برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1321 100 1

buoy

/ˈbuːi/ /boɪ/

معنی: جسم شناور، کویچه، رهنمای شناور، روآبی، روی آب نگاهداشتن، شناور ساختن
معانی دیگر: (معمولا با: up) شناور نگهداشتن، (معمولا با: up) قوت قلب دادن، روحیه ی کسی را نیرو بخشیدن، بویه، گوئه، گوی راهنما، دریا چراغ، گوی لنگر (بویه یا گوی شناور بزرگی که کشتی را به آن مهار می کنند) (mooring buoy هم می گویند)، رجوع شود به: life buoy، بویه دار کردن، با بویه مشخص کردن، روابی، روی اب نگاهداشتن

بررسی کلمه buoy

اسم ( noun )
(1) تعریف: a float attached by line to the bottom of a body of water to mark a location.
مشابه: beacon, bell buoy, float, marker

- We'll go left after we pass that buoy.
[ترجمه ترگمان] بعد از عبور از آن نجات‌غریق می‌رویم
[ترجمه گوگل] پس از گذراندن این شناور، ما به سمت چپ حرکت خواهیم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a float used to prevent someone from drowning.
مترادف: life buoy
مشابه: float, life belt, life jacket, life preserver, lifeline

- Grab the buoy and hang on!
[ترجمه ترگمان] نجات‌غریق را بردارید و صبر کنید!
[ترجمه گوگل] بوس را بگیر و ببینی!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: buoys, buoying, buoyed
(1) تعریف: to cause to float (often fol. by "up").
مشابه: carry, float, support

- A piece of driftwood buoyed him up.
[ترجمه ترگمان] یک تکه چوب دست و پا شده او را ...

واژه buoy در جمله های نمونه

1. he tried to buoy the sick lady up
او کوشید روحیه‌ی زن بیمار را خوب کند.

2. A buoy marked the entrance to the anchorage.
[ترجمه ترگمان]شناور در مدخل لنگرگاه ایستاده بود
[ترجمه گوگل]یک شناور ورودی به لنگرگاه را مشخص کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. Flotation collars are used to buoy space capsules that land in the sea.
[ترجمه ترگمان]collars Flotation برای محافظت از کپسول فضایی که در دریا وجود دارد، به کار می‌روند
[ترجمه گوگل]یقه های فلوتاسیون برای استفاده از کپسول های فضایی که در دریا قرار دارند استفاده می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. I relaxed, letting the salt water buoy me up.
[ترجمه ترگمان]خیالم راحت شد و گذاشتم آب شور مرا از جا بلند کند
[ترجمه گوگل]من آرام شدم، اجازه دادم آب نمک بوس رو بگیرم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. There's nothing like a good joke to buoy one's spirits.
[ترجمه ترگمان]چیزی مثل یک شوخی خوب برای روح شناور وجود ندارد
...

مترادف buoy

جسم شناور (اسم)
buoy , floater , drift
کویچه (اسم)
buoy
رهنمای شناور (اسم)
buoy
روآبی (اسم)
buoy
روی آب نگاهداشتن (فعل)
buoy
شناور ساختن (فعل)
buoy , float

معنی عبارات مرتبط با buoy به فارسی

(در هتل و غیره) سرپیشخدمت، متصدی چمدان برها، گویچه ی شناور زنگ دار، زنگ بویه
وسیله ی نجات مردم در دریا (مشتمل بر نشیمنگاه کرباسی با دو سوراخ برای فرو بردن پاها و یک حلقه ی ایمنی)، حلقه ی شلواری، بویه ی نجات
(برای نجات غریق و غیره) حلقه ی نجات
علوم دریایى : بویه چراغدار
گویه شناور که میان آن گرد است و از دو سو باریک میشود
بویه ی استوانه شکل

معنی buoy در دیکشنری تخصصی

buoy
[عمران و معماری] چراغ دریایی شناور
[نفت] بویه ی راهنما
[نفت] بویه ی راهنما
[نفت] بویه ی پهلو گاه تک نقطه یی

معنی کلمه buoy به انگلیسی

buoy
• anchored float used as a guide to navigators
• keep afloat; support, sustain, encourage
• a buoy is a floating object that shows ships and boats where they can go and warns them of danger.
• if someone in a difficult situation is buoyed or buoyed up by something, it makes them feel more cheerful and optimistic.
buoy up
• make more happy or cheerful; keep afloat
light buoy
• anchored float equipped with a bright light (used to help ship captains navigate during nighttime hours)

buoy را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

یوسف صابری
ساپورت کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی buoy
کلمه : buoy
املای فارسی : بوی
اشتباه تایپی : ذعخغ
عکس buoy : در گوگل

آیا معنی buoy مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )