برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1289 100 1

bench

/ˈbent͡ʃ/ /bent͡ʃ/

معنی: نیمکت، مسند، کرسی قضاوت، جای ویژه، نیمکت گذاشتن، بر کرسی نشستن
معانی دیگر: نیم تخت، سکو، نیمکت دار کردن، جایگاه قاضی (در دادگاه)، مسند قضاوت، (گاهی با b بزرگ) مقام قضاوت، قضات، دادگاه، محکمه ی عدالت، بر نیمکت نشاندن، بر صندلی قضاوت یا مسند نشاندن، صندلی یا نیمکت قایق، (در مورد مقامات عالی) مسند، مقام، صاحب منصبان، نیمکتی که بازیکنان رزرو گروه یا تیم روی آن می نشینند، بازیکن ذخیره، بازیکن را روی نیمکت ذخیره ها نگهداشتن، (در مسابقات زیبایی سگ و گربه) سکوب (که حیوان را روی آن قرار می دهند)، (کارگاه های مکانیکی و غیره) میزکار، میز زیرین دستگاه، میزی که ابزار را روی آن قرار می دهند، زمین مسطح (تراس) در کنار رودخانه، (در معدن) تاقچه، روی نیمکت یامسندقضاوت نشستن یا نشاندن، نیمکت گذاشتن در

بررسی کلمه bench

اسم ( noun )
(1) تعریف: a seat, often without a back, that is long enough for two or more people.

(2) تعریف: a worktable, often with space for tools.

(3) تعریف: the seat of a judge, or the office of judges collectively.

- a member of the bench
[ترجمه ترگمان] یکی از اعضای نیمکت
[ترجمه گوگل] عضو نیمکت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: benches, benching, benched
(1) تعریف: to furnish with benches.

(2) تعریف: to seat on a bench.

(3) تعریف: to remove from or prevent from playing in a sports contest.

واژه bench در جمله های نمونه

1. a bench carpenter
مبل‌ساز،نجار میز و صندلی

2. this bench also functions as my bed
این نیمکت برایم کار تختخواب را هم می‌کند.

3. on the bench
1- رئیس دادگاه،در مسند قضاوت 2- (ورزش) ورزشکار ذخیره

4. ahmad sat on the bench
احمد روی نیمکت نشست.

5. he sat astraddle the bench
او هر پا یک سو بر نیمکت نشست.

6. economic progress is not the only bench mark for success
پیشرفت اقتصادی یگانه سنجه‌ی موفقیت نیست.

7. please address your remarks to the bench
لطفا دادگاه را مخاطب قرار دهید.

8. she left her physics on the bench
کتاب فیزیک خود را روی نیمکت گذاشت.

9. lovers were billing and cooing on the bench
عشاق روی نیمکت مغازله می‌کردند.

10. two lovers were caressing on the park bench
دو دلداده روی نیمکت پارک ماچ و بوسه می‌کردند.

11. he was dead to the world on the bench
روی نیمکت به خواب ژرفی فرو رفته بود.

12. the carpenter wedges up the legs of the bench
نجار پایه‌های نیمکت را با گوه محکم می‌کند

...

مترادف bench

نیمکت (اسم)
seat , banquette , bench , couch , pew , sofa , settee , squab
مسند (اسم)
post , seat , position , bench , couch , predicate
کرسی قضاوت (اسم)
bench
جای ویژه (اسم)
booth , bench , box
نیمکت گذاشتن (فعل)
bench
بر کرسی نشستن (فعل)
bench

معنی عبارات مرتبط با bench به فارسی

(ورزش - خودمانی) بازیکن نیمکت نشین (ذخیره) که تیم مخالف و داوران را هو می کند
معیار، سنجه، (مساحی و غیره) انگپایه، نشان، معیار سنجش بلندی، درساختمان نشان، انگپایه نشان درمهندسی وساختمان
(وزنه برداری) بلند کردن وزنه در حال خوابیدن به پشت بر روی نیمکت، پرس سینه
مسابقه ی زیبایی سگ و گربه
حکم بازداشت (صادره از سوی قاضی یا دادگاه)، حکم دادگاه یا قاضی علیه شخص گناهکار
نیمکت بیطرفان درمجلس
(انگلیس ـ حقوق)، هریک از سه شعبه ی دادگاه عالی قضایی
(در گردهمایی های مذهبی) نیمکت توبه کنندگان (که در ردیف جلو قرار دارد)
1- رئیس دادگاه، در مسند قضاوت 2- (ورزش) ورزشکار ذخیره

معنی bench در دیکشنری تخصصی

bench
[شیمی] میز کار
[عمران و معماری] سکو - میزکار - تختک - سکوی افقی
[فوتبال] نیمکت ذخیره
[زمین شناسی] سکو، سکوی افقی - یکی از دو یا چند نوع رگه نازک معدنی که بوسیله اسلیت جدا می شود یا بوسیله فرایند برش زغال شکل می گیرد . - در زغال سنگ شناسی: لایه ای از زغال سنگ یا یک رگه زغال سنگ که از رگه های مجاور خود، بوسیله یک لایه مداخله گر غیرزغالی جدا شده است و یا یکی از چندین لایه درون یک رگه زغال سنگ که ممکن است بطور جداگانه از بقیه لایه ها استخراج شود. - - در ساحل : سکو، پلکان، پادگانه ای،کناره : الف) ایوان ساحلی/ ساحل موجی. ب) ناحیه ای تقریباً افقی و تقریباً هم ارتفاع با حداکثر آب بر روی طرف اقیانوسی یک دایک مصنوعی - - در زمین ریخت شناسی: یک سکو یا قطعه طویل، باریک و نسبتاً هموار با شیب ملایم، متعلق به زمین، خاک یا سنگ که بوسیله سراشیبی های تندتر در بالا و پایین محصور شده است و بوسیله فرسایش ناهمسانِ سنگها، با مقاومتهای مختلف، یا بوسیله تغییری در فرسایش سطح مبنا تشکیل شده است. یک تراس کوچک یا چینه ی پله مانند که تداوم و یکپارچگی شیب را از بین می برد. سطح سنگ بستر فرسوده شده، بین دیواره های دره ـ - این اصطلاح برخی مواقع، حاکی از/ بیانگر یک بریدگی در سنگ مقاوم است که از بریدگی در مواد غیر سخت و یکپارچه قابل تشخیص است. - - همچنین ببینید: berm دیواره خاکی/ کوره راه ساحلی (زمین ریخت شناسی) پله شیروانی mesa: زمین تخت و مرتفع -
[حقوق] دادگاه، قاضی، مجمع قضات، مسند قضاوت
[ریاضیات] میز دستگاه، میز، کارگاه، میز کار
[معدن] پله (عمومی استخراج) - پله (معادن روباز)
[آب و خاک] سکو
[صنعت] مونتاژ رومیزی
[معدن] آتشباری پله ای (آتشباری)
[عمران و معماری] آبیاری پله ای
[زمین شناسی] آبیاری پله ای
...

معنی کلمه bench به انگلیسی

bench
• long seat; pulpit of a judge; work table
• furnish with benches; sit in judgment; exhibit dogs at an exhibition; remove from a game (sports)
• a bench is a long seat of wood or metal.
• in the british parliament, the government benches, the labour benches, and so on are the seats used by the members of parliament who belong to the political party mentioned.
• you can also talk about the government benches, the labour benches, and so on when you want to refer to the members of parliament who sit on particular seats.
• a bench is also a long, narrow table in a factory, laboratory, or workshop.
bench blotter
• official record of past criminal convictions, criminal record
bench drilling machine
• drill attached to table
bench mate
• person who shares a bench with another
bench player
• team member who serves as a relief player, player who is not playing in most of a game
bench press
• weightlifting exercise carried out by a lifter lying on a bench (sports); tiny punch press fixed on a workbench
bench vise
• clamp attached to a work surface (used in woodworking, etc.)
bench warmer
• athletic team player that consistently does not or is not allowed to participate in athletic events
bench warrant
• warrant issued by a court for the apprehension of an offender
back bench
• row of seats occupied by new members of the british parliament
be raised to the bench
• be appointed as a judge
carpenter's bench
...

bench را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ميثم
بركرسي نشستن
Setayesh-Arya
جایگاه (در دادگاه)
فاطمه
نیمکت
مهدی بیاتی
نیمکت نشین کردن (برای وقت هایی بکار می رود که مربی یک تیم بازیکن را نیکت نشین میکند یا خود بازیکن مصدوم است)
تینا رادمهر
from bench to beside
از مرحله‌ی آزمون و خطا به مرحله‌ی عمل

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bench
کلمه : bench
املای فارسی : بنچ
اشتباه تایپی : ذثدزا
عکس bench : در گوگل

آیا معنی bench مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )