انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1047 100 1

Cast

تلفظ cast
تلفظ cast به آمریکایی/ˈkæst/ تلفظ cast به انگلیسی/kɑːst/

معنی: قالب، گچ گیری، مهره ریزی، طاساندازی، مطرود، ریختن، پخش کردن، معین کردن، انداختن، در قالب قرار دادن، افکندن، بشکل در اوردن
معانی دیگر: (با زور یا فشار) افکندن، پرتاب کردن، پرت کردن، جمع بستن (حساب ها یا مبالغ)، حساب کردن، طالع دیدن، فال دیدن، تحت نظم و قاعده درآوردن، حدس زدن، پیش بینی کردن، در قالب ریختن، قالبگیری کردن، قالب گرفتن یا شدن، (به فلز) شکل دادن، ریخته گری کردن، (برای بازی در نمایش یا فیلم و غیره) هنرپیشه برگزیدن، نقش تعیین کردن، کلیه ی بازیگران (یک فیلم یا نمایش و غیره)، ریزش، طاس ریزی (در نرد)، نظر افکنی، طور افکنی، فالگیری، پیش بینی (به ویژه وضع هوا)، میزان یا نوع چیز ریخته شده: پوست انداخته شده (مثلا پوست مار)، مقدار فلز ریخته گری شده، مقدار گچ (و غیره) قالبگیری شده، حالت و روحیه، سایه ی رنگ، اثر، نشانی که حاکی از چیزی باشد، (پزشکی) موادی که در برخی از اندام های بیمار گونه تولید می شود، (شکار) دنبال شکار رفتن، رد گرفتن، (سگ های شکاری را) پی شکار فرستادن، (کشتیرانی) جهت حرکت را عوض کردن، (کشتی های بادبان دار) پشت (کشتی را) به باد کردن (to wear a ship هم می گویند)، قالب (فلزکاری و گچ کاری و غیره)، گچ گیری (استخوان شکسته)، گچ استخوان بندی، خم شدن (مانند تیرهای قدیمی سقف برخی اتاق ها)، تاب برداشتن، خم شدگی، بچه آوردن (به ویژه قبل از موقع)، تولیدمثل کردن، طرح کردن، معین کردن رل بازیگر، پخش کردن رل میان بازیگران، پراکندن، ریختن بطور اسم صدر

بررسی کلمه Cast

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: casts, casting, cast
(1) تعریف: to throw or fling.
مترادف: fling, pitch, throw
مشابه: chuck, heave, hurl, shy, sling, toss

- The children cast their pennies into the wishing well.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بچه‌ها pennies را به خوبی cast
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] کودکان فرزندان خود را به خوبی می خواهند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to direct (one's eyes, or a look or glance).
مترادف: address, direct
مشابه: communicate, impart

- She cast a look of deep suspicion at him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نگاه مشکوکی به او انداخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او نگاهی به سوء قصد عمیق او گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- As soon as the director cast his eyes upon the child, he knew she was right for the part.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] به محض اینکه مدیر چشمانش به بچه افتاد، فهمید که حق با او ست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] به محض این که کارگردان چشمانش را بر روی کودک نگاه می کرد، می دانست که او برای این قسمت درست است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to cause to fall upon a person, object, or idea; shed.
مترادف: direct, shed, spread, throw
مشابه: bequeath, bestow, broadcast, disperse, disseminate, distribute, give, impart, scatter, sow, strew

- The discussion cast new light on a familiar topic.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این بحث، نور جدیدی بر روی یک موضوع آشنا ایجاد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این بحث جدیدی را بر روی یک موضوع آشنا گذاشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: in fishing, to throw outward.
مشابه: fling, hurl, launch, propel, throw

- The fishermen cast their nets some miles from shore.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ماهیگیران nets را چند مایل از ساحل دور کردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ماهیگیران شبکه های خود را چند مایل از ساحل بازی می کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He cast his line into the middle of the stream.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] نخ را به وسط رودخانه انداخت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او خط خود را به وسط جریان پرتاب کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to choose (an actor) for a role in a play or film.
مترادف: choose, pick, select
مشابه: appoint, assign, designate

- The director decided to cast an unknown actress in the lead role.
ترجمه کاربر [ترجمه زهرا رحمانی] کارگردان تصمیم گرفت یک بازیگر ناشناخته را برای نقش اول فیلم برگزیند.
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کارگردان تصمیم گرفت بازیگر ناشناخته‌ای را در نقش اول بازی کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مدیر تصمیم گرفت تا یک بازیگر ناشناخته را در نقش اصلی بازی کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He had hoped to be cast as the leading man, but they cast him as the villain.
ترجمه کاربر [ترجمه زهرا باغی] او امیدوار بود که اورا به عنوان رهبر برجسته انتخاب کنند،اما به عنوان جنایتکار (درفیلم)انتخاب شد
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او امیدوار بود که او را به عنوان رهبر برجسته اجر کنند، اما او را جنایتکار می‌شمردند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او امیدوار بود که به عنوان مرد پیشرو بازی کند، اما او را به عنوان خائن تبدیل کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to form into a hard object by pouring or setting material into a mold.
مترادف: form, mold, shape
مشابه: model, sculpt, work

- These statues were cast in bronze.
ترجمه کاربر [ترجمه سبحان] این مجسمه‌ها از برنز ساخته شده‌بودند
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این مجسمه‌ها به برنز ریخته شدند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این مجسمه ها برنز بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: to give formally (one's vote or ballot).
مترادف: register

- Don't forget to cast your vote on Tuesday.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] فراموش نکنید که روز سه‌شنبه رای خود را اعلام کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] فراموش نکنید که روز سه شنبه رأی خود را به دست آورید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to throw, esp. a fishing line or net.
مشابه: fly-cast, hurl, pitch, throw, toss

- This new reel makes it so easy to cast.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] این چرخ تازه خیلی آسان است
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] این رول جدید باعث می شود آن را بسیار آسان به بازی
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to form a hard object by pouring or setting material into a mold.
مشابه: model

(3) تعریف: to choose actors for a play or film.
مشابه: choose, pick

- The production company will begin casting for the film next week.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] شرکت تولید هفته آینده اکران این فیلم را آغاز خواهد کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] شرکت تولیدی برای هفته آینده فیلم را شروع خواهد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of throwing or casting.
مترادف: fling, pitch, throw, toss
مشابه: broadcasting, chuck, distribution, heave, hurl, sowing

- You need to work on your cast if you want to catch these trout.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر می‌خواهید این قزل‌آلا را بگیرید باید روی cast کار کنید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] اگر میخواهید این ماهی قزل آلا را جذب کنید، باید روی بازیگران خود کار کنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: a mold in which an object is formed.
مترادف: form, mold
مشابه: casting, matrix, model, pattern, set, shape, stamp

- They poured the liquid gold into the cast.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها طلای مایع را در گچ ریختند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها طلا مایع را به بازیگران ریختند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: an object shaped by a mold; casting.
مترادف: casting, mold
مشابه: model, replica, reproduction, shape

- The orthodontist made a cast of her teeth.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] The از بین دندان‌هایش خارج شد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ارتودنتیست ساخته شده از دندان هایش
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: a thick, rigid covering for an injured limb or joint, usu. made of plaster and gauze.
مشابه: plaster, splint

- They put a cast on her broken arm at the hospital.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها بازوی شکسته او را در بیمارستان انداختند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها یک بازیگران را در بازوی شکسته خود در بیمارستان بستند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- He had to wear a cast on his leg for two months.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] دو ماه بود که پایش را روی پایش گذاشته بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او مجبور بود برای دو ماه یک بازیگران بر روی پای خود بگذارد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: shade or hue.
مترادف: hue, shade
مشابه: color, tinge, tint, tone

- The whole family has hair of a reddish cast.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] کل خونواده مو قرمز رنگی دارن
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تمام خانواده دارای موهای ریخته گری قرمز است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: tendency; inclination.
مترادف: disposition, inclination, leaning, tendency
مشابه: bent, predilection, proclivity, propensity, streak, turn

- His father shows a conservative cast of mind.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پدرش یک نظریه محافظه کارانه را نشان می‌دهد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پدرش یک ذره محافظه کارانه را نشان می دهد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(7) تعریف: outward appearance; presentation.
مترادف: air, appearance, demeanor, look
مشابه: bearing, complexion, deportment, mien, mold, semblance, set, stamp

- The candelabra gave the room a cast of elegance.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] چلچراغ به آرامی اتاق را پر کرده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] Candelabra اتاق به ارمغان آورد بازیگران از ظرافت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(8) تعریف: a group of people acting in a play or film.
مترادف: actors, dramatis personae, performers, players
مشابه: actresses, company, troupe

- They were invited backstage to meet the cast after the play.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] آن‌ها از پشت صحنه دعوت شدند تا بعد از نمایش، بازیگران را ملاقات کنند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] آنها پشت صحنه دعوت شده بودند تا پس از بازی دیدار کنند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Cast در جمله های نمونه

1. cast away your doubts and come with me
ترجمه تردید خود را رها کن و با من بیا.

2. cast iron
ترجمه آهن ریختگی،چدن،آهن قالبگیری شده

3. cast (or draw) lots (for some thing)
ترجمه (برای چیزی) قرعه کشی کردن

4. cast (or put) a blight on something (or somebody)
ترجمه آفت زده کردن،دچار مصیبت کردن

5. cast (or read) one's horoscope
ترجمه بخت بینی،بخت کسی را دیدن،طالع کسی را دیدن

6. cast a spell on
ترجمه طلسم کردن،سخت تحت تاثیر قرار دادن،مسحور کردن

7. cast about
ترجمه 1- جستجو کردن،کاویدن 2- نقشه ریختن،طرح کردن

8. cast aside (or away)
ترجمه دور انداختن،ول کردن

9. cast back
ترجمه 1- به گذشته رجوع کردن،عطف به گذشته کردن 2- به اجداد خود شباهت داشتن

10. cast doubt on
ترجمه مورد شک قرار دادن

11. cast down
ترجمه 1- سرازیر شدن،به سوی پایین خم شدن یا رفتن 2- محزون شدن،سر به جیب تفکر فروبردن،نومید شدن

12. cast loose
ترجمه از بند یا قید رها کردن یا شدن،آزاد کردن یا شدن

13. cast off
ترجمه 1- دور انداختن،ترک کردن،از خود سلب مسئولیت کردن،عاق کردن،انکار کردن 2- آزاد کردن 3- (طناب‌هایی که کشتی را در لنگرگاه‌درجا نگهداشته‌اند) باز کردن 4- (بافتن پیراهن پشمی) آخرین ردیف را بافتن

14. cast on
ترجمه (در بافتن پیراهن پشمی و غیره) اولین ردیف بافتنی را بافتن

15. cast one's bread upon the waters
ترجمه نیکی کردن و در دجله افکندن،بدون چشمداشت احسان کردن

16. cast one's mind back to a time in the past
ترجمه به زمان گذشته اندیشیدن،در فکر گذشته بودن

17. cast pearls before swine
ترجمه (مروارید جلو خوک ریختن) چیز ارزشمندی را به کسی که ارزش آن را نمی‌داند دادن،یاسین به گوش خر خواندن

18. cast the first stone
ترجمه در عیبجویی یا گناه نمایی پیشقدم شدن

19. cast the net wider
ترجمه 1- تور ماهیگیری را گسترده تر کردن 2- ترفندها و روش های متنوع تری رابه کار زدن

20. cast to the wind
ترجمه برباد دادن

21. cast up
ترجمه 1- قی کردن،بالا آوردن 2- به سوی بالا چرخیدن یا رفتن 3- جمع شدن،بالغ شدن بر

22. a cast of bitterness in his words
ترجمه اثری از تلخی در حرف‌های او

23. he cast a favorable vote for the bill
ترجمه او به لایحه رای موافق داد.

24. his cast of mind
ترجمه حالت روحی (فکری) او

25. she cast a wary look at me
ترجمه نگاه محتاطانه‌ای به من کرد.

26. the cast of this movie are all women
ترجمه هنر پیشگان این فیلم همه زن هستند.

27. to cast a net
ترجمه طور ماهیگیری افکندن (یا گستردن)

28. to cast a spell on someone
ترجمه کسی را جادو کردن

29. to cast a spell over someone
ترجمه بر کسی طلسم افکندن (کسی را طلسم کردن)

30. to cast an evil eye on someone
ترجمه کسی را چشم زدن

31. to cast an eye on something
ترجمه به چیزی چشم انداختن (نگاه کردن)

32. to cast anchor
ترجمه لنگر انداختن

33. to cast aspersions
ترجمه بهتان زدن

34. to cast aspersions at . . .
ترجمه تهمت زدن به،بدگویی کردن از . . .

35. to cast dice
ترجمه طاس ریختن (مثلا در بازی تخته‌نرد)

36. to cast light on something
ترجمه چیزی را روشن کردن

37. to cast lots
ترجمه پشک انداختن،قرعه کشیدن

38. to cast one's attention on a thing
ترجمه توجه خود را به چیزی معطوف کردن

39. to cast one's eyes on something
ترجمه به چیزی نظر افکندن

40. to cast votes
ترجمه رای دادن

41. yazid cast a gloating look at his fallen enemy
ترجمه یزید نگاه پیروزمندانه‌ای به دشمن بر خاک افتاده‌ی خود کرد.

42. dental cast
ترجمه قالب دندان مصنوعی،قالبگیری دندان

43. to cast one's ballot
ترجمه رای (خود را) دادن

44. a reddish cast
ترجمه سایه‌ای قرمز فام

45. the floodlight cast a beam of light at the clouds
ترجمه نورافکن ستونی از نور را بر ابرها افکند.

46. the volcano cast a rain of ashes on the city
ترجمه آتشفشان بارانی از خاکستر را بر شهر ریخت.

47. her profile had cast a shadow on the wall
ترجمه سایه‌ی نیمرخ او بر دیوار افتاده بود.

48. his statue was cast in bronze
ترجمه تندیس او از برنز ریخته (یا ساخته) شده بود.

49. in winter, trees cast leaves
ترجمه در زمستان درخت برگ می‌ریزد

50. members of the cast were all invited to dinner
ترجمه بازیگران همگی به شام دعوت شدند.

51. the bad news cast a shadow on everyone
ترجمه آن خبر بد همه را اندوهگین کرد.

52. the dice is cast
ترجمه تاس ریخته شده است (سرنوشت تعیین شده است).

53. the die is cast
ترجمه تاس ریخته شده است،سرنوشت تعیین شده است.

54. the orphans were cast upon the world without provision
ترجمه یتیمان را بدون ملجا به دست روزگار سپردند.

55. the sad news cast a pall over the marriage ceremony
ترجمه آن خبر ناگوار مراسم ازدواج را تیره و تار کرد.

56. to roll (or cast or throw) the dice
ترجمه تاس ریختن

57. he is to be cast in the role of hamlet
ترجمه قرار است نقش هملت را به او بدهند.

58. performed by an all-star cast of players
ترجمه اجرا شده توسط گروهی از بازیگران سرشناس

59. to make a long cast ahead
ترجمه (رویدادهای) آینده‌ی دراز مدت را پیش‌بینی کردن

60. he was of an aristocratic cast
ترجمه او قیافه و حالت اشرافی داشت.

61. this frying pan is made of cast iron
ترجمه این ماهیتابه از چدن ساخته شده است.

62. he had double fives on the first cast
ترجمه بار اولی که تاس ریخت جفت پنج آورد.

63. christ said, "let he who has not sinned cast the first stone"
ترجمه عیسی گفت: بگذارید آنکه عاری از گناه است سنگ اول را بیاندازد.

مترادف Cast

قالب (اسم)
format , case , size , ingot , pat , standard , cast , mandrel , cake , model , template , mold , mandril
گچ گیری (اسم)
cast
مهره ریزی (اسم)
cast
طاساندازی (اسم)
cast
مطرود (صفت)
despicable , outcast , banished , rejected , expelled , thrown , cast , expeled , outcaste
ریختن (فعل)
infuse , pour , found , lave , besprinkle , shed , cast , splash , bestrew , strew , decant , dust , melt , disembogue , disgorge
پخش کردن (فعل)
spread , propagate , divide , distribute , give out , shift , broadcast , diffuse , sparge , cast , scatter , strew , effuse , flange , ted
معین کردن (فعل)
assign , settle , establish , fix , specify , appoint , designate , determine , ascertain , define , delineate , denominate , cast
انداختن (فعل)
drop , relegate , souse , put , hitch , toss , launch , cast , sling , thrust , lay away , fell , throw , fling , hurl , hurtle , delete , omit , shovel , hew , jaculate
در قالب قرار دادن (فعل)
cast
افکندن (فعل)
give , shed , cast , throw , droop , fling , quoit , up-end
بشکل در اوردن (فعل)
form , cast , fashion

معنی عبارات مرتبط با Cast به فارسی

آفت زده کردن، دچار مصیبت کردن
طلسم کردن، سخت تحت تاثیر قرار دادن، مسحور کردن
1- جستجو کردن، کاویدن 2- نقشه ریختن، طرح کردن
دور انداختن، ول کردن
رانده، مردود، کشتی شکسته، مطرود
1- به گذشته رجوع کردن، عطف به گذشته کردن 2- به اجداد خود شباهت داشتن
قالب دندان مصنوعی، قالبگیری دندان
ریختن فشارى علوم مهندسى : ریختن حدیده اى
(با قلاب و طعمه ی مصنوعی) ماهیگیری کردن
میان شمال و شمال شرقی
دور انداخته، مردود، شخصیا چیز مردود
قالب مجسمه (از گچ پاریس)، گچ گیری اطراف عضو شکسته، گچ گرفتن
علوم مهندسى : ریختن تحت فشار
اندوده به شن وهک، گل مال شده، اجمالادرست شده، ناقص، ناتمام
(فلزکاری) در ماسه ریخته گری کردن، ماسه ریزی کردن
(ماهیگیری با قلاب - در امواج دریای متلاطم) ماهیگیری کردن
حروفچینی کردن

معنی Cast در دیکشنری تخصصی

cast
[شیمی] ریخته گری ، در قالب ریختن ، قالبگیرى کردن ، قالب گرفتن یا شدن ، (به فلز) شکل دادن ، ریخته گرى کردن ، قالب (فلزکارى و گچ کارى و غیره )
[سینما] لیست بازیکنان - بازیگران - بازیگران (یک فیلم )
[عمران و معماری] قالب - قالب گیری
[کامپیوتر] تبدیل موقت نوع ( تبدیل نوع ) .
[زمین شناسی] پر کننده قالب ،قطعه ریخته گری ، یک پرتاب جهت یافته در معدن کاری روباز ، روباره نشان دهنده جهت معدن کاری قبلی زغال می باشد . رسوبات سخت شده (سنگ) که پرکننده قالبی طبیعی است ونسخه ای از جاندار اولیه ایجاد می کند.
[صنعت] قالب ریزی، گیچ گیری، ریخته گریطاس انداختن
[ریاضیات] قالب، طرح، ریخته شده، ریختنی
[سینما] انتخاب بازیگر - انتخاب بازیگران
[سینما] عنوان بندی
[شیمی] بلور ریخته
[پلیمر] فیلم تخت (flat film = cast film)
[عمران و معماری] درجا
[پلیمر] ریخته گری درجا
[عمران و معماری] بتن درجا
[زمین شناسی] بتن درجاریخته شده
[عمران و معماری] شمع درجا ریخته شده
[زمین شناسی] شمع درجا ریخته شده
[عمران و معماری] درجا
[زمین شناسی] درجا
[عمران و معماری] بتن درجا
[زمین شناسی] بتن درجا-بتن در جا ریخته شده
[حسابداری] چدن
[شیمی] چدن ، آهن ریخته
[عمران و معماری] چدن
[برق و الکترونیک] چدن
[مهندسی گاز] چدن
[برق و الکترونیک] پخش کردن ارسال تلویزیونی یا رادیویی به منظور دریافت عمومی .
[زمین شناسی] قالب کانال قالب یک کانال که معمولاً در شیل حفر شده و بوسیله ماسه پر شده است. مترادف: پرکننده کانال آبراهه ای.
[سینما] رنگ مسلط - پوشش رنگی / رنگ غالب
[زمین شناسی] قالب هلالی ، هلال جریانی.
[زمین شناسی] قالب ترک گلی چین خورده یک قالب ترک گلی که نشان دهنده مچاله شدگی یا خم شدگی در اثر اختلاف مقاومت بین ماسه پرکننده آن و خمیره گلی در حین فشردگی است. (برادلی 1930).
[زمین شناسی] قالب بلور پرشدگی یک شکل یا قالب بلور. مثلاً اثر یا قالب بلور یخ، قالب بلور نمک. حفره ای که توسط انحلال یا تصعید یک کانی (مانند نمک یا یخ یا پیریت) موجود در رسوبات نرم ریزدانه، به جای گذاشته می شود.
[زمین شناسی] قالب یا اثر کتونوئید یک اثر بخش تحتانی لایه دندان مانند و بسیار نادر که دارای شکل یک استوانه بطور اوریب بریده شده و بطور طولی دنده دار شده است و احتمالاً نشانگر یک اثر پرشی در گل ساخته شده توسط ساقه های گیاهEquisetites است که بطور متناوب کف را لمس کرده هنگامی که در امتداد توسط یک جریان آب حمل می شده اند. این اصطلاح به شکل "علامت گذاری کتنوئید" توسط بیسیلی(1914) معرفی شد، کسی که این ساختار را شبیه شانه بزرگ لاک سنگ پشت دانست که در آرایش موی زنان ابتدای دوره ویکتوریا رایج بود. ریشه کلمه: یونانی،Comb ،Ktenos، شانه.
[زمین شناسی] قالب، هلالی اصطلاحی که توسط اسپاتز و وسر (1964) برای آثار زیرین لاله که نامتقارن و هلالی شکل هستند معرفی شد که این اثر فاقد یک انتهای عمیق تر در خلاف جریان آب بوده و در جهت پایین دست رودخانه نیز گسترش نیافته اند. فرورفتگی اولیه، عامل ایجاد این قالب است چون آن قالب ممکن است نشانگر حفر شدگی جریانی باشد.
[زمین شناسی] قالب دلتاواری (دلتوئیدی) اصطلاحی که توسط بیرکماژار (1958) برای قالب منشعب شونده استفاده شد.
[زمین شناسی] قالب قاشقی فرورفته یک قالب قاشقی مسطح یا با رشد کم .

معنی کلمه Cast به انگلیسی

cast
• throw; team of actors; plaster cast which supports broken bones; squint (of the eye)
• throw; project; form, shape; mold; choose actors (for a play, movie, etc.)
• the cast of a play or film is all the people who act in it.
• to cast an actor means to choose him or her to act a particular role.
• if you cast your eyes somewhere, you look there.
• if you cast doubt or suspicion on something, you make other people unsure about it.
• if you cast your mind back, you think about things in the past or try to remember them.
• when you cast your vote in an election, you vote.
• when people cast an object, they make it by pouring hot, liquid metal into a mould and allowing it to cool and harden.
• see also casting.
• if you cast around or cast about for something, you try to find it; a literary expression.
• if you cast someone or something aside, you get rid of them; a formal expression, used showing disapproval.
• if you cast something off, you get rid of it or no longer use it; a formal use.
• if you are on a boat and you cast off, you untie the rope that fastens it to the shore.
cast a ballot
• vote, elect, cast a vote
cast a bell
• produce a bell by pouring molten metal into a mold
cast a die
• defeat fate, overcome destiny
cast a glance
• look, glance, peep, peek
cast a line
• throw a fishing lure out into the water; say something (slang)
cast a pall over
• created a depressing atmosphere, shrouded everything in gloom
cast a reflection upon
• placed a slur upon, blemished (a character or reputation)
cast a shadow
• make shade, block out the light
cast a shadow over
• make shade over -, block out the light to cast shade on to -
cast a spell on
• enchant, use magic on -
cast a vote
• submit one's vote, formally deposit a ballot, elect, choose
cast about
• look around, search eagerly; contrive, devise
cast an eye
• look, direct a glance, peep, peek
cast anchor
• drop an anchor (to hold a boat or ship in place)
cast aside
• put aside, push to the side; abandon, neglect
cast away
• throw away, toss away; be sunk (of a ship)
cast blame on
• hold responsible for, accuse
cast dice
• throw dice, throw small cubes with numbers on them
good cast
• talented group of actors, well chosen group of actors
half cast
• person born to parents of different races
open cast
• an open-cast mine is a mine in which the coal or other minerals are near the surface and underground passages are not needed.
plaster cast
• a plaster cast is a hard case made of plaster of paris, used for protecting broken bones by keeping part of the body rigid.
putting in a cast
• wrapping an injury in plaster so that it cannot move while healing
rough cast
• plaster, mortar; apply plaster, apply mortar
speak in one's cast
• interrupt, disrupt someone when speaking
the die is cast
• the issue is determined, the decision has been made, the subject is already decided
video cast
• streaming video presentation

Cast را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران

علی ١٢:٣١ - ١٣٩٦/١٢/٢٠
گزارش
|

ریحانه ١٨:٠٤ - ١٣٩٧/٠٤/١٣
مجموعه بازیگران و هنر پیشگان
|

fatemeh ١٤:٣١ - ١٣٩٧/٠٤/٢٠
به مجموعه ای از بازیگران یک فیلم می گویند
|

MAS ١٠:٣٩ - ١٣٩٧/٠٦/١٦
افکندن نور روی چیزی
|

نسرین ٢٠:٤٧ - ١٣٩٧/٠٦/١٨
پشت پرده
|

*----* ١٢:١٢ - ١٣٩٧/٠٩/١٦
مجموعه ای از بازیگران یک فیلم یا برنامه تلوزیونی🍀🍃
|

یزدان ١٨:٥٣ - ١٣٩٧/١١/٢٨
کامپیوتر: تبدیل (تبدیل نوع)
|

saharnaz ١٠:٠٩ - ١٣٩٧/١٢/١١
يعني انداختن(نگاه انداختن
He cast a glance at her
|

نوشین والافر ١٨:١٦ - ١٣٩٧/١٢/١٢
رد کردن
|

کلانتریان ١٦:٥٧ - ١٣٩٧/١٢/٢١
تعیین شدن برای بازی در یک نقش
|

Zahra ٢٢:٣٢ - ١٣٩٨/٠٢/٠٣
داخل گچ بودن ،گچ گرفتن پا
|

ali ٠٥:٣٨ - ١٣٩٨/٠٣/١٣
گچ گرفتن،داخل گچ بودن
|

پژمان ١٤:٣٤ - ١٣٩٨/٠٣/١٣
پرت کردن
|

مصطفی ١٦:٥٣ - ١٣٩٨/٠٣/١٥
casts a vote
رای دادن
|

حمید ١٠:١٨ - ١٣٩٨/٠٦/١٧
انتخاب کردن بازیگر
|

R@min ١٤:٣٥ - ١٣٩٨/٠٦/٢٧
All the people act in movie
|

فاطمه امامی ١١:٤٩ - ١٣٩٨/٠٦/٢٩
بازیگر
|

احسان جهروتی ٠١:٥١ - ١٣٩٨/٠٧/٠٨
تصویر ذهنی شخصی

sb’s cast of mind
|

سلین ٢١:٤٨ - ١٣٩٨/٠٧/١٨
گروهی از بازیگران وهنرمندان
|

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی cast
کلمه : cast
املای فارسی : کست
اشتباه تایپی : زشسف
عکس cast : در گوگل


آیا معنی Cast مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )