برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1359 100 1

Central

/ˈsentrəl/ /ˈsentrəl/

معنی: میانی، مرکزی، بطرف وسط
معانی دیگر: اصلی، عمده، میانگاهی، وسطی، میانین، وابسته به: centrum، (زبان شناسی - در مورد برخی حروف صدا دار مثل u در واژه ی bud) میانین، واکه ی میانین، (در سابق) مرکز تلفن، تلفنچی، تلفنخانه

بررسی کلمه Central

صفت ( adjective )
مشتقات: centrally (adv.)
(1) تعریف: of or being the center.
مترادف: centric, medial, median, mid, middle
متضاد: outlying, peripheral
مشابه: axial, intermediate, middlemost, midmost

- The main library is in the central part of town.
[ترجمه ترگمان] کتابخانه اصلی در بخش مرکزی شهر قرار دارد
[ترجمه گوگل] کتابخانه اصلی در بخش مرکزی شهر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: being the main point of contact and dominant influence for all parts of a system or organization.
مترادف: head, home
مشابه: chief, main, principal

- All staff interviews are conducted at the company's central office.
[ترجمه ترگمان] همه مصاحبه‌ها در دفتر مرکزی شرکت انجام می‌شود
[ترجمه گوگل] تمام مصاحبه های کارکنان در دفتر مرکزی شرکت انجام می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The suspected spy was taken to central headquarters for questioning.
[ترجمه ترگمان] جاسوس مشکوک برای بازجویی به مرکز فرماندهی مرکزی برده شده
[ترجمه گوگل] جاس ...

واژه Central در جمله های نمونه

1. central government
دولت مرکزی

2. central heating
حرارت مرکزی،شوفاژ سانترال

3. central nervous system
دستگاه مرکزی سلسله‌ی اعصاب

4. our central office is in new york
اداره‌ی مرکزی ما در نیویورک است.

5. the central bank determines the amount of money in circulation
بانک مرکزی میزان پول در گردش را معین می‌کند.

6. the central committee
کمیته‌ی مرکزی

7. the central government has granted home rule to some swiss cities
دولت مرکزی به برخی شهرهای سوئیس خودفرمانی اعطا کرده است.

8. the central office
اداره‌ی مرکزی

9. the central point of his speech
نکته اصلی سخنرانی او

10. the central thought of this essay
اندیشه‌ی اصلی این مقاله

11. much of central iran is arid
خیلی از نواحی مرکز ایران کم‌باران هستند.

12. now this central nerve can be seen in all the vertebrates we have examined
خاطر نشان می‌شود که این عصب مرکزی در کلیه‌ی مهره‌دارانی که مورد آزمایش قرار دادیم دیده می‌شود.

...

مترادف Central

میانی (صفت)
mean , average , middle , central , mid , medial , median , inmost , centric , innermost
مرکزی (صفت)
umbilical , central , focal
بطرف وسط (صفت)
middle , central

معنی عبارات مرتبط با Central به فارسی

جمهوری افریقای مرکزی (پایتخت آن: بانگویی - 622984 کیلومتر مربع)
امریکای مرکزی (تمام کشورهای بین مکزیک و امریکای جنوبی)
مرکز شهر، بخش مرکزی شهر، میانشهر
دولت مرکزی
حرارت مرکزی، شوفاژ سانترال
دستگاه حرارت مرکزی
دستگاه مرکزی سلسله ی اعصاب
دفتر مرکزی
(جنگ جهانی اول) آلمان و اتریش و متحدین آنها: ترکیه و بلغارستان، نیروهای مرکزی
(کامپیوتر) دستگاه داده پردازی مرکزی، فرآیندگر مرکزی، واحد پردازش مرکزی
(کامپیوتر) داده پردازی مرکزی، پردازنده مرکزی
(در عربستان سعودی) استان مرکزی (که شهر ریاض در آن واقع است)
(انگلیس) چمن یا نواره ی وسط جاده
...

معنی Central در دیکشنری تخصصی

central
[دندانپزشکی] مرکزی
[برق و الکترونیک] مرکزی
[زمین شناسی] الف) صفحه غالب در مرکز سطح دور از دهانی دیسک، در بسیاری از آستروزوآنها. این صفحه مرکزی حلقه اولیه می باشد. ب) یک صفحه پوسته ای در انواع بدون موم که بطور معمول داخل حلقه پیش قائده ای - فوق قائده ای بعضی از لاله وشان مفصل دار ظاهر می شود (مانند marsupite و urntocrinus). ج) یکی از استخوانهای ابتدایی مچ چهارپایان اولیه/ نخستین.
[ریاضیات] مرکزی، متمرکز، متمرکز شده
[آمار] مرکزی
[زمین شناسی] روش القایی حلقه مرکزی یک روش الکترومغناطیس القایی که در آن حلقه های فرستنده و گیرنده هم مرکز هستند.
[عمران و معماری] زاویه مرکزی
[ریاضیات] زاویه ی مرکزی
[عمران و معماری] فرجه ستیغ
[عمران و معماری] دهانه کمان
[عمران و معماری] زاویه مرکزی سد قوسی
[عمران و معماری] محدوده مرکزی - منطقه مرکزی
[ریاضیات] قطعه ی میانی
[برق و الکترونیک] باطری مرکزی
[زمین شناسی] ناحیه تجاری مرکز شهر (CBD)
...

معنی کلمه Central به انگلیسی

central
• telephone exchange, operator; central bureau which controls other offices
• main, principal; in or of the center
• something that is central is in the middle of a place or area.
• a place that is central is easy to reach because it is in the centre of a city.
• a central group or organization makes all the important decisions for a larger organization or country.
• the central person or thing in a particular situation is the most important one.
central africa
• central african republic, landlocked country in central africa that was formerly under french control and became independent in 1960; geographical area of africa (comprises of: central african republic, cameroon, chad, congo, equatorial guinea, gabon and democratic republic of the congo)
central african republic
• landlocked country in central africa
• the central african republic is a country, which was part of french equatorial africa from 1911 until 1960, when it became independent. colonel jean-b?del bokassa seized power in 1966 and crowned himself emperor in 1977 in a ceremony costing approximately us$25 million. in 1979 he was overthrown. general andr? kolingba became president in a coup in 1981 and ruled until 1993, when ange-f?lix patass?, of the central african people's liberation party (mplc), was elected president in the country's first multi-party elections. he appointed jean-luc mandaba (mplc) prime minister. the central african republic exports diamonds, coffee, cotton, and timber. it is a member of the organization of african unity.
• the central african republic is a country, which was part of french equatorial africa from 1911 until 1960, when it became independent. colonel jean-b?del bokassa seized power in 1966 and crowned himself emperor in 1977 in a ceremony costing approximately us$25 million. in 1979 he was overthrown. ...

Central را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

gan
مرکز شهر
علی حسین اسفند زاد
اصلی ترین مولفه- مهمترین بخش
مریم
محوری
محمد جواد
میانی
siyavash
به دندان های برنده وسط سنترال میگن
میثم علیزاده
قسمت اصلی و عمده
اگر گفت مثلا:
Tv is central to our lives.
در اینجا be central to something یعنی در بطن چیزی بودن( تلویزیون در بطن زندگیهای ماست، تلویزیون قسمت عمده از زندگی ماست)
فلانی
میانه،وسط،بین ،مرکزی،گاهی معنی بخش اصلی و مرکزی می دهد
محدثه فرومدی
اساسی، بسیار مهم، حائز اهمیت اساسی
آرش
میانی - هسته ای

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی central
کلمه : central
املای فارسی : سنترال
اشتباه تایپی : زثدفقشم
عکس central : در گوگل

آیا معنی Central مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )