انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

97 1020 100 1

Carry

تلفظ carry
تلفظ carry به آمریکایی/ˈkæri/ تلفظ carry به انگلیسی/ˈkæri/

معنی: رقم نقلی، حمل و نقل کردن، بدوش گرفتن، بردن، حمل کردن
معانی دیگر: ترابری کردن، ترابرد کردن، رساندن، بار بردن، باربری کردن، منتقل کردن (در خود)، رسانا بودن، (حسابداری - ریاضی) از یک ستون (یا صفحه یا زمان) به ستون دیگر (و غیره) بردن، وارد نمودن، ثبت کردن، انتقال دادن، تحمل کردن، نگهداشتن، برشانه کشیدن، (بار مسئولیت و غیره را) بردوش کشیدن، آبستن بودن، حامله بودن، باردار بودن، داشتن، با خود داشتن، دارای حرکات و رفتار بخصوصی بودن، (رادیو و تلویزیون و روزنامه و غیره) حاوی بودن، (جزو برنامه) ارائه دادن، پیروز شدن بر، فتح کردن، (شهر و قلعه و غیره) گشودن، برنده شدن (در انتخابات و مسابقات و غیره)، (در مورد صدا و غیره) رسیدن، (بازرگانی) برای فروش عرضه کردن، (موسیقی - در آواز) دقیقا و خوب از نت موسیقی پیروی کردن، تحت تاثیر قرار دادن، مورد تصویب قرار گرفتن، مکاری، خرجی دادن، کفالت کردن، (از نظر مادی یا هزینه) سرپرستی کردن، ارفاق کردن، (جنوب ایالات متحده) مشایعت کردن، (کشاورزی) تولید کردن، به عمل آوردن، کشت کردن، (گلوله و غیره) برد، حمل قایق بین دو دریاچه، پورتاژ، دوش فنگ، رسایی، تیررس

بررسی کلمه Carry

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: carries, carrying, carried
(1) تعریف: to bear or support while moving; transport.
مترادف: bear, bring, cart, convey, haul, take, tote, transport
مشابه: deliver, fetch, lug, move, pack, portage, remove, run, ship, shoulder, support, transfer, wash

(2) تعریف: to contain or have the capacity to contain.
مترادف: contain, hold

- This bus can carry forty passengers.
ترجمه کاربر [ترجمه پویا غلامی] این اتوبوس میتواند ۴۰ مسافر را با هم حمل کند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این اتوبوس می‌تواند چهل مسافر حمل کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این اتوبوس میتواند 40 مسافر را حمل کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to convey (a message or the like).
مترادف: bear, communicate, convey, pass, send, transmit
مشابه: deliver, fetch, hand, impart, transfer, transport

(4) تعریف: to conduct, as a water pipe or electric wire.
مترادف: conduct, convey, send, transmit, transport
مشابه: circulate, pass

(5) تعریف: to be pregnant with.
مترادف: bear
مشابه: deliver

(6) تعریف: to hold or bear (oneself) in a certain manner.
مترادف: comport, conduct
مشابه: bear, behave, demean

- He carries himself proudly.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] با غرور خودش را حمل می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او با افتخار می کشد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to extend further; continue.
مترادف: expand, extend, spread
مشابه: continue, move, stretch

- They will carry the campaign into a new state.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها این مبارزه را به یک دولت جدید خواهند برد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها این کمپین را به یک دولت جدید تحویل خواهند داد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: to have as an accompanying quality or result.
مترادف: bring
مشابه: cause

- Breaking the law carries penalties.
ترجمه کاربر [ترجمه امیر عباس بیهقی] شکستن قانون مجازات به دنبال دارد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شکستن قانون مجازات را به همراه دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شکستن قانون مجازات می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(9) تعریف: to make (news, a program, or the like) available to viewers or listeners, as a newspaper or a television or radio station.
مترادف: broadcast, circulate, communicate, transmit
مشابه: disseminate, distribute, impart, pass, print, run, spread

(10) تعریف: to influence strongly.
مترادف: affect, hold, influence, sway, transport
مشابه: get, impel, incite, move

- His rousing speech carried the crowd.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نطق rousing جمعیت را به خود گرفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] سخنرانی در حال سخنرانی او را جمع کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(11) تعریف: to have in stock.
مترادف: offer, provide, stock
مشابه: display, handle, keep, sell, supply

- The store carries many different products.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این فروشگاه محصولات مختلفی دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فروشگاه دارای بسیاری از محصولات مختلف است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: carry away, carry off, carry on, carry out
(1) تعریف: to act as a bearer.
مترادف: haul
مشابه: deliver, fetch

(2) تعریف: to be propelled, conveyed, or sustained.
مترادف: extend, reach, stretch

- a voice that carries
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صدایی که حمل می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] صدایی که حمل می کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to have or use propelling force.
مترادف: move, pass, persist, proceed
مشابه: circulate, continue

- A shotgun doesn't carry far.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک شات گان زیاد دور نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک تفنگ ساچمه ای حمل نمی کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
حالات: carries
(1) تعریف: distance or potential range traveled by an object or sound.
مترادف: range
مشابه: distance, duration, force, measure, sway

- Her voice has a lot of carry.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] صدایش خیلی زیاد است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] صدای او حمل زیادی دارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: the land between two bodies of water that necessitates carrying a boat or canoe.
مترادف: portage
مشابه: route

واژه Carry در جمله های نمونه

1. carry an account to the ledger
ترجمه حساب را در دفتر حساب وارد کردن

2. carry (or take) coal to newcastle
ترجمه زیره به کرمان بردن

3. carry conviction
ترجمه جدی بودن،باور کردنی بودن

4. carry forward
ترجمه 1- ادامه دادن به،پرداختن به 2- (دفتر داری) از یک ستون یا صفحه یا دفتر یا حساب به دیگری انتقال دادن یا بردن

5. carry off
ترجمه 1- کشتن 2- (جایزه و غیره) بردن 3- (کار مشکلی را) با موفقیت انجام دادن

6. carry on
ترجمه 1- رفتار کردن،پرداختن به 2- (مثل سابق) عمل کردن،ادامه دادن 3- (عامیانه) ادا و اصول در آورن،رفتار بچگانه یا افراط آمیز داشتن‌4- رابطه‌ی نامشروع داشتن 5- انجام دادن

7. carry out
ترجمه انجام دادن،(از مرحله نقشه‌ریزی) به مرحله‌ی عمل رساندن،به انجام رسانیدن

8. carry out (or take) reprisal
ترجمه تلافی کردن،انتقام گرفتن

9. carry over
ترجمه 1- باقی‌ماندن،به جا ماندن 2- انتقال دادن،(از ستون یا صفحه و غیره) به ستون (و غیره‌ی) دیگر بردن 3- به تعویق انداختن 4- ادامه‌دادن

10. carry the (or a) torch for someone
ترجمه (امریکا - خودمانی) سخت عاشق کسی بودن (معمولا بدون آنکه طرف بداند)

11. carry the ball
ترجمه (عامیانه) مسئولیت به عهده گرفتن،کارها را در دست گرفتن

12. carry the can
ترجمه (انگلیس - خودمانی) تقصیر را به عهده گرفتن

13. carry the day
ترجمه (در جنگ یا مناظره و غیره) برنده شدن

14. carry through
ترجمه 1- انجام دادن،نایل شدن 2- رزق دادن،نگهداشتن،رساندن

15. carry weight
ترجمه مهم بودن،اهمیت داشتن،دارای نفوذ بودن

16. carry weight
ترجمه مهم بودن،نفوذ داشتن،خر (کسی) رفتن

17. arteries carry blood from the heart to the entire body
ترجمه سرخرگ‌ها خون را از قلب به همه‌ی بدن می‌رسانند.

18. columns carry the heavy roof
ترجمه ستون‌ها طاق سنگین را نگه‌می‌دارند.

19. don't carry so much money about with you !
ترجمه این قدر پول را با خودت اینجا و آنجا نبر!

20. nerves carry messages to and from the brain
ترجمه عصب‌ها پیام‌ها را از مغز می برند و به مغز می‌آورند.

21. one-hand carry
ترجمه حمل با یک دست

22. to carry a gun for self-defense
ترجمه برای دفاع از خود هفت‌تیر حمل کردن

23. to carry a message
ترجمه پیامی را رساندن

24. to carry out an instruction
ترجمه دستوری را اجرا کردن

25. to carry the news
ترجمه خبررسانی کردن

26. dot and carry
ترجمه ده بر یک

27. everyone must carry his share of the load in this house
ترجمه هرکسی باید سهم مسئولیت خود را در خانه انجام بدهد.

28. bear (or carry off) the palm
ترجمه برنده شدن یا بودن،جایزه را بردن

29. fetch and carry (for somebody)
ترجمه خر حمالی کردن (برای کسی)،کار (برای کسی) انجام دادن،کار خانه کردن (برای کسی)

30. put (or carry or bring) into effect
ترجمه اجرا کردن،موثر کردن

31. he failed to carry out his superior's orders
ترجمه او در انجام اوامر مافوق خود کوتاهی کرد.

32. his failure to carry out his duties . . .
ترجمه ناتوانی او در انجام وظایفش . . . .

33. his voice doesn't carry far
ترجمه صدای او از دور شنیده نمی‌شود.

34. to envisage and carry out this great project
ترجمه ابداع و اجرای این طرح بزرگ

35. age and seniority don't carry any weight with them
ترجمه در نظر آنها سن و ارشدیت مهم نیست.

36. he was willing to carry out all of his commander's mandates
ترجمه او مایل بود که کلیه‌ی دستورات فرمانده‌ی خود را اجرا کند.

37. these inefficient sons of--bleep--will carry out no reform
ترجمه این بی‌عرضه‌های پدر -- فلان -- هیچ اصلاحی نخواهند کرد.

38. this shop does not carry leather goods
ترجمه این مغازه کالای چرمی ندارد (یا نمی‌فروشد).

39. bear (or take or carry or take up) one's cross
ترجمه (در راه ایمان یا به خاطر وجدان و غیره) ناملایمات را برخود هموار کردن،سختی کشیدن،(مانند عیسی) صلیب بر دوش کشیدن

40. we have enough rice to carry us through to next spring
ترجمه تابهار آینده برنج داریم (آن قدر برنج داریم که ما را تا بهار آینده برساند).

41. . . . it's a heavy weight to carry on one's shoulder
ترجمه . . . بار گرانیست کشیدن به دوش

42. in those days they used to carry the mail on horseback
ترجمه آن روزها نامه‌رسانی را با اسب انجام می‌دادند.

43. she was expected to fetch and carry all day
ترجمه از او انتظار داشتند که صبح تا شب فرمانبری کند.

44. they used to force slaves to carry heavy burdens
ترجمه بردگان را مجبور می‌کردند بارهای سنگینی را حمل کنند.

45. the threat of a strike does not carry conviction
ترجمه تهدید به اعتصاب جدی به نظر نمی‌رسید.

46. he bought so many books that he couldn't carry them
ترجمه او آن قدر کتاب خرید که نمی‌توانست آنها را حمل کند.

47. since he was resisting arrest, they had to carry him by force
ترجمه چون نمی‌گذاشت بازداشتش کنند مجبور شدند او را به زور ببرند.

48. he had the audacity to ask the old lady to carry his suitcase
ترجمه او با پررویی (با کمال وقاحت) از پیرزن خواست که چمدانش را حمل کند.

49. he was sanctioned by the nature of his job to carry a gun at all times
ترجمه ماهیت شغل او به او اجازه می‌داد که در تمام اوقات سلاح حمل کند.

50. it was inconsiderate of you to make your old father carry the heavy suitcase
ترجمه از بی‌معرفتی تو بود که گذاشتی پدر پیرت چمدان سنگین را حمل کند.

51. men at the top make the decisions and men at the bottom carry them out
ترجمه مردان بلندپایه تصمیم‌ها را می‌گیرند و مردان دون‌پایه آنها را انجام می‌دهند.

مترادف Carry

رقم نقلی (اسم)
carry
حمل و نقل کردن (فعل)
carry , tote
بدوش گرفتن (فعل)
carry
بردن (فعل)
snatch , remove , bear , abstract , take , win , take away , carry , convey , conduct , propel , lead , steer , pack , transport , drive , port
حمل کردن (فعل)
remove , bear , carry , attribute , convey , ascribe , transport , haul , portage , wage , port , freight

معنی عبارات مرتبط با Carry به فارسی

درشکه یک اسبه وچهارچرخه، چنته یا خورجین
زیره به کرمان بردن
جدی بودن، باور کردنی بودن
ساک (مسافرتی)، کیسه یا سبد بزرگ، چمدان جادار، (انگلیسی) صندلی کودک، سبد بچه، ساک بچه
1- ادامه دادن به، پرداختن به 2- (دفتر داری) از یک ستون یا صفحه یا دفتر یا حساب به دیگری انتقال دادن یا بردن
همه رامیدید
با پیش بینی رقم نقلی
1- کشتن 2- (جایزه و غیره) بردن 3- (کار مشکلی را) با موفقیت انجام دادن
1- رفتار کردن، پرداختن به 2- (مثل سابق) عمل کردن، ادامه دادن 3- (عامیانه) ادا و اصول در آورن، رفتار بچگانه یا افراط آمیز داشتن 4- رابطه ی نامشروع داشتن 5- انجام دادن، رفتار غیراخلاقی یا خل وار یا افراط آمیز، رابطه ی نا مشروع
ده بریک
انجام دادن، (از مرحله نقشه ریزی) به مرحله ی عمل رساندن، به انجام رسانیدن
رقم نقلی ابشاری رقم نقلی ابشاری
(در فروشگاه ها و غیره) صندوق (که پول را در آن می گذارند و رسید آن را به همراه کالا به خریدار می دهند)، صندوق پول شمار، (امریکا- در برخی از فروشگاه ها) فقط پول نقد قبول می شود (نه چک و غیره) و کالا به منزل تحویل داده نمی شود، بخر و ببر
رقم نقلی دورگشتی
خر حمالی کردن (برای کسی)، کار (برای کسی) انجام دادن، کار خانه کردن (برای کسی)
رقم تقلی جزئی
رقم نقلی پخش شده

معنی Carry در دیکشنری تخصصی

carry
[کامپیوتر] رقم نقلی .
[برق و الکترونیک] نقلی سیگنالی در کامپیوتر که هنگامی تولید می شود که جمع دو رقم هم ستون مساوی یا بیشتر ازمبنای سیستم عددی مورد استفاده باشد و یا اینکه اختلاف دو رقم از صفر کمتر شود .
[فوتبال] حمل کردن
[ریاضیات] آویخته است، به ستون بعد
[حسابداری] تسری به دوره های گذشته
[حسابداری] دوره مشمول تسری به گذشته
[کامپیوتر] بیت انتقالی .
[آب و خاک] رقم منقول
[کامپیوتر] پرچم رقم نقلی .
[حسابداری] انتقال به آینده
[حسابداری] دوره مشمول انتقال به آینده
[ریاضیات] به اجرا درآوردن، اجرا کردن
[ریاضیات] کردن، انجام دادن، محاسبه کردن
[مهندسی گاز] سرازیرشدن ، سرریزکردن
[ریاضیات] گرفتن
[کامپیوتر] رقم نقلی.
[کامپیوتر] رقم نقلی آبشاری .
[برق و الکترونیک] نقلی کامل انتشار رقم نقلی حاصل از افزودن نقلی در عملیات حسابی کامپیوتری .
[آب و خاک] برداشت و حمل
[کامپیوتر] حامل دور گشتی .
[برق و الکترونیک] رقم نقلی چرخشی سیگنال نقلی در رایانه که پس از تولید در محل رقم با ارزش ترین ، مستقیماً به محل رقم کم ارزش ترین فرستاده می شود.
[برق و الکترونیک] حامل خود ساخته خاملی که اطلاعات در آن به طور خودکار با تولید شدن آن به مکانهای بعدی می روند.

معنی کلمه Carry به انگلیسی

carry
• range of a gun or projectile; portage; act of carrying
• bear; transport; hold and transport a person or an object; convey information; continue; have something with you (e.g.: "i always carry my brush in my purse"); be pregnant (e.g.: "linda is carrying john's baby"); be infected with a transmissible disease; be capable of singing and stay in tune (e.g.: "my daughter cannot carry a tune")
• if you carry something, you take it with you, holding it so that it does not touch the ground.
• to carry something also means to have it with you wherever you go.
• if something carries a person or thing somewhere, it takes them there.
• if someone or something carries a disease, they are infected with it and can pass it on to people or animals.
• if an action carries a particular quality or consequence, it involves it.
• if you carry an idea or a method to a particular extent, you use or develop it to that extent.
• if a newspaper or poster carries a picture or an article, it contains it.
• if a radio station carries a particular report or programme, it broadcasts it.
• if a proposal or motion is carried in a debate, a majority of people vote in favour of it.
• if a sound carries, it can be heard a long way away.
• if a woman is pregnant, you can say that she is carrying a child.
• if you carry on doing something, you continue to do it.
• if you carry on an activity, you take part in it.
• if you carry out a task or order, you do it.
• if you carry something over from one situation to another, you make it continue to exist in the new situation.
• if you carry a plan or decision through, you put it into practice.
carry a person off his feet
• overwhelm, make dizzy
carry arms
• bear arms, be armed, carry weapons
carry away
• charm, enchant, spellbind
carry coals to newcastle
• take an unnecessary item to an area where it is already plentiful (such as taking ice to antarctica)
carry forward
• (finance) transfer an entry to a proceeding location (especially a column, page, or account)
carry interest
• produce earnings, earn interest
carry into effect
• execute, carry out; put into action; implement
carry off
• be victorious, win a prize; succeed, handle successfully; cause death
carry on
• continue; behave wildly or childishly
• small piece of luggage that is allowed inside the cabin of a passenger airplane
• a carry-on is behaviour that you think is annoying and unnecessary; an informal use.
• carry-on luggage can be taken onto a plane with you, instead of being stored in the luggage hold.
carry one's point
• succeed in convincing, persuade
carry out
• put into practice, accomplish, perform
carry out devaluation
• reduce the value of a currency
carry out in a timely fashion
• execute promptly, implement promptly
cash and carry
• a cash-and-carry is a large shop where people who work for a business can buy goods more cheaply and in larger quantities than in ordinary shops.
fetch and carry
• run errands

Carry را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Carry

سامان ١٢:٤٠ - ١٣٩٦/٠٥/١٧
حمل کردن، بُردن
|

محمد ١٣:٠٩ - ١٣٩٦/٠٧/٢٦
درج کردن(اطلاعات)
All tobacco products must carry a health warning.
 goods carrying the label 'Made in the USA'
|

Ghazal ٠١:٠٧ - ١٣٩٦/١٠/٢٧
To take something from one place to another



To move some one ore some thing frome one place to enother
|

مریم💛 ١٥:٥٥ - ١٣٩٧/٠١/١٦
متحمل شدن
|

mehdi ١٨:١٠ - ١٣٩٧/٠٤/٠٢
تلقین کردن
|

محمدرضا ١٠:٤٥ - ١٣٩٧/٠٦/٠٣
به تعویق انداختن
|

❤😍ماکان😍❤ ١٥:٢٧ - ١٣٩٧/٠٦/٢١
🚛حمل کردن
🚕بردن
|

مقداد سلمانپور ١٠:١٤ - ١٣٩٧/٠٨/٢٤
انجام دادن
در بر داشتن
|

S.m ١٣:٢٥ - ١٣٩٨/٠٦/٢٢
To take some thing to nother place
معنی متن:وسایل را از مکانی به مکان دیگر بردن.
معنی کلمه :حمل و نقل
|

پیشنهاد شما درباره معنی Carry



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی carry
کلمه : carry
املای فارسی : کری
اشتباه تایپی : زشققغ
عکس carry : در گوگل


آیا معنی Carry مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 97% )