انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

95 902 100 1

boss

تلفظ boss
تلفظ boss به آمریکایی/ˈbɒs/ تلفظ boss به انگلیسی/bɒs/

معنی: رئیس، ارباب، برجستگی، بر جسته کاری، متصدی، رئیس کارفرما، خواجه، ریاست کردن بر، اربابی کردن، نقش برجسته تهیه کردن
معانی دیگر: مدیر، سرپرست، سرکارگر، (امریکا) سردمدار سیاسی، کسی که در شهر نفوذ سیاسی دارد (political boss هم می گویند)، سرور، سردسته، (عامیانه - معمولا با about یا around) تحکم کردن، ریاست مابی کردن، ارباب وار رفتار کردن، نقش یا تزیین برجسته، نقشی که نسبت به سطح اطراف خود برجسته باشد، (در گچبری و نجاری و غیره) برجسته کاری سقف و دیوار، (عامیانه) گاو، گاو شیرده، برجسته، اربابی کردن بر

بررسی کلمه boss

اسم ( noun )
(1) تعریف: a person who employs others or supervises their work; manager.
مترادف: CEO, chief, executive, leader, manager
متضاد: underling
مشابه: administrator, employer, foreman, head, master, overseer, super, superintendent, supervisor, taskmaster

(2) تعریف: a politician who dominates a local party.
مشابه: �minence grise, cacique, kingmaker, leader, man, party, war-horse, whip
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: bosses, bossing, bossed
(1) تعریف: to supervise.
مترادف: administer, lead, manage, oversee, superintend, supervise
مشابه: command, control, direct, head

(2) تعریف: to order in an overbearing way.
مترادف: dictate, domineer
مشابه: command, dominate, lord, oppress, order, overbear, push, ride, rule, tyrannize

- He was always bossing the children around.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] او همیشه به بچه ها امر و نهی میکرد
|

ترجمه کاربر [ترجمه A.A] او همیشه در حال امر و نهی کردن بچه ها بود
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او همیشه با بچه‌ها بازی می‌کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او همیشه اطفال را سرپرستی می کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to be boss.
مترادف: administer, command, preside, rule
مشابه: direct, lead, order

(2) تعریف: to be overly controlling or authoritative.
مترادف: dominate, domineer, lord it, tyrannize
مشابه: compel, dictate, push

(3) تعریف: (slang) first-rate.
مترادف: first-class, first-rate, top-drawer, topflight, topnotch, tops
مشابه: prime
اسم ( noun )
(1) تعریف: a rounded projection or swelling.
مترادف: bubble, knob, nub
مشابه: billow, blister, bulb, bulge, bump, knurl, node, nubble, stud, swell

(2) تعریف: an ornamental projection, such as a knob or stud.
مترادف: nailhead, stud
مشابه: burl, knob
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: bosses, bossing, bossed
(1) تعریف: to embellish with bosses.
مترادف: stud
مشابه: emboss, gnarl, knot, knurl, welt

(2) تعریف: to emboss.
مترادف: emboss, seal
مشابه: chase, impress, imprint, indent, signet, stamp, welt

واژه boss در جمله های نمونه

1. boss of the new york underworld
ترجمه رئیس تبهکاران نیویورک

2. her boss is an authoritarian
ترجمه رئیس او سختگیر و خودکامه است.

3. his boss gave him an advance of ten thousand tumans
ترجمه رییسش به او ده هزار تومان مساعده داد.

4. his boss is very bad-tempered in the morning
ترجمه رئیس او صبح‌ها خیلی زود خشم است.

5. his boss made his life a hell
ترجمه رئیسش زندگی را بر او تلخ کرده بود.

6. our boss is not a person to be trifled with
ترجمه رییس ما کسی نیست که بشود او را به شوخی گرفت.

7. the boss disallowed his request to take the afternoon off
ترجمه رئیس اجازه نداد که بعد از ظهر سرکار نیاید.

8. the boss fixes each worker's wage
ترجمه رئیس،مزد هر کارگر را معین می کند.

9. the boss fudged the question of pay raises for as long as he could
ترجمه ارباب تا می‌توانست درباره‌ی اضافه حقوق‌ها تعلل کرد.

10. the boss had an animus against him
ترجمه رئیس اداره نسبت به او غرض داشت.

11. the boss pitched into me and said i was working poorly
ترجمه رئیس به من توپید و گفت بد کار می‌کنم.

12. the boss poured cold water on all of my proposals
ترجمه رئیس همه‌ی پیشنهادهای مرا رد کرد.

13. the boss spoke to them in a condescending tone
ترجمه رئیس بالحنی غرور آمیز با آنها صحبت کرد.

14. a mafia boss
ترجمه سردسته‌ی تبهکاران مافیا

15. his past boss
ترجمه رییس قبلی او

16. our new boss is bald
ترجمه رئیس جدید ما کچل است.

17. he and his boss are hand and glove
ترجمه او و اربابش کاملا با هم جور هستند.

18. he buttonholed his boss in the hallway and asked for a raise
ترجمه در راهرو رئیسش را گیر انداخت و با سماجت درخواست اضافه حقوق کرد.

19. he agitated against his boss
ترجمه بر ضد رئیس خود تحریک می‌کرد.

20. he could mimic his boss well
ترجمه او می‌توانست خوب ادای رئیسش را درآورد.

21. he kept flattering his boss
ترجمه او مرتبا پیش رئیس خود چاپلوسی می‌کرد.

22. his confrontation with the boss cost him his job
ترجمه رو در رویی او با رئیس به قیمت شغلش تمام شد.

23. if you cross your boss one more time, you'll get fired!
ترجمه اگر یکبار دیگر با رئیس خودت مخالفت کنی اخراج خواهی شد!

24. he has interest with the boss
ترجمه او نزد رئیس خرش می‌رود.

25. he was carpeted by his boss
ترجمه رئیسش او را مورد موآخذه قرار داد.

26. i won't allow anyone to boss me around!
ترجمه اجازه نمی‌دهم هیچکس به من تحکم کند!

27. i am going to tackle my boss for a raise
ترجمه خیال دارم درباره‌ی اضافه حقوق با رییسم صحبت کنم.

28. a designing employee who undermined his own boss
ترجمه کارمند حقه‌بازی که برضد رئیس خود تبانی کرد

29. he tried to curry favor with his boss
ترجمه او کوشید با خوش خدمتی خود را پیش رئیسش عزیز کند.

30. each of the party cells had a separate boss
ترجمه هر یک از ریز یگان‌های حزب رئیس جداگانه‌ای داشت.

31. he has been in the doghouse with the boss for weeks
ترجمه هفته‌ها است که مورد خشم رئیس است.

32. i suggested that we hire him but the boss demurred
ترجمه من پیشنهاد کردم که او را استخدام کنیم ولی رئیس سرباز زد.

33. being late got him in a jam with his boss
ترجمه تاخیر ورود،او را با رئیسش دچار درگیری کرد.

34. the workers decided to bypass the foreman and go directly to the boss
ترجمه کارگران تصمیم گرفتند به جای مراجعه به سر کارگر مستقیما سراغ رئیس کل بروند.

35. i did not think she would have the courage to challenge her ill-tempered boss
ترجمه فکر نمی‌کردم یارای مقابله با رئیس بد خلق را داشته باشد.

36. he incubated the new idea for a few days before presenting it to the boss
ترجمه پیش از ارائه‌ی فکر جدید به رییس،چند روزی غور کرد.

مترادف boss

رئیس (اسم)
provost , principal , superior , head , master , manager , director , superintendent , warden , commander , chief , leader , prefect , premier , headman , premiere , boss , chairman , president , ruler , sheik , sheikh , regent , dean , head master , higher-up , syndic
ارباب (اسم)
suzerain , squire , master , boss , lord , overlord , monsieur , esquire , seignior , liege , padrone
برجستگی (اسم)
jut , relief , eminence , knob , swell , boss , prominence , salience , saliency , ness , eminency , flange , notability
بر جسته کاری (اسم)
relief , boss , relievo , fretwork
متصدی (اسم)
superior , head , manager , director , foreman , superintendent , warden , chief , operator , overseer , boss
رئیس کارفرما (اسم)
boss
خواجه (اسم)
neuter , host , boss , eunuch , wether , dignitary , vizier , merchant , owner , man of distinction , wazir , wealthy man
ریاست کردن بر (فعل)
boss , preside
اربابی کردن (فعل)
boss
نقش برجسته تهیه کردن (فعل)
boss

معنی عبارات مرتبط با boss به فارسی

(عامیانه) معاون سرکارگر، نفر دوم، خرده پا، سرپرست فاقد اختیارات کافی، وردست سر عمله، مباشر کارگران

معنی boss در دیکشنری تخصصی

boss
[عمران و معماری] برآمدگی - گلمیخ - ناف
[مهندسی گاز] برجستگی ، رئیس ، کارفرما
[زمین شناسی] برجستگی ،استوک دایره ای شکل
[نساجی] قسمت مورد استفاده غلتک - قسمت شیاردار غلتک تحتانی - برجستگی - توخالی
[ریاضیات] رهبری با تمرکز روی مدیر
[زمین شناسی] اراضی جنگلی
[کامپیوتر] صفحه نمایش فریبنده رئیس
[نفت] رئیس اردوگاه حفاری
[نساجی] قسمت کاری غلتک - قسمت مورد استفاده غلتک - قسمتی از غلتک که استفاده می شود

معنی کلمه boss به انگلیسی

boss
• employer, manager; leader, person in control; engraving, decorative carving; protuberance, roundish lump (botany, zoology); decorative projection (architecture)
• manage; rule over, tyrannize
• your boss is the person in charge of the company or department that you work for.
• if you are your own boss, you work for yourself or do not have to ask other people for permission to do something.
• in informal american english, the leader of a local political party is sometimes referred to as a boss.
• if someone bosses you, they keep telling you what to do; used showing disapproval.
boss eyed
• if someone is boss-eyed, they have eyes that look inward towards each other; an informal word.
big boss
• top man, head (of the company, office, firm, etc.); person in charge, leader
you're the boss
• you are the one who decides, all of the responsibility is yours

boss را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی boss

زهرا ٢٣:٤٧ - ١٣٩٦/٠٤/٢٣
برتر
|

عارف ١٠:٣٩ - ١٣٩٦/٠٤/٢٧
بالاتر
|

بنیامین ١٤:٣٢ - ١٣٩٦/٠٥/١٢
سرور
|

ALBERT ١٣:٠٣ - ١٣٩٦/٠٥/١٨
سالار
|

sama ١٩:٥٨ - ١٣٩٦/١٢/٠٢
نام یک کمپانی پوشاک
|

HastiHasti ١٧:١٩ - ١٣٩٦/١٢/١٢
رئیس
|

f.n ١٢:٠٩ - ١٣٩٧/٠٥/٠٩
رئیس
|

EHSAN ٢٠:٠٧ - ١٣٩٧/٠٦/٢٠
خان _ رئیس
|

gooyatarjome.ir ٢١:٤١ - ١٣٩٧/٠٧/١٠
(مهندسی مکانیک) سوراخِ بسته شدنِ پیچ
|

ایلیا ١٢:٤٤ - ١٣٩٧/٠٨/١٧
ریئس
|

LiSA ١٥:١٣ - ١٣٩٧/١١/١٣
A person who is leather of some work.manager
|

ebitaheri@gmail.com ١٣:٤١ - ١٣٩٨/٠٢/٠٣
سرکرده
|

پیشنهاد شما درباره معنی boss



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

SsMoein > آرتوش
هادی ملک > Hellishly hot
sara > clean the stable
آرنیکا > Case
HENGAME > فصل
HENGAME > گل
علی شیرزادی > کاید
آرنیکا > markers

فهرست پیشنهادها | نگارش واژه نو

توضیحات دیگر

معنی boss
کلمه : boss
املای فارسی : باس
اشتباه تایپی : ذخسس
عکس boss : در گوگل


آیا معنی boss مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 95% )