برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1326 100 1

brief

/ˈbriːf/ /briːf/

معنی: حکم، دستور، خلاصه اخبار، کوتاه مختصر، مختصر، اگاهی دادن، مختصر کردن، کوتاه کردن، خلاصه کردن
معانی دیگر: کوتاه، کم پای، زودگذر، کم (زمان یا گسترش)، موجز، لب، خلاصه، ملخص، (حقوق) خلاصه ی دعوی، یادداشت هایی که وکیل مدافع از روی آن در دادگاه صحبت می کند، (اداری) خلاصه پرونده، دستورالعمل اداری، (کلیسای کاتولیک) نامه ی رسمی پاپ، هرگونه جامه ی کوتاه، رهنمود آوردن، اطلاعات لازم را دادن، زیرشلواری کوتاه مردانه (معمولا از پنبه ی بافته)، زیر شلواری زنانه که تا بالای زانو می آید، (انگلیس) خلاصه پرونده ی دعوی را در اختیار گذاشتن، به عنوان وکیل استخدام کردن

بررسی کلمه brief

صفت ( adjective )
حالات: briefer, briefest
(1) تعریف: short in duration.
مترادف: short, short-lived, transient, transitory
متضاد: eternal, long
مشابه: ephemeral, fleeting, fugitive, impermanent, little, momentary, passing, temporal, temporary

- We had only a brief conversation because he was in a hurry.
[ترجمه ترگمان] ما فقط یک مکالمه مختصر داشتیم چون عجله داشت
[ترجمه گوگل] ما فقط یک مکالمه کوتاه داشتیم زیرا او عجله داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: using the minimum number of words; terse or concise.
مترادف: compact, concise, laconic, succinct, summary, terse, thumbnail
مشابه: compendious, condensed, crisp, elliptical, pithy, shortened, sketchy, to the point

- Please be brief and get to the point.
[ترجمه ترگمان] لطفا کوتاه بیا و سر اصل مطلب
[ترجمه گوگل] لطفا خلاصه و به نقطه ای بروید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: of clothing, short, small, or revealing.
مترادف: revealing, scanty

- That skirt ...

واژه brief در جمله های نمونه

1. brief interludes of humor in a sad story
میان‌دوره‌های مزاح‌آمیز در یک داستان غم‌انگیز

2. a brief sprinkle that did not even wet the ground
نم‌نم باران کوتاه مدت که حتی زمین را تر هم نکرد

3. a brief statement of the country's economic condition, without embroidery
شرح مختصر و بی شاخ و برگ وضع اقتصادی کشور

4. the brief was timely filed with the court
پرونده سروقت در دادگاه به ثبت رسید.

5. to brief a report
گزارشی را خلاصه کردن

6. to brief pilots before a flight
پیش از پرواز دستورالعمل‌های لازم را به خلبانان دادن

7. be brief
1- مختصرا گفتن 2- (به واسطه‌ی بی‌میلی و غیره) جواب‌های کوتاه دادن

8. in brief
خلاصه،دردسر ندهم

9. after a brief drop, stock prices reacted strongly
پس از نزول مختصر قیمت سهام به شدت شروع به افزایش کرد.

10. after a brief exchange of courtesies, the negotiations started
پس از انجام تعارفات مختصر مذاکرات آغاز شد.

11. they exchanged brief glances
به همدیگر نظرهای کوتاهی افکندند.

12. hold a brief for
...

مترادف brief

حکم (اسم)
brief , attachment , dictum , statement , edict , canon , precept , sentence , rule , decree , verdict , mandate , commission , pardon , fiat , arbiter , ruling , warrant , ordonnance , statute , commandment , finding , doom , writ , ordinance , rescript
دستور (اسم)
brief , formula , direction , order , rule , regulation , behest , program , permission , injunction , say-so
خلاصه اخبار (اسم)
brief , briefs
کوتاه مختصر (صفت)
brief
مختصر (صفت)
brief , abridged , concise , summary , short , little , terse , succinct , compendious , laconic , curt , synoptic , synoptical , telegraphic
اگاهی دادن (فعل)
brief , notify , inform , apprise , apprize
مختصر کردن (فعل)
abbreviate , abridge , brief , shorten , simplify
کوتاه کردن (فعل)
curtail , abbreviate , abridge , brief , shorten , truncate , dock , formulate , stag , clip
خلاصه کردن (فعل)
abridge , brief , sum up , summarize , make an abstract , epitomize , foreshorten , make a resume

معنی عبارات مرتبط با brief به فارسی

رجوع شود به: abstract of title
1- مختصرا گفتن 2- (به واسطه ی بی میلی و غیره) جواب های کوتاه دادن
خلاصه، دردسر ندهم
کوتاه کنیم، مختصرکنیم

معنی brief در دیکشنری تخصصی

brief
[حقوق] لایحه توجیهی، خلاصه دعوی

معنی کلمه brief به انگلیسی

brief
• abstract, summary, concise report; instructions
• make a summary; give a report
• short
• something that is brief lasts for only a short time.
• if you are brief, you say what you want to say in as few words as possible.
• if you brief someone, you provide them with specific information that they have asked for about a particular subject.
• when soldiers or other military people are briefed, they are given precise instructions about a particular task that they have to carry out.
• if someone is given a brief, they are officially given instructions to do something or deal with something.
• a brief is a document containing all the facts about a particular legal case which is used by a barrister when representing a client; a legal term.
• briefs are pants or knickers.
brief kaddish
• shortened version of the kaddish (traditional jewish prayer)
brief moment
• split second, short instant, short period of time
in brief
• in short, in few words

brief را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مرتضی
شرت
zahra
متضاد:short و passing
معني:خلاصه
حامد نیازی
مختصر . کوتا. خلاصه
حدیث ایران
خلاصه - مختصر - کوتاه مدت
عموهادی
Briefs شورت مردانه یا زنانه
کاربر آبادیس
مختصر و خلاصه
ebi
چکیده(کردن)
مهدی رمضانی
توجیه کردن
آتنا دشتی
Brief این کلمه هدف اصلیش زمانه. یعنی اگه معنی "خلاصه" میده (به عنوان صفت) داره اشاره به کوتاه بودن زمان میکنه.
I'll give u a brief explanation
یعنی بهت یه توضیح خلاصه یا کوتاه میدم.
منظورش اینه که توضیحی که می‌خوام بدم وقت زیادی ازت نمیگیره
Sara_kavoosi
Action potential
A brief electrical impulse by which information
is transmitted along the axon of a neuron.
در این جا به معنای کوتاه است.

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی brief
کلمه : brief
املای فارسی : بریف
اشتباه تایپی : ذقهثب
عکس brief : در گوگل

آیا معنی brief مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )