برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1280 100 1

blurry

واژه blurry در جمله های نمونه

1. My blurry vision makes it hard to drive.
[ترجمه Farid] دید تار من رانندگی را دشوار می کند
|
[ترجمه ترگمان]تصویر تار من رانندگی را سخت می‌کند
[ترجمه گوگل]دید تیز من دشوارتر می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The lines are pretty blurry at this point.
[ترجمه ترگمان]خطوط در این نقطه کاملا تار هستند
[ترجمه گوگل]خطوط در این نقطه بسیار تار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The picture on the TV went blurry.
[ترجمه ترگمان]تصویر تلویزیون محو شد
[ترجمه گوگل]تصویر تلویزیون تار شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. His expressionistic brushwork, scrapings in the paint and blurry edges endow the familiar bright land with an unfamiliar melancholy.
[ترجمه ترگمان ...

معنی کلمه blurry به انگلیسی

blurry
• bleary, dim, smeared
• a blurry shape or picture is one with an unclear outline.

blurry را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Setayesh-Arya
مبهم
سارا وطنی
when you coulde not see clearly
Yasaman
کِدِر
Not clear

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر


آیا معنی blurry مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )