(بیس بال) پرتاب قوس دار توپ
رجوع شود به: mothball
گلوله توپ
گلوله توپ
(عامیانه) مسئولیت به عهده گرفتن، کارها را در دست گرفتن
توپ را در هوا گرفتن، بل گرفتن

معنی ball در دیکشنری تخصصی

ball
[عمران و معماری] گلوله
[فوتبال] توپ
[زمین شناسی] گوی یا گرهک در رسوب شناسی ساختار رسوبی اولیه به شکل توده کروی شکلی از مواد؛ مانند گوی گلی زره دار، گوی لغزشی دورانی، گوی دریاچه ای را گویند.
[نساجی] بسته فیتیله - غوز پنبه
[ریاضیات] جسم کروی، گلوله، توپی، دکمه، ساچمه، توپ، گوی، مهره
[معدن] گلوله (خردایش)
[زمین شناسی] اتصال مفصلی ، اتصال توپی
[نساجی] تغذیه کننده میانی غیر مداوم فیتیله ای
[نساجی] تغذیه کننده میانی غیر مداوم فیتیله ای
[نفت] روش ساچمه و حلقه
[سینما] کلگی مفصلی [برای سه پایه دوربین ]
[عمران و معماری] اتصال توپی - اتصال مفصلی
[نفت] مفصل زانویی
[خودرو] یاتاقان ساچمه ای
[عمران و معماری] یاتاقان ساچمه ای - کاسه ساچمه - بلبرینگ
[مهندسی گاز] یاتاقان ساچمه ای
[نساجی] بلبرینگ ( یاتاقان ساچمه ای بدون اصطکاک )
[خودرو] گریس خور یاتاقان توپی پمپ آب
[خودرو] حلقه فنری یاتاقان توپی ؛ خار فنری یاتاقان توپی
[فوتبال] توپ رو هوا
[زمین شناسی] گلوله های رسی زره دار، گلوله های گلی پوشیده.
[زمین شناسی] گلوله های گلی پوشیده توده بزرگ نیمه کروی از سیلت یا رس که با ماسه درشت یا گراول ریزدانه، هنگامیکه در امتداد پائین رود می غلتد پوشیده یا مزین می شود. با وجود اینکه اندازه ای بین 1cm تا 50cm دارد، عموما دارای قطر 5-10cm است. همچنین رجوع شود به: till ball – clay ball مترادف: pudding ball / mud ball / armored clay ball.
[فوتبال] حمل کردن توپ
[ریاضیات] گوی بسته
[زمین شناسی] گلوله زغالی یک سنگال آوارهای گیاهی معرفی شده (سنگ شده) که در رگه زغال سنگ یا در سنگهای مجاور مشاهده می شود. نباید با زغال گلوله ای اشتباه شود. مقایسه شود با: گلوله سولفوری.
[فوتبال] ارتجاعی کردن محل کنترل
[فوتبال] انتقال و تحویل توپ
[فوتبال] پابه توپی که حرکت را کندکند
[معدن] فلاخن (عمومی)

معنی کلمه ball به انگلیسی

ball
• object with a spherical shape; round toy used in games such as baseball and basketball; game of baseball; formal dance; (vulgar slang) testis, testicle
• make into a ball; form into a ball; mess up; hump, engage in sexual intercourse (vulgar slang)
• a ball is a round object used in games such as tennis, cricket, and football.
• a ball is also something that has a round shape.
• the ball of your foot is the rounded part where your toes join your foot.
• a ball is also a large, formal, social event at which people dance.
• see also balls.
• if you say that the ball is in someone's court, you mean that it is their responsibility to take the next decision or action in a particular situation.
• if someone is on the ball, they are very alert and aware of what is happening.
• if you start the ball rolling, or set the ball rolling, you start something happening.
ball bearing
• small metal ball which is used in pivoting devices
• ball bearings are small metal balls used to make the moving parts of a machine run smoothly.
ball boy
• one who retrieves tennis balls during a match
ball breaker
• demanding person, person who forces others to perform unpleasant tasks; unpleasant task, difficult task
ball clay
• fine highly plastic clay that turns nearly white after firing (used to manufacture fine ceramics)
ball game
• ball games are games played with a ball, such as football, tennis, and hockey.
• a ball game is a baseball match; used in american english.
• if a situation is a whole new ball game, it is completely different from the previous situation.
ball games
• sports which involve the use of balls
ball girl
• girl who collects and brings back balls that go out of play during a tennis game and delivers them to players; girl who collects and brings back balls that go out of play during a baseball game
ball of fire
• enthusiastic or energetic person; charismatic individual; person who experiences accelerated professional success; fireball
ball of string
• string which is rolled up into a round ball
b ball
• (informal) basketball, ball game in which two opposing teams must try and score points by throwing the ball into their opponent's basket
bald as a billiard ball
• completely bald, completely hairless
be on the ball
• be perceptive, be quick to understand
beach ball
• light air-filled nylon ball that is often played with at the beach or in water
• a beach ball is a large, lightweight air-filled ball that people play with.
belle of the ball
• queen of the ball, prettiest girl at the dance
benefit ball
• social dance which is intended to raise money for a certain cause
billiard ball
• ball used in the game of billiards
cannon ball
• large object used as ammunition in a cannon
• a cannon ball is a heavy metal ball that used to be fired from a cannon.
charity ball
• social dance which is intended to raise money for a charitable organization

ball را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی ball

aida ١٣:٥٥ - ١٣٩٦/٠٤/٣١
توپ
|

رهام ٢٠:٤٦ - ١٣٩٦/١١/١٣
هر نوع بازی با توپ
|

محمدرضا فیروزجایی ٠٧:٢٠ - ١٣٩٧/٠٤/٠٨
تخم
|

Sara ١٤:٢١ - ١٣٩٨/٠٥/٢٣
مجلس رقص
|

پیشنهاد شما درباره معنی ball



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی ball
کلمه : ball
املای فارسی : بال
اشتباه تایپی : ذشمم
عکس ball : در گوگل


آیا معنی ball مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )