برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1284 100 1

bloated

/bloʊt/ /bləʊt/

معنی: پف کرده، باد دار
معانی دیگر: بادکردن، نفخ

بررسی کلمه bloated

صفت ( adjective )
(1) تعریف: of a part of the body, swollen due to an excess of fluid or gas.

- The doctor was concerned about the patient's bloated ankles.
[ترجمه ترگمان] دکتر نگران قوزک پف‌کرده بیمار بود
[ترجمه گوگل] پزشک در مورد مچ پا مریض بیمار نگران بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: unusually or excessively large.

- The company's bloated payroll was caused by unethical hiring practices.
[ترجمه ترگمان] لیست bloated این شرکت توسط شیوه‌های استخدام غیر اخلاقی ایجاد شد
[ترجمه گوگل] حقوق و دستمزد پراکنده شرکت ناشی از شیوه های استخدام غیر اخلاقی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This recent praise will serve to feed his already bloated ego.
[ترجمه ترگمان] این تحسین اخیر برای غذا دادن به نفس پیشرفته خود عمل می‌کند
[ترجمه گوگل] این ستایش اخیر، در خدمت تغذیه نفس نفس نفس زده اش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

واژه bloated در جمله های نمونه

1. bloated eyes
چشمان باد کرده

2. the bloated corpses of soldiers were floating on the river
اجساد باد کرده‌ی سربازان در روخانه شناور بود.

3. i ate so much that my stomach was bloated
آن قدر خوردم که شکمم باد کرد.

4. Her body bloated and puffed up till pain seemed to burst out through her skin.
[ترجمه ترگمان]بدنش ورم کرده بود و باد کرده بود تا اینکه درد از پوستش بیرون زد
[ترجمه گوگل]بدن او نفخ و پف کرد تا درد به نظر می رسید از طریق پوست او را پشت سر گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The cow's stomach was bloated from eating the wet fodder.
[ترجمه ترگمان]شکم گاو از خوردن علیق پر شده بود
[ترجمه گوگل]معده گاو از خوردن خوراک مرطوب پف کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. I felt bloated after the huge meal they'd served.
[ترجمه ترگمان]بعد از غذایی بزرگ که به آن‌ها خدمت کرده بودند، ورم کرده بودم
[ترجمه گوگل]پس از غذای بزرگ که آنها خدمت کرده اند، احساس پاشیدگی کردم
[ترجمه شما] ت ...

مترادف bloated

پف کرده (صفت)
bouffant , bloated
باد دار (صفت)
puffy , bloated , blowy , flatulent

معنی عبارات مرتبط با bloated به فارسی

معنی bloated در دیکشنری تخصصی

bloated
[عمران و معماری] پف کرده

معنی کلمه bloated به انگلیسی

bloated
• swollen, inflated, puffy
• something that is bloated is much larger than normal because it has a lot of liquid, food, or gas inside it.
• if you describe an organization or its budget as bloated, you mean that it has far more money than it needs; used showing disapproval.
bloated salary
• inflated salary, pay that is added to excessively

bloated را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد خ1
احساس سیری بیش از حد
پریسا
نفخ
NeginNk
انقد بخوری تا معده ات باد کنه
I'm bloated

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bloated
کلمه : bloated
املای فارسی : بلتد
اشتباه تایپی : ذمخشفثی
عکس bloated : در گوگل

آیا معنی bloated مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )