انتخاب دیکشنری مترجم لغت نامه
جستجو در دیکشنری
دیکشنری مترجم تغییر دیکشنری یا مترجم
برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
انگلیسی به فارسی انگلیسی به انگلیسی کلمات اختصاری فارسی به انگلیسی فارسی به عربی عربی به فارسی جدول کلمات لغت نامه دهخدا فرهنگ فارسی فرهنگ فارسی معین فرهنگ فارسی عمید اسم پسرانه و دخترانه دانشنامه عمومی دانشنامه اسلامی کامپیوتر برق و الکترونیک عمران و معماری حقوق سینما صنعت علوم دامی حسابداری ریاضیات آمار خودرو صنایع غذایی نساجی پلیمر معدن شیمی نفت مهندسی گاز خاک شناسی زمین شناسی آب و خاک بهداشت دندانپزشکی روانپزشکی فوتبال کاراته یوگا کوه نوردی

96 1013 100 1

Cross

تلفظ cross
تلفظ cross به آمریکایی/ˈkrɒs/ تلفظ cross به انگلیسی/krɒs/

معنی: صلیب، چلیپا، اختلاف، نا درستی، حد وسط، خاج، تقاطی، دورگه، چلیپایی، تقاطع کردن، گذشتن، قطع کردن، کج خلقی کردن، عبور کردن، قلم کشیدن بروی، روبرو شدن، دورگه کردن، تلاقی کردن، پیوند زدن
معانی دیگر: نشان صلیب (که مسیحیان به گردن می آویزند یا بالای کلیسا نصب می کنند و غیره)، مدال صلیب، (در چهار راه یا روی سنگ قبر و غیره) یادبود صلیب نشان، (در مراسم کلیسایی) چوب دستی بلندی که سر آن چلیپاسان است، صلیب دار کردن، نشان صلیب روی چیزی نقش کردن (یا به طور نمادین با انگشت روی سینه رسم کردن)، ضربدر، همبر، دو خط متقاطع، علامت جمع (یا ضرب)، همبره، چهارراه، از یک سو به سوی دیگر رفتن، (از سر تا سر چیزی) رد شدن، همبر شدن، به هم رسیدن و از هم گذشتن، (سیم های برق) اتصالی کردن، (کشاورزی - دام پزشکی) آمیزش (چند نوع مختلف)، دگرگشنی، پیوند، (کشاورزی - دام پزشکی) آمیختن (چند نوع گوناگون)، دگرگشن کردن، دو رگه (یا چند رگه) کردن، (کشاورزی - دام پزشکی) دورگه، چند رگه، پیوندی، آمیزه، همکرده، مخلوط، (خودمانی) تقلب (به ویژه در مسابقات ورزشی)، نابکاری، سراسری، تقاطعی، همبرسان، مخالف، ضد، پاد، کیاگن، ناهمدل، ناهم رای، رودررو، مخالفت کردن با، تو روی کسی ایستادن، روبرو شدن با، خلاف میل کسی رفتار کردن، چوب لای چرخ کسی گذاشتن، بدخلق، بدعنق، زودخشم، خشمگین، عصبانی، سرکش گذاشتن، مسیحیت، عیسویت، رجوع شود به: crucifix، (مشت بازی) ضربه به تارک (یا فرق سر)، متقابل، دوسویه، همکارانه، (قدیمی) مضر، با گزند، زیانبخش، آسیب گر، (c بزرگ - نجوم) northern cross و southern cross، پیشوند: سرتاسر (رجوع شود به: crossbreed] (cross و cross country]، علامت ضربدر یاباضافه، ممزوج، مرافعه، تقلب، خط بطلان کشیدن بر باout یاoff، عبوردادن، مصادف شدن با، دورگه کردن مث

بررسی کلمه Cross

اسم ( noun )
(1) تعریف: a symbol or structure formed by a vertical line or pole intersecting a horizontal one.
مشابه: ankh, crisscross, crucifix, cruciform, crux ansata, rood

(2) تعریف: such a structure upon which persons once were put to death.
مترادف: crucifix

(3) تعریف: a sign, insignia, or monument in the form of a cross, esp. that signifying the Christian religion.
مترادف: crucifix, rood
مشابه: crucifixion, cruciform

(4) تعریف: an affliction or trying circumstance.
مترادف: adversity, affliction, burden, crucible, distress, ordeal, sorrow, suffering, trial, tribulation
مشابه: difficulty, illness, millstone, misery, misfortune, mishap, pain, problem, trouble, worry

(5) تعریف: a combination of two things resulting in a product or offspring having characteristics of both; hybrid.
مترادف: crossbred, crossbreed, hybrid
مشابه: blend, combination, combo, conglomerate, mix, mongrel
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: crosses, crossing, crossed
(1) تعریف: to move across.
مترادف: go across, move across, traverse
مشابه: advance, crisscross, cut across, ford, intersect, pass, ply, travel, walk

- Let's cross the street.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] بیا بریم اونطرف خیابان
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از خیابان رد شویم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بیایید از خیابان عبور کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: to place in a crossed position.
مترادف: fold
مشابه: interlace, intertwine, span, twist

- Don't cross your arms.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] از دستت عصبانی نشو
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] بازوی خود را از دست ندهید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: to pass across or intersect.
مترادف: intersect, meet
مشابه: bisect, connect, cut, join, link, traverse

- The bridge crossed the highway.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پل از جاده گذشت
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] پل عبور از بزرگراه بود
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(4) تعریف: to mark off or eliminate, as from a list (usu. fol. by "out" or "off").
مترادف: expunge, scratch
مشابه: cancel, delete, destroy, edit, efface, eliminate, erase, obliterate, omit, remove

- We crossed out a number of names.
ترجمه کاربر [ترجمه A.A] ما تعدادی از اسمها را خط زدیم
|

ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما یه شماره اسامی رو رد کردیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما تعدادی از نام ها را حذف کردیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(5) تعریف: to make the devotional sign of the cross on, in reference to Jesus Christ and the Christian Trinity.
مشابه: bless

- She crossed herself before she approached the altar.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] پیش از آن که به محراب نزدیک شود به خود صلیب کشید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او قبل از نزدیک شدن به محراب، خودش را گذراند
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(6) تعریف: to attempt to hinder by opposing.
مترادف: antagonize, contradict, foil, oppose, resist
مشابه: block, challenge, hinder, impede, obstruct, prevent, stop, thwart

- He will fight back if you cross him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] اگر از او صلیب بکشید، او خواهد جنگید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او اگر او را متلاشی کند، با او مبارزه خواهد کرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to move from one side to another.
مترادف: cut across, traverse
مشابه: advance, move, pass, proceed, travel, walk

(2) تعریف: to pass across or intersect something.
مترادف: converge, intersect, join, meet
مشابه: connect, link, traverse

- The path crosses right here.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] جاده از اینجا عبور می‌کند
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] مسیر درست در اینجا میگذرد
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش
صفت ( adjective )
حالات: crosser, crossest
(1) تعریف: in an ill humor.
مترادف: bad-humored, bad-tempered, choleric, cranky, disagreeable, grouchy, petulant, testy
مشابه: angry, churlish, grumpy, ill, ill-natured, irascible, irritable, mad, short-tempered

- He's very cross today, so don't bother him.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] امروز خیلی عصبانی است، بنابراین مزاحمش نشوید
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] او امروز بسیار متقابل است، بنابراین او را ناراحت نکنید
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(2) تعریف: antagonistic or contrary.
مترادف: adverse, antagonistic, contrary, opposite
مشابه: ill

- We are working at cross purposes.
ترجمه ترگمان [ترجمه ترگمان] ما در حال کار بر روی اهداف صلیبی هستیم
ترجمه گوگل [ترجمه گوگل] ما در مقاصد متقابل کار می کنیم
ترجمه کاربر [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ویرایش

(3) تعریف: passing or placed across.
مترادف: crisscross, intersecting, passing, transverse
مشابه: oblique, slantwise, traverse

واژه Cross در جمله های نمونه

1. cross and then uncross one's legs
ترجمه پاهای خود را روی هم قرار دادن و سپس صاف کردن

2. cross street
ترجمه خیابان همبر،خیابان سراسری (که سایر خیابان‌ها را قطع می‌کند)

3. cross ventilation
ترجمه وزانش (تهویه‌ی) همبر،تهویه‌ی سراسری

4. cross of lorraine
ترجمه صلیب لورن (چلیپای دارای دو خط افقی)

5. cross off (or out)
ترجمه قلم زدن،حذف کردن،خط زدن

6. cross one's eyes
ترجمه چشمان خود را چپ کردن

7. cross one's fingers
ترجمه انگشتان خود را به صورت صلیب در آوردن (به عنوان دعا یا هنگام خطر و غیره)

8. cross one's heart
ترجمه (به منظور نشان دادن صداقت و سوگند خوردن) با انگشت روی قلب خود نشان صلیب کشیدن

9. cross one's legs
ترجمه (هنگام نشستن) یک پا را روی پای دیگر (ضربدر وار) قرار دادن،پا رو پا انداختن

10. cross one's mind
ترجمه به خاطر کسی خطور کردن،به فکر کسی رسیدن

11. cross one's palm
ترجمه 1- (در اصل - هنگام پرداخت مزد فالگیر) با سکه کف دست خود نشان صلیب کشیدن 2- رشوه دادن،سبیل کسی را چرب کردن

12. cross one's path
ترجمه ملاقات کردن،تلاقی کردن با،با هم سروکار داشتن

13. cross oneself
ترجمه (با انگشت روی سینه‌ی خود یا در هوا) صلیب کشیدن

14. cross swords
ترجمه 1- جنگیدن 2- باخشونت مباحثه کردن

15. cross the bar
ترجمه مردن

16. cross the picket line
ترجمه اعتصاب شکنی کردن،در اعتصاب شرکت نکردن

17. cross up
ترجمه 1- نامرتب کردن،آشفته کردن،درهم و برهم کردن،نابسامان کردن 2- نارو زدن به،نامردی کردن،اغوا کردن

18. a cross moline
ترجمه صلیب دست برگشته

19. a cross section of a nerve under the microscope
ترجمه برش عرضی عصب در زیر میکروسکوپ

20. a cross section of iranian society
ترجمه نمونه‌ی بارزی از جامعه‌ی ایران

21. a cross section of the stem of this plant
ترجمه برش عرضی ساقه‌ی این گیاه

22. at cross purposes
ترجمه پادسوی،در دو جهت مخالف،با دو هدف مخالف

23. scattering cross section
ترجمه مقطع پرافکنی

24. the cross is an emblem of christianity
ترجمه صلیب نماد مسیحیت است.

25. the cross represents christianity
ترجمه صلیب علامت مسیحیت است.

26. the cross resulting from breeding a horse and a donkey
ترجمه حیوان دو رگه‌ای که از آمیزش اسب و خر حاصل می‌شود

27. to cross a river
ترجمه از رودخانه‌ای رد شدن

28. to cross the threshold
ترجمه وارد خانه شدن

29. to cross the great divide
ترجمه مردن

30. are you cross with me?
ترجمه از من دلخوری‌؟

31. do not cross a river unless you find a shoal!
ترجمه بی‌گدار به آب مزن‌!

32. if you cross your boss one more time, you'll get fired!
ترجمه اگر یکبار دیگر با رئیس خودت مخالفت کنی اخراج خواهی شد!

33. the ancient cross is kept in the church's treasury
ترجمه صلیب قدیمی در گنجینه‌ی کلیسا نگهداری می‌شود.

34. the first cross of cabbage and carrot was not successful
ترجمه اولین پیوند کلم و هویج موفقیت‌آمیز نبود.

35. a bishop¨s pectoral cross
ترجمه چلیپای روی سینه‌ی مطران

36. if you don't cross your t's they will look like i's
ترجمه اگر "t" ها را سرکش نگذاری شبیه "i" می‌شوند.

37. those two lines cross each other here
ترجمه آن دو خط در اینجا همبر هستند (همدیگر را قطع می‌کنند).

38. be careful when you cross the street!
ترجمه هنگام رفتن به آن سوی خیابان خیلی مواظب باش‌!

39. dot one's i's and cross one's t's
ترجمه بسیار دقت کردن

40. at the sight of the cross she fell into an ecstasy
ترجمه با دیدن صلیب به حالت خلسه فرو رفت.

41. christ was nailed to a cross
ترجمه عیسی را به صلیب میخکوب کردند.

42. he earned money on the cross
ترجمه او با نادرستی پول به دست می‌آورد.

43. the group represented a good cross section of the working class
ترجمه آن گروه نمونه‌ی خوبی از قشرهای مختلف طبقه‌ی کارگر بود.

44. make the sign of the cross
ترجمه (با انگشت در هوا و یا روی سینه‌ی خود) صلیب کشیدن

45. the awful sight of christ on the cross
ترجمه منظره‌ی بهت‌آور و احترام انگیز عیسی بر روی صلیب

46. he reached his sword up and touched the cross
ترجمه شمشیر خود را دراز کرد و صلیب را لمس کرد.

47. her necklace was a golden chain with a cross hanging from it
ترجمه گردنبند او زنجیری طلایی بود که صلیبی از آن آویخته بود.

48. they nailed christ's hands and feet to the cross
ترجمه دست و پای عیسی را بر صلیب میخکوب کردند.

49. give me your hand, mother and i'll help you cross the street
ترجمه مادر دستت را بده تا از خیابان ردت کنم.

50. bear (or take or carry or take up) one's cross
ترجمه (در راه ایمان یا به خاطر وجدان و غیره) ناملایمات را برخود هموار کردن،سختی کشیدن،(مانند عیسی) صلیب بر دوش کشیدن

مترادف Cross

صلیب (اسم)
cross , rood
چلیپا (اسم)
cross , rood
اختلاف (اسم)
friction , quarrel , cross , discord , division , variation , disagreement , difference , schism , schismatism , scissoring , variance , disparity , discrepancy , dissension , versatility , inequality , mean square deviation
نا درستی (اسم)
cross , fault , improbity , dishonesty , inaccuracy , incompetence , incompetency , indecorum , inequity
حد وسط (اسم)
mean , cross , norm , mediocrity
خاج (اسم)
cross , lobe , club , crosslet , earflap , earlap , earlobe , rood
تقاطی (صفت)
cross , crisscross
دورگه (صفت)
cross
چلیپایی (صفت)
cross , crossover , cruciform , cruciate , trigonous
تقاطع کردن (فعل)
meet , cross , intersect , interlace , crisscross , intercross , intertwine
گذشتن (فعل)
pass , cross , go , elapse , blow over , bypass , go over
قطع کردن (فعل)
ablate , cut off , cut , disconnect , interrupt , intercept , out , rupture , burst , cross , operate , flick , excise , cleave , fell , discontinue , traverse , intermit , exsect , excide , exscind , hew , leave off , put by , retrench , skive , stump , snip off
کج خلقی کردن (فعل)
fret , acidulate , cross , tiff
عبور کردن (فعل)
pass , cross , traverse , go through , go across , transit
قلم کشیدن بروی (فعل)
cross
روبرو شدن (فعل)
cross , encounter , envisage
دورگه کردن (فعل)
cross
تلاقی کردن (فعل)
meet , cross
پیوند زدن (فعل)
graft , join , cross , imp , crossbreed

معنی عبارات مرتبط با Cross به فارسی

راهروى صلیبى علوم مهندسى : راهروى چلیپایى
پنجه
شطرنجی میله عرضی ,چوب عرضی
گزینه شطرنجی
سیستم شطرنجی
دارای میله های عرضی
تیرعرضى
صلیب بردار، علم دار
نیمکت بیطرفان درمجلس
علوم هوایى : سیستم نیوماتیکى رابط بین موتورها
شکل استخوانهاى ران که زیرشکل کاسه سرمیگذارند ونشانه مرگ است
کمان زنبورکى، کمان پولادى، گوله کمان
(امریکا) نشان صلیب نیروی هوایی (نشان رشادت در نیروی هوایی)
رجوع شود به: ankh
(در راه ایمان یا به خاطر وجدان و غیره) ناملایمات را برخود هموار کردن، سختی کشیدن، (مانند عیسی) صلیب بر دوش کشیدن
(امریکا) بلو کراس (نام بنگاه بیمه ی سلامتی غیر انتفاعی و خصوصی)
(صلیب که در محل تقاطع دو خط آن دایره ای باشد) چلیپای سلتی، علامت ضربدر x، ضرب در
ورزش : مسابقه دوچرخه درمسیرهاى شیبدار و ناهموار
(ارتش امریکا) نشان صلیب پرواز ممتاز
(ارتش امریکا) نشان صلیب خدمات ممتاز
(به ویژه در گیاه شناسی و جانورشناسی) دورگه ی دوگانه (حاصل آمیزش دو چیز دو رگه)، نارو زدن، دو دوزه بازی کردن، دو رویی کردن، خیانت کردن
(اسکاتلند قدیم) چلیپای چوبی که سر آن را سوزانده یا خونی کرده بودند (و نشانی بود برای فرا خواندن جوانان به میدان جنگ)
نشان صلیب سرخ (که طبق عهدنامه ی ژنو بیمارستان ها و کارکنان و وسایل بهداشتی را از حمله ی نظامی مصون می کند)، cross red صلیب سر
صلیب یونانی (که به جای یک خط دارای دو خط افقی و موازی به هم است) (رجوع شود به: cross)، صلیب یا چلیپای یونانی بدین شکل +
جشن یافتن صلیب
چلیپای لاتین، صلیب (معمولی)
چلیپای مالتی
ورزش : مسابقه موتورسیکلت رانى در مسیر خاکى محدود تپه و پیچ جاده و پرش در دو بخش ¹ 3یا 45 دقیقه

معنی Cross در دیکشنری تخصصی

cross
[عمران و معماری] گذر
[برق و الکترونیک] تقاطع
[فوتبال] عبورکردن
[نساجی] قطع کردن - متقاطع شدن - میله عرضی - بسته شدن دهانه تار - وجود نخ تار داخل سوراخ میل میلک - صلیبی - عرضی - دو رگه
[ریاضیات] عرضی (خارجی)
[زمین شناسی] پر کردن پلیگونها با خطوط ، هاشور زدن
[حقوق] ادعای متقابل، ادعای خوانده علیه خواهان یا خوانده دیگر
[پلیمر] افزایش عرضی
[علوم دامی] راهرو جانبی ؛ راهروی که در دو سوی اصطبلهای بسته با آبشخور در نظر گرفته می شود .
[برق و الکترونیک] آنتن متقاطع نوعی آنتن متشکل از یک زوج عنصر افقی که هر یک دارای خم عمودی در مرکز خود هستند . خط انتقال در محل خمها به آنتن وصل می شود . این آنتن در صورت نصب در صفحه ی افقی ، سیگنالهایی با قطیدگی افقی تولید می کند .
[معدن] کنسول (خدمات فنی)
[کامپیوتر] همگذار عرضی
[زمین شناسی] هضم دوگانه هضم همزمان سنگ درونگیر به درون ماگما و هضم همزمان ماگما به درون سنگ درونگیر بطوری که فاز مشابهی در هر دوی آنها بوجود می آید.
[زمین شناسی] وابستگی متقاطع یک روش مقایسه جفتی از دو دسته یا توالی داده های غیر عددی (ساکین و مریام 1969). مقایسه شود با همبستگی متقابل (cross correlation)
[نفت] مته ی مارپیی صلیبی
[زمین شناسی] عبور محوری عبور اورتوگونال یا عمودی 6 میلچه محوری در مرکز یک سوزنه اسفنج hexactinellid .این واژه بویژه درجائیکه که برخی از ملیچه های محوری در محلی نزدیک مرکز کاهش یافته باشند استفاده می شود. مانند آنچه در سوزنه هایی با کمتراز6 شعاع دیده می شود.
[علوم دامی] تلاقی نتایج نسل F1 با هر یک از نژادهای والدین.
[سینما] نور متقاطع پشت
[نفت] لایه بندی چلیپایی
[کامپیوتر] ضربدر طولانی کاراکتر + ، نماد مورد استفاده برای علامت زدن پاورقی ها ، نگاه کنید به footnote . نام دیگر آن dagger یا obelisk است .
[سینما] صلیب مالت - صلیب مالتس
[علوم دامی] تلاقی دو فرد از نظر یک جفت ژن (آلل) .
[زمین شناسی] چلیپا یا صلیب جنوبی ، در نیمکره جنوبی
[علوم دامی] تست کراس ؛ آمیزش آزمایشی که به منظور تعیین وجود یا عدم وجود ژن مغلوب در افراد صورت می گیرد .
[علوم دامی] تلاقی سه نژادی ؛ یک سیستم اصلاحی است که عبارت است از آمیزش متناوب نرهای سه نژاد مختلف با ماده های آمیخته .
[نساجی] بافت ریپس کناره پارچه

معنی کلمه Cross به انگلیسی

cross
• upright post with a transverse piece upon which people were once put to death; symbol which resembles this structure (symbol of christianity); hybrid, crossbreed; mix, blend
• go from one side to the other; hybridize, crossbreed; make the sign of the cross; cause to fail; annoy, bother
• irritated, angry; intersecting; against, opposite
• if you cross a room, road, or area of land, you move or travel to the other side of it.
• if you cross to a place, you go across an area of land or water to reach it.
• lines or roads that cross meet and go across each other.
• if you cross your arms, legs, or fingers, you put one of them on top of the other.
• if an expression crosses someone's face, it appears briefly on their face; a literary use.
• when a thought crosses your mind, you think of something or remember something.
• a christian cross is a shape that consists of a vertical line with a shorter horizontal line that goes across it near the top. it is the most important symbol of the christian faith.
• the cross means the cross on which jesus christ died.
• a cross is also a written mark in the shape of an x.
• someone who is cross is angry.
• something that is a cross between two things is neither one thing nor the other, but a mixture of both.
• if you cross off items on a list, you draw a line through them.
• if you cross out words, you draw a line through them.
cross a bridge when one comes to it
• deal with and take care of a situation when it takes place and not before
cross a check
• mark a check so that it can only be cashed by the person written on the check
cross a cheque
• mark a cheque so that it can only be cashed by the person written on the cheque
cross action
• countersuit, situation in which a person makes a legal claim against someone who already has a legal claim against him
cross appeal
• appeal made to oppose another appeal in a court of law
cross at a crosswalk
• walk across a street at a point designated for such a purpose
cross ball
• passing a ball along the width of a court (sports)
cross bearer
• one who carries a burden
cross bill
• claim made to counter a claim against oneself
criss cross
• mark with intersecting lines; intersect a number of times, cross repeatedly; move back and forth
• if things criss-cross a place, they create a pattern of crossed lines in it or on it.
• a criss-cross pattern or design has lines crossing each other.
distinguished flying cross
• medal given to honor exceptional heroism in flying combat (in the u.s. and british military)
distinguished service cross
• medal given to honor exceptional heroism in combat (in the u.s. and british military)
double cross
• deceit, trickery, treachery, betrayal
• betray, cheat, trick, swindle
• if someone double-crosses you, they betray you, instead of doing what you had planned together; an informal word.
greek cross
• cross consisting of an upright crossed in the middle by a horizontal of the same length
green cross
• largest pharmaceutical company in japan founded in 1950 as japan's first commercial blood banks
international committee of the red cross
• independent humanitarian institution founded to protect and assist victims of international and non-international armed conflict (gave rise to the international movement of the red cross and the red crescent), icrc
iron cross
• german world war ii medal
maltese cross
• type of cross which has four equal arms

Cross را به اشتراک بگذارید

Telegram Facebook Twitter LinkedIn

پیشنهاد کاربران درباره معنی Cross

Mehrdad Sayehban ٢١:٠٤ - ١٣٩٦/٠١/٣٠
از جایی گذر یا عبور کردن
|

Golnaz ٢١:٠٥ - ١٣٩٦/٠٧/٠٥
عبور از خیابان،خط عابرپیاده
|

ebitaheri@gmail.com ٠٤:٢٠ - ١٣٩٦/٠٨/١٦
هم گذر ، از هم گذر ، میان گذر ، از میان گذر

[در ترکیب]
چند ، مشترک
برای نمونه cross platform به معنی چند بستر ، چند زیرساخت ، بستر مشترک ، زیرساخت مشترک
|

محمدپور ١١:٣٧ - ١٣٩٦/١١/١٧
چاره آمیز,چارآمیز
|

الهام خادم ٢٢:٠٦ - ١٣٩٧/٠١/١٦
پاس متوسط تا بلند در فوتبال
|

نسرین ١٥:٣٧ - ١٣٩٧/٠٣/٢٧
نظاره کردن
|

ghazal ١٥:١١ - ١٣٩٧/٠٤/١٧
رد شدن
|

Unflower ١٣:١٧ - ١٣٩٧/٠٥/١٧
عصبانی کردن (مخصوصا به دلیل مخافت با عقاید طرف)
|

Sunflower ٢١:٢٢ - ١٣٩٧/٠٥/٢١
عصبانی کردن (مخصوصا به دلیل مخافت با عقاید طرف)
|

Sunflower ١٦:١٢ - ١٣٩٧/٠٥/٣٠
- خط زدن،

- پا رو پا انداختن،
-دست به سینه شدن،

- به شکل صلیب / ضربدر در آوردن

They crossed their hands on their chest...

دستهایشان را به حالت ضربدر/صلیب روی سینه شان گذاشتن ....
|

Sanaz ١٥:٥٧ - ١٣٩٧/٠٦/٠٧
Cross your legs
چهار زانو زدن
|

Sunflower ١٧:٠٢ - ١٣٩٧/٠٦/١٧
annoyed, irritated, upset, resentful

دلخور،
آزرده خاطر، دل آزرده
رنجیده، رنجیده خاطر
قهر آلود،

I was neighter angry nor cross with him.
نه از دست اش عصبانی بودم نه دلخور.

-the forty rules of love



|

Shahramahmad ١٨:٠٠ - ١٣٩٧/٠٦/٣٠
Cross the lineعبور کردن از خط_معنیه خوده crossیعنی گذر از چیزی
|

آراز فرشباف آقاجانی ١٩:٤٢ - ١٣٩٧/٠٧/١٧
عبور کردن
|

م.باقریان ١٢:٥٦ - ١٣٩٧/٠٨/٠٢
انجام دادن یا گفتن چیزی که دیگران را ناراحت میکنه(لجبازی)
he is cross
|

Toloo ٢٣:٤١ - ١٣٩٧/٠٨/٢٠
ضربدر� متضاد تیک tick√ هست
|

Sogol ١٦:٤٨ - ١٣٩٧/٠٩/١٦
ردشدن.گذرکردن از جایی
|

مقداد سلمانپور ١٣:٢٧ - ١٣٩٧/٠٩/٢٢
متقاطع
|

amir ١٨:٣٦ - ١٣٩٧/٠٩/٢٩
حاشیه ، درکنار چیزی
Cross-Project
در کنار پروژه
مسائل جانبی پروژه
|

طیبه ناصری ١٤:٤٨ - ١٣٩٧/١٠/٠٢
cross one's path
ملاقات کردن/ سر و کار داشتن با
|

Ali ١٣:٢٦ - ١٣٩٧/١٠/٠٧
عبور کردن از
|

Setayesh-Arya ١٥:٥٧ - ١٣٩٧/١٠/١١
صلیب
She had a cross around her neck
یه گردن بند صلیب روی سینش داشت
|

tinabailari ٢٠:١٩ - ١٣٩٨/٠٢/١٤
in the USA crossing the road in the wrong place is called jaywalking and in some cities it is illegal.
|

Arya ٢١:٣٥ - ١٣٩٨/٠٣/٠٣
هم معنی pass که میشه ردشدن یا عبورکردن از ..

|

SH ١١:١١ - ١٣٩٨/٠٤/٢٦
هم به معنی عبور از جایی است هم به معنای قهر کرم I am cross with you باهات قهرم
|

امیررضا احمدی ١٢:٠٥ - ١٣٩٨/٠٥/١٤
عبور کردن (عبور از خیابان)
.Children are afraid of cross the street
|

بنیامین ١٥:١٧ - ١٣٩٨/٠٥/١٦
کراس به معنی ضربدر است همه چیزو گفتین جز ضربدر
|

Marzi ٠٠:٥٢ - ١٣٩٨/٠٦/١٨
Cross organizational
سازماني متقابل
|

پیشنهاد شما درباره معنی Cross



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

مهدی > selloape
toohid sharifi > reimburse
ریرا > entering
ایالات > فدایی
Mahsa > Arise
سیدمهدی حسینی > Spared no expense
امين منفرد > Would you mind
پ ص ر > abode

نگارش واژه نو   |   پیشنهادهای امروز

توضیحات دیگر

معنی cross
کلمه : cross
املای فارسی : کراس
اشتباه تایپی : زقخسس
عکس cross : در گوگل


آیا معنی Cross مناسب بود ؟     امتیاز مثبت به دیکشنری   امتیاز منفی به دیکشنری     ( امتیاز : 96% )