برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1324 100 1

Compose

/kəmˈpoʊz/ /kəmˈpəʊz/

معنی: درست کردن، ساختن، سرودن، تصنیف کردن
معانی دیگر: ترکیب کردن، همنهشتن، همنهش کردن، هم نهشته کردن یا شدن، تشکیل دادن، تنظیم کردن، انشا کردن، گفتن، نگاشتن، (موسیقی) ساختن، سراییدن، تلفیق کردن، اصلاح و تعدیل کردن، (در مورد ارقام و غیره) آشتی دادن، حل و فصل کردن، (خود را) آرام کردن، جمع و جور کردن، (چاپ) حروف چینی کردن، (با کامپیوتر یا عکسبرداری و غیره) چاپ کردن

بررسی کلمه Compose

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: composes, composing, composed
(1) تعریف: to form or combine into a whole.
مترادف: constitute, forge, form, make up
مشابه: build, combine, fabricate, fashion, make, manufacture, mold, shape, synthesize, unite, weave

- The director composed the choir of the best singers from each of the churches.
[ترجمه ترگمان] کارگردان، گروه کر بهترین خوانندگان را از هر یک از کلیساها تشکیل داد
[ترجمه گوگل] این گروه گروهی از بهترین خوانندگان از هر یک از کلیساها را تشکیل می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The chef composed the salad of grapefruit wedges, avocado slices, and fresh greens.
[ترجمه ترگمان] آشپز سالاد کلم گریپ‌فروت، slices آووکادو و سبزیجات تازه را تهیه کرد
[ترجمه گوگل] سرآشپز سالاد گلیم گریپ فروت، تکه های آووکادو و سبزیجات تازه را تشکیل می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to make up the parts or elements of.
مترادف: constitute, form
مشابه: make up

- These twenty people compose the class.
[ترجمه ترگمان] این بیست ن ...

واژه Compose در جمله های نمونه

1. to compose account differences
اختلاف حساب‌ها را برطرف کردن

2. don't cry! compose yourself
گریه نکن‌! خودت را جمع و جور کن‌!

3. She began to compose at an early age.
[ترجمه حسین] او در خردسالی شروع به نوشتن کرد.
|
[ترجمه ترگمان]او در سنین پایین شروع به آهنگسازی کرد
[ترجمه گوگل]او شروع به نوشتن در سن کم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. England, Scotland and Wales compose the island of Great Britain.
[ترجمه ترگمان]انگلستان، اسکاتلند و ولز جزیره بریتانیای کبیر را تشکیل می‌دهند
[ترجمه گوگل]انگلستان، اسکاتلند و ولز جزیره بریتانیا را تشکیل می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. These twelve men are believed to compose the jury.
[ترجمه ترگمان]گمان می‌رود که این دوازده نفر هیئت‌منصفه را تشکیل دهند
[ترجمه گوگل]اعتقاد بر این که این دوازده نفر ه ...

مترادف Compose

درست کردن (فعل)
right , clean , agree , make , adapt , address , fix , devise , trim , regulate , fettle , organize , gully , make up , weave , build , fashion , concoct , integrate , compose , indite , emend , mend , redd , straighten
ساختن (فعل)
make , craft , establish , forge , fake , form , found , produce , create , construct , prepare , model , build , manufacture , fashion , invent , compose , falsify , fabricate
سرودن (فعل)
sing , compose
تصنیف کردن (فعل)
make , compose , indite

معنی Compose در دیکشنری تخصصی

compose
[ریاضیات] ترکیب کردن، همنهشتن
[کامپیوتر] دخشه ساختگی ؛ ترتیب ساختگی

معنی کلمه Compose به انگلیسی

compose
• create, write; arrange; calm oneself; settle
• the things that something is composed of are its parts or members.
• when someone composes a piece of music, they write it.
• if you compose a letter, poem, or speech, you write it, often using a great deal of concentration and skill; a formal use.
• if you compose yourself, you become calm after being angry or excited.
compose oneself
• relax, calm down

Compose را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

آرمین مظاهری
آهنگ ساختن
مصطفا
داستان سرایی
نگارش
.......
تشکیل شدن
محمد دلفانی
تشکیل دادن، انشا نوشتن یا شعر ساختن
کاربر آبادیس
تشکیل شدن، درست شدن
فارسی را پاس بداریم.
آماده سازی جهت ارسال پست الکترونیک
یاشار
ترکیب

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی compose
کلمه : compose
املای فارسی : کمپس
اشتباه تایپی : زخئحخسث
عکس compose : در گوگل

آیا معنی Compose مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )