blur

/ˈblɜːr//blɜː/

معنی: لکه، تیرگی، منظره مه الود، لک کردن، محو کردن، تیره کردن
معانی دیگر: (در اثر تاریکی یا زدودن و غیره) نامشخص شدن، کدر کردن یا شدن، مات کردن یا شدن، (تقریبا ولی نه کاملا) محو کردن یا شدن، نامشخص، محو، (با لکه دار کردن و غیره تصویر و غیره را) محو یا نامشخص کردن، لکه یا آلوگی (به ویژه اگر چیزها را کدر یا نامشخص کند)، هرچیزی که (به نظر یا به فکر) مبهم و کدر باشد، نامشخص بنظر امدن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: blurs, blurring, blurred
(1) تعریف: to cause to run together or become obscure or confused, as by smearing.
مترادف: confuse, fog, muddy
مشابه: blot, obfuscate, obscure, smear, veil

- His argument blurred several important distinctions.
[ترجمه سعید پارساپور] بحث او باعث شد چندین موضوع تعیین کننده در ابهام قرار گیرد
|
[ترجمه گوگل] استدلال او چندین تمایز مهم را محو کرد
[ترجمه ترگمان] بحث او چند امتیاز مهم را از بین برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Water blurred the ink on the page.
[ترجمه Deyhim] آب جوهر را روی صفحه پخش کرد
|
[ترجمه گوگل] آب جوهر صفحه را تار کرد
[ترجمه ترگمان] اب جوهر را در صفحه محو کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to make dim; dull the perception of.
مترادف: blear, fog, mist
مشابه: anesthetize, deaden, dim, dull

- In high doses, the drug may blur a patient's vision.
[ترجمه سعید پارساپور] مصرف دارو در مقادیر بالا، میتونه به تاری دید بیمار منجر بشه
|
[ترجمه گوگل] در دوزهای بالا، دارو ممکن است دید بیمار را تار کند
[ترجمه ترگمان] در دوزهای بالا، دارو ممکن است دیدگاه بیمار را مبهم کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to become vague or indistinct.
مترادف: dim, mist
مشابه: cloud, fog

- The landscape blurred as we sped past.
[ترجمه گوگل] وقتی با سرعت از کنار ما گذشتیم، منظره تار شد
[ترجمه ترگمان] منظره محو و تار شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to produce indistinct marks or smudges.
مترادف: smudge
مشابه: blot, smear, splotch

- The paint blurred on the wet paper.
[ترجمه گوگل] رنگ روی کاغذ خیس تار شد
[ترجمه ترگمان] رنگ روی کاغذ خیس محو شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: blurred (adj.), blurry (adj.), blurriness (n.)
(1) تعریف: a smudge or indistinct mark.
مترادف: smudge, smutch
مشابه: mark, smear, spot

- I can't read the rest of the sentence because there's a blur on the page.
[ترجمه زهرا رحمانی] نمیتونم بقیه ی جمله رو بخونم چون یه لکه روی صفحه ست.
|
[ترجمه گوگل] من نمی توانم بقیه جمله را بخوانم زیرا یک تاری در صفحه وجود دارد
[ترجمه ترگمان] بقیه جمله را نمی توانم بخوانم، چون روی صفحه چیز مبهمی دیده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a state of confusion or disorientation.
مشابه: fog, haze

- My mind was in a blur when I woke up, and I had no idea where I was.
[ترجمه گوگل] وقتی از خواب بیدار شدم ذهنم در تاری بود و نمی دانستم کجا هستم
[ترجمه ترگمان] وقتی بیدار شدم ذهنم تیره و تار بود و هیچ ایده ای نداشتم که کجا هستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a mass of confusion or vagueness.

- She tried to remember what happened, but it was all a blur.
[ترجمه گوگل] سعی کرد اتفاقی که افتاده را به خاطر بیاورد، اما همه چیز تار بود
[ترجمه ترگمان] سعی کرد به یاد بیاورد که چه اتفاقی افتاد، اما همه چیز تیره و تار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. in very fast speeds everything becomes a blur
در سرعت های خیلی زیاد همه چیز به نظر محو می آید.

2. The town was just a blur on the horizon.
[ترجمه سعید پارساپور] شهر در افق همچون لکه ای تار بود
|
[ترجمه گوگل]شهر فقط یک تاری در افق بود
[ترجمه ترگمان]افق در افق محو و تار شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The object was a dim blur in the moonlight.
[ترجمه گوگل]شیء در نور مهتاب تاری مبهم بود
[ترجمه ترگمان]نور در زیر نور ماه محو و تار شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The houses appeared as a blur in the mist.
[ترجمه گوگل]خانه ها به صورت تاری در مه ظاهر شدند
[ترجمه ترگمان]همه خانه ها در مه محو شده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Everything is a blur when I take my glasses off.
[ترجمه اسحاقی] وقتی عینکم را برمیدارم همه چیز را محو و مبهم می بینم.
|
[ترجمه گوگل]وقتی عینکم را برمی دارم همه چیز تار می شود
[ترجمه ترگمان]وقتی عینکم رو می زنم همه چی تیره و تار میشه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. I just saw the blur of the car as it passed in front of me.
[ترجمه اسحاقی] هنگامی که اتومبیل از مقابل من گذشت ، من فقط سایه مبهمی از آن دیدم.
|
[ترجمه گوگل]همین الان تاری ماشین رو دیدم که از جلوم رد شد
[ترجمه ترگمان]همان طور که جلوی من از جلوی اتومبیل رد شد، دیدم که مات و مبهوت اتومبیل را دیدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. My memory of the accident is only a blur.
[ترجمه گوگل]خاطره من از تصادف فقط تاری است
[ترجمه ترگمان]حافظه من از تصادف فقط یک لکه تیره است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. The island was a faint blur through misty rain.
[ترجمه گوگل]جزیره در میان باران مه آلود تاری ضعیف بود
[ترجمه ترگمان]این جزیره از میان باران مه گرفته محو شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. The events of that day were just a blur.
[ترجمه گوگل]اتفاقات آن روز فقط یک تاری بود
[ترجمه ترگمان]وقایع آن روز فقط مبهم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Without my glasses everything is just a misty blur.
[ترجمه گوگل]بدون عینک من همه چیز فقط یک تاری مه آلود است
[ترجمه ترگمان]بدون عینک من همه چیز مه آلود و مبهم است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. The design of the conservatory is meant to blur the distinction between the house and the garden.
[ترجمه گوگل]طراحی هنرستان به منظور از بین بردن تمایز بین خانه و باغ است
[ترجمه ترگمان]هدف از این گلخانه محو تمایز بین خانه و باغ است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The days before the accident were a blur.
[ترجمه گوگل]روزهای قبل از تصادف تار بود
[ترجمه ترگمان]روزها قبل از تصادف، همه چیز تیره و تار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. She tends to blur the distinction between her friends and her colleagues.
[ترجمه گوگل]او تمایز بین دوستان و همکارانش را از بین می برد
[ترجمه ترگمان]او تمایل دارد تمایز بین دوستانش و همکارانش را مبهم کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Tears blur my eyes.
[ترجمه گوگل]اشک چشمانم را تار می کند
[ترجمه ترگمان]اشک در چشمانم جاری شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

لکه (اسم)
blotch, smut, spot, dot, glob, blur, mulct, smudge, freckle, taint, stain, smear, gall, blob, blot, nebula, pip, dirt, dapple, splotch, iron mold, smirch, smooch, soilure

تیرگی (اسم)
tension, obscurity, fog, gloom, blur, nigrescence, darkness, turbidity, dimness, feculence

منظره مه الود (اسم)
blur

لک کردن (فعل)
blur, smudge, gaum, slubber

محو کردن (فعل)
erase, eliminate, annihilate, expunge, obliterate, blur, wipe out, deface, blot out, disfeature, cause to disappear, raze, efface, rase

تیره کردن (فعل)
mud, obscure, fog, dim, gloom, blur, shade, bedim, overcloud, darken, tarnish, overcast

تخصصی

[کامپیوتر] تیرگی - فیلتری در برنامه نقاشی که تصویر را اندکی از تمرکز کانونی خارج می کند این فیلتر آن قدر باید تکرار شود تا اثر مطلوب به دست آید
[نساجی] لکه - لک - مات - تیرگی

انگلیسی به انگلیسی

• fog, haze; stain; dirt
make foggy, make vague; make dim; dirty, soil
a blur is a shape or area which you cannot see clearly because it has no distinct outline or because it is moving very fast.
if something blurs a shape or picture, or if the shape or picture is blurred, you cannot see it clearly because its edges are no longer distinct.
if something blurs an idea or a concept, the idea or concept no longer seems clear.

پیشنهاد کاربران

شکل مبهم و گنگ، تصویر غیر واضح
با حرف اضافه of: تصویری مه آلود از. . .
blur ( v, n ) ( blər ) ( blurs, blurred, blurring ) , e. g. The writing blurred and danced before his eyes. Tears blurred her eyes. Everything is a blur when I take my glasses off.
blur
مات. . .
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : blur
✅️ اسم ( noun ) : blur / blurriness
✅️ صفت ( adjective ) : blurry / blurred
✅️ قید ( adverb ) : blurrily
برای blur together معنایی در نظر دارید؟
به طور مثال:
As the days blur together, a calm acceptance sets in.
کِدِر
I’m a blur , l’ m a blur
من محوام !
( ناپدید یا مثلا نامرئی )
وقتی یک حرکتی رو خیلی تند انجام میدی ، مثلا خیلی سریع مشت میزنی!
مبهم و گنگ سپری شدن
در مه سپری شدن
وقایع را به خاطر نداشتن
به خوبی به یاد نیاوردن
محو نمودن کمرنگ کردن

تیره
مبهم
1. The town was just a blur on the horizon.
شهر در افق همچون لکه ای تار بود.
2. Everything is a blur when I take my glasses off.
وقتی عینکم را برمی دارم همه چیز گنگ و مبهم است.
3. She tends to blur the distinction between her friends and her colleagues.
...
[مشاهده متن کامل]

او تمایل دارد تمایز بین دوستان و همکارانش را کم رنگ کند.
4. I just saw the blur of the car as it passed in front of me.
من فقط تاری ماشین را که از جلوی من رد می شد دیدم.
5. My memory of the accident is only a blur.
خاطره من از تصادف فقط یک منظره مه آلود است.
Blur= لکه ای تار، گنگ و مبهم، کم رنگ، تاری، منظره مه آلود

بی رنگ کردن، مخدوش کردن ( تمایز )
تکدر، مکدر شدن
غیر قابل تشخیص، نامشخص، مبهم
تار
کم رنگ
تاری ، تار شدگی
تیره کردن، تار کردن، تیره شدن، تار شدن, تیره و تار کردن/شدن
جلوی. . . . . را پوشاندن/گرفتن

( چیز ) مبهم، ( چیز ) گنگ
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٨)

بپرس