انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

99 1015 100 1

bring

تلفظ bring
تلفظ bring به آمریکایی/ˈbrɪŋ/ تلفظ bring به انگلیسی/brɪŋ/

معنی: موجب شدن، اوردن، رساندن به
معانی دیگر: آوردن (بردن معمولا می شود: take)، به بار آوردن، به وجود آوردن، قیمت داشتن، (حقوق) اقامه ی دعوی کردن، در دادگاه ارائه دادن، (مدرک و شواهد) آوردن

بررسی کلمه bring

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: brings, bringing, brought
عبارات: bring around, bring down, bring about
(1) تعریف: to take, lead, or carry toward the speaker or from one place to another.
مترادف: convey, fetch
مشابه: bear, carry, deliver, take, tote, transport

- Bring the prisoner to me.
ترجمه کاربر [ترجمه فیض] زندانی را نزد من آورید
|

ترجمه کاربر [ترجمه ترجمه تا به تا] زندانی را به پیش من بی آورید
|

ترجمه کاربر [ترجمه HALE] زندانی را پیش من بیاورید
|

ترجمه کاربر [ترجمه rere] زندانی را برایم بیاورید.
|

ترجمه کاربر [ترجمه امیررضا فرهید] زندانی را پیش من ,بیاورید.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] متهم را به نزد من بیاورید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آوردن زندانی به من
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- I brought no suitcase on this trip.
ترجمه کاربر [ترجمه فیض] من چمدانی برای این سفر نیاوردم
|

ترجمه کاربر [ترجمه محمد م] من در این سفر چمدانی نیاوردم
|

ترجمه کاربر [ترجمه ابوالفضل] من دراین سفر چمدانی رانیاوردم
|

ترجمه کاربر [ترجمه امیررضا فرهید] من برای این سفر چمدانی را نیاورده ام.
|

ترجمه کاربر [ترجمه عشق] من در این سفر چمدانی نیاورده ام
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] من هیچ چمدانی در این سفر نداشتم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] من در این سفر چمدان را ندیدم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- You should bring you calculator every time you come to class.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] هر دفعه که میای سر کلاس باید ماشین‌حساب بیاری
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شما باید هر بار که به کلاس می روید ماشین حساب خود را به ارمغان بیاورید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to cause to occur or change by way of persuasion, deliberate force, or natural consequences.
مترادف: cause, effect, induce
مشابه: begin, carry, create, engender, generate, guide, initiate, institute, introduce, lead, occasion, produce, start, usher in

- Autumn brings cool weather.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پاییز آب سردی می‌آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پاییز آب و هوای سرد را به ارمغان می آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- His death brought sadness to the entire community.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] مرگ او باعث ناراحتی جامعه شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مرگ او غم و اندوه را برای کل جامعه به وجود آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Her persuasive arguments finally brought him to his senses.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جر و بحث متقاعد کننده او بالاخره او را سر عقل آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] استدلال های متقاعد کننده او او را به حواس او آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- What brought you to change your mind about this?
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چی باعث شد که نظرتو عوض کنی؟
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] چه چیزی موجب شده است که ذهن خود را در مورد این تغییر دهید؟
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to sell for (a price).
مترادف: fetch, sell for
مشابه: cost

- The painting brought several thousand dollars.
ترجمه کاربر [ترجمه فیض] آن نقاشی به قیمت چندین هزار دلار به فروش رسید
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نقاشی چندین هزار دلار آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] نقاشی چند هزار دلار به ارمغان آورد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه bring در جمله های نمونه

1. bring a pot of wine so that we may drink
ترجمه یک کوزه می بیار تا نوش کنیم.

2. bring me a perier with lime, please
ترجمه لطفا یک پریه با لیموترش برایم بیاورید.

3. bring me another tea and please don't spare the sugar
ترجمه یک چای دیگر برایم بیاور و لطفا در شکر صرفه‌جویی نکن.

4. bring only what you need!
ترجمه فقط آنچه که نیاز داری بیاور!

5. bring the chemicals into immediate contact
ترجمه تماس مستقیم بین مواد شیمیایی برقرار کنید.

6. bring (or call) into action
ترجمه به عمل در آوردن،جامه‌ی عمل پوشاندن به

7. bring (or come or get) into line
ترجمه به صف کردن (یا شدن)،ردیف کردن،همساز کردن،سر راست کردن

8. bring (someone) to reason
ترجمه (کسی را) سرعقل آوردن،(با استدلال) قانع کردن

9. bring (something) into question
ترجمه مورد بحث یا توجه قرار دادن،پیش کشیدن،پرسش‌پذیر کردن

10. bring (something) to a boil
ترجمه جوش آوردن (چیزی را)

11. bring a charge against someone
ترجمه کسی را رسما متهم کردن

12. bring about
ترجمه موجب شدن،به بار آوردن،سبب شدن

13. bring action
ترجمه (حقوق) اقامه‌ی دعوا کردن،به دادگاه شکایت کردن،شاکی شدن

14. bring alive
ترجمه واقعی جلوه دادن،زنده مجسم کردن،جان دادن به

15. bring along
ترجمه به همراه آوردن

16. bring back
ترجمه 1- باز آوردن 2- به یاد آوردن،به خاطر خطور دادن

17. bring down
ترجمه به زیر آوردن،موجب سقوط (دولت و هواپیما و غیره) شدن

18. bring down the house
ترجمه موجب خنده‌ی شدید یا کف زدن حضار شدن

19. bring down the house
ترجمه (عامیانه) مورد تشویق و کف زدن حضار قرار گرفتن

20. bring down the tone of something
ترجمه از کیفیت چیزی کاستن

21. bring forth
ترجمه 1- موجب شدن،منجر شدن به،تولید کردن 2- زادن

22. bring forward
ترجمه 1- تاریخ چیزی را جلو آوردن،جلو انداختن

23. bring home the bacon
ترجمه (عامیانه) 1- نان‌آور خانواده بودن 2- موفق شدن

24. bring home the bacon
ترجمه 1- نان‌آور خانواده بودن 2- موفق شدن

25. bring in
ترجمه 1- ارائه دادن،تسلیم کردن،معرفی کردن 2- پول‌ساز بودن،(پول) آوردن 3- شریک کردن،وارد کردن 4- (حقوق) حکم دادن،حکم‌دادگاه را ارائه دادن

26. bring into being
ترجمه به وجود آوردن

27. bring into conflict
ترجمه دچار کشمکش کردن،جنگاندن

28. bring into relief
ترجمه برجسته نما کردن،چشمگیر کردن،نمایان کردن،هویدا کردن

29. bring into the world
ترجمه به دنیا آوردن،زادن،زاییدن،به وجود آوردن

30. bring off
ترجمه (خودمانی) انجام دادن (با موفقیت)

31. bring on
ترجمه (به ویژه در مورد بیماری و سرفه و تب و غیره) ایجاد کردن (دوباره)

32. bring out
ترجمه تولید و عرضه کردن،ایجاد کردن،به ظهور رساندن

33. bring round
ترجمه 1- به هوش آوردن (از بیهوشی) 2- هم عقیده کردن،موافق کردن

34. bring something home to
ترجمه 1- (مطلبی را) روشن کردن،حالی کردن،تحت تاثیر قرار دادن 2- تقصیر را بگردن کسی انداختن،مقصر قلمداد کردن

35. bring something to an end
ترجمه به پایان رساندن،دست برداشتن

36. bring something to someone's notice
ترجمه چیزی را به توجه کسی رساندن،کسی را از چیزی آگاه کردن

37. bring suit
ترجمه اقامه‌ی دعوی کردن،دادخواهی کردن،(از کسی) عارض شدن

38. bring to
ترجمه به هوش آوردن (از بیهوشی)

39. bring to a close
ترجمه به پایان رساندن

40. bring to a conclusion
ترجمه به پایان رساندن

41. bring to a halt
ترجمه متوقف کردن،بندآوردن

42. bring to an end
ترجمه خاتمه دادن،به پایان رساندن

43. bring to an issue
ترجمه به مرحله‌ی حل و فصل رساندن،به مرحله‌ی تصمیم گیری رساندن

44. bring to bay
ترجمه راه فرار را گرفتن،گیرانداختن،به تنگ آوردن

45. bring to bear on (or upon)
ترجمه تحت تاثیر قرار دادن،استفاده کردن از

46. bring to book
ترجمه پای حساب کشیدن،حسابرسی کردن،سرزنش کردن

47. bring to justice
ترجمه محاکمه و تنبیه کردن،دادرسی کردن و جزا دادن

48. bring to life
ترجمه 1- (از اغما یا بیهوشی) در آوردن،به‌هوش آوردن 2- احیا کردن،جان بخشیدن،نیرودادن

49. bring to light
ترجمه آشکار کردن،پرده برداشتن،افشا کردن

50. bring to light
ترجمه آشکار کردن،افشا کردن،نمایاندن

51. bring to naught
ترجمه تبدیل به هیچ کردن،ناکامیاب کردن،ناکام کردن

52. bring to one's knees
ترجمه به زانو درآوردن،وادار به تسلیم کردن

53. bring to pass
ترجمه رویدادی را موجب شدن،ایجاد کردن

54. bring to terms
ترجمه مطیع کردن،وادار به پذیرش کردن،(به زور) قبولاندن

55. bring together
ترجمه دور هم جمع کردن،به توافق رساندن،آشتی دادن

56. bring up
ترجمه 1- (بچه) بار آوردن،پروراندن

57. bring up the rear
ترجمه در عقب صف حرکت کردن،آخر از همه آمدن

58. bring up the rear
ترجمه (به ویژه در رژه و غیره) در عقب حرکت کردن،آخر (صف یا قطار اتومبیل‌ها و غیره) بودن

59. bring yourself to do something
ترجمه خود را وادار به انجام کاری کردن

60. don't bring the guests to this room; i am not presentable
ترجمه مهمانان را به این اتاق نیاور چون لباس مناسب به تن ندارم.

61. i'll bring action against him
ترجمه علیه او اقامه دعوا خواهم کرد.

62. to bring a camera into focus
ترجمه دوربین عکاسی را میزان کردن

63. to bring a subject up
ترجمه موضوعی را پیش کشیدن

64. to bring a suit for damages
ترجمه ادعای خسارت کردن (در دادگاه)

65. to bring an action against somebody for slander
ترجمه به خاطر افترا کسی را مورد تعقیب قرار دادن

66. to bring charges against someone
ترجمه علیه کسی اقامه‌ی دعوی کردن

67. to bring forward an opinion
ترجمه عقیده‌ای را ابراز کردن

68. to bring into hazard
ترجمه سیج‌پذیر کردن (به مخاطره انداختن)

69. to bring into membership in the club
ترجمه به عضویت باشگاه درآوردن

70. to bring to (a) completion
ترجمه به پایان رساندن،تمام کردن

مترادف bring

موجب شدن (فعل)
cause , inure , afford , bring , entail , evince , originate , incur
اوردن (فعل)
bring , fetch , bring in , immigrate
رساندن به (فعل)
bring

معنی عبارات مرتبط با bring به فارسی

کسی را رسما متهم کردن
موجب شدن، به بار آوردن، سبب شدن، سبب وقوع امری شدن
(حقوق) اقامه ی دعوا کردن، به دادگاه شکایت کردن، شاکی شدن
واقعی جلوه دادن، زنده مجسم کردن، جان دادن به
به همراه آوردن
1- باز آوردن 2- به یاد آوردن، به خاطر خطور دادن
به زیر آوردن، موجب سقوط (دولت و هواپیما و غیره) شدن
موجب خنده ی شدید یا کف زدن حضار شدن
(عامیانه) مورد تشویق و کف زدن حضار قرار گرفتن، از کیفیت چیزی کاستن
از کیفیت چیزی کاستن، 1- موجب شدن، منجر شدن به، تولید کردن 2- زادن، ثمر اوردن، بارور شدن
1- موجب شدن، منجر شدن به، تولید کردن 2- زادن، 1- تاریخ چیزی را جلو آوردن، جلو انداختن، 2- به صفحه ی بعد بردن 3- ایراد کردن، معرفی کردن، نظر کردن به، ارائه دادن

معنی کلمه bring به انگلیسی

bring
• carry with, take with; present
• if you bring someone or something with you when you come to a place, they come with you or you have them with you.
• if you bring something to a different place or position, you move it there.
• if you bring something to someone, you fetch it for them or carry it to them.
• when something causes people to come to a place, you can say that it brings them there.
• to bring someone or something into a particular state or condition means to cause them to be in that state or condition.
• to bring something such as a new product or a new fashion to a particular place means to introduce it to that place.
• if something brings a particular feeling, situation, or quality, it causes it.
• if you cannot bring yourself to do something, you cannot make yourself do it.
• if you bring a legal action against someone, you officially accuse them of doing something unlawful.
• see also brought.
• to bring something about means to cause it to happen.
• if you bring someone or something along, you bring them with you when you come to a place.
• if something brings back a memory, it makes you start thinking about it.
• when people bring back a fashion or practice that existed at an earlier time, they introduce it again.
• to bring down a government or ruler means to cause them to lose power.
• if you bring forward a meeting or an event, you arrange for it to take place at an earlier time than had been planned.
• if you bring forward an argument or proposal, you state it so that people can consider it.
• when a government or organization brings in a new law or system, they introduce it.
• to bring in money or other resources means to earn or create them.
• if you bring off something difficult, you succeed in doing it; an informal expression.
• when a person or company brings out a new product, they produce it and sell it.
• if something brings out a particular kind of behaviour in you, it causes you to behave in that way.
• if someone is unconscious and you bring them round, you make them conscious again.
• if someone disagrees with you and you bring them round or bring them around, you cause them to change their opinion and to agree with you.
• if you bring someone to, you revive them and make them conscious again after they have been unconscious.
• to bring up a child means to look after it until it is grown up.
• if you bring up a particular subject, you introduce it into a discussion or conversation.
• if you bring up food, you vomit.
bring a charge against
• blame, accuse, indict
bring about
• bring forth, make happen, cause
bring along
• take along with, carry with
bring an action against
• initiate legal proceedings, file a claim against
bring an action against someone
• make a claim against someone, sue someone, make a lawsuit against a person
bring back
• make return
bring closer
• bring near
bring coals to newcastle
• take an unnecessary item to an area where it is already plentiful (such as taking ice to antarctica)
bring disgrace on
• dishonor, bring shame upon
bring down
• wound, injure; kill; humiliate; make cheaper
bring down inflation
• decrease inflation, lower prices
bring down the government
• cause a revolution, cause a change in the government
bring down the house
• cause energetic applause, cause a standing ovation, excite a lot of cheering
bring forth
• cause, produce; give birth to
bring forward
• bring up, introduce (a topic); offer, propose, present; anticipate, precede

bring را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی bring

رایان حدیدی ١٢:٤٨ - ١٣٩٦/١١/٢٤
باعث چیزی شدن
|

محمدرضا ایوبی صانع ١١:٣٧ - ١٣٩٧/٠١/٠٨
وارد کردن
|

بنی ٠٩:٠٥ - ١٣٩٧/٠٣/١٩
کاری را انجام دادن پیش اوردن چیزی
|

محمدرضا ایوبی صانع ١٢:٣٠ - ١٣٩٧/٠٤/١٥
Quickly ! bring me a sword
زود باشید ! شمشیر مرا بیاورید ( قسمتی از نمایشنامه رومئو و ژپلیت اثر شکسپیر )
|

امیرزمانی ١٣:٢٧ - ١٣٩٧/٠٨/٢٣
ایجاد
|

پریسا ١٢:٣٤ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
آوردن به
|

Dorsa ٢٣:٠٥ - ١٣٩٧/٠٩/١٩
Bring to the emergency room

بردن به اتاق اورژانس
|

مرجان میری لواسانی ١٨:١٤ - ١٣٩٧/٠٩/٢٨
کشانده شدن
بُرده شدن :
Nowadays the practice of mindfulness is being brought into schools.
این روزها تمرین حضور داشتن به مدارس کشانده شده است.
|

امیررضا فرهید ١٨:١١ - ١٣٩٨/٠١/٢٩
به معنی آوردن ویا حمل کردن _ به جایی بردن.
|

Vafa ١٠:١١ - ١٣٩٨/٠٢/٠٣
سوق دادن
|

farzaneh ١٦:٤٣ - ١٣٩٨/٠٢/٠٣
to bring رساندن
|

.k.m.1388 ٢٠:١٥ - ١٣٩٨/٠٤/٠١
رساندن به
|

ممد ١١:٤٦ - ١٣٩٨/٠٤/٠٤
با خود آوردن چیزی
|

seyyed ١٠:٥٨ - ١٣٩٨/٠٥/١٥
به ارمغان آوردن
|

پیشنهاد شما درباره معنی bring



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی bring
کلمه : bring
املای فارسی : برینگ
اشتباه تایپی : ذقهدل
عکس bring : در گوگل


آیا معنی bring مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 99% )