برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1356 100 1

Consistent

/kənˈsɪstənt/ /kənˈsɪstənt/

معنی: استوار، نامتناقض، ثابت قدم
معانی دیگر: همساز، سازگار، بی تناقض، دارای ثبات رای، پیگر، جور، متداوم، یکجور، (نادر) منسجم، به هم چسبیده، سفت و قلمبه، محکم، با هندام، یکپارچه، یکدست

بررسی کلمه Consistent

صفت ( adjective )
مشتقات: consistently (adv.)
(1) تعریف: steadily conforming to a regular style or pattern; not varying.
مترادف: constant, invariable, regular, uniform
متضاد: capricious, inconsistent, irregular
مشابه: changeless, coherent, exact, homogeneous, immutable, selfsame, steady

- Her writing style is consistent across all her novels.
[ترجمه وحید محمدپور] سبک نوشتن او در تمام رمانهایش ثابت است.
|
[ترجمه سمن زنجانی] سبک نوشتن او در تمام رمان هایش به یک شکل است.
|
[ترجمه ترگمان] سبک نویسندگی او در تمام رمان‌های او سازگار است
[ترجمه گوگل] سبک نوشتن او در تمام رمانهایش سازگار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- If you want your bread to turn out the same every time, you need to follow the recipe in a consistent manner.
...

واژه Consistent در جمله های نمونه

1. consistent soil
خاک سفت و به هم چسبیده،کلوخ

2. a consistent style in painting
سبک نقاشی عاری از بی‌قاعدگی یا تناقض

3. his deeds were not consistent with his words
کردار او با گفتارش جور در نمی‌آمد (تناقض داشت).

4. She is a consistent girl in her feeling.
[ترجمه Hedieh] او دختری با ثبات در احساسش است
|
[ترجمه ترگمان]او دختر consistent است
[ترجمه گوگل]او یک دختر ثابت در احساس او است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Becker has never been the most consistent of players anyway.
[ترجمه ترگمان]به هر حال، بکر هرگز the بازیکنان نبوده است
[ترجمه گوگل]به هر حال، بکر هرگز سازگارترین بازیکنان نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Your conduct is not consistent with what you say.
[ترجم ...

مترادف Consistent

استوار (صفت)
stable , firm , constant , solid , tenacious , sound , steel , sure , secure , immovable , steady , consistent , steadfast , two-handed
نامتناقض (صفت)
consistent
ثابت قدم (صفت)
constant , consistent , steadfast , resolute , unflinching , staunch stanch , sure-footed

معنی عبارات مرتبط با Consistent به فارسی

خود هماهنگ، خودسازگار، قائم بالذات

معنی Consistent در دیکشنری تخصصی

Consistent
[حسابداری] یکنواخت
[عمران و معماری] سازگار - موافق - پیوسته - استوار - مداوم - همساز
[برق و الکترونیک] سازگار
[ریاضیات] متوافق، نامتناقض، استوار، پایدار، یکدست، سازگار، موافق
[آمار] سازگار
[آب و خاک] سازگار
[حقوق] شرط موافق با مقتضای ذات عقد
[ریاضیات] شمارش سازگار
[ریاضیات] معادله ی سازگار
[ریاضیات] معادله های سازگار
[آمار] معادله های سازگار
[ریاضیات] برآورد سازگار
[آمار] برآورد سازگار
[ریاضیات] برآورد کننده ی سازگار
[آمار] برآوردگر سازگار
[ریاضیات] عامل سازگار
[عمران و معماری] جریان دائمی
[زمین شناسی] جریان دائمی
[ریاضیات] تابع گیری سازگار
[ریاضیات] آزمون سازگار
[آب و خاک] سازگاری مشروط
...

معنی کلمه Consistent به انگلیسی

consistent
• firm, coherent; steadfast
• a consistent person always behaves or responds in the same way.
• if two facts or ideas are consistent, they do not contradict each other.
• an idea or argument that is consistent is organized so that each part of it agrees with all the other parts.
consistent decision
• coherent decision, decision which agrees with the circumstances

Consistent را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمدرضا خسروی
همسو
علي ن
پايدار
مهرداد
هماهنگ
x
ثابت
ایناز
مطابق
در ریاضیات
Ali M
همواره
حمادی
منطبق با
mostafa parandeh
سازگار
Coco-cheetah
Always behaving in the same way
همسو و سازگار
حسین
یکپارچه
يار دلواري
Be consistent I am always with you
تو منسجم باش من هميشه در كنارتم
مهران
پیوسته
سعید ترابی
یکجور بودن
میلاد علی پور
دارای همخوانی
سجاد صالحی
در برخی موارد میتوان از لفظ مداوم نیز استفاده کرد.
الي
همسو
آرزو
همسان، استوار
اعظم پناه علیها
همخوان
هماهنگ
یکدست
هادی ع
در مکانیک و ریاضیات : سازگار
Mobina javaheri
سازگار
استوار
نا متناقض

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی consistent
کلمه : Consistent
املای فارسی : کنسیستنت
اشتباه تایپی : زخدسهسفثدف
عکس Consistent : در گوگل

آیا معنی Consistent مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )