انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 990 100 1

branch

تلفظ branch
تلفظ branch به آمریکایی/ˈbrænt͡ʃ/ تلفظ branch به انگلیسی/brɑːnt͡ʃ/

معنی: شاخ، شاخه، شعبه، ترکه، بخش، انشعاب، رشته، فرع، منشعب شدن، شاخه دراوردن، شاخهشاخه شدن، گل و بوته انداختن، مشتق شدن، جوانه زدن، براهجدیدی رفتن
معانی دیگر: شاخ درخت، برزه، برسم، کنگ، شخ، شاخه آوردن، به شاخه بخش شدن، شاخه شاخه منشعب شدن، به چند شاخه تقسیم شدن، شاخه ی رود یا نهر، شاخابه، ریزابه، دریا شاخه، شاخه ی علمی، شاخه ای از درخت خانوادگی، (زبان شناسی) عضو خانواده ای از زبان ها، (ادارات و شرکت ها و غیره) شعبه، هر چیز شاخه مانند (مثل شاخ های فرعی گوزن)، رجوع شود به: branch water، (کامپیوتر) جهش، پرش (رجوع شود به: jump)، به بخش دیگری از برنامه رفتن، پرش کردن، (قلاب دوزی) به طرح شاخ و برگ قلاب دوزی کردن، باtheو forth شاخه دراوردن، باfrom مشتق شدن

بررسی کلمه branch

اسم ( noun )
(1) تعریف: a woody part that grows out from the main body of a tree or shrub; limb.
مترادف: bough, limb
مشابه: offshoot, shoot, spray, stalk, stem, stick, switch, twig

(2) تعریف: any offshoot or subdivision of the main part of something.
مترادف: offshoot
مشابه: affiliate, appendage, appendix, arm, chapter, divide, division, limb, section, subdivision, subgroup, subset

- a branch of the savings bank
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شعبه‌ای از بانک پس‌انداز
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک شعبه از بانک پس انداز
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- the various branches of philosophy
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شاخه‌های مختلف فلسفه
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شاخه های مختلف فلسفه
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: a stream or creek.
مترادف: brook, creek, stream
مشابه: feeder, tributary
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: branches, branching, branched
(1) تعریف: to separate or diverge.
مترادف: diverge, divide, fork, furcate
مشابه: bifurcate, bisect, deviate, fan out, part, ramify, separate

(2) تعریف: to put out branches.
مشابه: spread, sprout
فعل گذرا ( transitive verb )
مشتقات: branchless (adj.), branchlike (adj.)
عبارات: branch out
• : تعریف: to separate or divide into branches or branchlike parts.
مشابه: divide, separate

واژه branch در جمله های نمونه

1. branch off
ترجمه 1- به چند شاخه تقسیم کردن یا شدن

2. branch out
ترجمه 1- شاخه‌دار شدن،شاخه دادن 2- (از نظر علاقه و فعالیت و غیره) گسترده شدن،منشعب شدن

3. that branch of the family emigrated to america
ترجمه آن شاخه‌ی فامیل به امریکا مهاجرت کرد.

4. the branch broke and he landed on his back
ترجمه شاخه شکست و او از پشت بر زمین خورد.

5. the branch broke with a crack
ترجمه شاخه (ی درخت) ترقی شکست.

6. the branch had been hacked off with a hatchet
ترجمه شاخه را (به طور ناصاف) با تبر قطع کرده بودند.

7. the branch is bending under its load of snow
ترجمه شاخه زیر بار برف خم شده است.

8. the branch snapped and i fell to the ground
ترجمه شاخه با صدا شکست و من بر زمین افتادم.

9. the branch sprang back and hit me in the face
ترجمه شاخه برگشت و به صورتم خورد.

10. the branch whipped back and hit me in the face
ترجمه شاخه شلاق‌وار به عقب برگشت و به صورتم خورد.

11. to branch out
ترجمه شاخه شاخه شدن

12. a cut branch
ترجمه شاخه‌ی بریده

13. can that branch hold your weight?
ترجمه آیا آن شاخه می‌تواند وزن تو را تحمل کند؟

14. the (tree) branch broke
ترجمه شاخه‌ی درخت شکست.

15. the executive branch is subordinate to the legislative
ترجمه شاخه‌ی مجریه تابع شاخه‌ی مقننه است.

16. the legislative branch enacts laws and the executive branch carries these laws out
ترجمه قوه‌ی مقننه قانون وضع می کند و قوه‌ی مجریه این قوانین را به اجرا درمی‌آورد.

17. the new branch of the bank
ترجمه شعبه‌ی جدید بانک

18. the tree branch broke her fall
ترجمه شاخه‌ی درخت،شدت سقوط او را کم کرد.

19. a downward inclined branch
ترجمه شاخه‌ی خم شده به سوی پایین

20. a green pomeogranate branch is supple
ترجمه ترکه‌ی سبز انار خم‌پذیر است.

21. he cut the branch with a single hack
ترجمه با یک ضربه شاخه را زد.

22. he shook the branch and ripe peaches plopped down
ترجمه او شاخه را تکان داد و هلوهای رسیده،تلپ تلپ افتادند.

23. persian is a branch of the indo-european family of languages
ترجمه فارسی شاخه‌ای از خانواده‌ی زبان‌های هند و اروپایی است.

24. statistics is a branch of mathematics
ترجمه آمار بخشی از ریاضیات است.

25. surgery is a branch of medicine
ترجمه جراحی شاخه‌ای از (علم) پزشکی است.

26. the company's main branch
ترجمه شعبه‌ی اصلی شرکت

27. the secret operations branch of the counterespionage office
ترجمه بخش عملیات سری اداره‌ی ضد جاسوسی

28. to grab a branch and hold on hard
ترجمه شاخه را گرفتن و محکم نگه داشتن

29. to graft a branch of a white rose to a red rose bush
ترجمه یک شاخه رز سفید را به بته‌ی رز قرمز پیوند زدن

30. to hatchet a branch
ترجمه شاخه‌ای را با تبرچه بریدن

31. to whittle a branch into a tent-peg
ترجمه شاخه‌ی درخت را تراشیدن و تبدیل به میخ خیمه کردن

32. birds had turned the branch into a perch
ترجمه پرندگان شاخه‌ی درخت را نشیمنگاه خود کرده بودند.

33. to extend the olive branch (to)
ترجمه از در آشتی در آمدن (با)،پیشنهاد صلح دادن (به)

34. birds were sitting on the branch
ترجمه پرندگان روی شاخه نشسته بودند.

35. a bird alighted on the leafless branch
ترجمه پرنده‌ای بر شاخه‌ی بی‌برگ نشست.

36. the monkey caught hold of the branch and swung dangling there
ترجمه میمون به شاخه چسبید و در آنجا آویزان ماند و تاب خورد.

37. the snake twisted itself around the branch
ترجمه مار خودش را دور شاخه پیچید.

38. the snake wreathed itself round the branch
ترجمه مار خود را دور شاخه پیچید.

39. the bird circled and alighted on the branch
ترجمه پرنده دوری زد و بر شاخه نشست.

40. he lost his grip and fell from the branch
ترجمه دستش ول شد و از شاخه افتاد.

41. i gave the rope a tug and the branch broke
ترجمه طناب را یکباره کشیدم و شاخه‌ی درخت شکست.

42. in order not to fall, the lad gripped the branch
ترجمه پسرک به شاخه چسبید تا پایین نیافتد.

43. a sticky substance exuded from the end of the cut branch
ترجمه ماده‌ی چسبناکی از سرشاخه‌ی بریده شده تراوید.

44. the nest was on the fork of the tree's upper branch
ترجمه لانه در محل انشعاب شاخه‌ی بالایی درخت بود.

مترادف branch

شاخ (اسم)
ramus , antler , horn , branch
شاخه (اسم)
grain , wing , horn , branch , arm , tributary , limb , bifurcation , bough , sprout , branch line , embranchment
شعبه (اسم)
wing , branch , member , arm , chapter , substation , department , offshoot , prong , embranchment
ترکه (اسم)
switch , branch , rod , offshoot , wand , bequest , twig , sprig , heirloom , spray , bough , wattle , scion
بخش (اسم)
section , party , region , leg , part , share , portion , sect , lot , division , fate , distribution , precinct , segment , canton , branch , member , zone , district , subregion , department , item , piece , heritage , quarter , borough , parish , sector , parcel , commune , county , riding , moiety , installment , squadron , wing of building
انشعاب (اسم)
branch , tributary , offshoot , split , divergence , ramification , shoot , embranchment
رشته (اسم)
tract , connection , field , sequence , string , sphere , chain , branch , suite , system , series , line , rank , clue , strand , thread , fiber , filament , catena , tissue , ligature
فرع (اسم)
interest , branch , offshoot , corollary , consequence , secondary matter
منشعب شدن (فعل)
branch , divaricate , fork , ramify , furcate
شاخه دراوردن (فعل)
branch
شاخهشاخه شدن (فعل)
branch , ramify
گل و بوته انداختن (فعل)
branch
مشتق شدن (فعل)
branch , derive
جوانه زدن (فعل)
grain , tiller , branch , nip , leaf , bud , erupt , peep , germinate , sprout , burgeon , shoot
براهجدیدی رفتن (فعل)
branch

معنی عبارات مرتبط با branch به فارسی

نشانی انشعاب
اهن دهره، شاخه بر
رد و بدل کننده شعبه ای
خط فرعی، شاخه خطفرعی
1- به چند شاخه تقسیم کردن یا شدن، 2- به سوی دیگری رفتن، منحرف شدن
1- شاخه دار شدن، شاخه دادن 2- (از نظر علاقه و فعالیت و غیره) گسترده شدن، منشعب شدن
آب رودخانه یا نهر فرعی، شاخابه
یک شاخه
انشعاب شرطی
پیشنهاد صلح، پیشنهاد آشتی، شاخه ی زیتون (نماد صلح و آشتی)، شا  زیتون، اولاد

معنی branch در دیکشنری تخصصی

branch
[عمران و معماری] شاخه - شعبه
[کامپیوتر] انشعاب - دستورالعملی که به کامپیوتر می گوید که به قسمت دیگر برنامه پرش کند . مانند جمله GO TO - انشعاب ؛ شاخه
[برق و الکترونیک] شاخه؛ انشعاب 1. بخشی از شبکه که دارای دو یا چند عنصر دوسر به صورت سری است . 2. محصول به دست آمده از یک مد واپاشی در هسته ای پرتوزا که دارای دو یا چند مد واپاشی است . 3. قطعه خطی که دو گره را به هم یا یک گره را به خودش متصل می کند.4. مجموعه ای از دستور العمل های رایانه ای که بین دو دستورالعمل شرطی متوالی اجرا می شوند. - شاخه ، انشعاب
[مهندسی گاز] انشعاب ، منشعب کردن
[صنعت] شاخه ، شعبه ، انشعاب
[ریاضیات] شاخه ای
[صنعت] انشعاب و تحدید ، شاخه و کران
[آمار] روش شاخه و بُرش
[برق و الکترونیک] مدار فرعی
[کامپیوتر] ساختار کنترل انشعاب
[برق و الکترونیک] جریان شاخه
[ریاضیات] برش فرعی، بریدگی شاخه ای
[نساجی] جای فیوز
[کامپیوتر] دستورالعمل انشعاب
[برق و الکترونیک] دستورالعمل انشعاب دستورالعملی که بسته به شرایط تعیین شده توسط رایانه در حین اجرای برنامه ، منجر به انتخاب زیر برنامه های جانشین از سوی رایانه می شود.
[مهندسی گاز] لوله انشعابی
[برق و الکترونیک] آمیخته خط فرعی
[زمین شناسی] شاخه صعودی هر کدام از دو جزء یا عنصراصلی شکمی یک روزنه براکیوپود که ازجلو با شاخه های نزولی که به صورت شکمی برگشته اند پیوستگی داشته و از پشت با یک نوار عرضی متصل گردیده است.
[کامپیوتر] انشعاب شرطی .
[برق و الکترونیک] شاخه ( انشعاب ) مشترک
[کامپیوتر] انشعاب شرطی - انشعاب شرطی دستورالعملی که موجب می شود - در صورت تحقیق یک شرط - کامپیوتر به محل دیگری در برنامه پرش کند . مانند چنین انشعاب شرطی در بیسیک 60IF N } 25 THEN goto 120 در این نمونه ابتدا کامپیوتر شرط N}25 را ازمایش می کند . اگر شرط برقرار باشد ، کامپیوتر به جمله ی شماره 120 پرش کرده و اجرا را از آنجا شورع می کند .
[ریاضیات] انشعاب شرطی
[برق و الکترونیک] شاخه جریان
[ریاضیات] بریدگی شاخه ای
[زمین شناسی] شاخه فرورو هر کدام از دو عنصر پشتی یک حلقه براکیوپود که با فاصله ای از Crura گسترده می شود و بطور شکمی در انتهاهای قدامی ، دوباره خمیده می شود .
[زمین شناسی] در مفصل داران شاخه ای از زواید دو شاخه ای که gill (آب شش) را حمل می کند.
[ریاضیات] شاخه بی پایان
[ریاضیات] سمت چپ ترین شاخه

معنی کلمه branch به انگلیسی

branch
• bough; affiliate; limb
• fork, divide into branches
• the branches of a tree are the parts that grow out from its trunk and that have leaves, flowers, or fruit growing on them.
• a branch of a business or other organization is one of the offices, shops, or local groups which belong to it.
• a branch of a subject is a part or type of it.
• a road or path that branches off from another one starts from it and goes in a slightly different direction.
• if you branch out, you do something different from your normal activities or work.
branch davidians
• religious destructive cult that originated from the adventists church and are best remembered for the 1993 siege of their compound in waco (texas, usa) by u.s. federal agents which resulted in the death of dozens of their members (including their leader david koresh) when the compound burned to the ground
branch line
• railway line connected (either directly or indirectly) to a main line
• a branch line is a railway line that goes to small towns rather than one that goes between large cities.
branch manager
• director of one of various locations of a major bank
branch off
• fork, divide, ramify
branch out
• expand, extend, develop, diversify, open new locations
a branch
• military division dealing with personnel
bank branch
• one of various locations of a major bank
central branch
• main branch, branch which is located in the center
chief of intelligence branch
• division of the military dealing with intelligence
chief of logistics branch
• one in charge of a logistics division (maintenance and transportation of military personnel and materials)
chief of personnel branch
• one in charge of military man-power
chief of planning branch
• officer in charge of military planning
chief of the general staff branch
• heads a unit of the highest command in the israeli army
executive branch
• branch of the united states government that is composed of the president and his staff (vice president, cabinet members, etc.)
hold out the olive branch
• make a peaceful gesture, offer peace
income tax branch
• department responsible for the levying of income tax (tax paid on monies earned)
intelligence branch
• branch of the military responsible for gathering information (especially concerning enemy activities)
jet branch
• spout of a fire hose, end of a fire hose from which water sprays
judicial branch
• branch of the united states government that includes the courts of law
legislative branch
• branch of the united states government that includes the senate and house of representatives
local branch
• local office, regional office
manpower branch
• division of the general staff that deals with personnel and manpower issues
olive branch
• limb from an olive tree; peace offering, gesture of goodwill
• if you offer an olive branch to someone, you say or do something in order to show that you want to end a disagreement or quarrel; a formal expression.
operations branch
• department of the military that deals with planning battle strategies and putting them into effect; department within an organization that is involved in overseeing and implementing various tasks

branch را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی branch

محسن احمدیانی ١٤:١١ - ١٣٩٦/٠٨/٠٩
نازل ( در آتش نشانی)
|

امیرعلی ١٠:١٩ - ١٣٩٦/١١/٠٨
قوه (برای مثال قوه مجریه)
|

😘멯리 ١٧:٣٥ - ١٣٩٧/٠٣/٠٧
به معنی بخش یا شاخه ای از چیزی
|

Ngr ١٢:٠٤ - ١٣٩٧/٠٥/٢٨
شاخه درخت
|

نوید نامداری ١٨:٤٠ - ١٣٩٧/١٠/٢٠
قوه - بخش های مهم حکومتی (the executive branch = قوه اجرایی - the judicial branch = قوه قضایی - the legislative branch = قوه قانون گذاری)
|

فرهاد سليمان‌نژاد ١٣:٠٥ - ١٣٩٨/٠٢/٢٢
root-and-branch : همه‌جانبه
|

سپید ناناز ٢١:٣٥ - ١٣٩٨/٠٤/٢٤
branch office
دفتر شعبه، دفتر نمایندگی
|

هخامنش ١٤:٠٥ - ١٣٩٨/٠٤/٢٥
مهم ترین معنی این کلمه شاخه ای از یک موضوع یا درس است برا مثال chemistery and physics are branches of sience
به معنای : شیمی و فیزیک از زیر شاخه های علوم طبیعی هستند
|

پیشنهاد شما درباره معنی branch



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

سجاد > درسته
ابراهیم > سخن چین
میثم علیزاده > Bear
میلاد علی پور > heavily
حمید رمضی > Scrunchie
محدثه فرومدی > traditional
میلاد رحیمی > خوا قزات
Marina > اکیپ

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی branch
کلمه : branch
املای فارسی : برانچ
اشتباه تایپی : ذقشدزا
عکس branch : در گوگل


آیا معنی branch مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )