انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی فارسی به انگلیسی انگلیسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات کلمات اختصاری لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

94 955 100 1

Couch

تلفظ couch
تلفظ couch به آمریکایی/ˈkaʊt͡ʃ/ تلفظ couch به انگلیسی/kaʊt͡ʃ/

معنی: نیمکت، مسند، تخت، خوابانیدن، در لفافه قرار دادن، خزیدن
معانی دیگر: کاناپه، نیمکت (نرم و کوسن دار)، گاس، (sofa و divan هم می گویند)، (در اتاق معاینه و غیره) تخت، خواباندن، بر تخت یا بستر قرار دادن، (روی کاناپه) غنودن، لم دادن، آرمیدن، لمیدن، (به طرز خاصی) بیان کردن، ادا کردن، (انگلیس - عامیانه) روان درمانی، (شعر قدیم) بستر، تختخواب، (مهجور) کنام، لانه، (نقاشی) بطانه، زیرکار، رنگ اول، پایین آوردن (به ویژه فرو آوردن نیزه و سرنیزه و غیره به منظور حمله)، (قدیمی) لایه لایه کردن، میان دو لایه گذاشتن، (مهجور) پنهان کردن، (آبجو سازی) دانه های جو را برای تسریع جوانه زنی به صورت لایه ی نازک پخش کردن، (جراحی) آب مروارید را در آوردن (از طریق کنار زدن عدسی چشم با سوزن ویژه)، (جانور) پنهان شدن (به منظور حمله)، خف کردن، انباشته شدن (مانند برگ های در حال پوسیدگی)

بررسی کلمه Couch

اسم ( noun )
• : تعریف: a large piece of upholstered furniture with a back and usu. with arms, on which several people can sit or one can lie; sofa.
مترادف: settee, sofa
مشابه: davenport, daybed, divan, lounge, love seat, ottoman
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: couches, couching, couched
• : تعریف: to express verbally in a certain fashion.

- She couched her criticism in flattering language.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] انتقاد او را با زبان تملق آمیزی زمزمه کرد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او انتقاد خود را در زبان گریزان کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to lie or recline.
مترادف: lie, recline
مشابه: loll, lounge, rest

(2) تعریف: to hide or conceal oneself as for the purpose of an ambush.
مترادف: lie in wait, lurk
مشابه: hide, skulk

واژه Couch در جمله های نمونه

1. on the couch
ترجمه (عامیانه) تحت درمان روانی

2. she tried to couch the bad news in soothing terms
ترجمه کوشید که خبر بد را به طرز تسکین‌آمیزی بیان کند.

3. please lie on this couch
ترجمه لطفا روی این تخت دراز بکشید.

4. he lay down on the psychiatrist's couch and closed his eyes
ترجمه او روی نیمکت روان‌پزشک دراز کشید و چشمانش را بست.

5. three of the guests were sitting on the couch
ترجمه سه نفر از میهمانان روی کاناپه نشسته بودند.

6. I bedded down on the couch for the night.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من شب روی کاناپه خوابیدم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من شبانه روی نیمکت گذاشتم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

7. After lunch he reposed on the couch.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بعد از ناهار روی کاناپه دراز کشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]پس از ناهار او روی مبل قرار گرفت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

8. The sick child was lying on the couch.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]کودک بیمار روی کاناپه دراز کشیده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]کودک بیمار بر روی نیمکت نشسته بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

9. Lie down on the couch if you're feeling ill.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]اگه احساس بدی داشته باشی روی کاناپه دراز بکش
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]اگر احساس بدی دارید، روی مبل بنشینید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

10. Tom offered to sleep on the couch.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]تام پیشنهاد کرد روی کاناپه بخوابد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]تام پیشنهاد کرد تا روی نیمکت بخوابد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

11. The patient lay on the couch, bare to the waist.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]بیمار روی کاناپه دراز کشیده بود و تا کمر لخت بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]بیمار بر روی نیمکت نشسته و به کمر لانه می زند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

12. I'm just going to stretch out on the couch for ten minutes.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]من فقط تا ده دقیقه دیگه روی کاناپه دراز می‌کشم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]من فقط می خواهم ده دقیقه بر روی نیمکت بکشم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

13. He's turned into a real couch potato since he subscribed to the sports channel.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او از زمانی که به این کانال ورزشی تعلق داشت تبدیل به یک سیب‌زمینی شیرین شده بود
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]از آنجا که او به کانال های ورزشی مشترک شده است، او به یک سیب زمینی قهوه ای تبدیل شده است
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

14. Ann stretched across the couch and grabbed the phone.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ان آن روی کاناپه افتاد و گوشی را برداشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]Ann در طول نیمکت نشسته و تلفن را برداشت
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

15. He slid off the couch and walked over to me.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]از روی کاناپه بلند شد و به طرف من آمد
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او از تخت پایین رفت و به من راه افتاد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

16. She sank onto the yielding cushions of the couch.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]او روی بالش‌های نرم کاناپه فرو رفت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]او روی کوسن های بازیافتی نیمکت نشسته بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

17. Wish you can benefit from our online sentence dictionary and make progress every day!
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان]ای کاش شما می‌توانید از فرهنگ لغت آنلاین ما بهره‌مند شوید و هر روز پیشرفت کنید!
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل]آرزو می کنم که بتوانید از فرهنگ لغت حکم آنلاین ما بهره مند شوید و هر روز پیشرفت کنید!
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

مترادف Couch

نیمکت (اسم)
seat , banquette , bench , couch , pew , sofa , settee , squab
مسند (اسم)
post , seat , position , bench , couch , predicate
تخت (اسم)
sole , couch , throne
خوابانیدن (فعل)
couch , soften
در لفافه قرار دادن (فعل)
couch
خزیدن (فعل)
shrink , ramp , couch , grovel , worm , snail , slither , crawl , creep , lie up , slime , snake

معنی عبارات مرتبط با Couch به فارسی

(گیاه شناسی) بیدگیاه (agropyron repens که ساقه های زیرزمینی و زود گستر دارد و در امریکای شمالی به صورت آفت گیاهی درآمده است)، مرغ
(امریکا - خودمانی) معتاد به تلویزیون
یکجور جو وحشی
سر آرتور کویلرکوچ (نویسنده ی انگلیسی)
نیمکت تختخوابی، نیمکت قابل تبدیل به بستر، کاناپه ی تختخوابی

معنی کلمه Couch به انگلیسی

couch
• long upholstered seat; bed, place for resting; animal's lair; board on which paper pulp is dried (papermaking)
• recline; lower; ambush; express, put into words; transfer to a couch (papermaking)
• a couch is a long, soft piece of furniture for sitting or lying on.
• if a statement is couched in a particular style of language, it is expressed in that language; a formal use.
couch grass
• couch grass is a type of grass that has long roots that make it spread quickly.
couch potato
• television addict (slang)
• you can use couch potato to refer to someone who is very lazy and who spends a lot of their time sitting watching television; an informal expression.
studio couch
• sofa bed, couch which can be made into a bed, pull-out couch

Couch را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Google Plus Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Couch

منا جهانبخشی ٠٠:١٠ - ١٣٩٧/٠٣/٠٥
نهفته
|

a.r ١٦:٤٩ - ١٣٩٧/٠٧/٠٧
a sofa
a piece of upholstered furniture, usually having a back and armrests, for seating more than one person
a sofa on which a patient lies while undergoing psychoanalysis or psychiatric treatment
|

setayesh ١٣:٠٩ - ١٣٩٧/٠٨/١٠
کاناپه
|

tinabailari ١٥:٢٠ - ١٣٩٧/٠٩/٢٣
these couches are really comfortable and four people can sit on them
|

یه روانی ١١:٣٦ - ١٣٩٧/١٠/٠٦
به معنی کاناپه و مبل است .
نام دیگر آن sofa است
است
است
|

@.y.d.@ ١٤:٣٥ - ١٣٩٧/١٠/٢٤
sofa/مبل
|

Neda ١٨:٣١ - ١٣٩٨/٠٣/٢٦
مبل راحتی
|

استقلال ١٢:٥٤ - ١٣٩٨/٠٤/١٤
it is the synonym of sofa و به معنی مبل،تخت،کاناپه است
|

پیشنهاد شما درباره معنی Couch



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی couch
کلمه : couch
املای فارسی : کوچ
اشتباه تایپی : زخعزا
عکس couch : در گوگل


آیا معنی Couch مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 94% )