برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1293 100 1

Clamp

/ˈklæmp/ /klæmp/

معنی: بند، گیره، پشت بند، انبرک، با گیره نگاهداشتن، با قید ومنگنه محکم بستن، محکم گرفتن
معانی دیگر: (مکانیک) بست، چفت، ضامن، انبر، قید، پرس، گیرشگاه، با بست (یا گیره یا قید و غیره) به هم فشردن، محکم کردن، محکم گرفتن یا گیر انداختن، صدای پا، کرپ کرپ

بررسی کلمه Clamp

اسم ( noun )
(1) تعریف: a device used to fasten, support, or compress two or more objects or pieces.
مترادف: brace, vise
مشابه: clasp, clip, grip, holdfast

- The doctor applied a clamp to the artery to stop the bleeding.
[ترجمه ترگمان] دکتر گیره را فشار داد تا خونریزی را متوقف کند
[ترجمه گوگل] پزشک متوقف شد و خونریزی متوقف شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The reading lamp is fastened to the side of the desk with a clamp.
[ترجمه ترگمان] چراغ مطالعه به کنار میز با گیره بسته می‌شود
[ترجمه گوگل] چراغ خواندن با یک گیره به سمت میز وصل می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: an apparatus consisting of two movable opposing surfaces, often connected by a large screw or screws and used to hold two or more objects together.
مترادف: vise
مشابه: brace, clench, holdfast
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: clamps, clamping, clamped
عبارات: clamp down
• : تعریف: to fasten or support with a clamp.
مترادف: brace, clench
مشابه: bracket, clasp, fasten, grip, secure, sq ...

واژه Clamp در جمله های نمونه

1. clamp down (on)
سختگیری کردن،تحت فشار گذاشتن

2. rim clamp
بست زهوار

3. the clamp of soldiers parading in the street
صدای کرپ کرپ رژه‌ی سربازان در خیابان

4. the government is going to clamp down on drug dealers
قرار است دولت دست‌فروشان مواد مخدر را سخت تحت فشار بگذارد.

5. he glued together layers of wood and held them in a clamp to dry
لایه‌های چوب را به هم چسب زد و در قید گذاشت تا خشک شود.

6. Clamp one end of the plank to the edge of the table.
[ترجمه ترگمان]گیره کاغذ را به لبه میز نزدیک می‌کند
[ترجمه گوگل]یک قسمت از تخته را به لبه جدول بست کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Clamp the two pieces of wood together until the glue dries.
[ترجمه ترگمان]دو تکه چوب را به هم وصل کنید تا چسب خشک شود
[ترجمه گوگل]چسباندن دو قطعه چوب را تا زمانی که چسب خشک شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Clamp the pieces of wood together while the glue sets.
...

مترادف Clamp

بند (اسم)
fit , article , articulation , joint , link , bind , bond , clause , provision , snare , segment , levee , facet , hinge , line , dyke , dike , paragraph , dam , wristband , tie , frenum , clamp , binder , sling , fastening , manacle , weir , canto , ligation , commissure , ligature , noose , facia , fascia , funiculus , joggle , holdback , holdfast , internode , ligament , proviso , stanza , trawl
گیره (اسم)
pin , bend , retainer , nip , becket , clamp , pincer , cleat , pawl , tach , tache , jaw , detent , dog , trigger , holdfast
پشت بند (اسم)
support , brace , continuation , sequel , clamp , trailer , fastening , fish
انبرک (اسم)
clamp , tongs , forceps , tweezer , pincette , tweeze
با گیره نگاهداشتن (فعل)
clamp
با قید ومنگنه محکم بستن (فعل)
clamp
محکم گرفتن (فعل)
clamp , gripe , clutch , clam , grip , clip , hug

معنی عبارات مرتبط با Clamp به فارسی

سختگیری کردن، تحت فشار گذاشتن
علوم مهندسى : گیره" سى " شکل علوم هوایى : گیره فلزى به شکل سى براى وارد کردن فشار و نگاه داشتن قطعات کنار یکدیگر

معنی Clamp در دیکشنری تخصصی

clamp
[شیمی] گیره
[سینما] گیره
[عمران و معماری] گیره - بست - قفل کردن - بند
[مهندسی گاز] گیره حلقوی ، باگیره نگهداشتن ، بست
[نساجی] گیره دستی - بست - نخ گیر سر ماکویی - قطعه وسطی دوک گیره ای بوبین نخ
[ریاضیات] قید، بستن، بست، پایه، تکیه گاه، محکم کردن، قلاب
[نفت] گیره
[پلیمر] گیره
[شیمی] گیره بند
[نساجی] قلاب یا اهرم نخ گیر در سر ماکویی دورنیر
[سینما] حلقه گیره دار
[نساجی] غلتک نگهدارنده
[برق و الکترونیک] مدوله کننده دامنه گه در سیگنال بسامد شنیداری به یک شبکه یک لامپ تترود یا پنتود ؛ که به عنوان مدوله ساز کار می کند اعمال می شود.
[نفت] گیره زدن
[ریاضیات] بست بادی، گیره ی هوایی
[نفت] گیره ی لوله تمیزکاری
[مهندسی گاز] گیره میله توزیع
[ریاضیات] گیره ی صفحه ای
[برق و الکترونیک] بست کابل نوعی بست برای حمایت مکانیکی کابل در سر اتصال یا خروجی آن .
...

معنی کلمه Clamp به انگلیسی

clamp
• vice, brace, device that applies pressure, device that holds things together (used by carpenters)
• fasten with a clamp, firmly fasten together
• a clamp is a device that holds two things firmly together.
• when you clamp one thing to another, you fasten them together with a clamp.
• to clamp something in a particular place means to put it there firmly and tightly.
• to clamp down on something means to stop it or control it.
clamp down on
• crack down; impose restrictions; limit an action of some kind (usually a forbidden action)
wheel clamp
• (british) denver boot, locking device attached to the wheel of a car

Clamp را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

پوریا ابوالفضلی
(مکانیک)بست،کلمپ
Dictionary
(جراحی) : ابزار جراحی گیره مانند و قفل شونده

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی clamp
کلمه : clamp
املای فارسی : کلمپ
اشتباه تایپی : زمشئح
عکس clamp : در گوگل

آیا معنی Clamp مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )