انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

98 1018 100 1

Complete

تلفظ complete
تلفظ complete به آمریکایی/kəmˈpliːt/ تلفظ complete به انگلیسی/kəmˈpliːt/

معنی: تمام، کامل، مکمل، سپری کردن، انجام دادن، بانجام رساندن، تکمیل کردن، خاتمه دادن، کامل کردن
معانی دیگر: تکمیل، بی کم و کاست، تمام عیار، گشت، آزگار، پایان یافته، مختوم، انجامیده، متبحر، ماهر، تمام و کمال، حسابی، حقیقی، تمام کردن، به پایان رساندن، انجامیدن، (پرسشنامه را) پر کردن، (با موفقیت) انجام دادن

بررسی کلمه Complete

صفت ( adjective )
حالات: completer, completest
(1) تعریف: lacking no necessary elements or parts.
مترادف: comprehensive, entire, full, perfect, total, unabridged, whole
متضاد: defective, deficient, partial
مشابه: aggregate, all, intact, integral, round, uncut, undivided

- A mechanic needs a complete set of auto wrenches.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک مکانیک نیاز به یک مجموعه کامل از آچارها دارد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] یک مکانیک نیاز به یک مجموعه کامل از آچار اتوماتیک
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Without giving this information, the report is not complete.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] بدون دادن این اطلاعات، گزارش کامل نیست
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بدون ارائه این اطلاعات، گزارش کامل نیست
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: finished or concluded, as a task.
مترادف: accomplished, concluded, done, finished, fulfilled
متضاد: incomplete, unfinished
مشابه: achieved, ended

- When her task was finally complete, she made herself a cup of tea.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] وقتی که کارش کامل شد، خودش یک فنجان چای درست کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] هنگامی که کار او در نهایت کامل شد، او خود را یک فنجان چای ساخته بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: absolute or thorough.
مترادف: absolute, categorical, downright, out-and-out, outright, perfect, rank, straight-out, thorough, thoroughgoing, total, unmitigated, unqualified, utter
متضاد: partial
مشابه: all-out, arrant, blank, broad, comprehensive, exhaustive, good, in-depth, plenary, positive, profound, radical, solid, sound, strict, unabridged, unbounded, unconditional, unequivocal, unlimited, unreserved

- He worked hard to gain complete mastery of his subject before beginning to teach.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پیش از شروع به تدریس، سخت تلاش می‌کرد تا تسلط کامل بر موضوع خود را به دست آورد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او قبل از شروع به تدریس سخت تلاش کرد تا تسلط کاملی از موضوعش کسب کند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- Her parents have complete faith in her ability.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] والدینش به توانایی او ایمان کامل دارند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] والدینش به توانایی او ایمان کامل دارند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: in American football, denoting a forward pass that has been caught by its intended receiver.
متضاد: incomplete
مشابه: consummate

- The pass was complete, and the offense gains twenty yards.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] گذشت زمان کامل شد و حمله به بیست متر افزایش یافت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] گذر کامل بود، و جرم به دست آوردن بیست متری
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: completes, completing, completed
مشتقات: completely (adv.), completeness (n.)
(1) تعریف: to finish or conclude (something).
مترادف: close, conclude, do, end, finish, wrap up
متضاد: begin
مشابه: accomplish, achieve, cap, clinch, complement, consummate, crown, culminate, dispose of, fulfill, make, mature, piece, polish off, settle, terminate

- She completed the test in an hour.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] یک ساعت دیگر تست را تمام کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او یک ساعت در آزمون تکمیل کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- The plumber completed his work and wrote up his bill.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] plumber کارش را تمام کرد و صورت‌حساب خود را نوشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] لوله کش کار خود را تکمیل کرد و لایحه اش را نوشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- When you have completed filling out the form, give it to the nurse.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] زمانی که فرم را تکمیل کردید، آن را به پرستار بدهید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] وقتی تکمیل فرم را تکمیل کردید، آن را به پرستار بدهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to make whole or entire; add or constitute the final necessary part to (something).
مترادف: consummate, perfect
مشابه: cap, complement, crown, enrich, fill in, fulfill, piece, replenish, round out, supplement

- The rare stamp from France completed his collection.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] تمبر کمیاب فرانسه مجموعه او را تکمیل کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] تمبر نادر از فرانسه مجموعه خود را تکمیل کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
- She completed her wedding ensemble with a flowing veil.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] او لباس عروسی خود را با پرده مواج به پایان رساند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او گروه عروسی خود را با یک حجاب جریان پر کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

واژه Complete در جمله های نمونه

1. complete secrecy surrounded the meeting
ترجمه جلسه در اختفای کامل برگزار شد.

2. complete with
ترجمه دارای

3. a complete list of the names and telephone numbers of the club members
ترجمه فهرست کامل نام و شماره تلفن اعضای باشگاه

4. a complete modern who rejects the idea of patriotism
ترجمه آدم کاملا متجددی که فکر وطن دوستی را مردود می شمارد.

5. a complete set of china dishes
ترجمه یک دست کامل ظرف‌های چینی

6. please complete this form
ترجمه لطفا این پرسشنامه را پر کنید.

7. the complete life of william shakespeare
ترجمه زندگینامه‌ی کامل ویلیام شکسپیر

8. the complete rout of the enemy
ترجمه تارومار سازی کامل دشمن

9. the complete satisfaction of the workers' demands
ترجمه برآوردن کلیه‌ی خواسته‌های کارگران

10. the complete works of milton
ترجمه کلیات میلتون

11. two complete hospitals are maintained for the poor
ترجمه دو بیمارستان کامل به مستمندان اختصاص داده شده است.

12. a complete set
ترجمه (در مورد قاشق و چنگال و چینی و ابزار و غیره) یک دست کامل

13. two complete years
ترجمه دو سال آزگار،دو سال تمام

14. a house complete with a swimming pool
ترجمه خانه‌ی دارای استخر

15. i have complete confidence in him
ترجمه به او اعتماد کامل دارم.

16. i have complete faith in his friendship
ترجمه من به دوستی او ایمان کامل دارم.

17. a state of complete rest
ترجمه حالت سکون کامل

18. he is the complete poet
ترجمه او به تمام معنا شاعر است.

19. he spoke with complete freedom
ترجمه او با آزادی کامل سخن می‌گفت.

20. they gave us complete freedom to write what we pleased
ترجمه ما را کاملا آزاد گذاشتند که هرچه می‌خواهیم بنویسیم.

21. this alloy has complete immunity to rust
ترجمه این آلیاژ فلزی نسبت به زنگ زدگی کاملا مقاوم است.

22. his heart was in complete arrest
ترجمه قلب او کاملا از کار ایستاده بود.

23. i am in a complete fog about it
ترجمه اصلا از آن سر درنمی‌آورم.

24. tehran may need a complete sewer network
ترجمه ممکن است تهران به یک شبکه‌ی کامل فاضلاب نیاز داشته باشد.

25. the bomb caused the complete demolition of the hospital
ترجمه بمب موجب تخریب کامل بیمارستان شد.

26. the meeting was a complete dud
ترجمه گردهمایی کاملا ناموفق بود.

27. the refugees lived in complete destitution
ترجمه پناهندگان در فقر و فاقه‌ی کامل به سر می‌برند.

28. a book of mathematical tests, complete with key
ترجمه کتاب مسایل ریاضی به همراه پاسخنامه

29. government interference threatens commerce with complete paralysis
ترجمه دخالت دولت تجارت را به فلج کامل تهدید می‌کند.

30. his daily records are not complete
ترجمه یادداشت‌های روزانه‌ی او کامل نیست.

31. now, the enemy's encirclement was complete
ترجمه اکنون محاصره‌ی دشمن کامل شده بود.

32. this book is not yet complete
ترجمه این کتاب هنوز تمام نیست.

33. this disease has caused a complete exfoliation of the bark of forest trees
ترجمه این بیماری موجب ریزش کامل پوست درختان جنگل شده است.

34. this insurance policy gives you complete coverage
ترجمه این بیمه‌نامه به شما پوشش کامل می‌دهد.

35. all activities have come to a complete rest
ترجمه کلیه‌ی فعالیت‌ها کاملا متوقف شده است.

36. as a teacher, he was a complete failure
ترجمه به عنوان یک معلم کاملا ناموفق بود.

37. in russia, napoleon's army met with complete disaster
ترجمه در روسیه قشون ناپلئون با ناکامی محض مواجه شد.

38. the doctor said i must have complete rest
ترجمه دکتر گفت که باید استراحت کامل داشته باشم.

39. her performance in that scene was a complete debacle
ترجمه بازی او در آن صحنه افتضاح محض بود.

40. his death has left the company in complete disarray
ترجمه مرگ او شرکت را دچار نابسامانی کامل کرده است.

41. the book's treatment of old age is complete
ترجمه این کتاب پیری را به طور کامل مورد بررسی قرار می‌دهد.

42. the disarmament of defeated nations must be complete
ترجمه خلع سلاح ملل مغلوب شده باید کامل باشد.

43. the result of that action was the complete annihilation of the labor party
ترجمه نتیجه‌ی آن عمل بی اثرسازی کامل حزب کارگر بود.

44. i became dizzy and the scene became a complete blear to me
ترجمه سرم گیج رفت و صحنه در نظرم تار و مبهم شد.

45. the government apparatus is in need of a complete overhaul
ترجمه دستگاه دولت نیاز به اصلاحات اساسی دارد.

46. the various parts of a ministry should have complete coordination
ترجمه بخش‌های گوناگون هر وزارتخانه باید (با هم) هماهنگی کامل داشته باشند.

47. the leader of the cult was a charismatic man who enjoyed the complete obedience of his followers
ترجمه رهبر آن فرقه مرد پرجذبه‌ای بود که از اطاعت کامل پیروانش برخوردار بود.

مترادف Complete

تمام (صفت)
main , full , complete , thorough , out-and-out , through , all , whole , entire , rounded , thru , full-blown , integral
کامل (صفت)
main , large , absolute , total , full , perfect , complete , thorough , exact , mature , whole , plenary , stark , orbicular , culminant , unabridged , intact , exhaustive , full-blown , full-fledged , unqualified , integral , unmitigated
مکمل (صفت)
perfect , complete , supplementary , completed , complementary , perfected
سپری کردن (فعل)
finish , complete , exhaust
انجام دادن (فعل)
accomplish , complete , achieve , do , perform , carry out , fulfill , make , implement , administer , administrate , put on , pay , char , consummate , do up , effectuate
بانجام رساندن (فعل)
accomplish , complete , follow out , outwork , process
تکمیل کردن (فعل)
perfect , complete , improve , supplement , fulfill , augment , fill out
خاتمه دادن (فعل)
finish , close , complete , end , terminate , conclude
کامل کردن (فعل)
complete , totalize , mature , round , complement , integrate

معنی عبارات مرتبط با Complete به فارسی

(در دگرگونی های تخم حشره) دگردیسی کامل (شامل دوره های تخم ولیسه و شفیره یا نوچه و بلوغ)
دارای

معنی Complete در دیکشنری تخصصی

complete
[برق و الکترونیک] کامل
[ریاضیات] تام
[ریاضیات] نقطه ی انباشتگی کامل
[ریاضیات] جمعی بودن کامل
[آمار] جمعی بودن کامل
[ریاضیات] ترتیب کامل
[ریاضیات] درخت دودویی کامل
[ریاضیات] گراف دوبخشی کامل
[ریاضیات] طرح بلوکی کامل
[آمار] طرح بلوکهای کامل
[صنعت] محصول ساخته شده و کامل
[زمین شناسی] کانولیت کامل کانولیتی که دارای عناصر کناره ای بالایی و پایینی و یک دیواری است. مقایسه شود با: کانئولیت ناقص.
[برق و الکترونیک] نقلی کامل انتشار رقم نقلی حاصل از افزودن نقلی در عملیات حسابی کامپیوتری .
[ریاضیات] رده ی کامل
[سینما] انتشار کامل
[سینما] انتشار غیرکامل
[خاک شناسی] کودکامل
[ریاضیات] تقریبا کامل

معنی کلمه Complete به انگلیسی

complete
• make whole, perfect; finish
• whole, perfect; finished
• if something is complete, it contains all the parts that it should contain.
• you use complete to indicate that something is as great in degree or amount as it possibly can be.
• if you complete something, you finish doing, making, or producing it.
• if a task is complete, it is finished.
• if something completes a set, it is the last item needed to make it whole or finished.
• to complete a form means to write the necessary information on it.
• something that is complete with a particular thing includes that thing as an extra part.
complete amnesty
• full pardon, full amnesty
complete ass
• total idiot, real jerk
complete blood count
• blood test in which a full count is made of all blood cell types, cbc (medicine)
complete chaos
• total confusion, total disorder
complete darkness
• pitch-blackness, state of having no light at all
complete degeneration
• total deterioration, complete dissolution
complete destruction
• total ruin, total loss, total destruction
complete fool
• utter moron, complete idiot, very stupid person, one who is dumb
complete idiot
• utter moron, complete fool
complete invalid
• one hundred percent paralyzed
complete one's term
• finish one's tenure, complete one's term in office
complete overhaul
• complete renewal, extensive renovation, extensive reconstruction
complete protein
• food source that contains all of the essential amino acids (animal sources: meat, dairy, eggs, etc.)
complete rest
• total relaxation, refreshing sleep
complete silence
• total lack of noise, total silence
complete surrender
• complete relinquishment, giving up totally

Complete را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Complete

الناز :) ١٠:٥٤ - ١٣٩٧/٠٣/١٨
به اتمام رساندن یا خاتمه دادن
|

Zohre😻 ١٠:٥٥ - ١٣٩٧/٠٣/٢٨
کامل کردن،تکمیل کردن
|

مهدیه ١٣:٥٥ - ١٣٩٧/٠٤/١٨
انجام دادن،سپری کردن یامکمل
|

مهدیه ١٤:٠٢ - ١٣٩٧/٠٤/١٨
انجام دادن یاسپری کردن
|

Faremeh :) ٠٠:٢٤ - ١٣٩٧/٠٥/٢٨
ادامه دادن یا تکمیل کردن
|

زهرا ١٩:٢٠ - ١٣٩٧/٠٩/١٧
Fill in
|

مقداد سلمانپور ١٠:٥٣ - ١٣٩٨/٠٥/٢٤
تکمیلی
|

پیشنهاد شما درباره معنی Complete



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی complete
کلمه : complete
املای فارسی : کمپلت
اشتباه تایپی : زخئحمثفث
عکس complete : در گوگل


آیا معنی Complete مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 98% )