برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1325 100 1

broken

/ˈbroʊkən/ /ˈbrəʊkən/

معنی: شکسته، شکسته شده، نقض شده، منکسر، رام و آماده سوغان گیری
معانی دیگر: خرد شده، گسیخته، نکول شده، (قول یا قرارداد) پیروی نشده، بهم خورده، نابسامان، علیل، درهم شکسته، ناصاف، پر از بریدگی یا پستی و بلندی، ناجور، قناس، (زبان) شکسته پکسته، بریده بریده، اهلی شده، (اسب و غیره) آموخته، دستی، اسم مفعول فعل: break، ورشکسته، منقطع، منفصل، نق­ شده، رام واماده سوغان گیری

بررسی کلمه broken

صفت ( adjective )
(1) تعریف: smashed into pieces or no longer usable.
متضاد: entire, intact, operational, working
مشابه: on the blink, out of commission

- broken glass
[ترجمه ترگمان] شیشه شکسته
[ترجمه گوگل] شیشه ای شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a broken toy
[ترجمه ترگمان] یک اسباب‌بازی شکسته
[ترجمه گوگل] یک اسباب بازی شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: cracked or fractured.
متضاد: entire, intact

- a broken leg
[ترجمه ترگمان] یک پای شکسته
[ترجمه گوگل] یک پای شکسته
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: breached or violated.
متضاد: intact, kept, unbroken

- a broken promise
[ترجم ...

واژه broken در جمله های نمونه

1. broken english
انگلیسی دست و پا شکسته

2. broken glass lacerated his feet
شیشه‌ی شکسته پایش را مجروح کرد.

3. broken health
سلامتی از دست رفته

4. broken sizes
(لباس) اندازه‌های ناجور

5. broken terrain
زمین ناصاف

6. a broken bone
استخوان شکسته

7. a broken contract
قرارداد عدول شده

8. a broken horse
اسب سوغان‌گیری شده

9. a broken promise
قولی که به آن عمل نشده

10. a broken spirit
روحیه‌ی خراب

11. a broken television set
دستگاه تلویزیون خراب

12. the broken bone will probably knit in a few weeks
استخوان شکسته احتمالا تا چند هفته‌ی دیگر جوش خواهد خورد.

13. the broken bones of a child unite easily
استخوان‌های شکسته‌ی یک کودک به آسانی جوش می‌خورند.

14. the broken window lets a lot of heat escape
شیشه‌ی شکسته‌ی پنجره حرارت زیادی را به ...

مترادف broken

شکسته (صفت)
doddered , broken , fragmentary , zigzag , fragmental
شکسته شده (صفت)
broken
نقض شده (صفت)
broken
منکسر (صفت)
broken , fractured
رام و آماده سوغان گیری (صفت)
broken

معنی عبارات مرتبط با broken به فارسی

بی فایده، به درد نخور، خراب، (در اثر پیری یا بیماری یا فقر و غیره) فرسوده، از کار افتاده، علیل، ازپای درامد
انگلیسی دست وپاشکسته
زمین ناهموار
دلشکسته
پول خرد
خواب بریده بریده
هوای بی قرار
رجوع شود به: heaves، یلپپیک
(در مورد اسب) دچار نفس تنگی، دچار بیماری آمفیزم اسبی (خناق اسبی)، تنگ نفس
بادمجان بم آفت نداره
دل شکسته، محنت زده، ازپادرامده
(دامپزشکی) دچار آمفیزم اسبی، در مورد اسب دچار پربادی امفیزم ریوی شده، خسته

معنی broken در دیکشنری تخصصی

broken
[فوتبال] شکسته شده
[ریاضیات] شکسته، منکسر
[عمران و معماری] زاویه دو سطح شکسته
[عمران و معماری] تبدیل با زاویه دو سطحی شکسته
[عمران و معماری] قوس عمودی پشت خم
[نساجی] بکاربردن نخهای الوان به ترتیب یک و دو یا چند نخ در هر محل پارچه با بافتهای کرپ
[نفت] قطع جریان
[نساجی] رنگ خنثی ( مخلوط یک رنگ نرمال با خاکستری ها به نسبت های مختلف )
[نساجی] سرژه شکسته برگشته 3 به 1
[نساجی] نخ کشی شکسته برگشته
[نساجی] تار پاره شده - تار پارگی در پارچه - اثر ناشی از پاره شدن تار در پارچه
[نساجی] آشکار سازی پارگی نخ

معنی کلمه broken به انگلیسی

broken
• smashed into pieces, crushed, no longer in working order
• broken is the past participle of break.
• an object that is broken has split into pieces or has cracked, usually because it has been hit or dropped.
• a bone in your body that is broken has cracked or split as a result of an accident or a blow.
• a broken tool or piece of machinery is damaged and no longer works.
• a broken line, sound, or process is interrupted rather than continuous.
• a broken promise or contract has not been kept or obeyed.
• a broken marriage has ended in divorce.
• if someone talks, for example, in broken french, they speak slowly and make a lot of mistakes because they do not know french very well.
broken down
• shattered; out of working order, got ruined (e.g.,"our dishwasher is broken-down"; "broken down car"); infirm, weak from illness or age (e.g., "a broken down horse")
• a broken-down vehicle or machine no longer works because it has something wrong with it.
broken english
• international language of science
• poor english
broken family
• family which has been separated (by death, divorce, etc.)
broken french
• discontinuous french, french that is imperfectly spoken
broken ground
• ground that has been overturned for farming; new progress, advancement
broken heart
• unrequited love, lost love
broken hearted
• someone who is broken-hearted is very sad and upset because they have had a serious disappointment.
broken heartedness
• being extremely disappointed, being made sad
broken home
...

broken را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Pardis
I'm broken , من غمگینم ، من آرام نیستم ، من ناراحتم
Maryam💞
شکسته. خرد شده
A.A.A.N
(برای ماشین یا هر نوع دستگاه) خراب
آرمین مظاهری
اگر وسایل نقلیه مانند اتومبیل، وانت و ... از کار بیوفتند
از صفت broken down یعنی "خراب " استفاده می شود

برای سایر وسایل برقی مانند رادیو، تلویزیون و ... که از کار بیوفتند
صرفا از صفت broken استفاده می کنیم
💕yekta💕
شکسته شدن، شکسته،
sepid
It 's so bad
حامد حيدريان
تقسيم كردن
سارا
شکسته شده
tinabailari
not working correctly
you can't watch television , it's broken
تو نمیتونی تلویزیون ببینی اون خرابه
نازنین.م
واژه انگلیسی broken در ادبیات انگلیسی معنی شکستن است ولی میتواند در هر جا کارایی خودش را داشته باشد. مثلا شکستن استخوان.
حسین قنبری
به زور وارد جایی شدن
Arya
منکسر و برای ماشین آلات و اشیل معنی خراب میدهد
امیررضا فرهید
یه جورایی میشه گفت غیرقابل استفاده
K
شکسته شدن هر چیزی
عاطفه
( روحیه)داغون، افسرده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی broken
کلمه : broken
املای فارسی : بروکن
اشتباه تایپی : ذقخنثد
عکس broken : در گوگل

آیا معنی broken مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )