برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1359 100 1

body

/ˈbɑːdi/ /ˈbɒdi/

معنی: جسد، لاشه، بدن، بدنه، اندام، جسم، تن، تنه، پیکر، جرم، بالاتنه، اطاق ماشین، جرم سماوی، دارای جسم کردن
معانی دیگر: جثه، کالبد، هیکل، تنه (بدون احتساب سر و دست و پا)، بخشی از لباس که تنه را می پوشاند، لاش، جسم (در مقابل روح: spirit)، گروه، دسته، جمع، گروهه، همبست، (اتومبیل و کامیون وغیره) بدنه، اتاق، باربند (هر چیز به جز شاسی)، بدنه ی کشتی و هواپیما، متن اصلی (سوای مقدمه و عنوان و غیره)، هرچیزی که دارای جسم باشد، مزه ی قوی و خوشایند، مقدار، کلفتی پارچه، غلظت، ضخامت، (عامیانه) انسان، شخص، اکثریت، بخش عمده ی هر چیز، (حقوق) انسان یا چیزی که دارای شخصیت حقوقی باشد، دارای حقوق قانونی، دارای بدن کردن، جسم دادن به، جسیم کردن، شامل شدن، تن مند کردن (بیشتر می گویند: embody)، ضخیم کردن، غلیظ کردن

بررسی کلمه body

اسم ( noun )
حالات: bodies
(1) تعریف: the physical substance and form of a person or animal, including limbs, organs, tissue, and all other parts.
متضاد: soul
مشابه: figure, form, frame, person, physique, soma, system

(2) تعریف: a dead body; corpse; carcass.
مترادف: carcass, corpse
مشابه: cadaver, remains, stiff

(3) تعریف: the torso of a person or animal.
مترادف: torso, trunk

(4) تعریف: the main part of anything.
مترادف: bulk, core, mass
مشابه: kernel, lion's share, majority, preponderance, weight

(5) تعریف: a group of people, things, or ideas regarded in its entirety.
مشابه: aggregation, core, corporation, crowd, group, mass

- the student body
[ترجمه ترگمان] بدن دانش‌آموز
[ترجمه گوگل] بدن دانشجو
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a body of knowledge
[ترجمه ترگمان] یک بدن از دانش
[ترجمه گوگل] بدن دانش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه body در جمله های نمونه

1. body cavity
حفره‌ی بدن،تن‌خال

2. body language
ارتباط غیرکلامی،حرکات معنی‌دار بدنی،زبان اندام

3. body forth
(از راه هنر) موجودیت دادن به،شکل و جسم دادن،آشکار ساختن

4. a body invaded by disease
بدنی که مورد هجوم بیماری قرار گرفته است.

5. a body of soldiers
دسته‌ای سرباز

6. a body racked by pain
بدنی که درد آن را شکنجه می‌دهد

7. basal body
جسم پایه‌ای،تن‌پایه،جسم پایه

8. her body has a beautiful form
بدن او خوش‌قواره است.

9. his body could not fight off three diseases at once
بدنش نمی‌توانست در آن واحد با سه بیماری پیکار کند.

10. his body rejected the transplanted kidney
بدن او کلیه‌ی پیوندی را (پس) زد.

11. his body was charmed and no sword could harm him
بدنش طلسم شده بود و هیچ شمشیری به او کارگر نبود.

12. his body was covered with sores
بدنش از جراحت پوشیده بود.

13. his body was swinging from a rope
جسدش از یک طناب آویخته بود.

...

مترادف body

جسد (اسم)
bier , body , corpse , cadaver , carcase
لاشه (اسم)
bier , body , corpse , cadaver , carcass , carrion , offal
بدن (اسم)
frame , body , microcosm , corporality
بدنه (اسم)
shaft , framework , body , trunk , fuselage
اندام (اسم)
organ , member , shape , body
جسم (اسم)
material , matter , substance , bulk , flesh , body , corporality , corpus , corporeity , metal
تن (اسم)
person , flesh , body , corpus , ton
تنه (اسم)
stock , bulk , frame , stem , body , trunk , corpus , jostle , push , shove
پیکر (اسم)
likeness , figure , portrait , body , effigy , statue , icon , digit , model
جرم (اسم)
mass , body , guilt , crime , misdeed , delict
بالاتنه (اسم)
bust , body
اطاق ماشین (اسم)
body
جرم سماوی (اسم)
body
دارای جسم کردن (فعل)
body

معنی عبارات مرتبط با body به فارسی

کیسه ی پلاستیکی و زیپ دار برای حمل جسد از رزمگاه یا محل حادثه، مرده پوش
روانشناسى : هیکل
علوم مهندسى : بطور فضایى متمورکز شده
(هاکی) تنه زدن (با شانه یا کپل) به دارنده ی توپ (puck)
نوسان های فعالیت شبانه روزی بدن که به حرکات ساعت تشبیه می شود، ساعت زیست شناسی
(حقوق) شرکت یا بنگاه دارای شخصیت حقوقی، موسسه یا شرکت قانونی و به ثبت رسیده، corporation : شرکت، شرکت سهامی
شمارش جسدها (مثلا بعد از نبرد یا تصادف)
(در ورزش بولینگ) خم کردن و حرکت دادن بدن در جهت پرتاب توپ و ادامه ی این عمل تا لحظه هایی پس از رهاسازی توپ
(از راه هنر) موجودیت دادن به، شکل و جسم دادن، آشکار ساختن
نگهبان، موکب، هنگ ویژه
ارتباط غیرکلامی، (بیان به وسیله ی حرکات بدن و حالت قیافه) تنگویی
ورزش های بدنی که هدف آنها بهسازی هماهنگی عضلات و طرز ایستادن و غیره است
اجتماع ...

معنی body در دیکشنری تخصصی

body
[عمران و معماری] جسم - بدنه - پیکره
[کامپیوتر] بدنه - برچسب مورد مورد استفاده در هتمل برای مشخص کردن بخشی اصلی موضوعات یک صفحه وب . این بخش نقطه مقابل هاد است . - بدنه ( پیام یا یک سند)
[برق و الکترونیک] بدنه
[فوتبال] بدن
[نساجی] زمینه پارچه - متن پارچه - جسم - شیئ - بدن - زیردست الیاف
[ریاضیات] جسم، بدنه
[نفت] قوام
[کوه نوردی] حمایت بدنی
[برق و الکترونیک] مود خمشی بدنه
[برق و الکترونیک] هشدار دهنده ی ظرفیت بدنی سیستم هشدار دهنده که برای وجود ظرفیت بین بدن فرد مختلف ( مثلاً دزد ) و سیم یا صفحه ی فلزی حسگر فعال می شود .
[برق و الکترونیک] ظرفیت خازنی بدن ظرفیت موجود بین بدن انسان و زمین که معمولاً بین 100 تا 300 پیکوفاراد است. این مقدار برای تخمین بار الکتریکی یک شخص که به تخلیه ی الکتروستاتیکی و شرایط مناسب دما و رطوبت بینجامد . استفاده می شود .
[پلیمر] ساختار مکعبی مرکزدار
[عمران و معماری] مرکز پر
[شیمی] مکعب مرکز پر
[شیمی] شبکه مکعبی مرکز پر
...

معنی کلمه body به انگلیسی

body
• physical form of a person or animal; corpse, carcass; torso; main part, mass; group (of people, things, ideas, etc.); substance; human being
• your body is all your physical parts, including your head, arms, and legs.
• you can also refer to the main part of your body, excluding your head, arms, and legs, as your body.
• a body is the body of a dead person.
• a body is also an organized group of people who deal with something officially.
• the body of a car or aeroplane is the main part of it, excluding its engine, wheels, and wings.
body and soul
• physical and the spiritual aspects of a person; all of a person, every bit of a person
body art
• art form in which the body is used as the medium (includes tattooing, piercing, scarification, painting, etc.)
body blow
• if something is a body blow, it causes great disappointment and difficulty to someone who is trying to achieve something.
body builder
• person who develops the body for competitive exhibition
• a body-builder is a person who does special exercises regularly in order to make his or her muscles grow bigger.
body building
• building and sculpting of muscles by lifting weights and exercise
• body-building is the activity of doing special exercises regularly in order to make your muscles grow bigger.
body building institute
• weightlifting club, gym, institution devoted to development of the physique
body clock
• (british) amount of time that a person can biologically perform a certain function (such as have children)
body color
• color of one's skin, skin color ...

body را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

HanA
رفیق
مهسا
در حقوق: ارگان, نهاد
سحر
بدن
HTG
کلیات
Zohre
بدن
h.t
پیکره
Bar bod
بدن
...a...
عضو
محمد
مجموعه
Law is a body of rules
حقوق،مجموعه ای از قواعد است
کاربر آبادیس
بدن، بدنه
حسین
اون عزیزی که رفیق ترجمه کرد باید بدونه buddy میشه رفیق! نه body!
body میشه همه این معنایی که اینجا زحمت کشیدن مشخص کردن!
لطفا اطلاعات غلط پخش نکنید .
با تشکر
یا خامنه ای رهبر جانم فدایت شود
جسد
زینب
موسسه، ارگان، نهاد، عضو
منیره پورصالحی
public body نهاد عمومی
...
تن ، بدن
مریم
مطلب درمورد بدن انسان
محمد ضیایی بیگدلی
حجم - مانند، در great body of literature به معنای، حجم قابل توجهی (از ادبیات را در این زمینه به خود اختصاص داده است).
Claire N _ my love is james lake jr
تنه (بدون احتساب سر و دست و پا) - بالاتنه
با توجه به معنی شعر : senorita
Nahal_bala
تن،بدن،بدنه(در جمله)
tinabailari
He felt pain all over his body ⛏
او همه جای بدنش احساس درد داشت
حسین
حیطه، حوزه
ز.ب
اصلی
عاطفه
بخش عمده از چيزي
راضیه موسوی خورشیدی
بدنه، شاکله، دستگاه، نهاد

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی body
کلمه : body
املای فارسی : بودی
اشتباه تایپی : ذخیغ
عکس body : در گوگل

آیا معنی body مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )