برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1291 100 1

bitter

/ˈbɪtər/ /ˈbɪtə/

معنی: تند، تیز، تلخ، جگرسوز
معانی دیگر: یکی از دو اسم مفعول فعل: bite، شرنگ، کبست، تندو تیز، طعنه آمیز، پردرد، شدید، ناگوار، چیز تلخ، تلخ کردن یا شدن (بیشتر می گویند: embitter)، (انگلیس) آبجو تلخ، آبجو تند

بررسی کلمه bitter

صفت ( adjective )
حالات: bitterer, bitterest
(1) تعریف: having a sharp and unpleasant taste that is neither sour nor salty.
مترادف: acerbic, acrid, pungent
متضاد: sweet
مشابه: harsh, rough, unsavory

(2) تعریف: full of, marked by, or causing emotions such as grief, anger, resentment, or hatred.
مترادف: agonizing, angry, cruel, grievous, hateful, painful, rancorous, resentful, wretched
متضاد: amicable, magnanimous, sweet
مشابه: acrid, acrimonious, antagonistic, distressing, harsh, heartbreaking, hostile, indignant, malevolent, mean, mournful, scornful, sour, spiteful, sullen, tormenting, venomous

- a bitter defeat
[ترجمه ترگمان] یک شکست تلخ
[ترجمه گوگل] شکست تلخ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- bitter sorrow
[ترجمه ترگمان] اندوهی تلخ،
[ترجمه گوگل] غم تلخ
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: piercingly cold or harshly discomforting.
مترادف: biting, cutting, freezing, piercing
متضاد: balmy, mild
مشابه: arctic, brutal, chilling, cold, harsh, incl ...

واژه bitter در جمله های نمونه

1. bitter almond
بادام تلخ

2. bitter defeats increased his wisdom
ناکامی‌های تلخ عقل او را بیشتر کرد.

3. bitter enmities ensued from this misunderstanding
دشمنی تلخی از پس این سوتفاهم به وجود آمد.

4. bitter lemon
آبلیمو و مشروب الکلی،لیموی تلخ

5. a bitter flavor
مزه‌ی تلخ

6. a bitter old man much given to disputing over any suggestions made by others
پیرمرد تندخویی که عادت دارد هرگونه پیشنهاد دیگران را مورد بحث و جدل قرار دهد

7. a bitter wind
باد سرد و سوزدار

8. that bitter lesson sank into my mind
آن تجربه‌ی تلخ در مغزم جایگزین شد.

9. the bitter memories of his youthful days
خاطرات تلخ ایام جوانی او

10. a bitter pill to swallow
داروی تلخی که باید فرو داده شود،کار ناخوشایند ولی لازم،جام زهر

11. he felt bitter about the new taxes
درباره‌ی مالیات‌های جدید احساس بدی داشت.

12. take the bitter with the sweet
زندگی تلخ و شیرین دارد.

13. to turn bitter with age
...

مترادف bitter

تند (صفت)
caustic , abrupt , sudden , spicy , steep , fast , sharp , harsh , sour , tart , acrid , acrimonious , acute , hot , keen , quick , mercurial , brisk , heady , headlong , inflammable , rapid , tempestuous , snappy , peppery , arrowy , rattling , biting , nipping , bitter , virulent , rash , violent , intensive , discourteous , transient , crusty , pungent , hasty , racy , rath , rathe , mordacious , prestissimo , presto , snippy , temerarious , wing-footed
تیز (صفت)
caustic , sharp , pointed , pointy , acute , hot , keen , shrill , brisk , spiky , poignant , biting , bitter , incisive , trenchant , pungent , mordacious , sharp-pointed , snippy
تلخ (صفت)
bitter , virulent , sec
جگرسوز (صفت)
mordant , bitter

معنی عبارات مرتبط با bitter به فارسی

تلخ، شرنگ، کبست، تندو تیز، جگرسوز، طعنه آمیز، پردرد، شدید، ناگوار، چیز تلخ، تلخ کردن یا شدن (بیشتر می گویند: embitter)، (انگلیس) آبجو تلخ، آبجو تند، بادام تلخ که از هیدرولیز مغز آن اسید هیدروسیانیک به دست می آید
بادام تلخ که از هیدرولیز مغز آن اسید هیدروسیانیک به دست می آید، رجوع شود به: colocynth
رجوع شود به: colocynth، (گیاه شناسی) مانیوک تلخ (manihot esculenta که از برگ های زهرین آن آهارمانیوک می سازند)
(گیاه شناسی) مانیوک تلخ (manihot esculenta که از برگ های زهرین آن آهارمانیوک می سازند)، (کشتیرانی) ته طناب یا کابل (که در عرشه ی کشتی به جایی بند باشد)، اخرین پریشانی، انتهای درد
هر گونه ماده ی تلخ که از گیاهان گرفته شود (مانند: lupulin و aloin)، (عامیانه) کسی که هرگز نومید نمی شود و به کار (مبارزه و غیره) ادامه می دهد، سخت جان
(کشتیرانی) ته طناب یا کابل (که در عرشه ی کشتی به جایی بند باشد)، آبلیمو و مشروب الکلی، لیموی تلخ
آبلیمو و مشروب الکلی، لیموی تلخ، هر گونه ماده ی تلخ که از گیاهان گرفته شود (مانند: lupulin و aloin)
تل وشیرین، اول شیرین وبعدتل، یکجورتاجریزی
شیره کوشاد، عصاره جنتیانا

معنی bitter در دیکشنری تخصصی

bitter
[شیمی] تلخ
[زمین شناسی] خاک تلخ،خاک تند،خاک شور
[زمین شناسی] دریاچه تلخ دریاچه نمکی که آبهای آن شامل مقادیر زیادی نمکهای شیمیایی محلول می شود ، و بنابراین طعم آن تلخ است.
[زمین شناسی] خاک تلخ،خاک تند،خاک شور

معنی کلمه bitter به انگلیسی

bitter
• (british) dark beer, alcoholic beverage; sour quality
• having an acrid taste
• if someone is bitter, they feel angry and resentful.
• if you have a bitter disappointment or experience, you feel angry or unhappy about it.
• in a bitter argument, war, or struggle, people argue or fight fiercely and angrily.
• a bitter wind or bitter weather is extremely cold.
• something that tastes bitter has a sharp, unpleasant taste.
• bitter is a kind of british beer.
bitter argument
• severe dispute, harsh dispute
bitter cold
• extremely cold
bitter disappointment
• sorrowful failing to satisfy one's hopes or expectations, great disillusionment
bitter end
• final completion of something (especially something that is potentially very painful or unpleasant)
bitter herb
• herb with a sour or acrid flavor; horseradish
bitter lemon
• bitter lemon is a fizzy drink that is made partly from the juice of lemons. it is drunk on its own or mixed with alcoholic drinks, such as gin or vodka.
bitter orange
• type of orange tree which produces sour tasting fruit
bitter pill
• sharp and unpleasant tasting tablet of medicine; harsh lesson that is learned
bitter pill to swallow
• something difficult to accept or make peace with
bitter struggle
• intense conflict, hostile contest, fierce fight
bitter sweet
• something that tastes or smells bitter-sweet seems both bitter and sweet at the same time.
• an exp ...

bitter را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

amir22
ناخوشایند
maryam
not sweet
رز
Not sweet تند و تیز
Sunflower
بد اخلاق، بد عنق، کج خلق
اخمو، عبوس، ترشرو


کینه توز
zahra
بد اخلاق،بد عنق،بد رفتار
shiva_sisi‌
not sweet
shiva_sisi‌
تلخ،تند یا فرد بد عنق بد اخلاق...
محمد مهدی صحبتی
not sweet در کتاب کانون زبان ایران
T
Not sweet
Hediye
تلخ
Morteza
تلخ
بهارتیم
شرکت بیتر، شرکت خودروسازی تاسیس شده در سال 1971 است که خودروهای اسپرت لاکچری در آلمان و سپس در اتریش تولید می�کرد.
Arshiya
تلخ
نرگس بیگلویی
1-احساس عصبانیت یا ناراحتی و حسودی از اینکه با شما به درستی رفتار نشده(فعل قابل استفاده دراین مورد feel می باشد،I feel bitter about it)
2-تلخ(هم دررابطه با مزه،هم تجربیات،دعوا و...)
3-بطور ناخوشایندی سرد(a bitter wind)
حسین رحمانی
اندوهگین
Mobina
Not sweet. تو کتاب ریچ۱
Arya
مزه فلزی
Mir ali
Its like lemon when you taste it. Opp sweet
MOEIN
Not sweet

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bitter
کلمه : bitter
املای فارسی : بیتر
اشتباه تایپی : ذهففثق
عکس bitter : در گوگل

آیا معنی bitter مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )